در سایه درخت طوبی
شنبه خیس بود. حليمه زیر هرم آفتاب و در چادری که روی سرتاسر لاغری اش ریخته شده بود آنقدر گلویش را خراشید که تلوتلوخوران مثل پرنده تیرخورده ای روی زمین از حال رفت.
همه جا یکپارچه نور بود. دختربچه ها و پسربچه ها با کوله پشتی هایشان مثل جویباری که در بهار از چشمه ای راه گرفته باشد نرم و ملایم به سمت زن سفید پوشی که بر تختی بلورین تکیه داده بود پر میگشودند. دستهای زن سفیدپوش در دو طرف بدنش باز باز بود. نسیمی که بوی یاس میداد شاخههای درخت طوبی را که زن زیرش نشسته بود، میلرزاند.
حليمه ناگهان مستانه را بین همه بچهها شناخت: بیا مامان! ما همه اش دنبال تو میگردیم.
تن حلیمه مثل سپیداری در حال سقوط، از زمین کنده شد. چشم باز کرد. شوهرش روی تلی از آوار خاک و سیمان فریاد زد: پیداش کردم خانم، همین کیف مستانه است.
فاطمه حسنی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*اتاقک نگهبانی*
ماشین را نزدیک در ورودی یک مجتمع مسکونی پارک کردیم.
نگهبان مجتمع به شیشه زد: اینجا پارک نکن.
بابا از ماشین پیاده شد: سلام چه مشکلی داره اینجا؟
گفت:کسی بخواد بیاد داخل راحت نمیتونه بیاد.
بابا جواب داد: حاج آقا قیامته به خدا نگاه کن ببین یه جای پارک اینجا نیست.
نگهبان گفت:اینجا پارک کنی کسی به ماشینت بزنه مسئولیتش پای خودته.
بابا جدی شده بود:باشه مسئولیتش بامن.
پیرمرد اخمی کرد و رفت داخل اتاقک نگهبانی.
از ماشین پیاده شدیم پوسترهای عکس آقا مجتبی را هم آورده بودیم که در راهپیمایی پخش کنیم.
ناگهان گفتم: بابا ببرم یه عکس به نگهبانه بدم؟
بابا کمی سکوت کرد: بده.
رفتم جلوی اتاقک: این عکس برای شما.
ناگهان گل از گلش شکفت و با خنده گفت: از اینا زیاد دادن به ما.
من هم لبخند زدم و آمدم.
وقتی که برگشتیم دیدم عکس آقا را چسبانده پشت پنجره اش.
باذوق گفتم حاج آقا یه عکس بگیرم؟
فاطمه محمدی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*باران مهر*
باران ریز که تند شد اللهاکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد:
- بفرمایید خانم!
چتر صورتی نو، در دستان مردانهاش خوشجلوه بود.
- ممنون، من راحتم.
- بگیرید لطفا.
نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد.
چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.
مریم صفدری✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
و تاریخ را روایتها زنده نگاه میدارد...
از دنیای روایتها تا مسیر تبیین پیش خواهیم رفت.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
زنگ روایت🛎
*دروازههای باز بهشت | ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲*
ته دلم تردید دارم که بردن بچهها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطرهی تلخی برایشان به جا میماند. توکل بر خدا میکنم و راهی میشویم. برخلاف دفعههای قبل از موکبهای پذیرایی و غرفههای کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضیها هفتسین قشنگی هم چشمنوازی میکند. شهدا در قاب عکسهای زیبا از مردم با لبخند استقبال میکنند. ردیفهای سایهبان را رد میکنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفتهام و بین ردیفها قدم میزنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند میخواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه.
روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه میخواند:
- من تازه معنی روضههای عاشورا رو میفهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد.
گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را میشنوند اما کسی جیغ نمیزند، شیون نمیکند. به جایش اشکها روی صورتها حسابی راه گرفتهاند. انگار همه عهد نانوشتهای بستهاند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی.
ردیف ها را به سمت پایین ادامه میدهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعهی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار میدهم و رو به همسر میگویم:
- چی میشه یکی از اینا قسمت من بشه؟
مریم صفدری ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*سرباز کوچک امام زمان (عج)*
هرشب برای همراه شدن با ما اصرار زیادی میکرد ولی خب هوا بسیار سرد است و گاهی باران و برف میبارد، مسیر هم طولانی است و تن نحیف او برای این کار آماده نیست؛ مادر هم به ناچار در خانه همراه او میماند و با دعای خیرش برای رزمندگان اسلام و مردم در میدان ما را بدرقه میکند.
در میان راه کودکان زیادی را میبینم و به فکر فرو میروم که اگر دُردانه ما هم بود همینقدر همراهی میکرد یا در میانه راه پا پس میکشید!
یکی دو شب بعد پدر گفت که وقت یاد دادن جهاد به تهتغاری خانه رسیده و بهتر است در میدان حاضر شود، شوق و ذوق آن لحظهاش غیرقابل توصیف است و وقتی لباس تن میکند سر از پا نمیشناسد.
همهی اهل خانه حاضر شدند و ما سرِ قرار شبانهمان با همشهریها حاضر شدیم، نمیدانم شب چندم است آنچنان برایمان عادت شده که گویی از اول زندگیمان هرشب همینکار را میکردیم.
جمعیت شروع به حرکت کرد و من چشمم به برادر کوچکترم دوخته شده که اگر جایی احساس خستگی کرد از جمعیت فاصله بگیرم تا استراحت کند.
با یک دستش دست مرا گرفته و دست دیگرش را مشت میکند و از دل و جان مرگ بر آمریکا را فریاد میزند، مشت کوچکش استکبار جهانی را هدف حمله قرار میدهد.
چندباری پرسیدم خسته نشدی و هربار محکمتر از قبل، نه شنیدم. پرچم کوچکی را همراه خودش آورده بود و دست مرا رها کرد و پرچم را بالا برد و دست دیگرش همچنان مشت شده بود، خسته شده بود و ما این را میدیدیم ولی انگار غیرت مردانهاش اجازه نمیداد که نه پرچم را پایین بیاورد و نه مشتش را باز کند.
بلند بلند شعار میداد و در جایی که صدای بلندگو به جمعیت نمیرسید شروع میکرد به شعار دادن و جمعیت هم با تکرار شعار او را همراهی میکردند، فکرش را هم نمیکردم که دُردانهی خانه لیدری کردن بلد باشد و بتواند در میان جمعیت این چنین فریاد بزند.
تاآخر مسیر نه پرچم را پایین آورد و نه مشتش را باز کرد و نه حتی لحظهای از حرکت و شعار دادن ایستاد، در مسیرش ثابت قدم بود و از آرمانش دفاع میکرد.
این کار شد برنامهی هرشبش، ماشاالله برای خودش مردی شده و میتواند از ذره ذره این خاک پاسداری کند. هرشب طبق همان روال شب اول سپری میشود و سربازِ کوچک امام زمان پرچم به دست مسیر را طی میکند و بلند بلند برائت از استکبار جهانی را فریاد میزند، ایرانی جماعت به هیچ قیمتی ذلت نمیپذیرد و برایش فرقی ندارد چند سال داشته باشد. این شبها بیشتر این جمله را «حتی اگر یک نوزاد از ما باقی بماند، ریشهی شما را میخشکاند» میفهمم، آری!
حقیقت دارد. تک تک ما فدایی دفاع از حق در برابر باطل هستیم، با سردار های بزرگ و سربازهای کوچکمان...
کوثر حاصلی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*از میدان مدرسه تا میدان جنگ*
صبح شنبه طبق معمول طرح درس را آماده کردم و رفتم مدرسه. تمام دغدغه ذهنم این بود که درس را به حد نصاب برسانم تا بعد از تعطیلات بچهها از لحاظ درسی آسیب نبینند؛ حتی برای استراحت به دفتر نرفتم تا بتوانم بیشترین بازدهی را برای بچهها داشته باشم تا زنگ آخر.
ـ آقا فهمیدی چیشده یا نه؟
ـ فک نکنم بنده خدا کلا سر کلاس بوده. آقا بیت رو زدن.
سکوتی سنگین در لحظه نشست که یک دنیا تصمیم در آن بود. شیپور جنگ به صدا در آمد، به خود گفتم: «تو قراره کجا بایستی؟ مردی یا نامرد؟»
+ نه، نمیدونستم، به هر حال این جنگ باید شروع میشد. پس باید بریم تو میدون، نگه داشتن کشور با ما بزرگترا، آینده با شما! شهردار ، استاندار ، وزیر و رئیس جمهور و مسئولهای آینده این کشور شماهایید، آینده رو جوری رقم بزنید که هر بیعدالتی رو که احساس کردید از بین ببرید؛ شما میتونید و باید ایران رو به قله برسونید.
- آقا کجا میرید؟
+ میدان
- آقا خودمون همشونو از بین می بریم نگران نباش
+ نیستم بچه ها .. مواظب خودتون باشید و خوب درس بخونید، خداحافظ.
- آقا آقا وایسا!
+ جانم
- تو راست می گفتی، اونا واقعا نابودی مارو میخوان
+ خوبه که فهمیدی، حالا نگران نباش تا معلمت هست کسی هیچکاری نمیتونه بکنه .
- شیری به ابالفضل (:
میدان را خالی نکردم.
صدای سنج و دمام...
انگار چوبها به سنگ در سینهام میخورد.
حماسه و غم طوفان کردند. باران گرفت اما مشت گره کردهام را تا نابودی قاتلینش باز نخواهم کرد.
(( يَا رَبِّ يَا رَبِّ قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِی وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِی))
محمدحسین سالمی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
و هر کس که در محفل تو نشست
این روزها غمش سنگینتر است
و خاطره یک دیدار...👇
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
*اولین و آخرین دیدار*
چند روزی بود که استرس داشتم، آخر منتظر یک خبر بسیار مهم بودم.چیزی که سالهاست در دل داشتم و آرزویی دیرینه بود؛ در یک قدمی محقق شدن بود.
از ابتدای شروع تحصیلات در دانشگاه فرهنگیان در بسیج دانشجویی انجام وظیفه میکردم و کارم هم از ابتدا با برنامه ریزی تدفین یک شهید گمنام در دانشگاهمان شروع شد، این را به فال نیک گرفتم.
بعد از گذر مدتی در کنگره ملی شهدای دانشجو معلم خدمت کردم و در مجموع حضور فعالی در تشکل های دانشجویی داشتم و به واسطه همین خدمات میتوانستم در جایی حضور پیدا کنم که از کودکی رویای دیدنش را در سر میپروراندم.
روز موعود رسید و یکی از دوستان عزیزم که پیگیر کارهای من بود بالاخره خبری خوش داد و کارت ورود به جلسه را در دستانم قرار داد.
جلسهای علنی در بیت رهبری به مناسبت روز معلم، که امسال چند روز با تاخیر برگزار میشد.
من ترم هشتم بودم و هنوز از نظر خودم رسما معلم نشده بودم ولی افتخار داشتم در جایگاه یک معلم و در مراسمی که مختص معلمان بود، شرفیاب شوم.
روزی که قرار بود به جلسه برویم ساعت شش صبح از خوابگاه با جمعی از دوستانم خارج شدیم به مقصد بیت رهبری، در میان جمع رفقا من اولین بار بود که میرفتم ولی هیجان آنها هم اگر بیشتر از من نبود یقینا کمتر هم نبود.
وقتی رسیدیم جمع زیادی از همکاران در صف منتظر ورود بودند و به نوبت وارد میشدیم.
راستش را بخواهید من جزئیات زیادی را از مسیر در خاطرم نیست چون تمام تمرکز و توجهم را گذاشته بودم که وارد شوم و هر چه زودتر دیدهام به روی حضرت باز شود. وارد که شدیم برگه هایی را در اختیارمان گذاشتند که روی آن متن سرودی درباره معلم بود که قرار بود همه با هم در حضور آقا بخوانیم، با هیجان تمرین میکردیم.
تمام مدت به پردهی سبز رنگ چشم دوخته بودم، رنگ مورد علاقهام هم سبز بود.در این روز عجیب و غریب همه چیز باب میلم بود.
رفقا با لطف زیادی که به من داشتند سعی کردند مرا به جلوترین نقطه ممکن برسانند و خودشان همان عقب جای گرفتند.من تنها نشسته بودم در سومین ردیف پس از جایگاه ویژه.
بالاخره پرده کنار رفت و آقا وارد شد...
امان از آن لحظه که چشم من به جمال پسر فاطمه(س)روشن شد، گریه امانم نمیداد. همه لبیک یا خامنهای میگفتند و آقا با لبخند برای همه دست تکان میداد.
تمام تلاشم را میکردم که چشمانم اشکی نباشد بلکه بتوانم درست ببینم ایشان را ولی امان از اشک هایی که تمام مدت جاری بودند.در دلم قربان صدقهی جمالش میرفتم و میگفتم اینهمه جلال و جبروت و معصومیت در چهره به هیچ عنوان چیزی نبود که اینهمه سال در تلویزیون میدیدم، شاید دوربین ها نمیتوانستند نوارنیت این چهره را ثبت و ضبط کنند.
آقا آمدند و ما سرود خواندیم، قرآن خوانده شد و مجری کمی صحبت کرد و بعد از آن هم نوبت به گزارشات وزیر محترم آموزش و پرورش بود ولی من فقط لحظه شماری میکردم که آقا سخنرانی کنند و من به عنوان یک معلم بتوانم هدف و مسیرم را مشخص کنم.
بالاخره نوبت به صحبت آقا شد، لحظه به لحظه درس بود و هدایت برای مسیر تعلیم و تربیت.
لغت به لغت در ذهنم نقش میبست و لذت میبردم از شنیدن کلام این عالم ربانی، در میانهی کلام برای چندثانیه حس کردم که آقا هم به من نگاه میکند، شاید حدس و گمان بود ولی آنچنان مرا دلخوش کرده بود که سر از پا نمیشناختم. دلم میخواست از ایشان یک هدیه متبرک دریافت کنم ولی انگار دست و زبانم قفل شده بود و فقط میتوانستم نگاه کنم.
من مات و مبهوتِ جلال ایشان بودم و هر لحظه بیشتر از قبل دلم میخواست جان را فدایشان کنم...
جلسه که تمام شد فقط از خدا میخواستم که یک بار دیگر بتوانم شرفیاب شوم و با رفقا برای سال آینده هم صحبتی کردیم که انشاالله توفیقی باشد برایمان، ولی افسوس که کلام ما فقط خیالی بود و بس...
چشمی که نه تنها از نزدیک بلکه از رسانه ها هم دیگر نمیتواند بیننده ایشان باشد.
کوثر حاصلی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
و ادبیات، هنری است که باید دیده شود و همچنین شنیده شود...
میریم سراغ شگفتانهنوشت امروز👇
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*حال همَمون خوبه مهدی جان*
🎙 نویسنده و گوینده : فاطمه جعفری
🎥 تهیه و تدوین : عمادالدین کلماتی زاده
به یاد شهیدان غیور ناوشکن_دنا
به یاد مظلومیت همسران_شهدا 🖤
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht