🔺نقش تو امروز،
کم از جهاد ندارد!
چو خورشید بتاب که تابش واژه هایت،
تاریکی زمان را به شور قلم محو میکند!
بدرخش؛ چوشبتابی که شعله را درمحفل سایهها میگستراند!
تاریک خانههای تاریخ به عمق تار تردید میرود!
آنچه ماند،
استقامت مردمانیست که خوب میدانند درمان دردشان وطن است!
دیگر منجی دروغین رنگ باخته!
و حقیقت عیان گشته...
(رضا ورمزیاری✍)
📌هم اکنون تابش واژههای روایتساز 👇
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
زنگ روایت 🛎
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
روسری شب عید
میدانی من هم رفتم خرید عید!
چادرم را سر کردم و رها شدم در شلوغی بازار.
هرسال چند روز مانده به عید، بیرون میرفتیم.
تاکمی بوی عید را نفس بکشیم و شادی را از کیسههای بزرگ و کوچک خرید مردم پیدا کنیم.
مردم امسال هم آمده بودند.
امسال هم خیابان شلوغ بود.
من مثل بچه های گم شده در خیابان بغض کردهبودم. و چشمانم دنبال مردمی میگشت که بامن همدرد باشند.
نرسیده به چهارراه خانمی با کیسههای خرید میرفت و پوستر عکس آقا را هم زیر بغلش زده بود. کمی آن طرفتر هم دختری سیزده چهارده ساله از آنها که روسری سر نمیکنند درحالی که داشت ویترین مغازه را به مادرش نشان میداد پوستر آقا دستش بود.
جلوی یکی از مغازهها دستفروشی ایستاده بود و از آن سوتهایی میفروخت که صدای آدم را عین مبارک میکند، با همان سوت میان جمعیت گفت: «سلام خوبی؟»
ما به هم نگاه کردیم و لبخند تلخی زدیم، راستش نه مبارک جان، خوب نبودیم.
توی راه مدام شعر سهراب را زیرلب میخواندم:
«مردبقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟»
میدانی من هم به شیرینی فروشی رفتم .
مردم شیرینی میخریدند. نوش جانشان آقا دوست داشت که مردم امیدوار و شاد باشند.
درمیان شلوغی جمعیت به فروشنده گفتم: «ببخشید حلواهم دارین؟»
لحظهای سکوت شد.
یک بسته حلوای دو رنگ بیشتر نمانده بود.
باخودم گفتم حتما خیلیها برای آقا حلوا خریدهاند و دلگرم شدم.
میدانی من هم به روسری فروشی رفتم.
خب روسریها حرفهای زیادی برای گفتن دارند.
یک روسری مشکی خریدم که رویش چند گل سرخ و زرد داشت. گفتم سیاهش به رنگ غم از دست دادن و گلهایش به رنگ امید و پیروزی.
پیروزیای که آرزوی تمام اجدادمان بود.
فاطمه محمدی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
دور برگردان
در سنگر نشستهام. خودم را محکم جمع کردهام گوشهای. صدای بمب میآید، موشک و تیراندازی. بوی خون میآید. سرم را بلند نمیکنم تا مبادا خدای نکرده تیر و تیرکشی به من نخورد. جان عزیز است. نه! من ترسو هستم؛ میدانم. فقط اخبار را چک میکنم. زدهایم، خوردهایم یا بردهایم. مدام مشغول این کارم. درگیری که شروع شد تیراندازی کردم؛ اما عین بیشرفیست پیروز شویم و خشابهایم پر باشند. دیگر بس است. تماشاگر بودن به کار نمیآید. مینویسم.
اشتباه میگویند. روایت از بیرون اتفاق نمیافتاد؛ از درون میجوشد. درون ماست که دنیای بیرون را میسازد. خیلی به این فکر کردم که نوشتن ساده من چقدر اثر دارد. اصلا اثر دارد؟ دیواری را خراب کرد یا روزنهای را نشان داد؟ چهار بند بنویسم یا سه بند؟ چه بنویسم که منتشر کنند؟ که نگویند نه این بد است، به درد ما نمیخورد. نشستم و نوشتن را ترک کردم. وارد کارهای اجرایی شدم. باید برگردم، باید دور بزنم این مسیر را. نوشتن مرا صدا میزند. میگوید مهم نیست کسی بخواند یا نه، تو بنویس.
باید نوشت. وقتی تهران، تبریز، اصفهان، شیراز و مشهد و جای جای میهن موشک باران میشود. وقتی کودکی پر میکشد از این دنیا، وقتی ونگوگ در بوم نقاشیاش آسمان پرستاره تلاویو را میکشد، وقتی مردم در سردترین هوا در خیابانند. روایت ادامه دارد. اشتباه است ننوشتن. هر چند که کسی نخواند و کسی هم نشنود. هر چند تایید هم نشود؛ باید نوشت. از میهنی که کمرش زیر بار ظلم خم نشد. نه تنها خم نشد، بلکه کمر ظلم را به خاک زد. دیگر وقت داستان نوشتن نیست، داستان را به عینه میبینیم. پرده مخملین شب رویاها دیگر کاربردی ندارد، وقتی خورشید در سینه آسمان طلوع میکند. ما به واقعیترین رویا رسیدهایم. بگذار برایت از آن بنویسم.
از روزی که دیگر اسرائیل نیست. تصور کن، سخت نیست. ظلم نیست، بدی نیست، و ستم درخت خشک شدهایست که با تبر عدالت قطع میشود. همه جای جهان، پرچم ایران میشود. عزای امام حسین (ع) را همه کشورها برپا میکنند. مسافران برای دیدن ایران میآیند. فارسی میشود زبانی پرطرفدار. کسی از کرایه خانه نمیگوید و از گرانی قرصهای فرزند مریضش. اشتباه است اگر تا تحقق آن روز ننویسم. اگر هم آن را نبینم که تو میبینی. مهم نیست در کدام کوی و برزن دفن میشوم؛ بالاخره که پای متنهایم سبز خواهم شد. شاید آن روز هم را دیدیم و خندیدیم؛ شاید. سرم را بلند میکنم و از سنگر بیرون میزنم. قلم من را به دل حادثه میبرد. مینویسم.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای بیعت رفته بودیم
بیعت فرهنگیان شهر با رهبر انقلاب
محل تجمع روبه روی دفتر امام جمعه بود. و من خیره بودم به چهرههایی که از صدمتری فریاد میزد که معلم هستند.
بعضیها با نوک بینیهای سرخ شده از سرما دور هم جمع شده بودند و با هم از آن حرفهایی میزدند که در دفتر مدرسه میزنند، همان خندهها و گلههایی که مخصوص معلمهاست.
شاید داشتند میگفتند:
دیدی حقوقا رو زودتر ریختن؟
راستی شاد تو هم بالا نمیاد؟
کلاسا رو برای چی گذاشتن هفت صبح؟
بعضی هم کنار هم میایستادند عکس میگرفتند شبیه وقتهایی که باید مستند در گروه پرورشی اداره بفرستی.
چند نفری هم از خودشان سلفی میگرفتند و برای گروههای کلاسیشان میفرستادند و دانش آموزانشان را دعوت به حضور درخیابان میکردند.
از روی ظاهرشان حدس میزدم که معلم چه درسی هستند.
آن خانوم که با گلهای کاغذی آمده بود که به بچهها بدهد حتما معلم دبستان بود.
آن یکی که با مانتو شلوار اداری راه راه که خط شلوارش خربزه قاچ میزد شاید معلم ریاضی بود.
آن آقایی که گوشی به دست از زمین و زمان عکس میگرفت حتما معاون پرورشی بود.
خیلیها با بچههایشان آمده بودند.
بچه معلمهایی که مودب و موقر و اتو کشیده بودند.
به همکارم نگاه کردم که با تعجب به جمعیت نگاه میکند.
با خنده گفتم پس چرا ماتت برده؟
گفت: «باورت میشه این همه آدمی که اینجا وایستادن حقوق اکثرشون زیر بیست میلیونه؟»
گفتم: «چی بگم... چی بگم که عشق به وطن حقوق و مزایا نمیشناسه.»
فاطمه محمدی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پويش روايت نويسي | ارسالی شما
تازه افطار کردهام، تلفن زنگ میخورد، روی گوشی اسم فرمانده گردان را میبینم، تا تماس برقرار میشود میپرسد شانه شکستهات خوب است؟ میگویم سلام، بله. میگوید سریع سر خیابان باش.
میرویم... نزدیک که میشویم میگوید ۲ تا خشاب با من، کلاش و بی سیم با تو.
بین گرد و غبار و چراغهای روشن ماشینها که ترافیک درست کردهاند بدو بدو به سمتی میدویم...
بوی باروت و پلاستیک و آهن سوخته همه جا را گرفته است.
بچههای بسیج خیابانها را مسدود کردهاند، راهنمایی و رانندگی حضور دارد، کارکنان عملیاتی اداره برق و آب و گاز و آتشنشانی هم همینطور، عزیزان پاسدار و نیروی انتظامی در آن گرد و خاک و آسمان تاریک در حال تردد هستند.
از میان مردمی که شوک زدهاند عبور میکنیم، شیشههای خرد شده پنجرههایی که کف خیابان ریخته و زیر کفشهایمان صدایش میآید، و صدای بانوان و دختران جوانی که دعایمان میکنند، در دلم بغض کردهام...
چند صد متری میگذریم، فرمانده میایستد و میگوید از وسط همین زمین کشاورزی باید به قبرستان ارامنه برسیم، آهسته میرویم تا به پشت ساختمان برسیم...فقط میگویم: چشم
از میان قبور ارامنه که حداقل ۵۰ سال پیش دفن شدهاند می گذریم. سرم ناگهان گیج میرود، فرمانده هنوز میرود، برای اینکه تنها نماند به دنبالش میروم اما انگار در یک تاریخ در یک خواب تکراری غوطه میخورم، من تمام این صحنهها را دیدهام، آن زمان که به امنیت ایران عزیز در کوچههای دمشق و حلب به خود میبالیدیم...
به محل اصابت بمبهای سنگین رژیم صهیونیستی و ارتش تروریست آمریکایی میرسیم، شهید نیست اما ساختمانها با خاک یکسان شده.
از پشت سرم صدای پسر کوچکی توجهام را جلب میکند، نگاه میکنم...پشت نوار زرد رنگ ایستاده است، کنار پدر و خواهر کوچکش، سنش حدود ۱۰ سال است.
تا میبیند نگاهش میکنم از دور با لبخندش علامت پیروزی نشان میدهد.
کلاش رو دوشم است و بی سیم مدام در حال پیغام دادن به دوستان دیگر است.
برایش دستی تکان میدهم و سپس علامت پیروزی، بیسیم را در جیبم میگذارم و با دو دستم برایش قلبی میسازم، او و خواهر کوچکش مدام بالا و پایین میپرند و با صدای بلند در آن هیاهوی تجمع مردم میخندند.
ما پیروز این جنگ تحمیلی هستیم، اینجا ایران است.🇮🇷
سيد مصطفی مصطفوی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قالَ همانوشت:
«زکات خواندن محتوای خوب، نشر و معرفی بستر انتشار آن است.»
@Homanevesht
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
و ذهن پرسوال به دنبال هویت حقیقی است، لباس رزم را آماده کنید 🙇♂
رسیدیم به *چهارشنبههای شبههمونی*👇
لباس رزم
آخر کلاس مینشست.
با کسی صحبت نمیکرد.
مقنعهاش را روی چشمهایش میکشید و دو دستش را در هم قفل میکرد و زیر سر میگذاشت تا سر کلاس راحت بخوابد.
با صدای یکی از بچهها از خواب بیدار شد.
ـ خانوم منم میخوام معلم بشم با اینکه خیلی شغل سختیه.
پوزخندی به دخترک زد و دوباره سر را روی میز گذاشت؛ اما چشمهایش باز بود.
معلم گفت: «معلومه که معلمی شغل سختیه؛ اما سختیش به اینه که فقط شغل نیست.»
دانشآموز سرش را از روی میز برداشت و چشمهایش را به معلم دوخت. کنجکاو شده بود و گفت: «منظورتون چیه؟»
معلم ماژیک را برداشت و پای تخته نوشت:
معلمی لباس یک مبارز فرهنگی است و یک مبارز همیشه و همه جا یک مبارز است، رفتارش، شخصیتش، گفتارش گویای هزاران درسی است که در کتابها نمینویسند. اگر میخواهید معلم بشوید لباس رزم بپوشید دخترها (:
سکوتی در کلاس پدیدار شد، گویا مرزهای افکار داشت جابهجا میشد.
خاطره کردفیلابی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
همانوشت:
لباس رزم را بر تن کردم و به دل جمعیت زدم. همانجا ایستادم، جایی که روایتها ساخته میشدند. آنها را به قلم کشیدم تا در آسمان شهرها بال بگسترانند، درِ هر خانه را بزنند و حقیقت را با دروغهای پوسیده خانهنشین معاوضه کنند.
و از خویش پرسیدم آیا در این میان دلی بیدار میگردد؟
زنگ روایت را باید میزدم 🛎
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱