*جریان زندگی | پویش روایتنویسی| ۲۵ اسفند۱۴۰۴*
صبح با صدای زنگ هشدار گوشی بیدار شدم، سریع آماده شدم و راهی شدم. قرارمان مترو شهدا بود، منتظر دوستانم بودم. تا رسیدن با هم راه افتادیم و به محل تجمع رسیدیم، هنرستان جابربن حیان در خیابان ایرانشهر که در جنگ رمضان آسیب دیده بود.
همه آنجا بودند. رئیس، روسای آموزش پرورش ومدیران مدارس، یکسری از دانش آموزان و خانوادهی شهید خالقی.
نم نم باران، آرام بخش دلهای زخم خورده بود و دعای روز بیست وششم ماه رمضان زیر باران و دعای امن یجیب میان ویرانیهای به جا مانده از مدرسه حس و حال قشنگی به فضا میداد.
بعد مراسم به همراه دوستان به خانه برگشتیم.
همین که وارد خانه شدم با صدای انفجار مهیب و قطعی برق مواجه شدم. از پنجره نگاه کردم از سمت میدان شهدا دود سیاه رنگی بلند شد، انفجار پشت انفجار.
خدایا به تو پناه میبریم از شر شیطان بزرگ آمریکا
بعد از یک ساعت به سمت محل انفجار رفتیم خیابانها را بسته بودند و امکان دیدن نبود. بوی باروت و دود تمام اون محدوده را پوشانده بود. یکی میگفت اداره برق را زدند، یکی میگفت فروشگاه اتکا را زدند، یکی میگفت مادر بچهاش را گم کرده بود تو این انفجار.
در راه برگشت به خانه دیدم که مغازه دارها دارند کرکره مغازه را بالا میدهند، مردم در جوش و خروشند، یکی داشت شیشه خردههای تو کوچه را جارو می کرد.
ما هم به فروشگاه رفتیم و روغن و برنج و خرما و....خریدیم و به خانه رفتیم.
درست است موشک و بمب و پهپاد هست، درست است بوی دود وباروت میآید، درست است جنگ است؛ ولی زندگی جریان دارد و باید تا هستیم زندگی کنیم. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
شهربانو میرزایی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی*
پیرمرد، صندلی تاشو در یک دستش بود و با دست دیگرش عصا داشت.
پیرزن هم پشت سرش بود، او هم در یک دستش چتر و در دست دیگرش عصا بود .
گفتم : «شما اذیت میشین، زمین خیس هست نمیتونین بشینین.»
پیرزن گفت: «گفتن امشب همه باید بیان تا دشمن و ضد انقلاب سوء استفاده نکنه.»
پیرمرد گفت : «نه هوا خوبه. ما هم مثل بقیه. نگران نباش.»
با طمانینه و آرام به سمت خیابان می رفتند.
عصر باران باریده بود. زمین خیس بود و هنوز از افطار خیلی نگذشته بود.
اما مردم در خیابان بودند.
امشب شلوغتر هم بود.
خیلی شلوغتر.
زن جوانی برای بچهها لقمهی پنیر و سبزی با یک برش خیار آماده کرده بود و پسر کوچکش تند تند بین بچهها پخش میکرد.
آنطرفتر در پیاده رو، بساط چایی هم به راه بود.
هر کسی چیزی در دست داشت؛
پرچم خیلی بزرگ،
پرچم بزرگ،
پرچم کوچک،
عکس آقای شهید،
عکس رهبر مون آقا سید مجتبی،
و اگر کسی چیزی نداشت؛ صفحهی گوشیاش را میآورد بالا که عکس آقا رویش بود و با صدای بلند همراه با جمعیت فریاد میزد:
«حیدر ...حیدر»
به جمعیت پیوستم، مجری برنامه گفت:
«همه رو به قبله می ایستیم؛ تا دعای فرج را برای امام حاضرمون بخونیم.»
دعا پخش شد :
«الهی عَظُمَ البَلاء ...»
به سیل جمعیت در خیابان نگاه کردم: این مردم خسته نمیشوند، امشب شب نوزدهم است ...
خدا این مردم هوشیار و متعهد را برای ایران، این شیعه خانه امام زمان حفظ کند.
سیده زهرا میراحمدی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
با اهل ادب به زبان شعر سخن باید گفت
زبانی که همهاش هنر است و معنا...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بریم سراغ *اشعار* جمعه این هفته 👇
گذشت ماه صیام و زمان عید رسید
گذشت سال قدیم و رسید سال جدید
بهار می رسد از راه و وقتِ نو شدن است
بیا بیا دل غافل که نو شوی شب عید
فرشتگانِ خدا را چنین رسیده پیام:
کلید جنّتِ حق را به بنده ام بدهید
ملائکه همه در صف برای استقبال
در انتظار قدومی که داده اند نوید
خوش است و نیک، زمانی که منتظر باشیم
چنان ملائکه باید که انتظار کشید
ز ماه خوبِ الهی، دوباره یادی کن
از آن بهارِ عبادت، بهارِ نور و امید
عجب تلاقیِ نابی،محرّم و رمضان
به ماهِ روزه شنیدیم از حسینِ شهید
لبان تشنه، گرسنه، دهان روزه و آه
و شد شهید، عزیزی به دستِ قوم پلید
امام جامعه همچون امامِ عاشورا
نرفت لحظه ای حتّی به زیر بار یزید
و چون امام شهیدش، امام خامنه ای
سعادتِ ابدی را به حفظِ عزّت دید
در این نبرد مقدّس خوشا به حال کسی
که در لباس شهادت به آنچه خواست رسید
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
مجتبی، آینه دارِ مرتضاست
وارثِ این نهضتِ روح خداست
مجتبی، سوم ولیِّ قلبِ ماست
راهِ ما از راه نااهلان جداست
موسم بیعت رسیده عاشقان
مجتبی شد برگزیده عاشقان
گر چه آن شمسِ خراسانی برفت
آفتابی نو دمیده عاشقان
با ولّیِ امر بیعت می کنیم
اقتدایِ بر ولایت می کنیم
با تاسّی از حسین بن علی
عاقبت غسلِ شهادت می کنیم
مجتبی بعد از علی آقای ماست
او ولیّ امرِ مردانِ خداست
از ولایت هر که سرپیچی کند
نیست لایق، راه ما از او جداست
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بر سینه ز دوری تو داغ است هنوز
با لاله، وطن، شبیه باغ است هنوز
پنداشت که گمراه شویم اما دید
هر واژه تو مثل چراغ است هنوز
فاطمه حسنی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سررشته ظلمتان چه باریک شده است
از جور شما زمانه تاریک شده است
هرچند که داغ روی داغ است به دل
غم نیست که فتح قدس نزدیک شده است
فاطمه حسنی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خندان لب و روسپید لاریجانی
همواره پر از امید، لاریجانی
مظلوم ولی صبور، در راه خدا
شد عاقبت او شهید لاریجانی
حسین اعتمادی ✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
از داغ ولی، پشت من و کوه شکست
در قلب همه هموطنان غصه نشست
صد شکر که بی درنگ، باز این ملت
با خامنه ای دیگری پیمان بست
فاطمه حسنی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
زنگ روایت🛎
این شبها عابدان شهرها عابدتر شدهاند و آسمان وطن پرخروشتر...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
*عابدان شهر*
صدای دسته میآمد. پسرها نوای میهن میخواندند. دخترها پرچمهای قرمز الله اکبر و سربندهای اباعبدالله را به پیشانی بستهبودند. راه افتادند و سرودی را زیر لب زمزمه کردند. غرق تماشای این نوجوانها بودم که به خود آمدم در میان آن جمعیت متن سرود را در دست گرفته و با آنها زمزمه میکردم. همه دانشآموز بودند. دوست داشتم من هم دانشآموز باشم، پرچم را بگیرم و با شدت در باد سرد شب بچرخانم و بلند فریاد زنم.
ـ دختران مرتضی در کربلا کم نیستند
زینبی میایستند
زینبی میایستند
دختران خاک ایران کربلایی زیستند
زینبی میایستند
زینبی میایستند
پست سر چهار تا رفیق هممدرسهای از جمعیت عکس میگرفتم. یکی روسریاش از سر افتادهبود و دیگری چادر به سر بود و یکی شال آبی و پافر پوشیدهبود و آن یکی هم بلوز بافت سفید و روسریاش را از پشت گره دادهبود.
به تصویری که ساخته بودند غبطه میخوردم. به اتحادشان غبطه میخوردم. آنها بزرگتر از سنشان رفاقت و همدلی را معنا کردهبودند.
جمعیت زیاد و زیادتر میشد. حال و هوای شهر مثل همیشه نبود. شهیدی از دل دریا به شهر بازگشتهبود. مرد میخواند و اشک از چشمها سرازیر میشد.
ـ از دل دریا شهید آوردند
با شور و نوا شهید آوردند
غبار زمان را پاک کردم. من داشتم وطن را میپرستیدم اما اینبار وطنم زخمیتر از همیشه بود و من عابدتر از قبل...
خاطره کردفیلابی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht