13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*حال همَمون خوبه مهدی جان*
🎙 نویسنده و گوینده : فاطمه جعفری
🎥 تهیه و تدوین : عمادالدین کلماتی زاده
به یاد شهیدان غیور ناوشکن_دنا
به یاد مظلومیت همسران_شهدا 🖤
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تاریخنگاری فرمانده بزرگ جنگ📝
نویسنده و گوینده: خاطره کردفیلابی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/-8132575767274632004/1774355654061
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260319_160529836_19032026.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
♦️بخشی از انگیزه های معلمی عشق است، محبت است، احساس مسئولیت است..
📜بیانات در دیدار معلمان و فرهنگیان، ۱۳۹۵/۲/۱۳
📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۳۷
🎙 محبوبه رجبیان
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
3621740187267047171_800776174744344.pdf
حجم:
117.8K
نمایشنامه پرواز تا بهشت
نویسنده: بهنام میرزائی
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*تهدید ترامپ*
+هه... ترامپ تهدید کرده تا چهل و هشت ساعت دیگه نابودمون میکنه
ـ ول کن اون چرت و پرت زیاد میگه.آقا فردا شب همین جمع خونه ما.
+باشه پس، سه شنبه شب بیاین خونه ما.
ـ سه شنبه شب مگه خونه ی زندایی اینا نیستیم؟
+ پس چهارشنبه خونه ما.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
در کلاسی که پر هیاهوست به دنبال حقیقت باشیم؟
بله ذهنها تا جواب سوالهایشان را نگیرند، اهداف را جدی نخواهند گرفت...
بریم سراغ شبههمونی این هفته 👇
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
🎖️ «خبرِ جنگ»
صدای همهمه کلاس را پر کرده بود. گوشی یکی از بچهها روی میز بود و همه دورش جمع شده بودند.
ـ خانم! ترامب گفته جنگ تموم شده! نیروی هوایی و دریاییمون نابود شده! دیگه کار از کار گذشته!
خانم معلم آرام جلو رفت، گوشی را برداشت و نگاه کوتاهی به صفحه انداخت. لبخند زد.
ـ عجیبه... اون حرف زده، ولی تو چرا باور کردی؟
بچهها ساکت شدند. معلم ادامه داد:
ـ یه رئیسجمهور که توی دوران خودش فقط سه درصد حرفهاش درست بوده، حالا با یه جمله دنیا رو تکون میده؟ نه عزیزم، اینا اسمش «جنگ روانیه»؛ با حرف، با دروغ، با ترس. کاری میکنه که ما خودمون رو بازنده ببینیم قبل از اینکه حتی بجنگیم.
یکی از شاگردها پرسید:
ـ پس واقعاً چی شده خانم؟ نیروی نظامیمون نابود شده؟
معلم ماژیکی برداشت، روی تخته نوشت:
«اگر ما نابود شدیم، پس چرا هنوز تنگه هرمز نفس میکشه و ناوهای دشمن جرأت نزدیک شدن ندارن؟!»
سکوت در کلاس پیچید. بچهها به تخته نگاه میکردند، به دست معلم، به کلمهها.
ـ اونایی که راست میگن نمیترسن، اما ببین! یکی از ناوهاشون پشت کوه در عمان قایم شده، اون یکی هم تو دریای سرخ داره خودسوزی میکنه، فقط که پا به خلیج فارس نذاره.
معلم مکثی کرد، نگاهش را میان بچهها چرخاند و گفت:
ـ بچهها، جنگ فقط در جبهه نیست. الان اینجا، تو همین کلاس، ما با یه جبههٔ دیگه روبهرو شدیم؛ جبههٔ «دروغ». هر وقت شایعه شنیدید، قبل از باور کردنش لباس رزم بپوشید... رزمِ فکر و آگاهی.
دخترک گوشه کلاس آرام زیر لب گفت:
ـ خانم... شما خودتون یه مبارز فرهنگیاید.
معلم لبخند زد:
ـ شما سربازان حقیقت.
ریحانه خورشیدی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*مهمترین سنگر*
رسیدیم به درس آمادگی دفاعی
اوایل میترسیدم وارد کلاس آمادگی دفاعی شوم و با هجمهی دانش آموزان مواجه شوم اما به مرور راهم را پیدا کردم!
ذهن دانش آموزان پر از سوال و چالش بود.
هرکدام به نحوی
مهشیدی که همیشه ی خدا از شرایط ناراضی و خواستار بازگشت خاندان پهلوی به ایران است
نرگسی که میپذیرد اما باز هم میخواهد تو را به چالش بکشد.
النازی که نمیفهمی میخواهد بپذیرد یا نه!
ریحانه که تماما با تو موافق است
فاطمه هایی که هردویشان خنثی و بی تفاوت هستند
و زهرایی که تمام مسائل را به چالش میکشد
اما...
آیدا
می گوید: «خانم، شما ایران رو دوست دارید؟»
میگویم: «مگه میشه کسی وطنش رو دوست نداشته باشه؟»
_آره!من دوست ندارم
مکثی میکنم و میپرسم: «ایران رو دوست نداری یا شرایط کنونی ایرانو؟»
کمی تامل میکند و می گوید: «دومی»
_دومی يعنی چی؟
_شرایط کنونی ایران رو دوست ندارم
میگویم: «پس تو هم ایران رو دوست داری.
دیدی؟»
هر هفته چهارشنبهها بحث جذاب وطن و ایران و اقتصاد و سیاست.
میدانم مهم ترین سنگر معلمی من همین کلاس درس بچههاست.
اجازه نمیدهم شبهه ای در ذهنشان بماند.
شاید وقت کلاس گرفته شود اما مهم سوال دانش آموز است که بی جواب نماند.
گاهی هم که چیزی را نمیدانم، خیلی واضح می گویم نمیدانم اما پیگیری میکنم
شما هم پیگیری کنید.
خطاب به مهم ترین سنگرم میگویم که مراقب حال دل دانش آموزانم باش:)
محبوبه رجبیان✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زنگ روایت است 🛎
همه قلمها به دست 🙌
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آقایی جلوی در خانه ایستاده. دو دستش را بالا میبرد و بلندبلند شعارها را تکرار میکند. حتی در این شب سرد لباس گرم هم نپوشیده. با همان تیشرت قرمز رنگ به میدان آمده. انگار که با این کار ورود ما را خوشآمد گفتهباشد ذوقزده میشوم.
بالای پشت بامها زنانی هستند که با لباس خانگی مشتهای گرهکرده را بالا میبرند. گویی این مشتها به آسمان نزدیکترند.
امیرمهدی دوباره بهانه میگیرد که خسته شده. او را در آغوش میگیرم. کمی بعد درد در کمرم میخزد. به رزمندهها فکر میکنم و محلش نمیگذارم. جلوتر میروم و حالا درد به دستهایم میرسد. خانمی انگار که حواسش بودهباشد تعارف میزند که بچه را بغل کند. با لبخند سرم را تکان میدهم و تشکر میکنم. چند قدم به جلو برمیدارد اما دوباره دلش راضی به رفتن نمیشود. برمیگردد و محکم و بیتعارف از من میخواهد بچه را به او بدهم. همین رفتارش به من قوت و جان میدهد. بیشتر و گرمتر تشکر میکنم. او کم کم لابهلای جمعیت گم میشود اما یاد این لطفش هرگز در دل من گم نمیشود.
یاد آن شب در ذهنم روشن است که پسرکم در آغوش بود و دیدم دختر جوانی از پشت سر دارد به او آبنبات میدهد. از مهربانی او تشکر کردم و خوشحال بودم که حالا چند دقیقهای فرزندم به لیس زدن آبنبات مشغول و بهانههایش در شیرینی آبنبات حل میشود.
خیلیها در این شبها تلاش میکنند در میدان ماندن را برای مادران به اندازهی توانشان آسان کنند. مثل همان مردی که پرچم کوچکی دست امیرمهدی من داد، کودکی که چند سال از پسرکم بزرگتر بود و با پلاستیکی پر از خوراکی داشت بین بچهها مهربانی پخش میکرد. او بخشندگی را نه در خانه یا توی مدرسه بلکه در سرمای شب و در دل خیابان تمرین میکرد.
راستی جانم برایتان از انتخاب شغل پسرم بگوید. از وقتیکه آن آقای پلیس برایش دست تکان داده، از وقتی که آن برادر بسیجی اجازه داده پسرک به تفنگش دست بکشد، از زمانی که آن یکی برادر بسیجی از حاشیهی راهپیمایی قدری جلو آمد و به او شکلات داده، و از آن هنگام که بسیجی دیگری با حس کردن نگاه خیرهی پسرک به خودش از راهی که رفتهبود برگشت و بیسکویت کاکائویی خوشمزهای به امیرمهدی داد، درست با همین رفتارها حالا او تصمیم گرفته بزرگ که شد اول بسیجی شود و بعد پلیس! فکر میکند بسیج یک شغل است. او کم کم میفهمد که هرکس که وطن را دوست دارد بسیجی است و لازم نیست نوبت نوبتی شغل عوض کند! میگوید: « چه آدمهای مهربونی هستن! » و بعد تک تک این مهربانیها را برایم ردیف میکند.
و من در دلم دعایشان میکنم که با وجود خستگی و سرمای هوا، با وجود بیمهریهای بسیاری از آدمها اینطور مهربان و بااحساس هستند و دارند قلب کودکان ما را تسخیر میکنند.
فائزه فداکار ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
استادمان میگفت اگر میخواهید در میانسالی دچار بحران نشوید و زندگی ارزشمندی برای خودتان داشته باشید خالق باشید.
تا پیش از این فکر میکردم خلق این است که تاثیر بگذارم روی دانش آموزانم، زندگی را که خودم هنوز نیاموخته بودم، بهشان یاد بدهم،
اما
بیش از بیست شب است معنای تازهای برای خلق پیدا کردهام.
معنایی به وسعت حماسه.
حالا دیگر در به در دنبال کتاب و مقاله و دوره و کلاس نیستم، حالا دارم خیلی بیشتر از همهی آن کلاسها و دورهها از کف خیابان میآموزم.
گاهی حتی به چهرهها دقیق میشوم، و از آن چینهای ریز کنار چشمهایشان هم میآموزم.
از تکان دادن پرچمها، از شعار حیدر حیدری که از عمق جان آدمها برمیخیزد،
من حتی از آن کودک خردسالی که پستانک به دست "مگ مگ امیکا" میگفت هم در این شبها آموختهام.
من حالا ارزشمندترین روزهای زندگیم را در خلق حماسه حضور در خیابان یافتهام.
طاهره سنچولی نژاد ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
هنوز بوی پیراهن زیبای پدر در خانه میپیچد. پدر، همان مردی که تمام جوانیاش را با جبهه و جهاد گره زد (دوران زیبای جوانی و انقلاب و مبارزه با رژیم پهلوی، سپس به عنوان رزمنده ای با لباس خاکی در دفاع مقدس ۸ ساله و در سال ۶۳ به عنوان رزمنده ی دلیر که در لبنان کنار برادران حزب الله در مقابل رژیم قاصب صهیونیستی جنگید) همان کسی که بیماری هم نتوانست قامت استوارش را خم کند، در بسترِ بیماری، آرام گرفت. هفتم اسفند، با نجوایِ دعایِ عافیت آخرین نفسش را کشید و آسمانی شد . اما سنگرِ خانهاش، همان خانهای که بارها در آن از خاطراتِ روزهایِ نبرد برایم گفته بود، حالا خالی بود.
نهم اسفند، آسمانِ دیگری هم بر سرم آوار شد. رهبرم، آن ستارهی هدایت، آن ابر مرد ایرانی، آسمانی شد. انگار در این چند روز، تمامِ چراغهایِ خانه و راهِ خانهام را ربودند. اما پدرم، آن رزمندهی دیروز، آن مجاهدِ نستوه، همیشه به من آموخته بود که پشتِ هر دردی، باید ایستاد. گفته بود «راهِ حق، جادهی همواری نیست، گاهی باید از میانِ خارها گذشت.»
حالا من، دخترِ همان پدر که در ماه محرم از وضعیت بیماریش شکایت کرد که نمی تواند از رهبر عزیزش دفاع کند و سپس از خداوند متعال خواست اگر قرار است اتفاقی برای رهبر رخ دهد او حتی یک روز قبل در دنیا نباشد و چه زیبا این دعا برایش به اجابت رسید. و امروز من ادامهدهندهی راهِ آن مجاهدِ آسمانی، به خیابان میآیم. نه با تفنگی که پدرم در دست داشت، بلکه با کولهباری از همان ایمان و استقامت. روسریام را محکمتر میکنم، پیراهن مشکی محرم پدرم را که هنوز عطرِ پدر را میدهد،به نیابت عزای رهبرم به تن دارم و به خودم میگویم: «پدرم در جبههیِ حق تا آخرین نفس ایستادگی و مقاومت کرد. و حالا نوبت من است.»
بادِ سردِ اسفند، صورتِ سردم را نوازش میدهد. این احساس مثلِ داغِ نبودنِ پدر و رهبرم نیست. این حس، استقامت است. حس ایستادگی در راهی که پدرم انتخاب کرده بود.
هر شب، وقتی چراغهایِ خیابان روشن میشود، به عکسِ پدر نگاه میکنم. همان مردِ همیشه مصمم، با چشمانِ مهربان اما مصمم. آرام زیر لب میگویم: «پدر، همانطور که تو در تمامِ عمرت مجاهد بودی، من هم در این راه، همان راهِ تو، استوار خواهم ایستاد. تا آخرین نفس، تا آخرین پیمان.»
و بعد، آرام به همراه پرچم ایران عزیز قدم میزنم در خیابان، همانطور که او در تمامِ عمرش قدم برداشت.
با چادری که بویِ عطرِ پدر را میدهد و چشمهایی که دیگر فقط به پنجرهیِ بیمارستان نگاه نمیکنند،
بلکه به افقِ روشنی که پدرم برایش جنگید.
زینب مرادی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht