━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار 🛎
#تولد_بعد_از_تو
#داستانکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تولدِ بعد از تو
باد گرم شهریور از پنجرهی نیمهباز اتاق میآمد و پردهی سفید را آرام تکان میداد. نور عصر از لابهلای پرده روی دیوار افتاده بود و اتاق را روشن و دلنشین کرده بود. روی میز، کیکی کوچک با خامهی سفید کنار بشقابهای مرتبشده قرار داشت و جعبهی باریک شمعها درست کنارش بود؛ بیست شمع که هنوز در انتظار روشنشدن بودند. شمعها را یکییکی بیرون آوردم. وقتی به شمع نوزدهم رسیدم، دستم مکث کرد. خاطرهی پارسال آنقدر در ذهنم زنده بود که انگار دوباره درِ خانه باز شده و ایلیا با یک قوطی برف شادی داخل پریده. پیش از آنکه فرصت کنم کنار بروم، صورتم سفید شده بود و با خنده اعتراض میکردم: «ایلیا، باز شروع کردی؟» او فقط میخندید و قوطی را پشت سرش پنهان میکرد.
بابا پشت سرش وارد شده بود؛ همان پیراهن چهارخانهی همیشگیاش را پوشیده بود و کیک را با احتیاط جلوی سینهاش گرفته بود. کیک را روی میز گذاشت و گفت: «دخترم، بیا ببین چه کیکی برات خریدم.»
مامان هم به جمعمان اضافه شده بود و با لبخند تذکر میداد: «آرامتر، چقدر شلوغ میکنید!»
صدای خندهی هر چهار نفرمان خانه را پر کرده بود. آن شب، بوی کیک تازه و چای دارچینی در خانه پیچیده بود و گرمای چراغها، اتاق کوچک پذیرایی را صمیمیتر کرده بود. هیچکداممان نمیدانستیم آن شب، آخرین شبیست که هر چهار نفر کنار هم تولدم را جشن میگیریم.
امسال اما از آن تولد فقط عکسی مانده؛ عکسی که بابا دستش را روی شانهی ایلیا گذاشته و ایلیا با همان لبخند کج به دوربین نگاه میکند. و زیر عکس، واژهی «شهیدان» جا خوش کرده است.
یک سال گذشت و دوباره شهریور رسید.
امروز، روی همان میز، کیکی کوچک و بیسروصدا منتظرم بود؛ بیقوطی برف شادی، و بیصدای تذکر مامان که کسی را آرام کند.
چند لحظه به عکس خیره ماندم. چشمهایم را بستم و در سکوت، صدای خندهی ایلیا و صدای بابا را به یاد آوردم انگار هنوز همانجا، کنار کیک، ایستاده بودند و تولد بیستسالگیام را تبریک میگفتند.
ریحانه امیریزاده ✍
#داستانکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کیف گلدار
گیسوان بر باد دادی مویهات پایان نداشت
مرگ شرم از خندهی معصوم این طفلان نداشت
شعله بارید از هوا بر کودکان بیگناه
آسمان انگار بر این خاک و خون دربان نداشت
کیف گلدارش به دوشت مانده و او زیر خاک
قاتل نامرد رحمی بر گل خندان نداشت
بند بند پیکرت در ماتم این غنچه سوخت
سینهات غیر از فغان و نالهی پنهان نداشت
نقش لبخندش میان شعلهها تاراج شد
حیف صهیون در دل سنگین خود ایمان نداشت
مشق شب ناخوانده ماند و صفحه در خون غوطه خورد
درس او جز پاکی آن چهرهی تابان نداشت
جای بابا آب داد اکنون فقط خون جاری است
مرد در باران رسید اما دگر درمان نداشت
سنگ بر بال و پرش افتاد و بالم را شکست
قامتی در زیر این خاکستر سوزان نداشت
نخلهای سبز میناب از کمر تا خوردهاند
باغبان هم طاقتی بر این دل ویران نداشت
شعر خونین پناه از داغ میناب آب شد
سوز این مرثیه در هفتآسمان پایان نداشت
محمدایمان ریاضیفر "پناه"✍
#شعرکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
هماخوان برگزار میکند:
🔷دومین جلسه وبینار روایتنویسی فصل شریان مقاومت
به همراه نویسنده و روزنامهنگار «فردین آریش»
⏰زمان وبینار:
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت ۱۷ الی ۱۸:۳۰
🟧شرکت برای عموم آزاد است
🌐لینک اسکایروم:
https://www.skyroom.online/ch/nasra1401/idea-136367/l/fa
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار🛎
#نیمکتهای_خالی
#جستارکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔰کتاب را به «دوست خیالی» تبدیل کنید
💢در ذهنتان، یک دوست خیالی تصور کنید که دقیقاً همسلیقه شماست. حالا هر کتابی را که میخوانید، برای او تعریف کنید! یعنی بعد از هر فصل، در ذهنتان خلاصهاش را برای آن دوست بازگو کنید و نظر او را بپرسید. این کار ساده، شما را مجبور میکند که مطالب را پردازش کرده و به زبان خودتان تبدیل کنید.🌱
💠نتیجهاش چیست؟ درک عمیقتر، حافظه قویتر، و لذت بیشتر از مطالعه. وقتی برای کسی توضیح میدهید که کتاب درباره چیست، ناخودآگاه مغزتان اطلاعات را دستهبندی و اولویتبندی میکند. این روش، بهترین تمرین برای تبدیل شدن به یک سخنران و نویسنده خوب هم هست. پس از امروز، برای دوست خیالیتان کتاب بخوانید!🌼
گردآورنده مطلب: ریحانه خورشیدی
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نیمکتهای خالی
این روزها حیاط مدرسهی شجره طیبه باید پر از صدای خنده و هیاهوی بچهها میبود؛ کیفهای نو، دفترهای تازه و شوق دیدن دوباره همکلاسیها...
دانشآموزان شهید این مدرسه هم باید در همین روزها کنار دوستانشان مینشستند، کتابهایشان را باز میکردند و از خاطرات تابستان میگفتند. موضوع اولین انشا "تابستان خود را چگونه گذراندید"
اما حالا، جای آنها در کلاس خالی است؛ نیمکتهایی که به جای دانشآموزانشان، خاطرهای تلخ را در خود نگه داشتهاند و پشت هر کدام از این جایهای خالی، مادری ایستاده که امسال به جای خرید لوازم التحریر باید با قاب عکس فرزندش روزهای مدرسه را آغاز کند. چه کسی میتواند داغِ کودکی را که قرار بود آیندهی ایران باشد، اندازه بگیرد؟
حالا ما اول مهر را آغاز میکنیم انشایمان را مینویسیم، ما تابستان خود را با داغ مدرسه میناب گذراندیم، با یاد معلم باردار مدرسه که فقط یک حلقه از او به یادگار ماند، با یاد شهدایی که همیشه حاضرند، با یاد ماکان نصیری.
مدرسهی میناب امسال دفتر حضور وغیاب ندارد؛ اما بعد از این ما هر سال در مدرسه حضور و غیاب میکنیم
رضا رنجبر حاضر...
مرضیه بصیری حاضر
مهدیس نظری حاضر
و نام تمام آنها را خواهیم برد، شهدا حاضرند. میناب امسال، در کنار باز شدن درهای مدرسه، داغ فرزندانش را هم به کلاسها میبرد...
شهربانو میرزائی ✍
#جستارکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار 🛎
#حق_مسلّم
#روایتکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کتاب بهترین همسفر است؛ نه خسته میشود و نه داد میزند.
_ملک الشعرای بهار
#هماخوان
#فصل_شریان_مقاومت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
حق مسلّم
اصرار میکند و به زور سرم را روی بالشی که خودش خوابیده جا میدهد. پتو میخواهد، حوصله آوردن پتو از تختش را ندارم. چشمم به روسری سبز گلگلیام میافتد که از غروب، تا شده روی مبل مانده؛ با اشتیاق روسریام را که شکل یک باغ پر از گل است جای پتو میپذیرد. صدای قصهی فاطمه از اتاق میآید؛ احتمالا دوباره دارد نقاشی میکشد. معصومه خوابش نمیبرد، شروع میکند به زیر لب خواندن؛ آرام و از ته گلویش تکرار میکند: «اُحُد نمیشه تکرار...تنگه رو محکم بگیر...ادامهی تنگه رو...» با چشمهای نیمهباز مژههایم را بین دو انگشت فشار میدهد و ادامهی سرودش را میخواند: «حق مسلم بگیر! حق مسلم بگیر!»
دست دیگرش را میبرد توی ابرویم.
ـ تنگه رو محکم بگیر
و با تکرار همین عبارت، همان انگشت را میبرد توی چشمم تا مطمئن شود نخوابیدهام!
نخوابیدهام دخترکم؛ در حال ذوق کردنم، از این سبک زندگی که اگر چه بخشی از آن جنگ است و اضطراب ناخواستهای دارد و بخش دیگرش ظاهراً چیزی بین صلح و جنگ است و حس بلاتکلیفیاش بدتر؛ اما بستر تربیتی ساخته برای بچههایمان که با چند دوره و کلاس تربیتی از بارداری تا نوجوانی، نمیشد این گونه اثر نافذی در ذهنهای کوچک گذاشت! این تربیت حق مسلّمی است که از هر خانه باید به گوش جامعه برسد.
محدثه اسماعیلی پور ✍
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله