eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
319 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
و اقتدارنامه‌ای دیگر... 🇮🇷✍
روزی رسید، کز شرارِ آهنِ غرب، آسمان، رنگِ دوزخ گرفت و آتش گرفت. غرّشِ F-35، چون غرشِ دیوانِ تاتار، زمین را به لرزه درآورد و آسمان را به بند کشید. گمان بردند، دیگر هیچ قَدَری نیست، جز هیبتِ پولاد و سِحرِ نگاهِ غربیان. اما ندانستند که این خاکِ ایران است؛ سرزمینِ عاشقان حیدر ، سرزمینی که مولایشان حیدر، چونان شیرِ خدایان، بتِ خیبر شکست و پرده‌ی غرور درید. این‌جا، از خونِ مردانِ خدا، نسل‌ها جوانه زدند، و در رگِ تاریخ، خشمِ عدالت، آتشی شد ابدی. اینان که با بال‌های آهنین، غرورِ آسمان را فریفتند، نمی‌دانستند که چشمِ ایرانی، چشمِ داوود است؛ پیش از آن‌که تیر از کمان رها شود، نشانه را می‌شناسد. این سرزمین، زادگاهِ مردانِ بی‌باک است؛ که نه از هیبتِ دیو، نه از جادوی پری، ترسی به دل راه نمی‌دهند. پس گوش کن ای خصمِ مغرورِ آسمان! که از دلِ این خاکِ زرین، نه فقط غرش، که شهاب برمی‌خیزد! از مغزهای جوان، نه دانشِ معمولی، که کیمیا می‌جوشد؛ از دستانِ مهندسان، نه پیچ و مهره، که تقدیر بسته می‌شود! آنان که «ادعا» آوردند، چونان ابرِ بی‌باران، در باد پراکنده شدند؛ و ما که «اراده» آوردیم، چونان کوهِ دماوند، استوار ماندیم. آنان «هیبت» ساختند، ما «حقیقت» را شکافتیم. امروز، جهان باز دید، که اقتدار، نه در طلا و نه در آهن است؛ بلکه در جانِ مردمی‌ست که از هیچ، همه چیز می‌سازند. ایران، آرام اما آتشین، به سانِ آتشفشانی خفته، به دنیا فهماند: هر که بر این حریم بتازد، آسمانش را نیز، به آتشِ غیرتِ فرزندانِ حیدر، خواهیم کشید! مبینا کوشکی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 کتاب مایه آرامش ذهن است هر چه از دنیای کتاب‌ها دور شویم، ضعف اندیشه را به خود راه خواهیم داد... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بریم سراغ حلقه‌_کتاب این هفته👇
« اسم تو مصطفاست » را خواندم و غبطه خوردم به حال مصطفی‌هایی که برگزیده و انتخاب شدند. آن‌ها حق را انتخاب کردند. خداوند هم ایشان را برای خودش و جنّتش برگزید. و چه زیبا لباس شهادت به قامتشان برازنده آمد. شهدا، شهیدانه زندگی می‌کنند. این شهید بزرگوار هم به همان سبک زندگی کرده. مانوس بودن با مسجد، انس با ادعیه، عشق به زیارت ائمه، دوستی و رفاقت با شهدا، مهربانی با خانواده، استوار و ثابت قدم ماندن در مسیر حق حتی با وجود چندین بار جراحت و بیمارستان و مواردی مانند این از نکات برجسته‌ای‌ست که از روایت زندگی شهید صدرزاده دریافت می‌شود. وابسته نبودن به مال دنیا و بخشندگی از دیگر ویژگی‌های بارز ایشان بوده‌است. شهیدی که در ازدواج، نه فقط همسر که به دنبال همسنگر می‌گشت. صداقت در رفتارشان با همسر قابل تحسین است که حتی در تعیین مهریه هم نمایان می‌‌شود. در بخش‌هایی از کتاب، دریادلی شهید مخاطب را متحیر می‌کند. آنجا که دزد به خانه‌شان می‌زند و خدا را شکر می‌کند که دم عیدی خانه‌ی کس دیگری را دزد نزده تا سبب بدبینی به نظام شود! به گاوداری دزد می‌زند و او حاضر نیست از سرایدار افغانی خود شکایت کند و خوش‌حال است که او در سلامت است. شهیدصدرزاده همسرش را آماده کرده که تنها پسرش را هم در راه خدا بدهد. آن‌ هنگام که شناسنامه را به دست همسر می‌دهد و می‌گوید مهر شهادت را کم دارد. در عین حال فضای زندگی شهیدانه، فضایی دور و غیرقابل دسترس ترسیم نمی‌شود که خود امتیازی برای نگارنده‌ی کتاب است. تا جایی که گاه مخاطب می‌بیند که او هم در گوشه و کنار زندگی گاهی مثل مصطفی عمل می‌کند، گاهی همچون همسر مصطفی. تنها نکته‌ای که قطعا نسل جدید از خوانش چنین کتبی انتظار دارد پاسخ به چرایی کارهای شهید است که در این کتاب جای آن خالی‌ست. اینکه چرا شهید راه‌پیمایی روز قدس را واجب‌تر از ترخیص زن و بچه از بیمارستان دانسته؟ چرا در فتنه‌ی سال ۸۸ پای کار بوده و کارش به قمه خوردن و بیمارستان و ضرر مالی و تحصیلی رسیده؟ و چراهای دیگری که شاید برای برخی پذیرفته‌شده باشد اما برای اقناع نسل‌های جدید ضروری ست. به امید شفاعت شهید و تداوم مسیرش... فائزه فداکار ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*نذر فرهنگی* سلام و احترام به همه همراهان عزیز! ما در کانال همانوشت تلاش می‌کنیم تا با ارائه محتوای فرهنگی و هنری، کارهای متفاوتی از جمله روایت‌های انقلابی، معرفی هنرمندان و آثار جدید گرفته تا بررسی رویدادهای فرهنگی داشته باشیم برای ادامه این مسیر و ارائه محتوای باکیفیت‌تر و تبلیغ در کانال‌های با مخاطب بالا، به کمک و حمایت شما نیاز داریم. هر مبلغی که شما عزیزان اختصاص دهید، به ما کمک می‌کند تا: تولید محتوای متنوع‌تر و جذاب‌تر پوشش رویدادهای انقلابی و فرهنگی حمایت از هنرمندان جوان و مستعد شماره کارت جهت نذر فرهنگی👇 6037998237045629 با سپاس از همراهی و حمایت شما.💐
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 گاهی داستان‌ها قهرمان‌هایی دارند که حماسه خلق می‌کنند، قهرمان‌هایی که تا همیشه در تاریخ ماندگارند. 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 می‌ریم سراغ *داستانک‌های* امروز 👇
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
افق روشن روی تخت می‌نشینم و بپر و بپربازی می‌کنم. تخت قیژ و قوژ می‌کند. بالا و پایین می‌شود. به او می‌گویم: «قول دادیا!» او هم لبخند می‌زند، مثل همیشه. خسته می‌شوم. آخ که چقدر بپر بپر روی تخت کیف می‌دهد. اگر مامان گیر نمی‌داد، تا خود صبح بازی می‌کردم. می‌نشینم. روبه رویش. رو به روی او. از لبه تخت پاهایم آویزان است. آنها را تکان می‌دهم و می‌گویم: «پارسا پسر خوبیه. میگم توپ رو آروم شوت کن. اون سری از حیاط مدرسه رفت بیرون. ناظم هم که نمی‌ذاره پامون رو بذاریم بیرون. یه داستانی شده بود حاچی!» از لفظ حاچی گفتن خوشم می‌آید و هی تکرار می‌کنم: «حاچی! حاچ پوریا!» بلند می‌خندم، او هم. به سقف نگاه می‌کنم. پر از نقاشی ماه و ستاره‌هاست که من و او کشیدیم. یادم هست من را از روی نردبان بلند کرد تا شوت رنگم به سقف برسد. آن سیاره لوزی شکل قهوه‌ای را وقتی کشیدم که با هم از نردبان پایین افتادیم. سر او شکست و آرنج من. آرنجم را دست می‌کشم. نگاهش می‌کنم، نگاهم می‌کند. نگاهش پر از مهربانی است. می‌گویم: «میشه دعا کنی برامون فردا فینال مسابقه مدرسه رو برنده شیم؟ این سال ششمی‌ها خیلی کری می‌خونن. باید ضایع‌شون کرد.» باز نصیحت می‌کند. با بی‌حوصلگی می‌گویم: «مامان؟ بهش گفتم دعا کن. گفت چون بهم توی آشپزی کمک نمی‌کنی دعات نمی‌کنم. آخه اینم شد دلیل؟» نزدیکش می‌شوم و سرم را کج می‌کنم: «تو رو خدا!» باز دوباره دلش به رحم می‌آید. می‌خندم. بلند می‌گویم: «مرسی بابا!» بغلش می‌کنم و بابا را می‌بوسم. گونه‌اش شیشه‌ایست. همانطور با لبخند نگاهم می‌کند. او را به خود نزدیک می‌کنم. یک سال است همینطور نگاهم می‌کند. وقتی می‌خندم، بازی می‌کنم، مامان به من مشق می‌گوید، بازی بارسا را می‌بینم، گریه می‌کنم. نه گریه نمی‌کنم! گفته بود به من که مرد گریه نمی‌کند. برای همین روزی که رفت گریه نکرد. همیشه اینجاست. می‌نشیند و یک دل سیر تماشایم می‌کند. عکسش را در بغل می‌گیرم. می‌گویم: «قربونت بشم بابا. قربون چشمای قهوه‌ایت بابا. مامان امروز خیلی دلش تنگ بود. نگفت، ولی میدونم. هر وقت میره و توی تراس به ماشینا نگاه می‌کنه یعنی دلش گرفته. همیشه می‌گفتی حرف مردونه بزنیم. می‌گفتی حواست به مامان باشه وقتی توی دریام. الانم هست. یادته گفتی ملوانا یه چی دارن به اسم افق روشن؟ یعنی آسمون صافه، هیچ ابری نیست و دید خوبی به افق هست. یه روز خوبه و بدون طوفانه. نیستی بابا این روزا رو ببینی، حال همه خوبه. یه کم دلمون تنگ میشه از وقتی آمریکا شما رو توی دریا زد و دیگه نیومدی؛ اما خوبیم. خوب خوب.» اشک‌هایم را پاک می‌کنم. نباید گریه کنم، مامان ببیند غصه می‌خورد. عکسش را می‌بوسم و روی میز می‌گذارم. هنوز هم عاشق نگاه کردن به من است، شاید حالا بیشتر. دستم را برای سلام نظامی کنار گوشم می‌چسبانم؛ طبق عادت هر شبم با او. برق را هم مثل همیشه خواب خاموش نمی‌کنم. نگاه می‌کنم به نور. راست می‌گفت بابا. افق حسابی روشنِ روشن است. علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در سایه درخت طوبی شنبه خیس بود. حليمه زیر هرم آفتاب و در چادری که روی سرتاسر لاغری اش ریخته شده بود آنقدر گلویش را خراشید که تلوتلوخوران مثل پرنده تیرخورده ای روی زمین از حال رفت. همه جا یکپارچه نور بود. دختربچه ها و پسربچه ها با کوله پشتی هایشان مثل جویباری که در بهار از چشمه ای راه گرفته باشد نرم و ملایم به سمت زن سفید پوشی که بر تختی بلورین تکیه داده بود پر می‌گشودند. دست‌های زن سفیدپوش در دو طرف بدنش باز باز بود. نسیمی که بوی یاس می‌داد شاخه‌های درخت طوبی را که زن زیرش نشسته بود، می‌لرزاند. حليمه ناگهان مستانه را بین همه بچه‌ها شناخت: بیا مامان! ما همه اش دنبال تو می‌گردیم. تن حلیمه مثل سپیداری در حال سقوط، از زمین کنده شد. چشم باز کرد. شوهرش روی تلی از آوار خاک و سیمان فریاد زد: پیداش کردم خانم، همین کیف مستانه است. فاطمه حسنی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*اتاقک نگهبانی* ماشین را نزدیک در ورودی یک مجتمع مسکونی پارک کردیم. نگهبان مجتمع به شیشه زد: اینجا پارک نکن. بابا از ماشین پیاده شد: سلام چه مشکلی داره اینجا؟ گفت:کسی بخواد بیاد داخل راحت نمیتونه بیاد. بابا جواب داد: حاج آقا قیامته به خدا نگاه کن ببین یه جای پارک اینجا نیست. نگهبان گفت:اینجا پارک کنی کسی به ماشینت بزنه مسئولیتش پای خودته. بابا جدی شده بود:باشه مسئولیتش بامن. پیرمرد اخمی کرد و رفت داخل اتاقک نگهبانی. از ماشین پیاده شدیم پوسترهای عکس آقا مجتبی را هم آورده بودیم که در راهپیمایی پخش کنیم. ناگهان گفتم: بابا ببرم یه عکس به نگهبانه بدم؟ بابا کمی سکوت کرد: بده. رفتم جلوی اتاقک: این عکس برای شما. ناگهان گل از گلش شکفت و با خنده گفت: از اینا زیاد دادن به ما. من هم لبخند زدم و آمدم. وقتی که برگشتیم دیدم عکس آقا را چسبانده پشت پنجره اش. باذوق گفتم حاج آقا یه عکس بگیرم؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*باران مهر* باران ریز که تند شد الله‌اکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد: - بفرمایید خانم! چتر صورتی نو، در دستان مردانه‌اش خوش‌‌جلوه بود. - ممنون، من راحتم. - بگیرید لطفا. نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد. چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود. مریم صفدری✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht