*سرباز کوچک امام زمان (عج)*
هرشب برای همراه شدن با ما اصرار زیادی میکرد ولی خب هوا بسیار سرد است و گاهی باران و برف میبارد، مسیر هم طولانی است و تن نحیف او برای این کار آماده نیست؛ مادر هم به ناچار در خانه همراه او میماند و با دعای خیرش برای رزمندگان اسلام و مردم در میدان ما را بدرقه میکند.
در میان راه کودکان زیادی را میبینم و به فکر فرو میروم که اگر دُردانه ما هم بود همینقدر همراهی میکرد یا در میانه راه پا پس میکشید!
یکی دو شب بعد پدر گفت که وقت یاد دادن جهاد به تهتغاری خانه رسیده و بهتر است در میدان حاضر شود، شوق و ذوق آن لحظهاش غیرقابل توصیف است و وقتی لباس تن میکند سر از پا نمیشناسد.
همهی اهل خانه حاضر شدند و ما سرِ قرار شبانهمان با همشهریها حاضر شدیم، نمیدانم شب چندم است آنچنان برایمان عادت شده که گویی از اول زندگیمان هرشب همینکار را میکردیم.
جمعیت شروع به حرکت کرد و من چشمم به برادر کوچکترم دوخته شده که اگر جایی احساس خستگی کرد از جمعیت فاصله بگیرم تا استراحت کند.
با یک دستش دست مرا گرفته و دست دیگرش را مشت میکند و از دل و جان مرگ بر آمریکا را فریاد میزند، مشت کوچکش استکبار جهانی را هدف حمله قرار میدهد.
چندباری پرسیدم خسته نشدی و هربار محکمتر از قبل، نه شنیدم. پرچم کوچکی را همراه خودش آورده بود و دست مرا رها کرد و پرچم را بالا برد و دست دیگرش همچنان مشت شده بود، خسته شده بود و ما این را میدیدیم ولی انگار غیرت مردانهاش اجازه نمیداد که نه پرچم را پایین بیاورد و نه مشتش را باز کند.
بلند بلند شعار میداد و در جایی که صدای بلندگو به جمعیت نمیرسید شروع میکرد به شعار دادن و جمعیت هم با تکرار شعار او را همراهی میکردند، فکرش را هم نمیکردم که دُردانهی خانه لیدری کردن بلد باشد و بتواند در میان جمعیت این چنین فریاد بزند.
تاآخر مسیر نه پرچم را پایین آورد و نه مشتش را باز کرد و نه حتی لحظهای از حرکت و شعار دادن ایستاد، در مسیرش ثابت قدم بود و از آرمانش دفاع میکرد.
این کار شد برنامهی هرشبش، ماشاالله برای خودش مردی شده و میتواند از ذره ذره این خاک پاسداری کند. هرشب طبق همان روال شب اول سپری میشود و سربازِ کوچک امام زمان پرچم به دست مسیر را طی میکند و بلند بلند برائت از استکبار جهانی را فریاد میزند، ایرانی جماعت به هیچ قیمتی ذلت نمیپذیرد و برایش فرقی ندارد چند سال داشته باشد. این شبها بیشتر این جمله را «حتی اگر یک نوزاد از ما باقی بماند، ریشهی شما را میخشکاند» میفهمم، آری!
حقیقت دارد. تک تک ما فدایی دفاع از حق در برابر باطل هستیم، با سردار های بزرگ و سربازهای کوچکمان...
کوثر حاصلی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*از میدان مدرسه تا میدان جنگ*
صبح شنبه طبق معمول طرح درس را آماده کردم و رفتم مدرسه. تمام دغدغه ذهنم این بود که درس را به حد نصاب برسانم تا بعد از تعطیلات بچهها از لحاظ درسی آسیب نبینند؛ حتی برای استراحت به دفتر نرفتم تا بتوانم بیشترین بازدهی را برای بچهها داشته باشم تا زنگ آخر.
ـ آقا فهمیدی چیشده یا نه؟
ـ فک نکنم بنده خدا کلا سر کلاس بوده. آقا بیت رو زدن.
سکوتی سنگین در لحظه نشست که یک دنیا تصمیم در آن بود. شیپور جنگ به صدا در آمد، به خود گفتم: «تو قراره کجا بایستی؟ مردی یا نامرد؟»
+ نه، نمیدونستم، به هر حال این جنگ باید شروع میشد. پس باید بریم تو میدون، نگه داشتن کشور با ما بزرگترا، آینده با شما! شهردار ، استاندار ، وزیر و رئیس جمهور و مسئولهای آینده این کشور شماهایید، آینده رو جوری رقم بزنید که هر بیعدالتی رو که احساس کردید از بین ببرید؛ شما میتونید و باید ایران رو به قله برسونید.
- آقا کجا میرید؟
+ میدان
- آقا خودمون همشونو از بین می بریم نگران نباش
+ نیستم بچه ها .. مواظب خودتون باشید و خوب درس بخونید، خداحافظ.
- آقا آقا وایسا!
+ جانم
- تو راست می گفتی، اونا واقعا نابودی مارو میخوان
+ خوبه که فهمیدی، حالا نگران نباش تا معلمت هست کسی هیچکاری نمیتونه بکنه .
- شیری به ابالفضل (:
میدان را خالی نکردم.
صدای سنج و دمام...
انگار چوبها به سنگ در سینهام میخورد.
حماسه و غم طوفان کردند. باران گرفت اما مشت گره کردهام را تا نابودی قاتلینش باز نخواهم کرد.
(( يَا رَبِّ يَا رَبِّ قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِی وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِی))
محمدحسین سالمی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
و هر کس که در محفل تو نشست
این روزها غمش سنگینتر است
و خاطره یک دیدار...👇
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
*اولین و آخرین دیدار*
چند روزی بود که استرس داشتم، آخر منتظر یک خبر بسیار مهم بودم.چیزی که سالهاست در دل داشتم و آرزویی دیرینه بود؛ در یک قدمی محقق شدن بود.
از ابتدای شروع تحصیلات در دانشگاه فرهنگیان در بسیج دانشجویی انجام وظیفه میکردم و کارم هم از ابتدا با برنامه ریزی تدفین یک شهید گمنام در دانشگاهمان شروع شد، این را به فال نیک گرفتم.
بعد از گذر مدتی در کنگره ملی شهدای دانشجو معلم خدمت کردم و در مجموع حضور فعالی در تشکل های دانشجویی داشتم و به واسطه همین خدمات میتوانستم در جایی حضور پیدا کنم که از کودکی رویای دیدنش را در سر میپروراندم.
روز موعود رسید و یکی از دوستان عزیزم که پیگیر کارهای من بود بالاخره خبری خوش داد و کارت ورود به جلسه را در دستانم قرار داد.
جلسهای علنی در بیت رهبری به مناسبت روز معلم، که امسال چند روز با تاخیر برگزار میشد.
من ترم هشتم بودم و هنوز از نظر خودم رسما معلم نشده بودم ولی افتخار داشتم در جایگاه یک معلم و در مراسمی که مختص معلمان بود، شرفیاب شوم.
روزی که قرار بود به جلسه برویم ساعت شش صبح از خوابگاه با جمعی از دوستانم خارج شدیم به مقصد بیت رهبری، در میان جمع رفقا من اولین بار بود که میرفتم ولی هیجان آنها هم اگر بیشتر از من نبود یقینا کمتر هم نبود.
وقتی رسیدیم جمع زیادی از همکاران در صف منتظر ورود بودند و به نوبت وارد میشدیم.
راستش را بخواهید من جزئیات زیادی را از مسیر در خاطرم نیست چون تمام تمرکز و توجهم را گذاشته بودم که وارد شوم و هر چه زودتر دیدهام به روی حضرت باز شود. وارد که شدیم برگه هایی را در اختیارمان گذاشتند که روی آن متن سرودی درباره معلم بود که قرار بود همه با هم در حضور آقا بخوانیم، با هیجان تمرین میکردیم.
تمام مدت به پردهی سبز رنگ چشم دوخته بودم، رنگ مورد علاقهام هم سبز بود.در این روز عجیب و غریب همه چیز باب میلم بود.
رفقا با لطف زیادی که به من داشتند سعی کردند مرا به جلوترین نقطه ممکن برسانند و خودشان همان عقب جای گرفتند.من تنها نشسته بودم در سومین ردیف پس از جایگاه ویژه.
بالاخره پرده کنار رفت و آقا وارد شد...
امان از آن لحظه که چشم من به جمال پسر فاطمه(س)روشن شد، گریه امانم نمیداد. همه لبیک یا خامنهای میگفتند و آقا با لبخند برای همه دست تکان میداد.
تمام تلاشم را میکردم که چشمانم اشکی نباشد بلکه بتوانم درست ببینم ایشان را ولی امان از اشک هایی که تمام مدت جاری بودند.در دلم قربان صدقهی جمالش میرفتم و میگفتم اینهمه جلال و جبروت و معصومیت در چهره به هیچ عنوان چیزی نبود که اینهمه سال در تلویزیون میدیدم، شاید دوربین ها نمیتوانستند نوارنیت این چهره را ثبت و ضبط کنند.
آقا آمدند و ما سرود خواندیم، قرآن خوانده شد و مجری کمی صحبت کرد و بعد از آن هم نوبت به گزارشات وزیر محترم آموزش و پرورش بود ولی من فقط لحظه شماری میکردم که آقا سخنرانی کنند و من به عنوان یک معلم بتوانم هدف و مسیرم را مشخص کنم.
بالاخره نوبت به صحبت آقا شد، لحظه به لحظه درس بود و هدایت برای مسیر تعلیم و تربیت.
لغت به لغت در ذهنم نقش میبست و لذت میبردم از شنیدن کلام این عالم ربانی، در میانهی کلام برای چندثانیه حس کردم که آقا هم به من نگاه میکند، شاید حدس و گمان بود ولی آنچنان مرا دلخوش کرده بود که سر از پا نمیشناختم. دلم میخواست از ایشان یک هدیه متبرک دریافت کنم ولی انگار دست و زبانم قفل شده بود و فقط میتوانستم نگاه کنم.
من مات و مبهوتِ جلال ایشان بودم و هر لحظه بیشتر از قبل دلم میخواست جان را فدایشان کنم...
جلسه که تمام شد فقط از خدا میخواستم که یک بار دیگر بتوانم شرفیاب شوم و با رفقا برای سال آینده هم صحبتی کردیم که انشاالله توفیقی باشد برایمان، ولی افسوس که کلام ما فقط خیالی بود و بس...
چشمی که نه تنها از نزدیک بلکه از رسانه ها هم دیگر نمیتواند بیننده ایشان باشد.
کوثر حاصلی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
و ادبیات، هنری است که باید دیده شود و همچنین شنیده شود...
میریم سراغ شگفتانهنوشت امروز👇
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*حال همَمون خوبه مهدی جان*
🎙 نویسنده و گوینده : فاطمه جعفری
🎥 تهیه و تدوین : عمادالدین کلماتی زاده
به یاد شهیدان غیور ناوشکن_دنا
به یاد مظلومیت همسران_شهدا 🖤
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تاریخنگاری فرمانده بزرگ جنگ📝
نویسنده و گوینده: خاطره کردفیلابی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/-8132575767274632004/1774355654061
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260319_160529836_19032026.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
♦️بخشی از انگیزه های معلمی عشق است، محبت است، احساس مسئولیت است..
📜بیانات در دیدار معلمان و فرهنگیان، ۱۳۹۵/۲/۱۳
📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۳۷
🎙 محبوبه رجبیان
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
3621740187267047171_800776174744344.pdf
حجم:
117.8K
نمایشنامه پرواز تا بهشت
نویسنده: بهنام میرزائی
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*تهدید ترامپ*
+هه... ترامپ تهدید کرده تا چهل و هشت ساعت دیگه نابودمون میکنه
ـ ول کن اون چرت و پرت زیاد میگه.آقا فردا شب همین جمع خونه ما.
+باشه پس، سه شنبه شب بیاین خونه ما.
ـ سه شنبه شب مگه خونه ی زندایی اینا نیستیم؟
+ پس چهارشنبه خونه ما.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
در کلاسی که پر هیاهوست به دنبال حقیقت باشیم؟
بله ذهنها تا جواب سوالهایشان را نگیرند، اهداف را جدی نخواهند گرفت...
بریم سراغ شبههمونی این هفته 👇
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
🎖️ «خبرِ جنگ»
صدای همهمه کلاس را پر کرده بود. گوشی یکی از بچهها روی میز بود و همه دورش جمع شده بودند.
ـ خانم! ترامب گفته جنگ تموم شده! نیروی هوایی و دریاییمون نابود شده! دیگه کار از کار گذشته!
خانم معلم آرام جلو رفت، گوشی را برداشت و نگاه کوتاهی به صفحه انداخت. لبخند زد.
ـ عجیبه... اون حرف زده، ولی تو چرا باور کردی؟
بچهها ساکت شدند. معلم ادامه داد:
ـ یه رئیسجمهور که توی دوران خودش فقط سه درصد حرفهاش درست بوده، حالا با یه جمله دنیا رو تکون میده؟ نه عزیزم، اینا اسمش «جنگ روانیه»؛ با حرف، با دروغ، با ترس. کاری میکنه که ما خودمون رو بازنده ببینیم قبل از اینکه حتی بجنگیم.
یکی از شاگردها پرسید:
ـ پس واقعاً چی شده خانم؟ نیروی نظامیمون نابود شده؟
معلم ماژیکی برداشت، روی تخته نوشت:
«اگر ما نابود شدیم، پس چرا هنوز تنگه هرمز نفس میکشه و ناوهای دشمن جرأت نزدیک شدن ندارن؟!»
سکوت در کلاس پیچید. بچهها به تخته نگاه میکردند، به دست معلم، به کلمهها.
ـ اونایی که راست میگن نمیترسن، اما ببین! یکی از ناوهاشون پشت کوه در عمان قایم شده، اون یکی هم تو دریای سرخ داره خودسوزی میکنه، فقط که پا به خلیج فارس نذاره.
معلم مکثی کرد، نگاهش را میان بچهها چرخاند و گفت:
ـ بچهها، جنگ فقط در جبهه نیست. الان اینجا، تو همین کلاس، ما با یه جبههٔ دیگه روبهرو شدیم؛ جبههٔ «دروغ». هر وقت شایعه شنیدید، قبل از باور کردنش لباس رزم بپوشید... رزمِ فکر و آگاهی.
دخترک گوشه کلاس آرام زیر لب گفت:
ـ خانم... شما خودتون یه مبارز فرهنگیاید.
معلم لبخند زد:
ـ شما سربازان حقیقت.
ریحانه خورشیدی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht