*اولین و آخرین دیدار*
چند روزی بود که استرس داشتم، آخر منتظر یک خبر بسیار مهم بودم.چیزی که سالهاست در دل داشتم و آرزویی دیرینه بود؛ در یک قدمی محقق شدن بود.
از ابتدای شروع تحصیلات در دانشگاه فرهنگیان در بسیج دانشجویی انجام وظیفه میکردم و کارم هم از ابتدا با برنامه ریزی تدفین یک شهید گمنام در دانشگاهمان شروع شد، این را به فال نیک گرفتم.
بعد از گذر مدتی در کنگره ملی شهدای دانشجو معلم خدمت کردم و در مجموع حضور فعالی در تشکل های دانشجویی داشتم و به واسطه همین خدمات میتوانستم در جایی حضور پیدا کنم که از کودکی رویای دیدنش را در سر میپروراندم.
روز موعود رسید و یکی از دوستان عزیزم که پیگیر کارهای من بود بالاخره خبری خوش داد و کارت ورود به جلسه را در دستانم قرار داد.
جلسهای علنی در بیت رهبری به مناسبت روز معلم، که امسال چند روز با تاخیر برگزار میشد.
من ترم هشتم بودم و هنوز از نظر خودم رسما معلم نشده بودم ولی افتخار داشتم در جایگاه یک معلم و در مراسمی که مختص معلمان بود، شرفیاب شوم.
روزی که قرار بود به جلسه برویم ساعت شش صبح از خوابگاه با جمعی از دوستانم خارج شدیم به مقصد بیت رهبری، در میان جمع رفقا من اولین بار بود که میرفتم ولی هیجان آنها هم اگر بیشتر از من نبود یقینا کمتر هم نبود.
وقتی رسیدیم جمع زیادی از همکاران در صف منتظر ورود بودند و به نوبت وارد میشدیم.
راستش را بخواهید من جزئیات زیادی را از مسیر در خاطرم نیست چون تمام تمرکز و توجهم را گذاشته بودم که وارد شوم و هر چه زودتر دیدهام به روی حضرت باز شود. وارد که شدیم برگه هایی را در اختیارمان گذاشتند که روی آن متن سرودی درباره معلم بود که قرار بود همه با هم در حضور آقا بخوانیم، با هیجان تمرین میکردیم.
تمام مدت به پردهی سبز رنگ چشم دوخته بودم، رنگ مورد علاقهام هم سبز بود.در این روز عجیب و غریب همه چیز باب میلم بود.
رفقا با لطف زیادی که به من داشتند سعی کردند مرا به جلوترین نقطه ممکن برسانند و خودشان همان عقب جای گرفتند.من تنها نشسته بودم در سومین ردیف پس از جایگاه ویژه.
بالاخره پرده کنار رفت و آقا وارد شد...
امان از آن لحظه که چشم من به جمال پسر فاطمه(س)روشن شد، گریه امانم نمیداد. همه لبیک یا خامنهای میگفتند و آقا با لبخند برای همه دست تکان میداد.
تمام تلاشم را میکردم که چشمانم اشکی نباشد بلکه بتوانم درست ببینم ایشان را ولی امان از اشک هایی که تمام مدت جاری بودند.در دلم قربان صدقهی جمالش میرفتم و میگفتم اینهمه جلال و جبروت و معصومیت در چهره به هیچ عنوان چیزی نبود که اینهمه سال در تلویزیون میدیدم، شاید دوربین ها نمیتوانستند نوارنیت این چهره را ثبت و ضبط کنند.
آقا آمدند و ما سرود خواندیم، قرآن خوانده شد و مجری کمی صحبت کرد و بعد از آن هم نوبت به گزارشات وزیر محترم آموزش و پرورش بود ولی من فقط لحظه شماری میکردم که آقا سخنرانی کنند و من به عنوان یک معلم بتوانم هدف و مسیرم را مشخص کنم.
بالاخره نوبت به صحبت آقا شد، لحظه به لحظه درس بود و هدایت برای مسیر تعلیم و تربیت.
لغت به لغت در ذهنم نقش میبست و لذت میبردم از شنیدن کلام این عالم ربانی، در میانهی کلام برای چندثانیه حس کردم که آقا هم به من نگاه میکند، شاید حدس و گمان بود ولی آنچنان مرا دلخوش کرده بود که سر از پا نمیشناختم. دلم میخواست از ایشان یک هدیه متبرک دریافت کنم ولی انگار دست و زبانم قفل شده بود و فقط میتوانستم نگاه کنم.
من مات و مبهوتِ جلال ایشان بودم و هر لحظه بیشتر از قبل دلم میخواست جان را فدایشان کنم...
جلسه که تمام شد فقط از خدا میخواستم که یک بار دیگر بتوانم شرفیاب شوم و با رفقا برای سال آینده هم صحبتی کردیم که انشاالله توفیقی باشد برایمان، ولی افسوس که کلام ما فقط خیالی بود و بس...
چشمی که نه تنها از نزدیک بلکه از رسانه ها هم دیگر نمیتواند بیننده ایشان باشد.
کوثر حاصلی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
و ادبیات، هنری است که باید دیده شود و همچنین شنیده شود...
میریم سراغ شگفتانهنوشت امروز👇
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*حال همَمون خوبه مهدی جان*
🎙 نویسنده و گوینده : فاطمه جعفری
🎥 تهیه و تدوین : عمادالدین کلماتی زاده
به یاد شهیدان غیور ناوشکن_دنا
به یاد مظلومیت همسران_شهدا 🖤
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تاریخنگاری فرمانده بزرگ جنگ📝
نویسنده و گوینده: خاطره کردفیلابی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/-8132575767274632004/1774355654061
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260319_160529836_19032026.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
♦️بخشی از انگیزه های معلمی عشق است، محبت است، احساس مسئولیت است..
📜بیانات در دیدار معلمان و فرهنگیان، ۱۳۹۵/۲/۱۳
📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۳۷
🎙 محبوبه رجبیان
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
3621740187267047171_800776174744344.pdf
حجم:
117.8K
نمایشنامه پرواز تا بهشت
نویسنده: بهنام میرزائی
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*تهدید ترامپ*
+هه... ترامپ تهدید کرده تا چهل و هشت ساعت دیگه نابودمون میکنه
ـ ول کن اون چرت و پرت زیاد میگه.آقا فردا شب همین جمع خونه ما.
+باشه پس، سه شنبه شب بیاین خونه ما.
ـ سه شنبه شب مگه خونه ی زندایی اینا نیستیم؟
+ پس چهارشنبه خونه ما.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
در کلاسی که پر هیاهوست به دنبال حقیقت باشیم؟
بله ذهنها تا جواب سوالهایشان را نگیرند، اهداف را جدی نخواهند گرفت...
بریم سراغ شبههمونی این هفته 👇
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
🎖️ «خبرِ جنگ»
صدای همهمه کلاس را پر کرده بود. گوشی یکی از بچهها روی میز بود و همه دورش جمع شده بودند.
ـ خانم! ترامب گفته جنگ تموم شده! نیروی هوایی و دریاییمون نابود شده! دیگه کار از کار گذشته!
خانم معلم آرام جلو رفت، گوشی را برداشت و نگاه کوتاهی به صفحه انداخت. لبخند زد.
ـ عجیبه... اون حرف زده، ولی تو چرا باور کردی؟
بچهها ساکت شدند. معلم ادامه داد:
ـ یه رئیسجمهور که توی دوران خودش فقط سه درصد حرفهاش درست بوده، حالا با یه جمله دنیا رو تکون میده؟ نه عزیزم، اینا اسمش «جنگ روانیه»؛ با حرف، با دروغ، با ترس. کاری میکنه که ما خودمون رو بازنده ببینیم قبل از اینکه حتی بجنگیم.
یکی از شاگردها پرسید:
ـ پس واقعاً چی شده خانم؟ نیروی نظامیمون نابود شده؟
معلم ماژیکی برداشت، روی تخته نوشت:
«اگر ما نابود شدیم، پس چرا هنوز تنگه هرمز نفس میکشه و ناوهای دشمن جرأت نزدیک شدن ندارن؟!»
سکوت در کلاس پیچید. بچهها به تخته نگاه میکردند، به دست معلم، به کلمهها.
ـ اونایی که راست میگن نمیترسن، اما ببین! یکی از ناوهاشون پشت کوه در عمان قایم شده، اون یکی هم تو دریای سرخ داره خودسوزی میکنه، فقط که پا به خلیج فارس نذاره.
معلم مکثی کرد، نگاهش را میان بچهها چرخاند و گفت:
ـ بچهها، جنگ فقط در جبهه نیست. الان اینجا، تو همین کلاس، ما با یه جبههٔ دیگه روبهرو شدیم؛ جبههٔ «دروغ». هر وقت شایعه شنیدید، قبل از باور کردنش لباس رزم بپوشید... رزمِ فکر و آگاهی.
دخترک گوشه کلاس آرام زیر لب گفت:
ـ خانم... شما خودتون یه مبارز فرهنگیاید.
معلم لبخند زد:
ـ شما سربازان حقیقت.
ریحانه خورشیدی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*مهمترین سنگر*
رسیدیم به درس آمادگی دفاعی
اوایل میترسیدم وارد کلاس آمادگی دفاعی شوم و با هجمهی دانش آموزان مواجه شوم اما به مرور راهم را پیدا کردم!
ذهن دانش آموزان پر از سوال و چالش بود.
هرکدام به نحوی
مهشیدی که همیشه ی خدا از شرایط ناراضی و خواستار بازگشت خاندان پهلوی به ایران است
نرگسی که میپذیرد اما باز هم میخواهد تو را به چالش بکشد.
النازی که نمیفهمی میخواهد بپذیرد یا نه!
ریحانه که تماما با تو موافق است
فاطمه هایی که هردویشان خنثی و بی تفاوت هستند
و زهرایی که تمام مسائل را به چالش میکشد
اما...
آیدا
می گوید: «خانم، شما ایران رو دوست دارید؟»
میگویم: «مگه میشه کسی وطنش رو دوست نداشته باشه؟»
_آره!من دوست ندارم
مکثی میکنم و میپرسم: «ایران رو دوست نداری یا شرایط کنونی ایرانو؟»
کمی تامل میکند و می گوید: «دومی»
_دومی يعنی چی؟
_شرایط کنونی ایران رو دوست ندارم
میگویم: «پس تو هم ایران رو دوست داری.
دیدی؟»
هر هفته چهارشنبهها بحث جذاب وطن و ایران و اقتصاد و سیاست.
میدانم مهم ترین سنگر معلمی من همین کلاس درس بچههاست.
اجازه نمیدهم شبهه ای در ذهنشان بماند.
شاید وقت کلاس گرفته شود اما مهم سوال دانش آموز است که بی جواب نماند.
گاهی هم که چیزی را نمیدانم، خیلی واضح می گویم نمیدانم اما پیگیری میکنم
شما هم پیگیری کنید.
خطاب به مهم ترین سنگرم میگویم که مراقب حال دل دانش آموزانم باش:)
محبوبه رجبیان✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زنگ روایت است 🛎
همه قلمها به دست 🙌
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آقایی جلوی در خانه ایستاده. دو دستش را بالا میبرد و بلندبلند شعارها را تکرار میکند. حتی در این شب سرد لباس گرم هم نپوشیده. با همان تیشرت قرمز رنگ به میدان آمده. انگار که با این کار ورود ما را خوشآمد گفتهباشد ذوقزده میشوم.
بالای پشت بامها زنانی هستند که با لباس خانگی مشتهای گرهکرده را بالا میبرند. گویی این مشتها به آسمان نزدیکترند.
امیرمهدی دوباره بهانه میگیرد که خسته شده. او را در آغوش میگیرم. کمی بعد درد در کمرم میخزد. به رزمندهها فکر میکنم و محلش نمیگذارم. جلوتر میروم و حالا درد به دستهایم میرسد. خانمی انگار که حواسش بودهباشد تعارف میزند که بچه را بغل کند. با لبخند سرم را تکان میدهم و تشکر میکنم. چند قدم به جلو برمیدارد اما دوباره دلش راضی به رفتن نمیشود. برمیگردد و محکم و بیتعارف از من میخواهد بچه را به او بدهم. همین رفتارش به من قوت و جان میدهد. بیشتر و گرمتر تشکر میکنم. او کم کم لابهلای جمعیت گم میشود اما یاد این لطفش هرگز در دل من گم نمیشود.
یاد آن شب در ذهنم روشن است که پسرکم در آغوش بود و دیدم دختر جوانی از پشت سر دارد به او آبنبات میدهد. از مهربانی او تشکر کردم و خوشحال بودم که حالا چند دقیقهای فرزندم به لیس زدن آبنبات مشغول و بهانههایش در شیرینی آبنبات حل میشود.
خیلیها در این شبها تلاش میکنند در میدان ماندن را برای مادران به اندازهی توانشان آسان کنند. مثل همان مردی که پرچم کوچکی دست امیرمهدی من داد، کودکی که چند سال از پسرکم بزرگتر بود و با پلاستیکی پر از خوراکی داشت بین بچهها مهربانی پخش میکرد. او بخشندگی را نه در خانه یا توی مدرسه بلکه در سرمای شب و در دل خیابان تمرین میکرد.
راستی جانم برایتان از انتخاب شغل پسرم بگوید. از وقتیکه آن آقای پلیس برایش دست تکان داده، از وقتی که آن برادر بسیجی اجازه داده پسرک به تفنگش دست بکشد، از زمانی که آن یکی برادر بسیجی از حاشیهی راهپیمایی قدری جلو آمد و به او شکلات داده، و از آن هنگام که بسیجی دیگری با حس کردن نگاه خیرهی پسرک به خودش از راهی که رفتهبود برگشت و بیسکویت کاکائویی خوشمزهای به امیرمهدی داد، درست با همین رفتارها حالا او تصمیم گرفته بزرگ که شد اول بسیجی شود و بعد پلیس! فکر میکند بسیج یک شغل است. او کم کم میفهمد که هرکس که وطن را دوست دارد بسیجی است و لازم نیست نوبت نوبتی شغل عوض کند! میگوید: « چه آدمهای مهربونی هستن! » و بعد تک تک این مهربانیها را برایم ردیف میکند.
و من در دلم دعایشان میکنم که با وجود خستگی و سرمای هوا، با وجود بیمهریهای بسیاری از آدمها اینطور مهربان و بااحساس هستند و دارند قلب کودکان ما را تسخیر میکنند.
فائزه فداکار ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht