قالَ همانوشت:
«زکات خواندن محتوای خوب، نشر و معرفی بستر انتشار آن است.»
@Homanevesht
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
و ذهن پرسوال به دنبال هویت حقیقی است، لباس رزم را آماده کنید 🙇♂
رسیدیم به *چهارشنبههای شبههمونی*👇
لباس رزم
آخر کلاس مینشست.
با کسی صحبت نمیکرد.
مقنعهاش را روی چشمهایش میکشید و دو دستش را در هم قفل میکرد و زیر سر میگذاشت تا سر کلاس راحت بخوابد.
با صدای یکی از بچهها از خواب بیدار شد.
ـ خانوم منم میخوام معلم بشم با اینکه خیلی شغل سختیه.
پوزخندی به دخترک زد و دوباره سر را روی میز گذاشت؛ اما چشمهایش باز بود.
معلم گفت: «معلومه که معلمی شغل سختیه؛ اما سختیش به اینه که فقط شغل نیست.»
دانشآموز سرش را از روی میز برداشت و چشمهایش را به معلم دوخت. کنجکاو شده بود و گفت: «منظورتون چیه؟»
معلم ماژیک را برداشت و پای تخته نوشت:
معلمی لباس یک مبارز فرهنگی است و یک مبارز همیشه و همه جا یک مبارز است، رفتارش، شخصیتش، گفتارش گویای هزاران درسی است که در کتابها نمینویسند. اگر میخواهید معلم بشوید لباس رزم بپوشید دخترها (:
سکوتی در کلاس پدیدار شد، گویا مرزهای افکار داشت جابهجا میشد.
خاطره کردفیلابی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
همانوشت:
لباس رزم را بر تن کردم و به دل جمعیت زدم. همانجا ایستادم، جایی که روایتها ساخته میشدند. آنها را به قلم کشیدم تا در آسمان شهرها بال بگسترانند، درِ هر خانه را بزنند و حقیقت را با دروغهای پوسیده خانهنشین معاوضه کنند.
و از خویش پرسیدم آیا در این میان دلی بیدار میگردد؟
زنگ روایت را باید میزدم 🛎
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
*ما هوش مصنوعی هستیم!*
نمیدانم دیروز بود یا پریروز یا شاید هم روزهای قبل. از بس ترامپ پشت سر هم مصاحبه میکند که از دست همه در رفته. گفت الکی است. واقعی نیست. اینها مردم نیستند. مردم آنها هستند که بانک و فرمانداری آتش میزنند. اینها واگعیاند و آنها فیک. در یک کلام گفت: «ساختگی و هوش مصنوعی است.» ما را میگفت. تجمعاتی که تا چشم کار میکند عاشق اند. او عشق چه میفهمد؟ ته عشق او به دختربچههاست. نمیفهمد در این سرما ایستادن عاشقی میخواهد؛ و ما عاشقیم.
پلاکاردی که دیشب دیدم اصلا موضوع نوشتن شد. روی آن نوشته بود: «ما هوش مصنوعی هستیم!» جوابی ساده و زیبا به توهمهای بیش از حد یک جانی. همانطور که ما نیروی دریایی نداریم و نظام سقوط کرده و تنگه مثل جاده تهران _ شمال بازِ باز است. ما هم لابد الکی هستیم دیگر. مشخص است تخصصی در هوش مصنوعی ندارد؛ نه او و نه برادر ناتنیاش نتانیاهو. که یک جا ۶ دست میشود و یک جا قهوهای بینهایت در دست دارد. هر چه نباشد اینها هوش مصنوعی را تولید کردند؛ شاید بهتر میدانند! کسی چه میداند؛ شاید روزی هم الکی الکی کل اسرائیل با خاک یکسان شود. ولی صدایش را در نیاورید؛ با فتوشاپ درست میکنیم... (:
علیرضا محبی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*بالاتر از سیاهی*
می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست..
اما من می گویم هست..
بالاتر از سیاهی آن سحر کذایی بود که بغض گوینده اخبار ما را سرجایمان خشکاند و کام روزه مان را تلخ کرد..
بالاتر از سیاهی شهادت پدر بود
بالاتر از سیاهی، یتیم شدن ملت ایران بود
بالاتر از سیاهی، شنیدن روایت دختران و پسران شجره طیبه بود
بالاتر از سیاهی خون هم وطنانی است که بی گناه و مظلومانه در کف خیابان ریخته می شود
اما...
از همان روزی که بغض گلویمان را فشار می داد با خود و خدای خود عهدی بستیم که تا نابودی دشمن رذل، با هم وطنانمان پای کار بمانیم و شبی خیابان را ترک نکنیم.
الحق و و الانصاف که خوب فرزندانی تربیت کردی پدر.
فرزندانی خلف که خون پدرشان ریخت اما مصمم تر از قبل و با چشمانی اشک آلود و بغضی عظیم از دشمن پست پای خون پدر و انتقام از قاتلین پدر ایستاده اند.
اینان فرزندان سیدعلی اند
همین هایی که با هر رنگ و پوشش و سلیقه ای روزها برای پدر اشک میریزند و شبها به انتقام از خونهای ریخته شده هم وطنان در خیابانهای شهر با سلاح الله اکبر و شعار سر دادن قدم بر میدارند.
بالاتر از سیاهی بهایی بود که با یتیم شدن خود دادیم.
خون ما که نعوذ بالله رنگین تر از خون سید و سرورمان نیست.
بگذار خونمان در راه حق بریزد
بگذار ذبح لله شویم
بگذار ناممان در تاریخ به واسطه خونمان ثبت شود
ما در میانه ی میدان هستیم.
عزیزتر از جان داشتیم که رفت...
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
محبوبه رجبیان✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*نذر حضور | پویش روایتنویسی | ۲۶ اسفند*
طبق برنامه، هر شب ساعت ۷ونیم پسرم میپرسد:مامان نمیریم میدون شهدا؟
برنامه ثابت هر شب، تجمع مردمی، میدان شهدا. ضلع شرقی میدان شهدا، ابتدای خیابان پیروزی مرد میانسالی را دیدم که ماسک زده و با شور و هیجان وصفنشدنی، ماشینها را هدایت میکند سمت خروجیهای میدان.
برای میدانداری رفته بودم؛ ولی دقت نظر و جدیت این مرد مرا به فکر فرو برد.
میشناختمش، سالها پیش، آن روزها که پسرم را مهد کودک میبردم، او هم پسرش را به مهد میآورد. اسمش را هم نمیدانم ولی هر که بود هم محلهای ما بود.
با تمام وجود ماشینها را هدایت میکرد و نمیگذاشت خیابان بسته بماند و ترافیک ایجاد شود. حتی در سوار و پیاده شدن مسافران همکاری میکرد، گاهی چنان با شور و قدرت سمت ماشینها میرفت که فکر میکردم الان ماشین را بلند میکند و جای دیگری میگذارد.
در قرار گرفتن صحیح پرچمها از پنجره ماشین کمک میکرد و با تمام وجودش تلاش میکرد کاری برای انقلاب بکند.
شب بعد وقتی به میدان رفتم آن مرد نبود و همانطور که فکر میکردم در نبود او خیابان دچار بینظمی شده بود و ترافیک سنگینتر شده بود.
اینجا بود که متوجه اهمیت حضور شبانه در میادین شهر شدم.
هر کدام از ما به نوعی در جریان جنگ رمضان مسئولیم.
باید باشیم تا باری از دوش کشور برداریم.
این مرد نذر حضور در خیابان داشت و من نذر حضور برای کوری چشم دشمن.
برای پیروزی باید دست به دست هم بدهیم و همه با هم باشیم .
تا پیروزی راهی نمانده...
شهربانو میرزایی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
همانوشت:
عاشورا را به یاد آورید
روضههای جانسوز کربلا را بشنوید
فرداهای جنگ از علیاصغرها، رقیهها، ربابها و زینبهای رمضان خواهیم نوشت...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
*سه روزه بود*
آقای من، امام حسین جانم
شهیدانمان یکی پس از دیگری در محضر شما حاضر میشوند
راستی شهید کوچکمان را در آغوش گرفتید؟
درست مانند شیر خوار کربلاست
علی اصغر شش ماهه که از کودکی پای روضههایش خون گریه کردیم
باب الحوائج کوچکمان که هر کجا در زندگی گره ای به کارمان افتاد نذر شیر کردیم چون میدانستیم دستان کوچکش گرههای بزرگ باز میکند
اما آقا،
مهمان ما سنش از آقازاده شما هم کمتر بود تنها سه روزش شده بود
آقا، حتی پدرش فرصت دیدن و بغل کردن فرزندش را پیدا نکرد
نمیدانیم مادرش مانند رباب جان دادن پسرش را دید؟!
نمیدانیم مانند علی اصغر شما دست و پا زد یا در گهوارهاش خواب بود که تیر حرملهٔ زمانمان گلویش را هدف گرفت
حتی این را هم نمیدانیم که مانند علی اصغر شما تشنه بود یا سیرابش کرده بودند
آقا جانم!
خون مجتبیِ سه روزهمان گواه این است که ما
ملتی هستیم از جنس شما
جان گرفته از روضههای شما
آقا ما در راه حق مانند شما فرزندان شیر خوارمان را فدا میکنیم و نامشان را همانند رهبرمان میگذاریم تا بشود سرباز و علمدار او
تا علم استوار در دست سید مجتبی خامنهای بماند...
ریحانه امیری زاده ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
- اسمش چیه؟
+ امیرحسین
- چند سالش بود؟
+ نمیدونم شاید بیست.
مادرش گفته بود از سربازی برگرده میخوام دامادش کنم.
- برگشت؟
+ نه شهید شد.
- واقعا؟
+ آره... فقط یه مشکلی هست؟
- چی؟
+ هنوز به مادرش نگفتن.
فاطمه محمدی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht