eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 گاهی داستان‌ها قهرمان‌هایی دارند که حماسه خلق می‌کنند، قهرمان‌هایی که تا همیشه در تاریخ ماندگارند. 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 می‌ریم سراغ *داستانک‌های* امروز 👇
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
افق روشن روی تخت می‌نشینم و بپر و بپربازی می‌کنم. تخت قیژ و قوژ می‌کند. بالا و پایین می‌شود. به او می‌گویم: «قول دادیا!» او هم لبخند می‌زند، مثل همیشه. خسته می‌شوم. آخ که چقدر بپر بپر روی تخت کیف می‌دهد. اگر مامان گیر نمی‌داد، تا خود صبح بازی می‌کردم. می‌نشینم. روبه رویش. رو به روی او. از لبه تخت پاهایم آویزان است. آنها را تکان می‌دهم و می‌گویم: «پارسا پسر خوبیه. میگم توپ رو آروم شوت کن. اون سری از حیاط مدرسه رفت بیرون. ناظم هم که نمی‌ذاره پامون رو بذاریم بیرون. یه داستانی شده بود حاچی!» از لفظ حاچی گفتن خوشم می‌آید و هی تکرار می‌کنم: «حاچی! حاچ پوریا!» بلند می‌خندم، او هم. به سقف نگاه می‌کنم. پر از نقاشی ماه و ستاره‌هاست که من و او کشیدیم. یادم هست من را از روی نردبان بلند کرد تا شوت رنگم به سقف برسد. آن سیاره لوزی شکل قهوه‌ای را وقتی کشیدم که با هم از نردبان پایین افتادیم. سر او شکست و آرنج من. آرنجم را دست می‌کشم. نگاهش می‌کنم، نگاهم می‌کند. نگاهش پر از مهربانی است. می‌گویم: «میشه دعا کنی برامون فردا فینال مسابقه مدرسه رو برنده شیم؟ این سال ششمی‌ها خیلی کری می‌خونن. باید ضایع‌شون کرد.» باز نصیحت می‌کند. با بی‌حوصلگی می‌گویم: «مامان؟ بهش گفتم دعا کن. گفت چون بهم توی آشپزی کمک نمی‌کنی دعات نمی‌کنم. آخه اینم شد دلیل؟» نزدیکش می‌شوم و سرم را کج می‌کنم: «تو رو خدا!» باز دوباره دلش به رحم می‌آید. می‌خندم. بلند می‌گویم: «مرسی بابا!» بغلش می‌کنم و بابا را می‌بوسم. گونه‌اش شیشه‌ایست. همانطور با لبخند نگاهم می‌کند. او را به خود نزدیک می‌کنم. یک سال است همینطور نگاهم می‌کند. وقتی می‌خندم، بازی می‌کنم، مامان به من مشق می‌گوید، بازی بارسا را می‌بینم، گریه می‌کنم. نه گریه نمی‌کنم! گفته بود به من که مرد گریه نمی‌کند. برای همین روزی که رفت گریه نکرد. همیشه اینجاست. می‌نشیند و یک دل سیر تماشایم می‌کند. عکسش را در بغل می‌گیرم. می‌گویم: «قربونت بشم بابا. قربون چشمای قهوه‌ایت بابا. مامان امروز خیلی دلش تنگ بود. نگفت، ولی میدونم. هر وقت میره و توی تراس به ماشینا نگاه می‌کنه یعنی دلش گرفته. همیشه می‌گفتی حرف مردونه بزنیم. می‌گفتی حواست به مامان باشه وقتی توی دریام. الانم هست. یادته گفتی ملوانا یه چی دارن به اسم افق روشن؟ یعنی آسمون صافه، هیچ ابری نیست و دید خوبی به افق هست. یه روز خوبه و بدون طوفانه. نیستی بابا این روزا رو ببینی، حال همه خوبه. یه کم دلمون تنگ میشه از وقتی آمریکا شما رو توی دریا زد و دیگه نیومدی؛ اما خوبیم. خوب خوب.» اشک‌هایم را پاک می‌کنم. نباید گریه کنم، مامان ببیند غصه می‌خورد. عکسش را می‌بوسم و روی میز می‌گذارم. هنوز هم عاشق نگاه کردن به من است، شاید حالا بیشتر. دستم را برای سلام نظامی کنار گوشم می‌چسبانم؛ طبق عادت هر شبم با او. برق را هم مثل همیشه خواب خاموش نمی‌کنم. نگاه می‌کنم به نور. راست می‌گفت بابا. افق حسابی روشنِ روشن است. علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در سایه درخت طوبی شنبه خیس بود. حليمه زیر هرم آفتاب و در چادری که روی سرتاسر لاغری اش ریخته شده بود آنقدر گلویش را خراشید که تلوتلوخوران مثل پرنده تیرخورده ای روی زمین از حال رفت. همه جا یکپارچه نور بود. دختربچه ها و پسربچه ها با کوله پشتی هایشان مثل جویباری که در بهار از چشمه ای راه گرفته باشد نرم و ملایم به سمت زن سفید پوشی که بر تختی بلورین تکیه داده بود پر می‌گشودند. دست‌های زن سفیدپوش در دو طرف بدنش باز باز بود. نسیمی که بوی یاس می‌داد شاخه‌های درخت طوبی را که زن زیرش نشسته بود، می‌لرزاند. حليمه ناگهان مستانه را بین همه بچه‌ها شناخت: بیا مامان! ما همه اش دنبال تو می‌گردیم. تن حلیمه مثل سپیداری در حال سقوط، از زمین کنده شد. چشم باز کرد. شوهرش روی تلی از آوار خاک و سیمان فریاد زد: پیداش کردم خانم، همین کیف مستانه است. فاطمه حسنی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*اتاقک نگهبانی* ماشین را نزدیک در ورودی یک مجتمع مسکونی پارک کردیم. نگهبان مجتمع به شیشه زد: اینجا پارک نکن. بابا از ماشین پیاده شد: سلام چه مشکلی داره اینجا؟ گفت:کسی بخواد بیاد داخل راحت نمیتونه بیاد. بابا جواب داد: حاج آقا قیامته به خدا نگاه کن ببین یه جای پارک اینجا نیست. نگهبان گفت:اینجا پارک کنی کسی به ماشینت بزنه مسئولیتش پای خودته. بابا جدی شده بود:باشه مسئولیتش بامن. پیرمرد اخمی کرد و رفت داخل اتاقک نگهبانی. از ماشین پیاده شدیم پوسترهای عکس آقا مجتبی را هم آورده بودیم که در راهپیمایی پخش کنیم. ناگهان گفتم: بابا ببرم یه عکس به نگهبانه بدم؟ بابا کمی سکوت کرد: بده. رفتم جلوی اتاقک: این عکس برای شما. ناگهان گل از گلش شکفت و با خنده گفت: از اینا زیاد دادن به ما. من هم لبخند زدم و آمدم. وقتی که برگشتیم دیدم عکس آقا را چسبانده پشت پنجره اش. باذوق گفتم حاج آقا یه عکس بگیرم؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*باران مهر* باران ریز که تند شد الله‌اکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد: - بفرمایید خانم! چتر صورتی نو، در دستان مردانه‌اش خوش‌‌جلوه بود. - ممنون، من راحتم. - بگیرید لطفا. نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد. چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود. مریم صفدری✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 و تاریخ را روایت‌ها زنده نگاه می‌دارد... از دنیای روایت‌ها تا مسیر تبیین پیش خواهیم رفت. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 زنگ روایت🛎
*دروازه‌های باز بهشت | ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲* ته دلم تردید دارم که بردن بچه‌ها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطره‌ی تلخی برایشان به جا می‌ماند. توکل بر خدا می‌کنم و راهی می‌شویم. برخلاف دفعه‌های قبل از موکب‌های پذیرایی و غرفه‌های کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضی‌ها هفت‌سین قشنگی هم چشم‌نوازی می‌کند. شهدا در قاب عکس‌های زیبا از مردم با لبخند استقبال می‌کنند. ردیف‌های سایه‌بان را رد می‌کنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفته‌ام و بین ردیف‌ها قدم می‌زنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند می‌خواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه. روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه می‌خواند: - من تازه معنی روضه‌های عاشورا رو می‌فهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد. گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را می‌شنوند اما کسی جیغ نمی‌زند، شیون نمی‌کند. به جایش اشک‌ها روی صورت‌ها حسابی راه گرفته‌اند. انگار همه عهد نانوشته‌ای بسته‌اند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی. ردیف ها را به سمت پایین ادامه می‌دهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعه‌ی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار می‌دهم و رو به همسر می‌گویم: - چی می‌شه یکی از اینا قسمت من بشه؟ مریم صفدری ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*سرباز کوچک امام زمان (عج)* هرشب برای همراه شدن با ما اصرار زیادی می‌کرد ولی خب هوا بسیار سرد است و گاهی باران و برف می‌بارد، مسیر هم طولانی است و تن نحیف او برای این کار آماده نیست؛ مادر هم به ناچار در خانه همراه او می‌ماند و با دعای خیرش برای رزمندگان اسلام و مردم در میدان ما را بدرقه می‌کند. در میان راه کودکان زیادی را می‌بینم و به فکر فرو می‌روم که اگر دُردانه ما هم بود همینقدر همراهی می‌کرد یا در میانه راه پا پس می‌کشید! یکی دو شب بعد پدر گفت که وقت یاد دادن جهاد به ته‌تغاری خانه رسیده و بهتر است در میدان حاضر شود، شوق و ذوق آن لحظه‌اش غیرقابل توصیف است و وقتی لباس تن می‌کند سر از پا نمی‌شناسد. همه‌ی اهل خانه حاضر شدند و ما سرِ قرار شبانه‌مان با همشهری‌ها حاضر شدیم، نمی‌دانم شب چندم است آنچنان برایمان عادت شده که گویی از اول زندگی‌مان هرشب همینکار را می‌کردیم. جمعیت شروع به حرکت کرد و من چشمم به برادر کوچکترم دوخته شده که اگر جایی احساس خستگی کرد از جمعیت فاصله بگیرم تا استراحت کند. با یک دستش دست مرا گرفته و دست دیگرش را مشت می‌کند و از دل و جان مرگ بر آمریکا را فریاد می‌زند، مشت کوچکش استکبار جهانی را هدف حمله قرار می‌دهد. چندباری پرسیدم خسته نشدی و هربار محکم‌تر از قبل، نه شنیدم. پرچم کوچکی را همراه خودش آورده بود و دست مرا رها کرد و پرچم را بالا برد و دست دیگرش همچنان مشت شده بود، خسته شده بود و ما این را می‌دیدیم ولی انگار غیرت مردانه‌اش اجازه نمی‌داد که نه پرچم را پایین بیاورد و نه مشتش را باز کند. بلند بلند شعار می‌داد و در جایی که صدای بلندگو به جمعیت نمی‌رسید شروع می‌کرد به شعار دادن و جمعیت هم با تکرار شعار او را همراهی می‌کردند، فکرش را هم نمی‌کردم که دُردانه‌ی خانه لیدری کردن بلد باشد و بتواند در میان جمعیت این چنین فریاد بزند. تاآخر مسیر نه پرچم را پایین آورد و نه مشتش را باز کرد و نه حتی لحظه‌ای از حرکت و شعار دادن ایستاد، در مسیرش ثابت قدم بود و از آرمانش دفاع می‌کرد. این کار شد برنامه‌ی هرشبش، ماشاالله برای خودش مردی شده و می‌تواند از ذره ذره این خاک پاسداری کند. هرشب طبق همان روال شب اول سپری می‌شود و سربازِ کوچک امام زمان پرچم به دست مسیر را طی می‌کند و بلند بلند برائت از استکبار جهانی را فریاد می‌زند، ایرانی جماعت به هیچ قیمتی ذلت نمی‌پذیرد و برایش فرقی ندارد چند سال داشته باشد. این شب‌ها بیشتر این جمله را «حتی اگر یک نوزاد از ما باقی بماند، ریشه‌ی شما را می‌خشکاند» می‌فهمم، آری! حقیقت دارد. تک تک ما فدایی دفاع از حق در برابر باطل هستیم، با سردار های بزرگ و سربازهای کوچکمان... کوثر حاصلی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*از میدان مدرسه تا میدان جنگ* صبح شنبه طبق معمول طرح درس را آماده کردم و رفتم مدرسه. تمام دغدغه ذهنم این بود که درس را به حد نصاب برسانم تا بعد از تعطیلات بچه‌ها از لحاظ درسی آسیب نبینند؛ حتی برای استراحت به دفتر نرفتم تا بتوانم بیشترین بازدهی را برای بچه‌ها داشته باشم تا زنگ آخر. ـ آقا فهمیدی چیشده یا نه؟ ـ فک نکنم بنده خدا کلا سر کلاس بوده. آقا بیت رو زدن. سکوتی سنگین در لحظه نشست که یک دنیا تصمیم در آن بود. شیپور جنگ به صدا در آمد، به خود گفتم: «تو قراره کجا بایستی؟ مردی یا نامرد؟» + نه، نمی‌دونستم، به هر حال این جنگ باید شروع می‌شد. پس باید بریم تو میدون، نگه داشتن کشور با ما بزرگترا، آینده با شما! شهردار ، استاندار ، وزیر و رئیس جمهور و مسئول‌های آینده این کشور شماهایید، آینده رو جوری رقم بزنید که هر بی‌عدالتی رو که احساس کردید از بین ببرید؛ شما می‌تونید و باید ایران رو به قله برسونید. - آقا کجا می‌رید؟ + میدان - آقا خودمون همشونو از بین می بریم نگران نباش + نیستم بچه ها .. مواظب خودتون باشید و خوب درس بخونید، خداحافظ. - آقا آقا وایسا! + جانم - تو راست می گفتی، اونا واقعا نابودی مارو می‌خوان + خوبه که فهمیدی، حالا نگران نباش تا معلمت هست کسی هیچ‌کاری نمی‌تونه بکنه . - شیری به ابالفضل (: میدان را خالی نکردم. صدای سنج و دمام... انگار چوب‌ها به سنگ در سینه‌ام می‌خورد. حماسه و غم طوفان کردند. باران گرفت اما مشت گره کرده‌ام را تا نابودی قاتلینش باز نخواهم کرد. (( يَا رَبِّ يَا رَبِّ قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِی وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِی)) محمدحسین سالمی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 و هر کس که در محفل تو نشست این روزها غمش سنگین‌تر است و خاطره یک دیدار...👇 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃