نقد فیلم نویسندگان آزادی.pdf
حجم:
2.5M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
هماخوان برگزار میکند:
🔷اولین جلسه وبینار روایتنویسی فصل شریان مقاومت
به همراه نویسنده و روزنامهنگار «فردین آریش»
⏰زمان وبینار:
شنبه ۱۴ شهریور
ساعت ۱۸ تا ۱۹:۳۰
🟧شرکت برای عموم آزاد است
🌐لینک اسکایروم:
https://www.skyroom.online/ch/nasra1401/idea-136367/l/fa
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔹حالا شما این داستان را با زاویه اول شخص بنویسید و برای ما بفرستید 👇
@writing_team_1405
#قلمزی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
راه رسیدن
بخشی از حافظه و خاطرهی جمعی از ایرانیان در کتابهای او رخ مینمایاند.
"بعضی راهها برای رسیدن نیستند، برای فهمیدناند." این گزاره جوشیده از خوانش قرآن بود که بر زندگی علی موذنی سایه افکنده بود. او راه رسیدن را در میان کتابها میدید...
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
هدیه عروسی
شب عروسی بود اما ضرب دایره و نغمه نی دلها را به طرب نکشاند. کودکان شور و شوقشان خاموش شد. هلهله با جیغ و شیون در هم آمیخت.
آتش آسمان صاف و پرستاره آن دیار را در یک چشم برهم زدنی جهنمزده کرد.
بوی باروت و دود سربی ضرب آهنگ مجلس شد. کف سالن هم خبری از نقلهای رنگی نبود. جایش را خون پر کرده بود.
مگر چه شده بود؟
هیچ!
هدیه عروسی آمریکا رسیده بود.
بوم... بوم... بوم.
مقدسه کرمانچی✍
#کوهستک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار🛎
#یک_پیامبر_یک_ایران
#روایتکده
شب عروسی
خدا آخر نِنَهم حاجترِوا شد
عروسیِّ مونو یاروم به پاشد
همه نقل و نِبات میپاشن اینجا
صدای دست و آوازُم به را شد
یهو آوار اومد روی مجلس
یهو آوازخونُم بیصدا شد
نمیدونُم چرا نقل و نباتا
با بمب و موشِکاشون جابهجا شد
میون حجلهمون شوی (شب) عروسی
نمیدونی چه غوغایی به پا شد
به دستور همون کفتار خونخوار
خدا شوی (شب) عروسیمون عزا شد
سکینه ذاکری✍
#کوهستک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
جمعبندی کتاب نخل و نارنج.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
جمعبندی کتاب نخل و نارنج ✨
🔹منتقد و گوینده: خاطره کردفیلابی
🔺ما برای دخالت در امور فرهنگی و تربیت انسان مقاوم ابتدا باید مقاومت درونمون رو بیدار کنیم...
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یک پیامبر،یک ایران
بوی عود و اسفند در خیابان پیچیده است. چراغهای رنگارنگ بالای سرمان روشناند و بادکنکهای قرمز، سبز و سفید در دست بچهها بالا و پایین میروند. خندههایشان با صدای مولودی و صلوات درهم میآمیزد. میزهای پذیرایی پر از شربت و شیرینی است و مردم، آرامآرام خودشان را برای یک دفاع دیگر در خیابان آماده میکنند، اما در کنار این مجاهدت جشن میلاد پیامبر مهربانیها را فراموش نکردهاند.
میان جمعیت قدم میزنم که ناگهان صدایی آشنا مرا متوقف میکند:
«خانم، خانم؟»
برمیگردم.
روژیناست.
دانشآموز اهلسنتم که مدتهاست او را ندیدهام. قد کشیده، اما همان لبخند روزهای مدرسه را دارد. چند لحظه فقط نگاهش میکنم و بعد، بیاختیار همدیگر را در آغوش میگیریم.
بعد سلام و احوالپرسی مفصل میلاد پیامبر را تبریک میگوید.
لبخند میزنم و میگویم: «میلاد پیامبر مهربانیها بر تو هم مبارک، روژینا جان.»
هنوز دستش را گرفتهام که نگاهم به اطراف میچرخد. شیعه و اهلسنت کنار هم ایستادهاند. یکی شربت تعارف میکند و دیگری شیرینی. کودکی با پرچم کوچک ایران از میان جمعیت میدود. چند جوان، پرچمهای بلند ایران را با غرور در آسمان میچرخانند تا ستارهها هم این اقتدار و ایستادگی را ببینند.
روژینا به جمعیت نگاه میکند و آرام میگوید:
«خانم، چقدر خوبه که امشب شما رو دیدم.»
لبخند میزنم و برای تایید سر تکان میدهم.
شش ماه سخت را پشت سر گذاشتهایم. جنگ هنوز ادامه دارد و دفاع همچنان پابرجاست بازهم، مردم زندگی را متوقف نکردهاند. آمدهاند تا میلاد پیامبر رحمت را جشن بگیرند؛ کنار هم، برای ایران.
به روژینا نگاه میکنم. بادکنکی از بالای سرمان رد میشود. نور چراغهای رنگی روی صورتش میافتد. صدای صلوات بالا میرود.
روژینا دستم را میگیرد و من گرم دستانش را میفشارم.
با هم راه میافتیم.
دوربین اگر اینجا بود، آرام از دستهای ما بالا میآمد؛ از پرچم کوچک ایران در دست یک کودک، از چهره پیرمردی که لبخند میزند، از دختربچههای خندان بادکنک به دست، از جمعیتی که از همه قشر، شانهبهشانه هم ایستادهاند.
نسیم شهریور چراغها را میلرزاند.
صدای مولودی در خیابان میپیچد.
و من، در حالی که دست روژینا را در دست دارم، به این تصویر نگاه میکنم:
مردمی که با وجود همه سختیها، هنوز کنار هم ایستادهاند.
اینجا، در شب میلاد پیامبر مهربانیها،
میفهمم گاهی مقاومت، باز هم برای چندمین بار متولد میشود.
«یک پیامبر، یک مردم، یک ایران.»
زینب مرادی✍
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار🛎
#رویای_انیمهای
#پژوهشکده