🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
زنگ روایت🛎
این شبها عابدان شهرها عابدتر شدهاند و آسمان وطن پرخروشتر...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
*عابدان شهر*
صدای دسته میآمد. پسرها نوای میهن میخواندند. دخترها پرچمهای قرمز الله اکبر و سربندهای اباعبدالله را به پیشانی بستهبودند. راه افتادند و سرودی را زیر لب زمزمه کردند. غرق تماشای این نوجوانها بودم که به خود آمدم در میان آن جمعیت متن سرود را در دست گرفته و با آنها زمزمه میکردم. همه دانشآموز بودند. دوست داشتم من هم دانشآموز باشم، پرچم را بگیرم و با شدت در باد سرد شب بچرخانم و بلند فریاد زنم.
ـ دختران مرتضی در کربلا کم نیستند
زینبی میایستند
زینبی میایستند
دختران خاک ایران کربلایی زیستند
زینبی میایستند
زینبی میایستند
پست سر چهار تا رفیق هممدرسهای از جمعیت عکس میگرفتم. یکی روسریاش از سر افتادهبود و دیگری چادر به سر بود و یکی شال آبی و پافر پوشیدهبود و آن یکی هم بلوز بافت سفید و روسریاش را از پشت گره دادهبود.
به تصویری که ساخته بودند غبطه میخوردم. به اتحادشان غبطه میخوردم. آنها بزرگتر از سنشان رفاقت و همدلی را معنا کردهبودند.
جمعیت زیاد و زیادتر میشد. حال و هوای شهر مثل همیشه نبود. شهیدی از دل دریا به شهر بازگشتهبود. مرد میخواند و اشک از چشمها سرازیر میشد.
ـ از دل دریا شهید آوردند
با شور و نوا شهید آوردند
غبار زمان را پاک کردم. من داشتم وطن را میپرستیدم اما اینبار وطنم زخمیتر از همیشه بود و من عابدتر از قبل...
خاطره کردفیلابی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*من یک مادرم*
دلم میخواهد با همان جملهای شروع کنم که میدانم آقاجان شهیدمان میپسندد. قبلاً یک بار خودم را همینطور معرفی کردم و او مرا تحسین کرد و گفت برایم دعا میکند.
پس مینویسم « من یک مادرم »
هرشب پسرک سه سالهام را شال و کلاه میکنم و به جنگ میروم. خط مقدم ما خیابان است. برای رسیدن به خط مقدم باید ناز پسرک را بکشم که زودتر مثل یک چوب لباسی شود و لباس روی لباس به تن کند. باید روی سرما را کم کنیم. بر نفس خودم هم غلبه کنم که خستگی و سنگین شدن بعد از افطار آن را زمین نزند.
خط مقدم ما خیابان است. این شبها گاهی گریهی ابرها آن را خیس از برف و باران میکند و گاهی فقط سوز و سرمای بیرحم است که آنجا ایستاده تا به صورتها سیلی بزند اما در هرصورت این خط مقدم همیشه مواج از موج جمعیت مادران است. جمعیتی که جهان را متحیر کرده. غمگین و خشمگین است اما خستگی یا ترس نمیشناسد.
مادرهایی مثل من زیادند. بعضیها با کالسکه میآیند. برخیها نوزاد در آغوش قدم برمیدارند و نفسشان بالا نمیآید که خوب و بلند شعارها را تکرار کنند. تعدادی که مردشان هم کنارشان ایستاده، بچه را به شانههای مردانهی پدر میسپارند. گروهی هم با بچههای بزرگتر حاضری میزنند. این بچههای بزرگتر علمداران جمعیت میشوند. پرچم میچرخانند و عکس بالا میبرند. همهی آنها امیدهای ما هستند.
ما مادران کنار هم راه میرویم. گاهی با بهانهگیری بچههایمان از سیل جمعیت عقب میمانیم تا دوباره پاهای کودکانمان را به استقامت در این جبهه راضی کنیم. بعضی وقتها در حاشیهی جمعیت آهسته آهسته حرکت میکنیم تا صبر بچهها از گیر افتادن میان قامت بلند و بالای بزرگترها لبریز نشود. آخر آنها در میان جمعیت فقط پاهایی را میبینند که کفشهای متفاوتی پوشیدهاند! قاب خیابان تا این حد برای آنها بسته است!
زمانهایی میرسد که شانههای زنانهی خود را به نیت جهاد محکم میکنیم تا تکیهگاهی برای به آغوش کشیدن فرزندانی باشیم که گاهی قدشان با قد ما فاصلهی زیادی ندارد.
وقتهایی هم هست که یک دستمان را به دست نور چشمیهایمان میدهیم و دست دیگر را به دست پرچم که بالا برود.
باید حواسمان را جمع کنیم که برای میوهی دلمان بطری آب همراه داشتهباشیم. گاهی زیرانداز یا حتی صندلی کوچک که تا آمدند در تجمع از خستگی پاهای کوچکشان نق بزنند مرهم را نشان بدهیم. باید خوراکیهای مورد علاقهشان را در چنته داشته باشیم برای آن لحظههای مبادا.
گاهی حتی در میان سیل جمعیت بچه به سرویس بهداشتی نیاز پیدا میکند یا لباسش اذیتش میکند و یاهای دیگر! و مادر درحالی که یک دستش را مشت کرده، با دست دیگر دارد بهانههای کودکش را به نحوی برطرف میکند تا او را هم مرد میدان کند!
با همهی اینها ما مادران میدانیم. در همین خیابانها داریم به بچههایمان وفاداری به امام خامنهای، ایستادن در مقابل هر زور و ظالم، دفاع از مام میهن تا پای جان را دیکته میکنیم. در همین خیابانها برای اسلام و ایرانمان سربازهای فردای امام زمان را تربیت میکنیم.
امشب آن آقایی که داشت میدانداری میکرد؛ انگار که این مادرانهها را از بالای ماشین صوت دیده باشد گفت: آنها مثل موش در زیر زمین پناه گرفتهاند و اینجا در ایران، مادران با کودکانشان در میدان رجز میخوانند و میجنگند. در این لحظه بود که دست پسرم را محکمتر فشردم و با نوای مادرانهی مادران « لبیک یا زینب » را در گوش تاریخ سر دادم.
آری، « من یک مادرم » و همراه دیگر مادران سرزمینم هرشب به خط مقدم میروم.
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
روایت میدانی یک معلم: وقتی عشق، بهترین درس تاریخ میشود ...🩷
امروز، نه در چهاردیواری کلاس درس، که در دل میدان انقلاب اسلامی، بزرگترین و زندهترین درس تاریخ را آموختیم. در میان جمعیت پرشور، که هر کدام چون دانهای از امیدی تازه، در بستر عشق به وطن کاشته شده بودند، قلبم لبالب از غرور شد. صدای همبستگیشان، آهنگ پیروزی بود؛ نوایی که از تپش یک دل، یک ملت، برمیخاست.
معلم بودن یعنی دیدن آینده در چشمان جوانان، یعنی درک عمیقریشههای یک ملت. امروز، در این اجتماع باشکوه، دیدم که چگونه عشق به وطن، چقدر زیباتر از هر واژهای، چگونه اتحاد، قویتر از هر سلاحی، و چگونه امید، درخشانتر از هر نوری، در دل مردم این سرزمین شعلهور است. اینها درسهایی نیستند که در کتابها بیابیم؛ اینها را با تمام وجود حس میکنیم.
هر چهره، داستانی داشت؛ هر دست، دعایی؛ و هر فریاد، تعهدی به فردا. این میدان، شده بود کلاس درسی بزرگ، که در آن، همبستگی، درس اول و آخر بود. و ما معلمان، شاهدان این حماسهی عظیم، این شور بیبدیل، و این قدرت شگرف ملتی هستیم که با هم، معنای واقعی «ایران» را فریاد میزنند.
این روایت، روایت قلب یک معلم است، از میدانی که امروز، آینهی تمام عظمت و زیبایی ملت ما بود. باشد که این نور اتحاد، تا همیشه در دلها روشن بماند. ✨
💠 يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُركُم وَيُثَبِّت أَقدامَكُم ●{سوره محمد آیه ۷}●
فاطمه آجورلو ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍
همانوشت:
هر چه بگذرد بعضی چیزها تغییر میکند؛ مثل روایتها که جنسشان تغییر کردهاست.
✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍
روایتهای زینبی امروز را نشر دهید...
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
سالی که گذشت، سال آیهها بود.
آیههایی که از زمین و زمان میباریدند بر سر مردم جهان.
در این میان دلی بیدار گشت
و دلی تردید کرد
و ما با آیهها زیست کردیم و کس ندانست همهشان برای آزمون دلی آمدهاند.
یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبّر الیل و النهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال🤲
نوروزتان پیروز✨
#سال_تحویل
#اقتصاد_مقاومتی_در_سایه_وحدت_ملی_و_امنیت_ملی
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
قدمگاه
به سمتش میدویدم. برایم مهم نبود خیابان پر است از آدم. میخواستم هر چه سریعتر خودم را برسانم. زودتر، یعنی قبل از اینکه بچهها راه بیفتند. کربلا، خیابانهای پر شوری داشت، و من یکی از آن شوریدهها. رسیدم بالاخره. به جایی که در کتاب «رویای نیمه شب» برای اولین بار فهمیدم آنجا وجود دارد. دست بر سینه گذاشتم. چه باید میگفتم؟ در حالی که نفس نفس میزدم گفتم: «السلام علیک یا صاحبالزمان!» و وارد قدمگاه امام زمان (عج) شدم.
این روزها، عجیب دلتنگ آن روزها هستم. این روزها که بیشتر از همیشه به تو نیاز داریم. حالا که دارم مینویسم چیزی تا عید نمانده. کدام عید؟ سالی را گذراندیم که تلخی و شیرینی زیاد داشت. همین حالا هم در جنگیم. از جنس همان جنگ که پیامبر (ص) گفت تمام ایمان برابر تمام کفر. وسط جنگیم پدر. جمعهست، غیرممکن است جمعه بشود با تو حرف نزنم. با تو که مالک عالم امکانی.
نیامدی. حتی وقتی دم خانه لاله رویید. وقتی کل کوچهها و خیابانهای شهر را آب و جارو کردیم. صدایت زدیم. دعا کردیم بیایی. چرا نیامدی؟ رسیده کارد به استخوان. میدانی چقدر بچه امسال دفن شدند؟ پدر و مادرهای زیادی رفتند و کلی قهرمان. امام امت هم رفت. نیامدی. کم کم دارد موهایم سفید میشود عزیزم. شاید اصلا قرار نیست من گناهکار تو را ببینم. دل خوشم به اینکه شاید روزی ببینمت، حتی اگر نشناسمت. چند کلمهای حرف بزنیم. هستی اما نمیبینمت. در تمام زندگیام تو را حس کردم اما ندیدمت. شاید وقتی بمیرم بیایی. چاره کار را بلدم. میگویم روضه عباس (ع) بخوانند. هرجا باشی در روضه عمو جان حاضر میشوی.
متنم نه نامه است، نه داستان، نه روایت و نه هیچ چیز دیگری. متنم برای توست عزیز زهرا (س). ارتباطم به تو ویژه است، چون خودت خواستی. بیا حضرت پدر. چیزی تا طلوع نمانده. نگاه کن! حتی آن که مسلمان نیست هم تو را می خواند. بیا و بر تمام عالم منت بگذار. دعا کن برایمان، مثل همیشه. حالا بیشتر. که گرگها به ما حملهور شدهاند. همه فدایی وطن هستیم، فدایی اسلام، فدایی تو. دعا کن پدر. مستجاب است دعایت. به امید روزی که تو را ببینم. روزی که قدگاهت چشمان ما باشد. روزی که دیگر نیاز نباشد خورشید طلوع کند تا آسمان روشن شود؛ فقط نیاز است تو بخندی تا تمام زمین روشن شود. بخند حضرت پدر.
علیرضا محبی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
سال تحویل شود، ماه عیان شود اما مگر فقدان تو میرود.
نه نمیرود...
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
بیایید مرهمنامهای بخوانیم👇
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*تربیت از راه دور*
آخرین روز دیماه به سمت بانک و کارهای دفتری پا تند کردم، در همان میانه دوستم زنگ زد، اندکی از جدیت خیابانیام کم کردم و با لمس قسمت سبز وارد بانک شدم، گفت یک خبر خوب دارم که از خوشحالی روی پا بند نیستم، به بسیج ربط دارد. گفتم: دیدار حضرت ماه؟ خب دیگر خبر مهم تر از دیدار ماه در بسیج چه میتواند باشد؟ واقعا و عمیقا خوشحال شدم، آنقدر که از بانک بیرون آمدم و سر ریز احساساتم را در پارک ادامه دادم. مهم نبود او برود یا من بروم، مهم دیدار مه روی یار بود که باید حاصل میشد، هرچند هیچگاه از شدت شرمندگی نخواستم روی ماهش را از نزدیک ببینم.
بین شورای خودمان شور کردیم که چه کسی برود دیدار ماه. همه میدانستیم دوستم از همه بیشتر برای شورا زحمت کشیده بود خاک صحنه خورده بود و رسم این بود که حلوا به کسی دهیم که محبت نچشیده...
خیلی ناگهانی هم گفتند تا شب باید متنی تحویل دهید که نمایندهتان در حضور حضرت ماه بخواند، یک نفر به نمایندگی از خراسان جنوبی:) نمیدانستیم خوشحال باشیم یا ناراحت، ما کجا؟ عرصهی سیمرغ کجا؟
ظهر شروع کردیم به نگارش متن، حالا ننویس کی بنویس! هی مینوشتیم، هی کم میآوردیم، او بارها گفته بود: جوانها! تحلیل داشته باشید، حرفی برای گفتن داشته باشید، نقدی کنید، قدی بکشید! او پیوسته به ما هویت میداد، جیبمان را از میتوانمها پر میکرد، میدان میداد، کشور میداد، مسئولیت میداد، هویت میداد و پیوسته خطاب به ما جوانان سخنرانی میکرد! حالا او به یک دانشجوی ساده جایگاهی جدید بخشیده بود؛ اینکه با همین قد و قوار جوانی و با همین سری که بوی قرمه سبزی میداد و همین قلبی که از عشق سرشار بود، از حاشیهی کشور برود در محضر شخص اول مملکت سخن بگوید، ایراد کند و زیره به کرمان ببرد. حاشیهی کشور هم عبارت ابداعی خودمان بود استعاره از مناطق به ظاهر کم اهمیت کشور؛ اما برای او، همهی ما در جای جای کشور چهار فصل، به اندازهی مرکز دنیا اهمیت داشتیم.
به هر جان کندنی که بود شش ساعت روی متن زمان گذاشتیم، تحفهی درویش را انداز ورانداز کردیم، نقطه ویرگولهایش را مرتب کردیم. آن شش ساعت چند سال بزرگمان کرد، رشدمان داد، آنقدر قد بلندی کردیم و مغزهایمان را تکاندیم تا بالاخره چند کلمه با ارزشتر در کنار هم آرام گرفتند و برای مسئولش فرستادیم. او تربیت میکرد؛ حتی از کیلومترها دورتر...
کمکم گفتند متن تایید شده و کم کم کاسهی سر از شوق پر میشد و کمکم دوستم چمدان جمع میکرد و کمکم بلیط میگرفت...
اصلا تمام این متن را هزار بار در ذهنم مرور کرده بودم. کلماتم را، شوقم را هی فرومیخوردم مبادا فاش کسی شود و نشود آنچه آرزویش را داشتم. بارها قربان صدقهی آن لحظهای رفتم که دوستم با صلابت زینبیاش متن را پیش حضرت ماه قرائت کند و در دلم بگویم ماشاءالله لا حول ولا قوة الا بالله و به همه نشانش دهم، در دلم افتخار کنم که کلامی از قلمِ ما سیاهقلمان هم در دیدار ماه خوانده شد.
آمدم بنویسم چه برسرمان گذشت، دیدم نوشتن ندارد. این تکه را جگر سوختهها میفهمند، باید صدای متن را زیاد کنید که صدای شیون شروه گوش فلک را کر کند. سیه روزگار شدیم، یتیم و خشمگین و خروشان به خیابانها ریختیم. ما محصلان مکتب خامنهای، عوض دیدار دانشجویی، در خیابانهای حرمِ جمهوریِ اسلامی با حضرت ماه دیدار داشتیم، بیعت کردیم، رجز خواندیم و خط به خط روایتِ دیدار با ماه، خال شد روی جگرمان. اما از میراثش، یعنی جمهوریِ اسلامی لحظهای دست نکشیدیم.
عطیه اسمعیلپور✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht