━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
وقتی از شلوغیهای دنیا خسته میشی،
کتابها امنترین پناهگاهن…
لای صفحاتشون گم شو،
تا خودت رو دوباره پیدا کنی🕊️📚
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📍شنبه:
روایتکده
«عبور از مرز»
زینب مرادی✍
📍یکشنبه:
روایت مقاومت
«مادری که معلم مقاومت شد»
فاطمه سادات حسینی✍
📍دوشنبه:
طنزکده
«از خانه بزن بیرون»
فاطمه حسنی ✍
📍سهشنبه:
کتابکده
«فصل ششم؛ تهدیدات درونی»
🎙مبینا صالحی و خاطره کردفیلابی
📍چهارشنبه:
پژوهشکده
«خواب رنگی»
خاطره کردفیلابی ✍
📍پنجشنبه:
جستارکده
«پیکره پولادین؛ از ترکهای پنهان تا اقتدار جهانی»
زهرا سادات موسوی✍
📍جمعه:
شعرکده
«فراقنامه»
علی غلامیان✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار🛎
#عبور_از_مرز
#روایتکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
شاید امروز فقط چند صفحه بخوانی ؛ اما همان چند صفحه، تو را چند قدم جلوتر از دیروز میبرد.✨📚
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
عبور از مرز
ـ حاجآقا… حاجآقا! کربلا میری؟
برگشت. مردی میانسال، با چهرهای آفتابسوخته، کنار مسیر نشسته بود.
ـ بله.
مرد میانسال با دست اشاره کرد و گفت: «بیا، کارت دارم.» او با قدمهایی بلند خود را به مرد رساند و مؤدبانه خم شد.
ـ بفرمایید حاجی.
مرد لحظهای به کفشهای او نگاه کرد و گفت: «اجازه بده گرد و خاک کفشت رو بگیرم.» او با تعجب مخالفت کرد، اما مرد لبخندی زد و آرام گفت: «پسرم… امسال من اینجام که نذارم حتی ذرهای از خاک ایران از این مرز رد بشه. تو که رفتی کربلا، هر چقدر خواستی خاک کربلا با خودت بیار؛ اما گرد این سرزمین، امانت ماست. جای این خاک همینجاست.» حرفش که تمام شد، سکوت عجیبی روی مرز نشست. چند زائر دیگر جلو آمدند و یکییکی کنار او ایستادند. صفی بیصدا شکل گرفت؛ صفی برای پاک کردن گرد ایران از کفشهایشان، پیش از عبور از مرز. آن غروب، در مهران، فهمیدم دفاع از وطن همیشه با اسلحه نیست؛ گاهی از خم شدن بر خاکی آغاز میشود که هیچکس حاضر نیست حتی ذرهای از آن، از مرز عبور کند.
زینب مرادی✍
دهم مرداد
مرز مهران
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_پوستر
مادری که معلم مقاومت شد🍃
روایت مقاومت از زبان یک مادر
نویسنده اثر: فاطمه سادات حسینی
● داستان ششم👇
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زمان:
حجم:
17.2M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_صوت
🎧 ششمین داستان از روایت مقاومت را میشنوید...
✍ نویسنده: فاطمه سادات حسینی
🎙 گوینده: آسیه نجاتی پرداز
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ای طعنه خوردهی سخن از جنس روزگار
رفتی و ماند در دل این شهر داغ یار
ای روضهخوان خفته در آغوش خاک و خون
یاد تو میشود به گلو بغض ماندگار
با تو که هر نفس به هوای حسین بود
بعد از تو هم نماند به ما جز همین مدار
دست زمانه خواست تو را بینشان کند
اما تو ماندهای به بلندای هر مزار
از خون تو است این نفس روضه گرمتر
از تو است گر هنوز غزل میکشد شرار
وقتی که بال پر زدنت را گشودهای
رفتی به اوج در دل دریای بیکنار
ای پاره پاره تن که به معراج رفتهای
ای واژهی بریده در این دشت بیشمار
در خیمهگاه شعر که آتش گرفته باز
حالا "پناه" مانده و این قلب بیقرار
✍🏻محمدایمان ریاضیفر "پناه"
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔰چگونه از «مرداب کندخوانی» خارج شویم؟
💢آیا هنگام مطالعه، حس میکنید چشمهایتان حرکت میکنند اما مغزتان درجا میزند؟ مشکل از شما نیست؛ مشکل در «پسخوانی» است! بسیاری از ما عادت داریم هنگام خستگی، یک خط را چندبار بخوانیم. برای شکستن این عادت، از یک نشانگر یا خودکار زیر خطوط حرکت دهید و چشمانتان را مجبور کنید با سرعت نشانگر پیش بروند.🌱
💠اگر متنی سنگین بود، آن را به بخشهای ۱۰ دقیقهای تقسیم کنید و بین هر بخش، ۲ دقیقه استراحت کنید تا مغز اطلاعات را پردازش کند. به یاد داشته باشید که سرعت کم در ابتدا طبیعی است، اما با تمرین روزانه، مغز شما مثل یک عضله ورزیده میشود و به زودی بدون اینکه کلمهای را از دست بدهید، سریعتر و عمیقتر خواهید خواند. 🌼
#هنر_مطالعه
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار🛎
#از_خانه_بزن_بیرون
#طنزکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
از خانه بزن بیرون
اولش که از خانه زدم بیرون، هوا بهاری بود و گنجشکها نوکبهنوکِ هم، جیکجیک مستانهای سر داده بودند. با خودم زمزمه میکردم: «خدایا شکرت...» اما به مدرسه که رسیدم، همهچیز کنفیکون شد.
کاش قلم پایم میشکست و سه ماه بعد از آن یورش، آن یک جلسه حضوری را هم برای رفع اشکال نمیرفتم. مبهوت ماندم. بچهها انگار روز اول مهر باشد، با دهانهای نیمهباز و چشمهای کاملاً باز به سؤالهایم گوش فرا میدادند. کلهم مغزشان از دادههای زبان شیرین پارسی پاک شده بود. چقدر دلم برای زحمتهایم سوخت.
چه حنجرهها که خراش نداده بودم. باز خدا را شکر که حال مرا به جا آوردند؛ بهخصوص بعد از آن کاهش وزنی که به خاطر اخبار جنگ متحمل شده بودم و سپس افزایش دوبرابری وزن مرجوعی که به یمن ایستادگی بینظیر ایرانیان در برابر دشمنان پیدا کرده بودم.
بچهها تمام نشانههای متمم را یادشان رفته بود. فاجعه یعنی همین. نه فقط این، که حتی تنها نشانه مفعول را هم فراموش کرده بودند. ماضی استمراری را با مضارع اخباری قاطی کرده بودند و معنی «تأسی» را با «تأسف» اشتباه گرفته بودند. دو بیت شعر حفظی هم که گفتم بخوانید، شعر شاعر بینوا را چنان تپقباران کردند که دل آدم به حال آن شعر میسوخت.
خدا را صدهزار بار شکر که ناصرخسرو در همان درهٔ یمگان، سینه به خاک سپرد و این روزها را ندید. شرم باد بر من؛ خدو به ذاتت ای دشمن بدنهاد که برای نهاد و گزاره که متعلق به فارسی سوم ابتدایی است در ذهن این بچههای طفل معصوم تشکیک ایجاد کردی.
هرچه رشته بودم، کلهم پنبه کردی و رفت.با سردرد و دوارالرأس از کلاس بیرون زدم و بیخداحافظی از مدیر، پریدم توی ماشین. رادیو روشن بود و خواننده هنوز اصرار میکرد و پایش را کرده بود توی یک کفش و میخواند:
«از خانه بزن بیرون...»
فاطمه حسنی ✍
#طنزکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله