3621740187267047171_800776174744344.pdf
حجم:
117.8K
نمایشنامه پرواز تا بهشت
نویسنده: بهنام میرزائی
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*تهدید ترامپ*
+هه... ترامپ تهدید کرده تا چهل و هشت ساعت دیگه نابودمون میکنه
ـ ول کن اون چرت و پرت زیاد میگه.آقا فردا شب همین جمع خونه ما.
+باشه پس، سه شنبه شب بیاین خونه ما.
ـ سه شنبه شب مگه خونه ی زندایی اینا نیستیم؟
+ پس چهارشنبه خونه ما.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
در کلاسی که پر هیاهوست به دنبال حقیقت باشیم؟
بله ذهنها تا جواب سوالهایشان را نگیرند، اهداف را جدی نخواهند گرفت...
بریم سراغ شبههمونی این هفته 👇
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
🎖️ «خبرِ جنگ»
صدای همهمه کلاس را پر کرده بود. گوشی یکی از بچهها روی میز بود و همه دورش جمع شده بودند.
ـ خانم! ترامب گفته جنگ تموم شده! نیروی هوایی و دریاییمون نابود شده! دیگه کار از کار گذشته!
خانم معلم آرام جلو رفت، گوشی را برداشت و نگاه کوتاهی به صفحه انداخت. لبخند زد.
ـ عجیبه... اون حرف زده، ولی تو چرا باور کردی؟
بچهها ساکت شدند. معلم ادامه داد:
ـ یه رئیسجمهور که توی دوران خودش فقط سه درصد حرفهاش درست بوده، حالا با یه جمله دنیا رو تکون میده؟ نه عزیزم، اینا اسمش «جنگ روانیه»؛ با حرف، با دروغ، با ترس. کاری میکنه که ما خودمون رو بازنده ببینیم قبل از اینکه حتی بجنگیم.
یکی از شاگردها پرسید:
ـ پس واقعاً چی شده خانم؟ نیروی نظامیمون نابود شده؟
معلم ماژیکی برداشت، روی تخته نوشت:
«اگر ما نابود شدیم، پس چرا هنوز تنگه هرمز نفس میکشه و ناوهای دشمن جرأت نزدیک شدن ندارن؟!»
سکوت در کلاس پیچید. بچهها به تخته نگاه میکردند، به دست معلم، به کلمهها.
ـ اونایی که راست میگن نمیترسن، اما ببین! یکی از ناوهاشون پشت کوه در عمان قایم شده، اون یکی هم تو دریای سرخ داره خودسوزی میکنه، فقط که پا به خلیج فارس نذاره.
معلم مکثی کرد، نگاهش را میان بچهها چرخاند و گفت:
ـ بچهها، جنگ فقط در جبهه نیست. الان اینجا، تو همین کلاس، ما با یه جبههٔ دیگه روبهرو شدیم؛ جبههٔ «دروغ». هر وقت شایعه شنیدید، قبل از باور کردنش لباس رزم بپوشید... رزمِ فکر و آگاهی.
دخترک گوشه کلاس آرام زیر لب گفت:
ـ خانم... شما خودتون یه مبارز فرهنگیاید.
معلم لبخند زد:
ـ شما سربازان حقیقت.
ریحانه خورشیدی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*مهمترین سنگر*
رسیدیم به درس آمادگی دفاعی
اوایل میترسیدم وارد کلاس آمادگی دفاعی شوم و با هجمهی دانش آموزان مواجه شوم اما به مرور راهم را پیدا کردم!
ذهن دانش آموزان پر از سوال و چالش بود.
هرکدام به نحوی
مهشیدی که همیشه ی خدا از شرایط ناراضی و خواستار بازگشت خاندان پهلوی به ایران است
نرگسی که میپذیرد اما باز هم میخواهد تو را به چالش بکشد.
النازی که نمیفهمی میخواهد بپذیرد یا نه!
ریحانه که تماما با تو موافق است
فاطمه هایی که هردویشان خنثی و بی تفاوت هستند
و زهرایی که تمام مسائل را به چالش میکشد
اما...
آیدا
می گوید: «خانم، شما ایران رو دوست دارید؟»
میگویم: «مگه میشه کسی وطنش رو دوست نداشته باشه؟»
_آره!من دوست ندارم
مکثی میکنم و میپرسم: «ایران رو دوست نداری یا شرایط کنونی ایرانو؟»
کمی تامل میکند و می گوید: «دومی»
_دومی يعنی چی؟
_شرایط کنونی ایران رو دوست ندارم
میگویم: «پس تو هم ایران رو دوست داری.
دیدی؟»
هر هفته چهارشنبهها بحث جذاب وطن و ایران و اقتصاد و سیاست.
میدانم مهم ترین سنگر معلمی من همین کلاس درس بچههاست.
اجازه نمیدهم شبهه ای در ذهنشان بماند.
شاید وقت کلاس گرفته شود اما مهم سوال دانش آموز است که بی جواب نماند.
گاهی هم که چیزی را نمیدانم، خیلی واضح می گویم نمیدانم اما پیگیری میکنم
شما هم پیگیری کنید.
خطاب به مهم ترین سنگرم میگویم که مراقب حال دل دانش آموزانم باش:)
محبوبه رجبیان✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زنگ روایت است 🛎
همه قلمها به دست 🙌
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آقایی جلوی در خانه ایستاده. دو دستش را بالا میبرد و بلندبلند شعارها را تکرار میکند. حتی در این شب سرد لباس گرم هم نپوشیده. با همان تیشرت قرمز رنگ به میدان آمده. انگار که با این کار ورود ما را خوشآمد گفتهباشد ذوقزده میشوم.
بالای پشت بامها زنانی هستند که با لباس خانگی مشتهای گرهکرده را بالا میبرند. گویی این مشتها به آسمان نزدیکترند.
امیرمهدی دوباره بهانه میگیرد که خسته شده. او را در آغوش میگیرم. کمی بعد درد در کمرم میخزد. به رزمندهها فکر میکنم و محلش نمیگذارم. جلوتر میروم و حالا درد به دستهایم میرسد. خانمی انگار که حواسش بودهباشد تعارف میزند که بچه را بغل کند. با لبخند سرم را تکان میدهم و تشکر میکنم. چند قدم به جلو برمیدارد اما دوباره دلش راضی به رفتن نمیشود. برمیگردد و محکم و بیتعارف از من میخواهد بچه را به او بدهم. همین رفتارش به من قوت و جان میدهد. بیشتر و گرمتر تشکر میکنم. او کم کم لابهلای جمعیت گم میشود اما یاد این لطفش هرگز در دل من گم نمیشود.
یاد آن شب در ذهنم روشن است که پسرکم در آغوش بود و دیدم دختر جوانی از پشت سر دارد به او آبنبات میدهد. از مهربانی او تشکر کردم و خوشحال بودم که حالا چند دقیقهای فرزندم به لیس زدن آبنبات مشغول و بهانههایش در شیرینی آبنبات حل میشود.
خیلیها در این شبها تلاش میکنند در میدان ماندن را برای مادران به اندازهی توانشان آسان کنند. مثل همان مردی که پرچم کوچکی دست امیرمهدی من داد، کودکی که چند سال از پسرکم بزرگتر بود و با پلاستیکی پر از خوراکی داشت بین بچهها مهربانی پخش میکرد. او بخشندگی را نه در خانه یا توی مدرسه بلکه در سرمای شب و در دل خیابان تمرین میکرد.
راستی جانم برایتان از انتخاب شغل پسرم بگوید. از وقتیکه آن آقای پلیس برایش دست تکان داده، از وقتی که آن برادر بسیجی اجازه داده پسرک به تفنگش دست بکشد، از زمانی که آن یکی برادر بسیجی از حاشیهی راهپیمایی قدری جلو آمد و به او شکلات داده، و از آن هنگام که بسیجی دیگری با حس کردن نگاه خیرهی پسرک به خودش از راهی که رفتهبود برگشت و بیسکویت کاکائویی خوشمزهای به امیرمهدی داد، درست با همین رفتارها حالا او تصمیم گرفته بزرگ که شد اول بسیجی شود و بعد پلیس! فکر میکند بسیج یک شغل است. او کم کم میفهمد که هرکس که وطن را دوست دارد بسیجی است و لازم نیست نوبت نوبتی شغل عوض کند! میگوید: « چه آدمهای مهربونی هستن! » و بعد تک تک این مهربانیها را برایم ردیف میکند.
و من در دلم دعایشان میکنم که با وجود خستگی و سرمای هوا، با وجود بیمهریهای بسیاری از آدمها اینطور مهربان و بااحساس هستند و دارند قلب کودکان ما را تسخیر میکنند.
فائزه فداکار ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
استادمان میگفت اگر میخواهید در میانسالی دچار بحران نشوید و زندگی ارزشمندی برای خودتان داشته باشید خالق باشید.
تا پیش از این فکر میکردم خلق این است که تاثیر بگذارم روی دانش آموزانم، زندگی را که خودم هنوز نیاموخته بودم، بهشان یاد بدهم،
اما
بیش از بیست شب است معنای تازهای برای خلق پیدا کردهام.
معنایی به وسعت حماسه.
حالا دیگر در به در دنبال کتاب و مقاله و دوره و کلاس نیستم، حالا دارم خیلی بیشتر از همهی آن کلاسها و دورهها از کف خیابان میآموزم.
گاهی حتی به چهرهها دقیق میشوم، و از آن چینهای ریز کنار چشمهایشان هم میآموزم.
از تکان دادن پرچمها، از شعار حیدر حیدری که از عمق جان آدمها برمیخیزد،
من حتی از آن کودک خردسالی که پستانک به دست "مگ مگ امیکا" میگفت هم در این شبها آموختهام.
من حالا ارزشمندترین روزهای زندگیم را در خلق حماسه حضور در خیابان یافتهام.
طاهره سنچولی نژاد ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
هنوز بوی پیراهن زیبای پدر در خانه میپیچد. پدر، همان مردی که تمام جوانیاش را با جبهه و جهاد گره زد (دوران زیبای جوانی و انقلاب و مبارزه با رژیم پهلوی، سپس به عنوان رزمنده ای با لباس خاکی در دفاع مقدس ۸ ساله و در سال ۶۳ به عنوان رزمنده ی دلیر که در لبنان کنار برادران حزب الله در مقابل رژیم قاصب صهیونیستی جنگید) همان کسی که بیماری هم نتوانست قامت استوارش را خم کند، در بسترِ بیماری، آرام گرفت. هفتم اسفند، با نجوایِ دعایِ عافیت آخرین نفسش را کشید و آسمانی شد . اما سنگرِ خانهاش، همان خانهای که بارها در آن از خاطراتِ روزهایِ نبرد برایم گفته بود، حالا خالی بود.
نهم اسفند، آسمانِ دیگری هم بر سرم آوار شد. رهبرم، آن ستارهی هدایت، آن ابر مرد ایرانی، آسمانی شد. انگار در این چند روز، تمامِ چراغهایِ خانه و راهِ خانهام را ربودند. اما پدرم، آن رزمندهی دیروز، آن مجاهدِ نستوه، همیشه به من آموخته بود که پشتِ هر دردی، باید ایستاد. گفته بود «راهِ حق، جادهی همواری نیست، گاهی باید از میانِ خارها گذشت.»
حالا من، دخترِ همان پدر که در ماه محرم از وضعیت بیماریش شکایت کرد که نمی تواند از رهبر عزیزش دفاع کند و سپس از خداوند متعال خواست اگر قرار است اتفاقی برای رهبر رخ دهد او حتی یک روز قبل در دنیا نباشد و چه زیبا این دعا برایش به اجابت رسید. و امروز من ادامهدهندهی راهِ آن مجاهدِ آسمانی، به خیابان میآیم. نه با تفنگی که پدرم در دست داشت، بلکه با کولهباری از همان ایمان و استقامت. روسریام را محکمتر میکنم، پیراهن مشکی محرم پدرم را که هنوز عطرِ پدر را میدهد،به نیابت عزای رهبرم به تن دارم و به خودم میگویم: «پدرم در جبههیِ حق تا آخرین نفس ایستادگی و مقاومت کرد. و حالا نوبت من است.»
بادِ سردِ اسفند، صورتِ سردم را نوازش میدهد. این احساس مثلِ داغِ نبودنِ پدر و رهبرم نیست. این حس، استقامت است. حس ایستادگی در راهی که پدرم انتخاب کرده بود.
هر شب، وقتی چراغهایِ خیابان روشن میشود، به عکسِ پدر نگاه میکنم. همان مردِ همیشه مصمم، با چشمانِ مهربان اما مصمم. آرام زیر لب میگویم: «پدر، همانطور که تو در تمامِ عمرت مجاهد بودی، من هم در این راه، همان راهِ تو، استوار خواهم ایستاد. تا آخرین نفس، تا آخرین پیمان.»
و بعد، آرام به همراه پرچم ایران عزیز قدم میزنم در خیابان، همانطور که او در تمامِ عمرش قدم برداشت.
با چادری که بویِ عطرِ پدر را میدهد و چشمهایی که دیگر فقط به پنجرهیِ بیمارستان نگاه نمیکنند،
بلکه به افقِ روشنی که پدرم برایش جنگید.
زینب مرادی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای دانشگاهی که شهدا آنجا بودند...💔❤️🩹
شاید درست میگویند؛ باید ببینی طائر قدس همت را کجا بدرقهی راه نوسفران میکند.
صبح روزی که جهت ثبتنام، برای اولینبار قدم بر ورودی دانشگاه گذاشتم و از زیر آیهی {وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ} رد شدم و پا بر ساختمان دانشگاه گذاشتم و چشمم به طرح زیبای مدرن از نقشهی جهان افتاد، از خداوند خواستم که این مکان را برای من پر از آشنایی با انسانهای فرهیخته و اندیشمند قرار دهد.
استادانی که هم مسیر علم، هم حلم، و هم حکمت را به ما بیاموزند؛ شهادت بیاموزند.
من دانشگاهمان را دوست دارم.
استادهایمان را بیشتر.
دوستیهایمان را هم دوست دارم.
با همه غمها، رنجها، شادیها.
آنجا مثل خانهمان است.
کاش کسی بگوید، چگونه ببینیم که استادانمان را شهید میکنند؟ و در تلاشند بر پیکرهی دانشگاهمان زخم بزنند؟
بعد از آنها کجا باید برویم؟
این دشمن خونخوار جاهل که رنگ رخسارهاش از سرِ درونِ آتشپسندش خبر میدهد، میکوشد سرمایههای ما را به غارت ببرد و زیرساختهای معنوی ما را از بین ببرد.
تصویر دانشگاه مانند بوم رنگروغن در ذهنم مانگار شده است.
میبینم، زمستان است و دانههای برف، زمین بزرگ و وسیعش را در کنار درختان بلندقامت پوشانده و انسانهای وارسته و چون سرو ایستادهاش...
حتی ساختمانش، ساده نیست؛ خاطرههای ما آنجاست.
کاش میشد همه لحظات را ثبت میکردم و مانند فیلمی دوباره میدیدم.
امتحان دادنهایمان، از آن برایتان نگفتم!
سختترین امتحانهای جهان بود.
در سالن همایش دانشگاه، با دوربینهایی دور تا دور که شاید لحظهای تو را نشانه میگرفت.
از بحثهایمان، شیطنتهای دانشجوییمان، نیت شوممان برای یک کلمه تقلب کردنهای ناموفق و ناکارآمد و برگه سیاهکن!
از همایشهای زورکی که خوابمان میگرفت و یک چشممان به سخنران و یک چشممان به ساعت بود و امان از ساعت که نمیگذشت.
از ترفندهایمان برای پیچاندن همایشها، البته با ذکر استغفارهای طولانی.
از اینکه دوستانمان در هنگامه سلام و عرض احترام به مسئولین دانشگاه، ناگهان و کاملاً بر حسب قضا و قدر و مقدرات الهی تلفنهایشان زنگ میخورد.
و چه توفیقی بالاتر از حل مشکل مردم وسط همایش؟!
و آنها فقط و فقط دقایقی کوتاه، آن هم برای حل اهم مشکلات مردم، سالن را ترک میکردند و حتماً میخواستند که برگردند و از بیانات ارزشمند سخنران بهرهمند شوند.
از شهیدان ۱۹ ساله و ۲۷ سالهای که در دانشگاهمان ماوا گرفته بودند.
از شما چه پنهان، عادت داشتم بروم و با ايشان صحبت کنم، بهویژه با آن که ۲۷ ساله بود؛ به خاطر قرابت سنی احساس دوستانهای داشتم. همرازم بود.
از ما زنها، از ما زنها باید گفت و از تلاشهایمان برای حقوق زنان.
از برادریها، از پدرانه رفتار کردنها، مردانگیها، از بزرگمنشیها و حکیمانه رفتار کردنها، از سلف استراتژیک دانشگاه که مهمترین مذاکرات قرن دانشجویی در آنجا رقم میخورد، از سفرهای خاص و تکرار نشدنیمان.
از غرغر کردنهایمان، نقد کردنهایمان.
آنجا خانهمان است، زیرساختهای ما آنجاست.
دشمن خانهات ویران...
هرچند میکوشی ریشههایمان را بخشکانی، جوانه میزنیم 🌱
با تمام دلتنگیها به یاد اساتیدی که شهادت را به ما آموختند.
ما برمیگردیم؛ این بار مصممتر، پیگیرتر، با برنامهتر، سرسختتر.
اشکهایمان در سوگ عزیزانمان را گذاشتهایم بعد از اتمام کار.
روزی که پرچم را بر بالاترین قلههای جهان بردیم، مینشینیم و برای جگرگوشههایمان که اربا اربا شدند، به نیتِ اربابِ کربلا خوب اشک میریزیم و {اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ} میخوانیم.
اما آن روز حتماً پرچم سبز رنگ «نحن منتقمون» را بر بالای سر کاخهای مستکبران جهان قرار دادهایم
و قدقامت را در مسجد الاقصی بستهایم.
فاطمه نجار ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*هیچ چیز مثل قبل نیست،
بیشتر از قبل است...*
رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب میکنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم.
گمان میکردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند.
میبینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی میخرد!
دیگری قاشق و قابلمهها را قیمت میگیرد.
در دل با خود میگفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر میدانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی میکردند!
غرب نمیتواند این تفکر را هضم کند، میگوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی!
با خود میگویم یعنی در خانهاش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟
از شما چه پنهان خندهام میگیرد.
دیگری گلدانها را نگاه میکند.
بقیه مردم هم در حد خوراکیهای روزانه خرید میکنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگهای تاریخی هستیم.
از آن مهمتر، آدمهایی که از کنار هم رد میشوند، به هم لبخند میزنند. متصدیهای فروشگاه هم خوشبرخوردتر از قبل هستند.
هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است...
در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان.
جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرتهای مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهان اولی بودن لرزه میاندازد.
مردم اما آرام، مهربانتر و رئوفتر از قبل، متحدتر.
سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع.
ما همدل شدهایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک میکنند. فاصلهها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان میتپد. این خاصیت اتحاد، بزرگترین نقطه قوت ماست.
جایی نمیرویم، مهاجرت نمیکنیم و همه ماندهایم.
اگر از روانشناسهای فرویدخوانده بپرسید، میگویند در شرایط جنگی تابآوری کم میشود، طاقت کم میشود، مردم پرخاشگر میشوند.
اگر از سیاستخواندههای مارکسی و وبری بپرسید، میگویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست میروند!
اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دلهای آزادگان جهان را خشنود ساخته است.
بنیانهای فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بیبدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرندهای افسانهای ساخته است.
فاطمه نجار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht