eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
738 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ لا یمکن التوقف کیفم را ضربدری روی شانه انداختم. پشت کفشم را صاف کردم. انگشت‌های پایم ساییده شده بودند. همه‌اش نگران بودم که نکند تاول زده باشند. هنوز سیصد عمود مانده بود تا به آن موکب برسم. چگونه این همه راه باید می‌رفتم؟! تا اذان صبح وقت زیادی نمانده بود. اگر سروکله آفتاب پیدا می‌شد دیگر هیچ راهی جز توقف نمی‌ماند. در راه مدام چشمم می‌افتاد به بنرهای آقای شهید. با خودم گفتم چه ارادتی! حواسم را به قدم‌هایم دادم. بقیه دوشادوش من با قدم‌های تند راه می‌رفتند و من جا می‌ماندم. کاروان‌ها هر کدام با یک شعار و یک نشان آمده بودند. برایم جالب بود آن زن کوله را روی سرش گذاشته بود و همین‌طور همراه کاروان راه می‌رفت. کوله‌ای که عکس قائد شهید به زیپ آن وصل بود. هر کدام نشان قوموا لِلّه را به چادرهایشان نصب کرده بودند. روی پرچم‌هایشان هم مثل نشان‌هایشان همین نوشته شده بود و علمداری می‌کردند. پرچم را از آن‌ها گرفتم و در هوا رقصاندم. نمی‌توانستم چشم از پرچم بردارم انگار به معنای واقعی نماد مقاومت را در آن می‌دیدم. بچه‌های کوچک عراقی وسط راه ایستاده بودند و لبیک یا خامنه‌ای می‌گفتند. کارشان تنها شعار دادن بود. یک نفر در میان کاروان هم بلند داد می‌زد و شعار می‌داد ایران و العراق لا یمکن الفراق، حب الحسین یجمعنا. به عکس آقا روی کوله خیره شدم. با خودم گفتم آقا من تا اینجا آمده‌ام، کمکم کن، دیگر از کت و کول افتاده‌ام. همین‌طور که داشتم لنگان‌لنگان راه می‌رفتم، سیاهی چای عراقی در استکان‌های کمرباریک نگاهم را جلب کرد. دستم را کش دادم تا یک لیوان بردارم. چای عراقی را در دست گرفتم. باریکه‌ای از نور خورشیدجان روی قاشق پلاستیکی افتاد. شکر با هر حرکت دستم بیشتر در غلظت چای حل می‌شد. همین‌طور چشمم دنبال عدد می‌گشت. آفتاب چشمم را جمع کرده بود؛ دویست و دو. فقط پنجاه عمود دیگر مانده بود. نفسم را در هوای داغ پرت کردم که ناگهان چشمم به آب روشن شد. ماء بارد بعد از چای می‌چسبید. خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ایران من از مجموعه عکس‌نوشت‌های نویسنده: زهرا فرشیدی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ قدم می‌زنم در مسیر حسین دلم شد خدایا اسیر حسین به شاهان عالم نظر کرده‌ام ندیدم شهی را نظیر حسین ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سیاهی لشکر «خواندن تاریخ بسیار خوب است، اما کمک کردن برای به وجود آمدن تاریخ از آن هم جالب‌تر و جذاب‌تر است». گهواره‌ی پسرک ده ماهه را تکان می‌دادم و این جمله‌ی نهرو را در کتاب «نگاهی به تاریخ جهان» می‌خواندم. آن روز یکی از روزهایی بود که تاریخ داشت به‌وجود می‌آمد. به موهای تنک و بور پسرک نگاه کردم. اگر بیست سال بعد می‌پرسید آن روز تاریخ‌ساز کجا بودی، راضی می‌شد که بگویم تو را می‌خواباندم؟ عقل می‌گفت گیرم بچه را گذاشتی، مهمان‌های خانه را که برای تشییع آمده‌اند چه می‌کنی؟ دل می‌گفت بچه را به مهمان بسپار و هر دو را به خدا. از قضا مهمان غریبه نبود. پرپرزدن‌هایم را که برای رفتن دید خودش پیشنهاد داد: «بچه و غذا با من، تو برو». نه جای تعارف بود نه عرصه‌ی جولان عقل دوراندیش که بگوید بچه‌ای که نه اهل شیرخشک هست نه حتی پستانک چطور می‌گذاری و می‌روی؟ در کمتر از ده دقیقه لباس پوشیدم و رفتم. نه این‌که رفتم پرواز کردم. باید می‌رفتم حتی اگر سهم من، اندازه‌ی دیده شدن یک نقطه سیاه از قاب آسمان بود در لشکر امت حزب الله. از متروی امام خمینی به بعد نقطه‌های سیاه بیشتر و بیشتر شدند. از مفتح که بیرون آمدم رودی سیاه‌پوش به سمت مصلی در جریان بود که پرچم‌های سرخ یالثارات در آن شناور بودند. تو بگو پرچم‌های سیاه و سرخ که قبل از ظهور برافراشته شده بودند می‌رفتند تا دور کعبه ولایت به هم برسند... مریم صفدری ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار🛎
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ شروع خوانش کتاب نامیرا🌱 ⏳مهلت مطالعه: ۱۴ مرداد تا ۲۳ مرداد نشان‌دار کردن، خلاصه‌نویسی، نگاه موشکافانه حین خواندن فراموش نشود☺️ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
مونولوگ‌خوانی آقام.mp3
زمان: حجم: 7.3M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔺مونولوگ‌خوانی نمایشنامه «آقام» نویسنده و گوینده: بهنام میرزایی ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار🛎