eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
738 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
کمیک جنگ زمان.pdf
حجم: 6.7M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره ششم مجموعه کمیک همانوشت 🔺جنگ زمان روایت یک دیدار در مرز نسل‌ها ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره ششم مجموعه کمیک همانوشت قسمت اول 🔺جنگ زمان روایت یک دیدار در مرز نسل‌ها ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره ششم مجموعه کمیک همانوشت قسمت دوم 🔺جنگ زمان روایت یک دیدار در مرز نسل‌ها ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره ششم مجموعه کمیک همانوشت قسمت سوم 🔺جنگ زمان روایت یک دیدار در مرز نسل‌ها ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📍شنبه: روایت‌کده «لا یمکن التوقف» خاطره کردفیلابی✍ 📍یکشنبه: ادبی‌کده «ایران من» زهرا فرشیدی✍ 📍دوشنبه: شعرکده «مسیر حسین» حسین اعتمادی ✍ 📍سه‌شنبه: روایت‌کده «سیاهی لشکر» مریم صفدری✍ 📍چهارشنبه: نمایشنامه‌کده «آقام» بهنام میرزائی✍ 📍پنجشنبه: نقدکده «نقد کتاب سمفونی مردگان» آسیه نجاتی پرداز✍ 📍جمعه: قلمزی «نویسندگی خلاق» فریبا کریمی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار 🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ لا یمکن التوقف کیفم را ضربدری روی شانه انداختم. پشت کفشم را صاف کردم. انگشت‌های پایم ساییده شده بودند. همه‌اش نگران بودم که نکند تاول زده باشند. هنوز سیصد عمود مانده بود تا به آن موکب برسم. چگونه این همه راه باید می‌رفتم؟! تا اذان صبح وقت زیادی نمانده بود. اگر سروکله آفتاب پیدا می‌شد دیگر هیچ راهی جز توقف نمی‌ماند. در راه مدام چشمم می‌افتاد به بنرهای آقای شهید. با خودم گفتم چه ارادتی! حواسم را به قدم‌هایم دادم. بقیه دوشادوش من با قدم‌های تند راه می‌رفتند و من جا می‌ماندم. کاروان‌ها هر کدام با یک شعار و یک نشان آمده بودند. برایم جالب بود آن زن کوله را روی سرش گذاشته بود و همین‌طور همراه کاروان راه می‌رفت. کوله‌ای که عکس قائد شهید به زیپ آن وصل بود. هر کدام نشان قوموا لِلّه را به چادرهایشان نصب کرده بودند. روی پرچم‌هایشان هم مثل نشان‌هایشان همین نوشته شده بود و علمداری می‌کردند. پرچم را از آن‌ها گرفتم و در هوا رقصاندم. نمی‌توانستم چشم از پرچم بردارم انگار به معنای واقعی نماد مقاومت را در آن می‌دیدم. بچه‌های کوچک عراقی وسط راه ایستاده بودند و لبیک یا خامنه‌ای می‌گفتند. کارشان تنها شعار دادن بود. یک نفر در میان کاروان هم بلند داد می‌زد و شعار می‌داد ایران و العراق لا یمکن الفراق، حب الحسین یجمعنا. به عکس آقا روی کوله خیره شدم. با خودم گفتم آقا من تا اینجا آمده‌ام، کمکم کن، دیگر از کت و کول افتاده‌ام. همین‌طور که داشتم لنگان‌لنگان راه می‌رفتم، سیاهی چای عراقی در استکان‌های کمرباریک نگاهم را جلب کرد. دستم را کش دادم تا یک لیوان بردارم. چای عراقی را در دست گرفتم. باریکه‌ای از نور خورشیدجان روی قاشق پلاستیکی افتاد. شکر با هر حرکت دستم بیشتر در غلظت چای حل می‌شد. همین‌طور چشمم دنبال عدد می‌گشت. آفتاب چشمم را جمع کرده بود؛ دویست و دو. فقط پنجاه عمود دیگر مانده بود. نفسم را در هوای داغ پرت کردم که ناگهان چشمم به آب روشن شد. ماء بارد بعد از چای می‌چسبید. خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ایران من از مجموعه عکس‌نوشت‌های نویسنده: زهرا فرشیدی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله