eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 سالی که گذشت، سال آیه‌ها بود. آیه‌هایی که از زمین و زمان می‌باریدند بر سر مردم جهان. در این میان دلی بیدار گشت و دلی تردید کرد و ما با آیه‌ها زیست کردیم و کس ندانست همه‌شان برای آزمون دلی آمده‌اند. یا مقلّب القلوب و الابصار یا مدبّر الیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال🤲 نوروزتان پیروز✨ 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
قدمگاه به سمتش می‌دویدم. برایم مهم نبود خیابان پر است از آدم. می‌خواستم هر چه سریع‌تر خودم را برسانم. زودتر، یعنی قبل از اینکه بچه‌ها راه بیفتند. کربلا، خیابان‌های پر شوری داشت، و من یکی از آن شوریده‌ها. رسیدم بالاخره. به جایی که در کتاب «رویای نیمه شب» برای اولین بار فهمیدم آنجا وجود دارد. دست بر سینه گذاشتم. چه باید می‌گفتم؟ در حالی که نفس نفس می‌زدم گفتم: «السلام علیک یا صاحب‌الزمان!» و وارد قدمگاه امام زمان (عج) شدم. این روزها، عجیب دلتنگ آن روزها هستم. این روزها که بیشتر از همیشه به تو نیاز داریم. حالا که دارم می‌نویسم چیزی تا عید نمانده. کدام عید؟ سالی را گذراندیم که تلخی و شیرینی زیاد داشت. همین حالا هم در جنگیم. از جنس همان جنگ که پیامبر (ص) گفت تمام ایمان برابر تمام کفر. وسط جنگیم پدر. جمعه‌ست، غیرممکن است جمعه بشود با تو حرف نزنم. با تو که مالک عالم امکانی. نیامدی. حتی وقتی دم خانه لاله رویید. وقتی کل کوچه‌ها و خیابان‌های شهر را آب و جارو کردیم. صدایت زدیم. دعا کردیم بیایی. چرا نیامدی؟ رسیده کارد به استخوان. می‌دانی چقدر بچه امسال دفن شدند؟ پدر و مادرهای زیادی رفتند و کلی قهرمان. امام امت هم رفت. نیامدی. کم کم دارد موهایم سفید می‌شود عزیزم. شاید اصلا قرار نیست من گناهکار تو را ببینم. دل خوشم به اینکه شاید روزی ببینمت، حتی اگر نشناسمت. چند کلمه‌ای حرف بزنیم. هستی اما نمی‌بینمت. در تمام زندگی‌ام تو را حس کردم اما ندیدمت. شاید وقتی بمیرم بیایی. چاره کار را بلدم. می‌گویم روضه عباس (ع) بخوانند. هرجا باشی در روضه عمو جان حاضر می‌شوی. متنم نه نامه است، نه داستان، نه روایت و نه هیچ چیز دیگری. متنم برای توست عزیز زهرا (س). ارتباطم به تو ویژه است، چون خودت خواستی. بیا حضرت پدر. چیزی تا طلوع نمانده. نگاه کن! حتی آن که مسلمان نیست هم تو را می خواند. بیا و بر تمام عالم منت بگذار. دعا کن برایمان، مثل همیشه. حالا بیشتر. که گرگ‌ها به ما حمله‌ور شده‌اند. همه فدایی وطن هستیم، فدایی اسلام، فدایی تو. دعا کن پدر. مستجاب است دعایت. به امید روزی که تو را ببینم. روزی که قدگاهت چشمان ما باشد. روزی که دیگر نیاز نباشد خورشید طلوع کند تا آسمان روشن شود؛ فقط نیاز است تو بخندی تا تمام زمین روشن شود. بخند حضرت پدر. علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 سال تحویل شود، ماه عیان شود اما مگر فقدان تو می‌رود. نه نمی‌رود... 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 بیایید مرهم‌نامه‌ای بخوانیم👇
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*تربیت از راه دور* آخرین روز دی‌ماه به سمت بانک و کار‌های دفتری پا تند کردم، در همان میانه دوستم زنگ زد، اندکی از جدیت خیابانی‌ام کم کردم و با لمس قسمت سبز وارد بانک شدم، گفت یک خبر خوب دارم که از خوشحالی روی پا بند نیستم، به بسیج ربط دارد. گفتم: دیدار حضرت ماه؟ خب دیگر خبر مهم تر از دیدار ماه در بسیج چه می‌تواند باشد؟ واقعا و عمیقا خوشحال شدم، آنقدر که از بانک بیرون آمدم و سر ریز احساساتم را در پارک ادامه دادم. مهم نبود او برود یا من بروم، مهم دیدار مه روی یار بود که باید حاصل می‌شد، هرچند هیچ‌گاه از شدت شرمندگی نخواستم روی ماهش را از نزدیک ببینم. بین شورای خودمان شور کردیم که چه کسی برود دیدار ماه. همه می‌دانستیم دوستم از همه بیشتر برای شورا زحمت کشیده بود خاک صحنه خورده بود و رسم این بود که حلوا به کسی دهیم که محبت نچشیده... خیلی ناگهانی هم گفتند تا شب باید متنی تحویل دهید که نمایند‌ه‌تان در حضور حضرت ماه بخواند، یک نفر به نمایندگی از خراسان جنوبی:) نمی‌دانستیم خوشحال باشیم یا ناراحت، ما کجا؟ عرصه‌ی سیمرغ کجا؟ ظهر شروع کردیم به نگارش متن، حالا ننویس کی بنویس! هی می‌نوشتیم، هی کم می‌آوردیم، او بار‌ها گفته بود: جوان‌ها! تحلیل داشته باشید، حرفی برای گفتن داشته باشید، نقدی کنید، قدی بکشید! او پیوسته به ما هویت می‌داد، جیبمان را از می‌توانم‌ها پر می‌کرد، میدان می‌داد، کشور می‌داد، مسئولیت می‌داد، هویت می‌داد و پیوسته خطاب به ما جوانان سخنرانی می‌کرد! حالا او به یک دانشجوی ساده جایگاهی جدید بخشیده بود؛ اینکه با همین قد و قوار جوانی و با همین سری که بوی قرمه سبزی می‌داد و همین قلبی که از عشق سرشار بود، از حاشیه‌ی کشور برود در محضر شخص اول مملکت سخن بگوید، ایراد کند و زیره به کرمان ببرد. حاشیه‌ی کشور هم عبارت ابداعی خودمان بود استعاره از مناطق به ظاهر کم اهمیت کشور؛ اما برای او، همه‌ی ما در جای جای کشور چهار فصل، به اندازه‌ی مرکز دنیا اهمیت داشتیم. به هر جان کندنی که بود شش ساعت روی متن زمان گذاشتیم، تحفه‌ی درویش را انداز ورانداز کردیم، نقطه ویرگول‌هایش را مرتب کردیم. آن شش ساعت چند سال بزرگمان کرد، رشدمان داد، آنقدر قد بلندی کردیم و مغز‌هایمان را تکاندیم تا بالاخره چند کلمه با ارزش‌تر در کنار هم آرام گرفتند و برای مسئولش فرستادیم. او تربیت می‌کرد؛ حتی از کیلومتر‌ها دورتر... کم‌کم گفتند متن تایید شده و کم کم کاسه‌ی سر از شوق پر می‌شد و کم‌کم دوستم چمدان جمع می‌کرد و کم‌کم بلیط می‌گرفت... اصلا تمام این متن را هزار بار در ذهنم مرور کرده بودم. کلماتم را، شوقم را هی فرومی‌خوردم مبادا فاش کسی شود و نشود آنچه آرزویش را داشتم. بار‌ها قربان صدقه‌ی آن لحظه‌ای رفتم که دوستم با صلابت زینبی‌اش متن را پیش حضرت ماه قرائت کند و در دلم بگویم ماشاءالله لا حول ولا قوة الا بالله و به همه نشانش دهم، در دلم افتخار کنم که کلامی از قلمِ ما سیاه‌قلمان هم در دیدار ماه خوانده شد. آمدم بنویسم چه برسرمان گذشت، دیدم نوشتن ندارد. این تکه را جگر‌ سوخته‌ها می‌فهمند، باید صدای متن را زیاد کنید که صدای شیون شروه گوش فلک را کر کند. سیه روزگار شدیم، یتیم و خشمگین و خروشان به خیابان‌ها ریختیم. ما محصلان مکتب خامنه‌ای، عوض دیدار دانشجویی، در خیابان‌های حرمِ جمهوریِ اسلامی با حضرت ماه دیدار داشتیم، بیعت کردیم، رجز خواندیم و خط به خط روایتِ دیدار با ماه، خال شد روی جگرمان. اما از میراثش، یعنی جمهوریِ اسلامی لحظه‌ای دست نکشیدیم. عطیه اسمعیل‌پور✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همراه جمعیت وارد مصلی شدم؛ جمعیتی که یکصدا فریاد می‌ زدند: «ای مهدی صاحب‌ الزمان، آماده‌ ایم… آماده‌ ایم…» فضای مصلی عجیب بود؛ آمیخته‌ ای از اشک، امید، اضطراب و شوق. دل‌ ها می‌ تپید، نگاه‌ ها بی‌ قرار بود و همه چشم انتظار یک خبر… یک جمله… یک اعلام. نگاهم مدام به شبکه خبر بود. انتظار سخت می‌ گذشت. هرچند در این روزها از کانال‌ ها و خبرها چیزهایی شنیده بودم، اما دلم می‌ خواست همان لحظه رسمی را ببینم؛ همان لحظه‌ای که جهان بداند «ولیّ امر ما» چه کسی است. چند بانوی مؤمن و مردان جوانی، در کنارمان با شور خاصی شعار می‌ دادند و فضای مصلی را پر از انرژی کرده بودند. در میان همان حال و هوا، همکارم آرام پرسید: «اعلام کردند؟ خبر رسمی آمده؟» هنوز نه… هنوز شبکه خبر چیزی نگفته بود… مراسم دعا ادامه داشت. فرازهای جوشن کبیر یکی پس از دیگری خوانده می‌ شد. دل‌ ها بیشتر می‌ تپید. تا اینکه… در فراز بیست‌ وپنجم، ناگهان مداح مکثی کرد… و خبر را اعلام کرد. در همان لحظه گویی موجی از نور در مصلی جاری شد. تمام جمعیت، مرد و زن، بی‌اختیار از جا برخاستند. اشک‌ ها جاری شد. لبخندها با گریه آمیخته بود. آن لحظه فقط یک اعلام خبر نبود؛ بیعتی دوباره بود… پیمانی از دل‌ های عاشق با ولیّ امر مسلمین. چه لحظه باشکوهی بود… انگار دنیا در همان چند ثانیه خلاصه شده بود. قلبم پر از آرامش شده بود؛ آرامشی که فقط از یقین می‌ آید. با این حال، هنوز هم تصور بعضی چیزها برایمان سخت است… سخت است گاهی فکر کنیم که شاید صدای گرم حضرت آقا را کمتر بشنویم، یا آن حضور پدرانه را کمتر ببینیم. اما خدا را شکر، هنوز هم دل‌ های ما با همان صدا آرام می‌ گیرد. امسال هم از شبکه خبر می‌ شنویم: نماز باشکوه عید فطر به امامت تبریک نوروز و سخنرانی آغاز سال با صدای گرم و اعلام نام سال ۱۴۰۵ توسط و من هر بار که این خبرها را می‌ شنوم، همان حس روز مصلی دوباره در دلم زنده می‌ شود؛ حس امنیت… حس تکیه داشتن به یک پدر… حس اینکه هنوز این پرچم در دستانی مطمئن قرار دارد. خدایا، سایه این نعمت بزرگ را از سر این ملت کم نکن و دل‌ های ما را همیشه در مسیر ولایت ثابت نگه دار… آقای جلوه✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«آقا مجتبی» -داداش یه دونه عکس آقا مجتبی داری؟ +شما که چند دقیقه قبل اومدی چند تا پوستر از ما گرفتی. -آره ولی الان پوستر آقا مجتبی رو می‌خوام. چشم هایم مرد جوان را دنبال کرد .رفت سمت پیر مردی که گوشه ای از تجمع ایستاده بود و با دست لرزان شعار میداد. پوستر را دستش داد. پیرمرد چشمانش روشن شد:آقا مجتباست؟ آره بابا جون خودشه. پیر مرد عکس را بوسید و روی قلبش گذاشت و زیرلب برایش آیه الکرسی خواند. فاطمه محمدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🥀دل نوشته ای در باب شهادت استاد ارجمند، دكتر علی لاريجانی *كاش او استاد ما بود! * وارد سالن دانشگاه مي شد، مردی پا به سن گذاشته، خوش چهره، نوراني و اتوكشيده. دانشجوها از پی ايشان می دويدند و مهلت نمی دادند و سوال می پرسيدند. از دور نظاره مي كردم . به انچه عادت رعيت است.ايشان را بارها ديده بودم، از قاب تلويزيون، از پشت صفحه گوشی ام. مردی محكم، استوار، جسور. خيره بودم از دور، به منش و رفتار ايشان و نحوه پاسخگويی به سوالات دانشجويان . تعريف را شنيده بودم، از دانشجویانِ سخت پسندِ منتقدِ فسلفه خوانده‌ی حكمرانی كه می گفتند ضمن اينكه در كارهای اجرايی خود درخشيده، استاد با سواد و برجسته‌ای هم هست. دوستم كتاب عقل و سكون را كه از ايشان گرفته بود به دستم داد. او دختری بود باهوش و سر صحبت را با اساتيد خوب باز می كرد، من اما نه. گفت كتاب را ببر و بخواه برايت امضا كند. گفتم نه! امضای كتاب مهم نيست و دانش است كه می ماند. كاش استاد ما هم بود. مات و مبهوت به ايشان نگاه می كردم. از آنجا كه می گفتند جزاير زيادی دارد! باديگارد هايش اجازه نمی دهند نزديكش شويد. خانه اش در ميانه ابرهاست. آنجا كه آجر به آجر خانه اش از طلاست. بر تخت الماس نشانی تكيه زده. خانه هایی فناورانه زيرزمين دارد. زندگيش امنيتی است و كسی مكان حضورش را نمی داند. اما او اينجاست. ساده و بی آلايش در ميان دانشجو ها، آرام و صبور سوال می شنود و پاسخ می دهد. هر هفته می آيد. همينطور در فكر بودم كه دوستم زير گوشم زمزمه می كرد كه فاطمه! سلام كن به دكتر! کمی هول کردم و گفتم: او كه مرا نمی شناسد! سرم را كه بالا آوردم، با گشاده رويی، پيش قدم شد و سلام كرد و من شرمنده شدم. وقتی خبر شهادت ايشان را شنيدم، بسيار اندوهگين شدم. به عادت آدمی به سوگ نشسته بار ها صحنه را مرور كرده ام. دانشگاه جلويش را گرفته ام. و می‌گفتم شما متعلق به همه ايران هستيد، به امت مسلمان. ولی همه اينها، ای كاش است. ای كاش يكبار ديگر به دانشگاه بيايد 😭 ای كاش... فاطمه نجار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 اقتدار ثابت‌کردنی است ما به جهان ثابت می‌کنیم یعنی تا به حال ثابت کرده‌ایم😁 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 اندکی هم اقتدارنامه بخوانیم👇
*رسوای عالم* این جنگ تا به امروز اینقدر برایم درد آور نبوده . خبر امروز را شنیدید؟ می دانید F35 یعنی چه؟ اصلا از این جنگنده گران قیمت چیزی می دانید؟ به من حق بدهید کلافه باشم . می گویند F35 به چشم خدا هم نمی آید. آنقدر سریع است که به شبح معروف است. وقتی متوجه‌ی این جنگنده می شوید که کیلومتر ها از روی سرتان گذشته و شما اصلا نفهمیده اید که F35 آمده و رفته است. یک کلمه بگویم F35 لبه ی تکنولوژیک دنیاست. این جنگنده ماحصل تلاش برترین پژوهشگران نظامی جهان است . و امروز، متاسفانه از CNN شنیدم که ایرانی ها این جنگنده ی با ارزش و نادر در جهان را هدف قرار داده اند . نمی دانم چه بگویم ، حوصله نوشتن هم ندارم ؛ ایرانی ها گران قیمت ترین سلاح تاریخ بشریت را به قول خودشان شکار کرده اند و این اصلا خوب نیست . 📎هرچه سحر و جادو داریم به کار می بریم، اما انگار یک سد از نور، از ایران؛ همه ی بافته های ما را پنبه می کند . اندیشمندان و اساتید رشته های سِحر ما در دانشگاه های عکا، حیفا ، اورشلیم و تلاویو شبانه روز مشغول اند ، خُب ؛ از آن طرف هم خبر می آید ایرانی هابه سفارش رهبر شهید شان ،سوره هایی از قرآن و دعاهایی از امامان شیعه را می خوانند . همین است دیگر ، می شود زمزمه پرتاب موشک ها یشان :" خدایا ... قادر مطلق تویی ، همه کاره تویی ، هرچه هست تویی " 📎یک کلام می گویم ؛ تا وقتی این تفکر ایرانی ها باشد، F35 هایمان که هیچ ،ما تمام هستی مان را از دست می دهیم . سیده‌زهرا میراحمدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*☠️به سوی مرگ* لباس خلبانی به تن کرد. چشمش به f35 افتاد. ضربان قلبش بالا گرفت. می‌دانست سرنوشتش چه می‌شود. ✍️فائزه فداکار 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht