eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ احلی‌ من الخستگی ـ «عارفه... اگه یه دقیقه دیگه بشینیم، جا نمی‌مونیم؟» عارفه سر را بالا انداخت و گفت: «نه... یکم دیگه بریم.» امیرعباس وسط بلوار خیابان آزادی نشست. محمدحسین هم کنارش. سه نوجوان دهه‌نودی، میان رودِ آدم‌ها، پاهایشان را دراز کردند. کف کفش‌هایشان از گرمای آسفالت نرم شده بود. عارفه بطری آب را میانشان چرخاند. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. فقط پرچم قرمز، هنوز در مشت‌های عارفه محکم ایستاده بود. نسیمی خنک، گوشه‌ی چفیه‌ٔ امیرعباس را روی صورتش انداخت. همان چفیه‌ای که هر شب محرم با آن به هیئت می‌آمد. همان شبی که پیرغلام، از نوجوانی گفته بود که جوابش به عمویش فقط چند کلمه بود: «احلی من العسل... از عسل شیرین‌تر است...» آن شب، امیرعباس بعد از هیئت، تا خانه این جمله را زیر لب تکرار می‌کرد؛ بی‌آنکه بداند روزی معنایش را نه روی منبر، که کف خیابانی داغ پیدا خواهد کرد. جمعیت همچنان در حرکت بود، بدون وقفه، چون رودی خروشان. محمدحسین، بی‌آنکه چیزی بگوید، از جا بلند شد. گردِ شلوارش را تکاند. عارفه پرچم را محکم‌تر گرفت. امیرعباس دستش را روی زانویش گذاشت و با صورتِ جمع‌شده از خستگی ایستاد. هیچ‌کدام به دیگری نگفت: «بلند شو.» انگار جواب را از قبل بلد بودند.‌ سه سایه‌ی کوچک، دوباره در اقیانوس لباس‌های مشکی گم شدند؛ همان‌طور آرام، همان‌قدر بی‌ادعا. من پشت سرشان ایستاده بودم و فقط به دست‌هایشان نگاه می‌کردم؛ دست‌هایی که چند دقیقه پیش از خستگی روی زانو افتاده بود، اما هنوز پرچم را زمین نگذاشته بود. آن لحظه فهمیدم بعضی جمله‌ها را نمی‌شود حفظ کرد. باید یک روز، وسط خیابانی داغ، با پاهای خسته، ادامه‌شان داد. و آن‌ها، با پاهایی که هنوز از خستگی می‌لرزید و دل‌هایی که انگار محکم‌تر از همیشه می‌تپید، دوباره در امتداد پیکر رهبر شهید به راه افتادند. هر قدم، مرهمی بود بر داغی که بر سینه‌شان نشسته بود؛ داغی که نه با اشک، که با ادامه دادن این راه، آرام‌تر می‌شد. من از پشت سر، فقط دور شدن سه نوجوان را دیدم؛ سه پرچم سرخ که میان دریای پرتلاطم منتقمان، آرام‌آرام پیش می‌رفتند؛ انگار عهدی را که در دل بسته بودند، با قدم‌هایشان زمزمه می‌کردند. زینب مرادی✍ تهران ۱۵ تیرماه ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کرمیار کربلای خود را می‌سازد این بار در خدمت شما هستیم با کتابی که نویسنده‌ی آن‌ به بازسازی ‌مو‌به‌موی واقعه‌ی کربلا‌ می‌پردازد و براساس اسناد‌ و با‌ وفاداری محکم به سبک رمان‌های کلاسیک، داستان خودش را پیش می‌برد. نام این کتاب، «نامیرا »است. نامیرا در لغت به معنی جاودانگی است. صادق کرمیار نویسنده‌ی این کتاب، معیار او پیش‌ از آن که سند یا واقعیت تاریخی باشد، ضرورت درونی اثر، منطق و حقیقت هنری است. داستان زیبای نامیرا، درباره‌ی دختر و پسر جوانی است که برای حمایت از امام حسین‌ تردید دارند. در ادامه‌ی داستان، این دو جوان طی استدلال‌هایی مختلف به حقانیت امام حسین پی‌ می‌برند. درواقع یکی از ویژگی‌های این کتاب، «فتنه‌ شناسی» است. کسانی که در پی‌ حق هستند و می‌خواهند بدانند که حق و باطل چگونه جابه‌جا می‌شوند، حتما این کتاب را مطالعه کنند. این کتاب در سال ۸۱ نوشته شده و در سال ۸۸ توسط نشر نیستان به چاپ رسیده است. در کنار هم قسمتی از این کتاب را می‌خوانیم: «و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی‌کنم که تکلیف خود را از حسین می‌پرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می‌خواهم.‌ و من... حسین را برای دنیای خویش نمی‌خواهم، که دنیای خود را برای حسین می‌خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟» برای دریافت این کتاب می‌توانید به تارنمای‌ نشر نیستان رجوع کنید. علی‌اکبر معصومی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ برای برافراشته ماندن تو پیرزن آهسته نزدیکم شد. این پا و آن پا می‌کرد. بالاخره لب باز کرد: ـ «دخترم! پرچم رو می‌دی چند دقیقه دستم باشه؟» چه جوابی می‌دادم که ناراحت نمی‌شد؟ ـ «مادرجان، باید اسم بنویسی، چند روز منتظر باشی تا نوبتت بشه، مثل من.» سرش را پایین انداخت که برود. از چشم‌های قرمز و دست‌های لرزانش خجالت کشیدم. صدایش کردم: ـ «بفرمایید، پرچم خدمت شما.» قدم‌هایش را تند کرد و سمت جایگاه رفت. با دو دست، پرچم را گرفت و از زمین بلندش کرد. کمکش کردم. زیر سایه‌ی رقص پرچم، در گوشم زمزمه کرد: ـ «خیر ببینی مادر. باید برم معراج شناسایی جنازه‌ٔ بچه‌ام. اگه پرچم رو نمی‌دادی، طاقت نمی‌آوردم.» مریم صفدری✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ دیربازی است که مدرسه بیمار است مدرسه تب کرده، تبی واگیر. خیلی زود هم سرایت کرده؛ شاید من هم گرفته باشم. اما احتمالاً این‌قدر نرم آمده که نفهمیدم یا چون طولانی شده، به آن عادت کرده‌ام. عادت هم خودش دردی است؛ خیلی موذی است. راهروی مدرسه هم تب گرفته است. دانش‌آموزان هم؛ آن‌ها مدتی است که زیرآبی، طعن و کنایه را بر در و دیوار و حیاط مدرسه سرفه می‌کنند و درس و حرمت را پای گل‌ها و درخت‌ها تف می‌کنند. بیشتر مواقع هم تبشان بالا می‌رود و در خانه می‌مانند و کلاس تعطیل می‌شود. ویروس، دانش‌آموزان را خیلی ضعیف کرده است. دکتر می‌گوید: «بهتر است استراحت کنند تا زیاد به آن‌ها فشار نیاید؛ مخصوصاً که از نسل آلفا هستند و بسیار لطیف‌اند و حساس.» البته دکتر نمی‌داند که بچه‌ها فقط با قرصِ «نمره» و «آموزشِ بی‌عمق» تبشان پایین می‌آید و حالشان خوب می‌شود!معلم‌ها هم یکی سردردِ بدبینی و کینه گرفته و مدام مچ‌گیری می‌کند و فضا را می‌پاید. یکی هم گلویش عجیب می‌سوزد و زخمِ زبان می‌زند و دیگری غیبت را عطسه می‌کند؛ ولی در حضور، چای تعارف می‌کند. چای برای سرماخوردگی خیلی خوب است!بعضی‌ها هم نقابِ دورویی زده‌اند تا سرما به سرشان نخورد. بعضی لباسِ کلفتِ غرور را به تن کرده‌اند تا مبادا ویروس وارد حریمشان شود و نظم و متانتشان به هم بخورد. بعضی هم بیشتر احتیاط می‌کنند؛ آن‌ها معمولاً ماسکِ دروغ و ریا بر چهره دارند و مواظب‌اند که میکروب بینِ هم‌نوعانشان پخش نشود و اگر هم می‌شود، پنهانی باشد. عده‌ای نیز در برابر این آفت، صبر پیشه کرده‌اند و آن را امری طبیعی می‌دانند یا بر آن‌اند که وظیفه‌ی مسئولان و کادر اجرایی است که درمان کنند؛ اما این ویروس حالا‌حالاها نمی‌رود. خیلی سمج و قوی است. ماسک هم که بزنیم، پچ‌پچ‌ها زیر‌‌زیرکی و بی‌صدا عطسه می‌کنند و تمسخر، راه خنده را برای خودش باز می‌کند. صداقت، مدت‌هاست که گوشه‌ٔ بیمارستان خوابیده و توانی ندارد. منفعت و زرنگی هم تبخال لبِ حساس مدرسه شده‌اند؛ لبی که سال‌هاست عفونی شده است و عود کرده. ویروس حتی در حیاط و پای درخت‌های مدرسه هم پخش شده. حتی سطل آشغال و موش‌های مدرسه هم گرفتار شده‌اند. باید همه‌چیز ضدعفونی شود؛ فکر، زمین، آب، دفتر، راهرو، طبقه‌ی بالا هم. تا بیماری عود نکرده است، باید واکسینه شوند. نکند مثل بیماریِ «کوری» به همه سرایت کند! اما من باید خیلی هوشیار باشم. اول مهر که مدرسه باز می‌شود، اول از هر چیز باید فکرم را واکسینه کنم؛ جسمم را هم همین‌طور. باید به روحم سرم بزنم؛ خودم را ضدعفونی کنم. امکان دارد دوباره بگیرم. مدرسه بدجوری تب کرده است؛ کسی هم کاری نمی‌کند. البته گاهی افرادی موقتاً اقدامی می‌کنند؛ اما زمانی که تبِ خودشان از چهل گذشته باشد! خدیجه حسنی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نوشتن محاوره‌ای بی‌قاعده نیست! گاهی فکر می‌کنیم نوشتن به زبان محاوره یعنی هرچه به ذهنمان آمد، همان را بنویسیم؛ اما واقعیت این است که نوشتن محاوره‌ای هم قواعد خودش را دارد. مثلاً «می‌گذارم» را وقتی محاوره می‌نویسیم، باید بنویسیم «می‌ذارم»، نه «می‌زارم»؛ چون می‌زارم معنای چیزی را جایی گذاشتن نمی‌دهد. «می‌خواهم» هم در محاوره می‌شود «می‌خوام»، نه «می‌خام»؛ چون این فعل از «خواستن» می‌آید و در نوشتار محاوره‌ای، حفظ ریشه‌ی واژه اهمیت دارد. پس اگر قرار است محاوره بنویسیم، بهتر است آن را هم درست و قاعده‌مند بنویسیم. امید کرمی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
جنوب همسایه نخواد.mp3
زمان: حجم: 2.8M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جنوب همسایه نخواد ✍نویسنده: سمیرا رفیعی 🎙گوینده: رسول نظارات ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله