eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خواهرم زهرا کمر آفتاب، مثل کمر خودم، داشت می‌شکست که بچه را زمین گذاشتم و به کوه رخت‌خواب داخل موکب تکیه دادم. چند دقیقه‌ای تا اذان مغرب مانده بود. خانم کناری با لهجه‌ی عربی، به فارسی خسته‌نباشید گفت. پرسیدم: «ایرانی؟» گفت: «لا!» گفتم: «عراقی؟» گفت: «لا!» خندیدم: «نکنه آمریکایی!» خندید و با همان لهجه، به فارسی جواب داد: «خدا نکنه! اهل مدینةالنبی‌ام. دانشجوی مجازی جامعةالمصطفی‌ هستم و کمی فارسی بلدم.» و بعد خودجوش شروع کرد به نشان دادن عکس‌های مسجدالنبی در گوشی‌. ذوق‌زدگی‌ام را از دیدن شیعه‌ی عربستانی نمی‌توانستم پنهان کنم، اما ناجوانمردانه گفتم: «همین دیروز، دولت شما حشدالشعبی عراق رو زده.» لب گزید. سرش را پایین انداخت: «ما فقط شرمنده‌ایم.» با بی‌رحمی بیشتری ادامه دادم: «چرا قیام نمی‌کنید؟ هرچند حق دارید؛ هر ملتی که خمینی نداره...» سرش را که بالا نیاورد، صحبت را عوض کردم: «چطور خودتان رو رسوندید اینجا؟» با هیجان شروع به توضیح دادن کرد: «سخت بود. زمینی رفتیم کویت. از کویت آمدیم بصره، بعد نجف. خیلی هم گران شد؛ آن‌قدر که از خانواده فقط من توانستم بیایم! دختر دوازده ساله‌ام، صفیه، خیلی دوست داشت بیاید، اما به خاطر هزینه نشد.» پرسیدم: «خبر شهادت رهبر رو چطور شنیدید؟» بی‌معطلی اشک در چشم‌هایش نشست: «ما تمام شبکه‌های ایران را داریم. همان موقع که شما فهمیدید، ما هم فهمیدیم. مثل روز فوت پدرم بود؛ فکر کردم دوباره یتیم شدم. شیعیان مدینه همه عزادار شدند. حتی عید فطر هم کسی شادی نکرد و تبریک نگفت؛ به‌جایش، مجلس روضه برای رهبر گرفتیم.» باز هم سرش را زیر انداخت و زیر لب، آهسته تکرار می‌کرد: «وای، وای، وای…» اشک‌ها که روی صورتش راه گرفتند، دیگر کلمه‌ها توان همدلی نداشتند. همدیگر را بغل کردیم و مثل دو خواهر تازه‌ یتیم شده زار زدیم. صدای «الله‌اکبر» از تمام آن سرزمین بلند بود. مریم صفدری✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📍شنبه: ‌جستارکده «حقیقت علم» خاطره کردفیلابی ✍ 📍یکشنبه: داستان‌کده «نامش چه باشد؟» علیرضا عبدی ✍ 📍دوشنبه: کتاب‌کده «نخل و نارنج» علی‌اکبر معصومی ✍ 📍سه‌شنبه: شعرکده «فراق‌نامه» سکینه ذاکری✍ 📍چهارشنبه: نقدکده «نقد کتاب لحظه‌های انقلاب» بهنام میرزایی✍ 📍پنجشنبه: روایت‌کده «چهارده مظلوم» فائزه فداکار✍ 📍جمعه: صوت‌کده «هفت ستاره در آسمان نارمک که راه ما را روشن کردند» محدثه عزیزی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
هدایت شده از هما
ویژه‌نامه رهبر شهید انقلاب.pdf
حجم: 16.2M
🔰 ویژه‌نامه چهلمین روز تدفین رهبر شهید انقلاب نشریه هما 🔹مدیر مسئول: سعید باغکار 🔹سردبیر: محمدامین ملک محمدی 💠 هما | هنر معلمان انقلاب اسلامی              ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔰ساندویچ کتابی بخورید! 💢آیا می‌دانستید مغز ما پس از ۲۰ دقیقه مطالعه تکراری، خاموش می‌شود؟ بهترین راه برای جلوگیری از خستگی، روش «ساندویچ کتابی» است. یعنی همیشه دو یا سه کتاب با ژانرهای کاملاً متفاوت را با هم شروع کنید. مثلاً یک رمان پلیسی، یک کتاب روانشناسی، و یک مجموعه شعر. وقتی از یکی خسته شدید، سراغ دیگری بروید؛ انگار که بین دسر، غذای اصلی و نوشیدنی جابه‌جا می‌شوید!🌱 💠این کار نه تنها خستگی را از بین می‌برد، بلکه باعث می‌شود مغزتان ارتباطات تازه‌ای بین مفاهیم مختلف پیدا کند. مثلاً ممکن است ناگهان بین یک بیت شعر و یک نظریه روانشناسی ارتباطی شگفت‌انگیز ببینید! با این روش، همیشه حس تازگی دارید و تعداد کتاب‌های نیمه‌تمام‌تان به صفر می‌رسد. چند کتاب با رنگ‌های مختلف را کنار هم بگذارید و شروع کنید به ساندویچ‌چینی!🌼 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ حقیقت علم حاصل کار کلیسا این بود که انسان، راه پیشرفت را جدا از دین دانست و ایمان را در برابر دین قرار داد. کلیسا ریشه‌های خداباوری و دین‌دوستی را خشکاند و علم تجربی را بر تصمیم‌گیری‌ها و سبک زندگی حاکم کرد. تکنولوژیِ برآمده از رنسانس، افسار امور را به دست گرفت و به‌مرور، مبنای غربی را به خوراکی فکری برای طرفداران و دلبستگانِ مد تبدیل ساخت. کتاب مقدسی که کلیسا بر اساس آن با علم به‌شدت مقابله می‌کرد، علم و معرفت را برخلاف فرمان خدا می‌دانست و این نگرش را با داستان آدم و حوا توجیه می‌نمود. پیام کلیسا این بود: یا دین، یا علم! پس طبیعی است که انسانِ علم‌جویی که رفاه را از طریق کشف علمی آسان‌تر به دست می‌آورد، قیدوبندهای دینی را رها کند. اما می‌شود به‌گونه‌ای دیگر علم‌جویی را تفسیر نمود. انسانیت، امری اکتسابی است و دوران رشد معنوی انسان، همان مرحلهٔ صعود از عالم حیوانیت به عالم انسانیت است. انسانی که تنها به آسودگی و روزمرگی خویش نمی‌اندیشد و افق نگاهش گسترده‌تر است، اگر بخواهد به مرحلهٔ شکوفایی استعدادهایش برسد، دین می‌تواند او را به مقام خلیفهٔ الهی برساند. استعدادِ انسانیت، اگر در وجود آدمی به ظهور نرسد، دین را به معنای واقعی نمی‌پذیرد. گذشتن از ایمانِ ابتدایی و دستیابی به ایمانی عمیق‌تر که همان توحید است، انسان را به آرامشِ برآمده از خودشناسی و خداشناسی می‌رساند. انسانی که خود را بشناسد، درمی‌یابد که چه پتانسیل و استعدادهای بزرگی دارد و می‌داند که برای ادامهٔ مسیر، باید در چارچوب دین گام بردارد. اگر چشمانمان را ببندیم و به روزمرگی عادت کنیم، در همان سطحِ ذلت باقی می‌مانیم؛ اما آنچه در افقِ انسانیت پدیدار است، ما را به اوج می‌رساند. خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زنگ انتظار🛎
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نامش چه باشد؟ قلب مارکار داشت از جا کنده می‌شد. وارتوش دردش گرفته بود و باید او را به بیمارستان می‌رساند. با مهمان‌ها شب خوبی را گذرانده بودند. پدر وارتوش می‌گفت: «کارو اسم برازنده‌ایه برای نوه عزیزم.» اما مادر وارتوش نظر دیگری داشت. ـ نه‌خیر! اسمش باید زوریک باشه، به یاد شهید ارمنی، زوریک مرادیان. مارکار از اینکه آخرین شب خوش آن‌ها بوده باشد و خانواده‌اش از هم پاشیده باشد، وحشت کرده و قلبش فشرده شد. هم نگران وارتوش بود و هم بچه. بلند شد و تا بوفه رفت. قهوه خواست؛ اما آب‌جوش نبود. از رفت‌وآمد مردم ملاقات‌کننده لحظه‌ای کم نمی‌شد. بیشترشان به‌خاطر ایام محرم مشکی پوشیده بودند. وارد آسانسور شد. دو تا پرستار زن با هم صحبت می‌کردند: «بچه منگل به دنیا اومده... دست و پاش معیوبه...» عقب‌عقب رفت و به دیوار تکیه داد. دکمهٔ یقه‌اش را باز کرد. لب‌هایش که خشک شده بودند، با زبان تر کرد؛ اما باید خودش را به آنجا می‌رساند؛ آنجایی که وارتوش بود. تندتر قدم برداشت؛ اما هرچه می‌رفت، نمی‌رسید. صدای طبل و سنج می‌آمد. نگاهش روی نقش حاشیهٔ پرچم‌ها سُرید. صدای سنج نزدیک شد. باد می‌وزید. پیش رویش پرده موج برداشت. نام ابوالفضل روی آن درخشید. بالاخره فرزندش به دنیا می‌آمد. وارتوش دیگر از تنهایی گله نمی‌کرد. چقدر نصیحتش کرد: «وارتوشم، از این فکر بیرون بیا! قسمت ما چیز دیگه‌ایه...» وارتوش یعنی فهمیده؟ او نمی‌توانست تحمل کند. تصوری از یک بچه معلول نداشت. صدای کوبش طبل نزدیک شد؛ تا جایی که همهٔ گوشش را پر کرد. بغضش ترکید. صورتش از اشک خیس شد. ناشناسی از میان کوبش طبل صدایش زد: «مارکار آدمیان، جناب مارکار! مادر و بچه هر دو سالم‌اند. اینم پسر کاکل‌زری شما، عباس آدمیان...» خیس عرق شده بود. گردنش روی صندلی کج شده بود و هذیان می‌گفت. پرستار او را صدا زد. ـ آقا، آقا! پاشو! بچه‌ات به دنیا اومده. برو ببینش. علیرضا عبدی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله