eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
استادمان می‌گفت اگر می‌خواهید در میانسالی دچار بحران نشوید و زندگی ارزشمندی برای خودتان داشته باشید خالق باشید. تا پیش از این فکر می‌کردم خلق این است که تاثیر بگذارم روی دانش آموزانم، زندگی را که خودم هنوز نیاموخته بودم، بهشان یاد بدهم، اما بیش از بیست شب است معنای تازه‌ای برای خلق پیدا کرده‌ام. معنایی به وسعت حماسه. حالا دیگر در به در دنبال کتاب و مقاله و دوره و کلاس نیستم، حالا دارم خیلی بیشتر از همه‌ی آن کلاس‌ها و دوره‌ها از کف خیابان می‌آموزم. گاهی حتی به چهره‌ها دقیق می‌شوم، و از آن چین‌های ریز کنار چشم‌هایشان هم می‌آموزم. از تکان دادن پرچم‌ها، از شعار حیدر حیدری که از عمق جان آدم‌ها برمی‌خیزد، من حتی از آن کودک خردسالی که پستانک به دست "مگ مگ امیکا" می‌گفت هم در این شب‌ها آموخته‌ام. من حالا ارزشمندترین روزهای زندگیم را در خلق حماسه حضور در خیابان یافته‌ام. طاهره سنچولی نژاد ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
هنوز بوی پیراهن زیبای پدر در خانه می‌پیچد. پدر، همان مردی که تمام جوانی‌اش را با جبهه و جهاد گره زد (دوران زیبای جوانی و انقلاب و مبارزه با رژیم پهلوی، سپس به عنوان رزمنده ای با لباس خاکی در دفاع مقدس ۸ ساله و در سال ۶۳ به عنوان رزمنده ی دلیر که در لبنان کنار برادران حزب الله در مقابل رژیم قاصب صهیونیستی جنگید) همان کسی که بیماری هم نتوانست قامت استوارش را خم کند، در بسترِ بیماری، آرام گرفت. هفتم اسفند، با نجوایِ دعایِ عافیت آخرین نفسش را کشید و آسمانی شد . اما سنگرِ خانه‌اش، همان خانه‌ای که بارها در آن از خاطراتِ روزهایِ نبرد برایم گفته بود، حالا خالی بود. نهم اسفند، آسمانِ دیگری هم بر سرم آوار شد. رهبرم، آن ستاره‌ی هدایت، آن ابر مرد ایرانی، آسمانی شد. انگار در این چند روز، تمامِ چراغ‌هایِ خانه‌ و راهِ خانه‌ام را ربودند. اما پدرم، آن رزمنده‌ی دیروز، آن مجاهدِ نستوه، همیشه به من آموخته بود که پشتِ هر دردی، باید ایستاد. گفته بود «راهِ حق، جاده‌ی همواری نیست، گاهی باید از میانِ خارها گذشت.» حالا من، دخترِ همان پدر که در ماه محرم از وضعیت بیماریش شکایت کرد که نمی تواند از رهبر عزیزش دفاع کند و سپس از خداوند متعال خواست اگر قرار است اتفاقی برای رهبر رخ دهد او حتی یک روز قبل در دنیا نباشد و چه زیبا این دعا برایش به اجابت رسید. و امروز من ادامه‌دهنده‌ی راهِ آن مجاهدِ آسمانی، به خیابان می‌آیم. نه با تفنگی که پدرم در دست داشت، بلکه با کوله‌باری از همان ایمان و استقامت. روسری‌ام را محکم‌تر می‌کنم، پیراهن مشکی محرم پدرم را که هنوز عطرِ پدر را می‌دهد،به نیابت عزای رهبرم به تن دارم و به خودم می‌گویم: «پدرم در جبهه‌یِ حق تا آخرین نفس ایستادگی و مقاومت کرد. و حالا نوبت من است.» بادِ سردِ اسفند، صورتِ سردم را نوازش می‌دهد. این احساس مثلِ داغِ نبودنِ پدر و رهبرم نیست. این حس، استقامت است. حس ایستادگی در راهی که پدرم انتخاب کرده بود. هر شب، وقتی چراغ‌هایِ خیابان روشن می‌شود، به عکسِ پدر نگاه می‌کنم. همان مردِ همیشه مصمم، با چشمانِ مهربان اما مصمم. آرام زیر لب می‌گویم: «پدر، همان‌طور که تو در تمامِ عمرت مجاهد بودی، من هم در این راه، همان راهِ تو، استوار خواهم ایستاد. تا آخرین نفس، تا آخرین پیمان.» و بعد، آرام به همراه پرچم ایران عزیز قدم می‌زنم در خیابان، همان‌طور که او در تمامِ عمرش قدم برداشت. با چادری که بویِ عطرِ پدر را می‌دهد و چشم‌هایی که دیگر فقط به پنجره‌یِ بیمارستان نگاه نمی‌کنند، بلکه به افقِ روشنی که پدرم برایش جنگید. زینب مرادی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای دانشگاهی که شهدا آنجا بودند...💔❤️‍🩹 شاید درست می‌گویند؛ باید ببینی طائر قدس همت را کجا بدرقه‌ی راه نو‌سفران می‌کند. صبح روزی که جهت ثبت‌نام، برای اولین‌بار قدم بر ورودی دانشگاه گذاشتم و از زیر آیه‌ی {وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ} رد شدم و پا بر ساختمان دانشگاه گذاشتم و چشمم به طرح زیبای مدرن از نقشه‌ی جهان افتاد، از خداوند خواستم که این مکان را برای من پر از آشنایی با انسان‌های فرهیخته و اندیشمند قرار دهد. استادانی که هم مسیر علم، هم حلم، و هم حکمت را به ما بیاموزند؛ شهادت بیاموزند. من دانشگاهمان را دوست دارم. استادهایمان را بیشتر. دوستی‌هایمان را هم دوست دارم. با همه غم‌ها، رنج‌ها، شادی‌ها. آنجا مثل خانه‌مان است. کاش کسی بگوید، چگونه ببینیم که استادانمان را شهید می‌کنند؟ و در تلاشند بر پیکره‌ی دانشگاهمان زخم بزنند؟ بعد از آن‌ها کجا باید برویم؟ این دشمن خونخوار جاهل که رنگ رخسارهاش از سرِ درونِ آتش‌پسندش خبر می‌دهد، می‌کوشد سرمایه‌های ما را به غارت ببرد و زیرساخت‌های معنوی ما را از بین ببرد. تصویر دانشگاه مانند بوم رنگ‌روغن در ذهنم مانگار شده است. می‌بینم، زمستان است و دانه‌های برف، زمین بزرگ و وسیعش را در کنار درختان بلندقامت پوشانده و انسان‌های وارسته و چون سرو ایستاده‌اش... حتی ساختمانش، ساده نیست؛ خاطره‌های ما آنجاست. کاش می‌شد همه لحظات را ثبت می‌کردم و مانند فیلمی دوباره می‌دیدم. امتحان دادن‌هایمان، از آن برایتان نگفتم! سخت‌ترین امتحان‌های جهان بود. در سالن همایش دانشگاه، با دوربین‌هایی دور تا دور که شاید لحظه‌ای تو را نشانه می‌گرفت. از بحث‌هایمان، شیطنت‌های دانشجویی‌مان، نیت شوممان برای یک کلمه تقلب کردن‌های ناموفق و ناکارآمد و برگه سیاه‌کن! از همایش‌های زورکی که خوابمان می‌گرفت و یک چشممان به سخنران و یک چشممان به ساعت بود و امان از ساعت که نمی‌گذشت. از ترفندهایمان برای پیچاندن همایش‌ها، البته با ذکر استغفارهای طولانی. از اینکه دوستانمان در هنگامه سلام و عرض احترام به مسئولین دانشگاه، ناگهان و کاملاً بر حسب قضا و قدر و مقدرات الهی تلفن‌هایشان زنگ می‌خورد. و چه توفیقی بالاتر از حل مشکل مردم وسط همایش؟! و آن‌ها فقط و فقط دقایقی کوتاه، آن هم برای حل اهم مشکلات مردم، سالن را ترک می‌کردند و حتماً می‌خواستند که برگردند و از بیانات ارزشمند سخنران بهره‌مند شوند. از شهیدان ۱۹ ساله و ۲۷ ساله‌ای که در دانشگاهمان ماوا گرفته بودند. از شما چه پنهان، عادت داشتم بروم و با ايشان صحبت کنم، به‌ویژه با آن که ۲۷ ساله بود؛ به خاطر قرابت سنی احساس دوستانه‌ای داشتم. هم‌رازم بود. از ما زن‌ها، از ما زن‌ها باید گفت و از تلاش‌هایمان برای حقوق زنان. از برادری‌ها، از پدرانه رفتار کردن‌ها، مردانگی‌ها، از بزرگ‌منشی‌ها و حکیمانه رفتار کردن‌ها، از سلف استراتژیک دانشگاه که مهم‌ترین مذاکرات قرن دانشجویی در آنجا رقم می‌خورد، از سفرهای خاص و تکرار نشدنی‌مان. از غرغر کردن‌هایمان، نقد کردن‌هایمان. آنجا خانه‌مان است، زیرساخت‌های ما آنجاست. دشمن خانه‌ات ویران... هرچند می‌کوشی ریشه‌هایمان را بخشکانی، جوانه می‌زنیم 🌱 با تمام دلتنگی‌ها به یاد اساتیدی که شهادت را به ما آموختند. ما برمی‌گردیم؛ این بار مصمم‌تر، پیگیرتر، با برنامه‌تر، سرسخت‌تر. اشک‌هایمان در سوگ عزیزانمان را گذاشته‌ایم بعد از اتمام کار. روزی که پرچم را بر بالاترین قله‌های جهان بردیم، می‌نشینیم و برای جگرگوشه‌هایمان که اربا اربا شدند، به نیتِ اربابِ کربلا خوب اشک می‌ریزیم و {اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ} می‌خوانیم. اما آن روز حتماً پرچم سبز رنگ «نحن منتقمون» را بر بالای سر کاخ‌های مستکبران جهان قرار داده‌ایم و قد‌قامت را در مسجد الاقصی بسته‌ایم. فاطمه نجار ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
*هیچ چیز مثل قبل نیست، بیشتر از قبل است...* رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب می‌کنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم. گمان می‌کردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند. می‌بینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی می‌خرد! دیگری قاشق و قابلمه‌ها را قیمت می‌گیرد. در دل با خود می‌گفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر می‌دانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی می‌کردند! غرب نمی‌تواند این تفکر را هضم کند، می‌گوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی! با خود می‌گویم یعنی در خانه‌اش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟ از شما چه پنهان خنده‌ام می‌گیرد. دیگری گلدان‌ها را نگاه می‌کند. بقیه مردم هم در حد خوراکی‌های روزانه خرید می‌کنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگ‌های تاریخی هستیم. از آن مهم‌تر، آدم‌هایی که از کنار هم رد می‌شوند، به هم لبخند می‌زنند. متصدی‌های فروشگاه هم خوش‌برخوردتر از قبل هستند. هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است... در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان. جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرت‌های مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهان اولی بودن لرزه می‌اندازد. مردم اما آرام، مهربان‌تر و رئوف‌تر از قبل، متحدتر. سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع. ما همدل شده‌ایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک می‌کنند. فاصله‌ها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان می‌تپد. این خاصیت اتحاد، بزرگ‌ترین نقطه قوت ماست. جایی نمی‌رویم، مهاجرت نمی‌کنیم و همه مانده‌ایم. اگر از روانشناس‌های فرویدخوانده بپرسید، می‌گویند در شرایط جنگی تاب‌آوری کم می‌شود، طاقت کم می‌شود، مردم پرخاشگر می‌شوند. اگر از سیاست‌خوانده‌های مارکسی و وبری بپرسید، می‌گویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست می‌روند! اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دل‌های آزادگان جهان را خشنود ساخته است. بنیان‌های فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بی‌بدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرنده‌ای افسانه‌ای ساخته است. فاطمه نجار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*روایت لانچر* شمارش معکوس ۴، ۳، ۲، ۱ و رمز مبارک «یافاطمه الزهرا» مجاهد، با قلبی مملو از ایمان به خدا و وعده صادقش، دستان قلبی اش را روبروی لانچر میگذارد. .. لانچر، این واژه ای که به ادبیات دفاع مقدس ما وارد شده و از این پس با آن خاطره ها می سازیم و روایت ها. از او می خواهیم که برای ما از گفتمان مقاومت در مقابل کفار و دشمنان رسول بگوید. حالا، این لانچر است که زبان ما می شود برای حرف زدن با دشمنِ گستاخ، دریده و درنده خوی. حالا، اوست که با موشک های فتاح، خرمشهر، خیبر، قدر و.. قلب سرزمین های اشغالی را نشانه می گیرد. حالا، اوست که بر آسمان حیفا، تل آویو و پایگاه های آمریکای مستکبر درمنطقه موشک های رعد آسای جبهه ی حق را تحمیل می‌کند. .. لانچر، تو در تاریخ می مانی و برای نسل های پس از من از رشادت های مجاهدان می گویی؛ آنان که در جنگ رمضان با لبان روزه و به یاد شهید مظلومِ رمضان، امیر موحدان، در میدان، به عشق مردمان سرزمین مان که در خیابان ها حضورشان را سوخت موشک‌هایشان کرده اند؛ اینگونه غرور را تصویر و ترسیم کرده اند. حالا، لانچر خود روایت میکند از بیابان ها، از جای جای این وطنِ پا برجا، از شهدای مظلوم لانچر ها، که چگونه در کنار او ماندند اما یک وجب از این خاک را به دشمن ندادند . .. لانچر، از این به بعد تو نماد غرور ملی ما خواهی شد و خودت راوی فتحی می شوی بر بلندای تاریخ سترگ این سرزمین کهن. وفی الختام: «انا فتحنا لک فتحا مبینا» محدثه غیاثوند ✍ 🔰مرکزنویسندگی دفترهنرسازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 و اینک بهار مجاهدت سر رسیده بهاری که بارانش زمین حق را سیراب می‌کند. و ماهنامه فروردین را می‌خوانیم👇 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
*بهار مجاهدت* آغاز فروردین، آغاز بهار است و سالی نو! اما امسال کمی فرق می‌کند... انگار از «بهار» نوشتن کار آسانی نیست. شاید بهتر است از بهار نوشتن بماند برای بعد از پیروزی. ان‌شاءالله. امسال بهار مجاهدت است. مجاهدت مردان و زنانی که وارثان عاشورا هستند. آری عاشورا ! همان که یک اتفاق ساده در یک گوشه از تاریخ نبوده و نیست. عاشورا، جریانی است که از عنفوان تاریخ تا به امروز ادامه دارد. عاشورا نماد تقابل حق و باطل است. همان چراغی که حسین بن علی علیه‌السلام در دهم محرم سال۶۱ افروخت؛ هنوز هم می‌تابد و راه را برای پیروان پسر فاطمه روشن می‌کند. گوش کن هنوز صدای «هيهات‌ منا الذلة» به گوش می‌رسد! این روز ها فریاد «هيهات‌ منا الذلة» را در خروش سجیل‌ها و خرمشهرها و شاهدها ببین که بر سر جنایت‌کاران اپستین می‌بارد. اما مردم! مردمان این سرزمین چه زیبا و علی‌وارانه ترس را به سخره گرفته‌اند... از زن و مرد و پیر و جوان! حتی کودکان خردسالشان! آری ما ملتی هستیم که قرائت "إِحدَى الحُسنَيَينِ" را از رهبر شهیدمان آموخته‌ایم. این ها همان مردمی هستند که پیر خمین درباره آنان فرمود که از مردمان زمان رسول خدا (ص) بهترند. اما برادران و خواهران، قله نزدیک است! همان قله‌ای که مسیرش را قائد شهیدمان ترسیم نموده بود. درهای نصر به روی ما گشوده شده. ما بهار را جشن خواهیم گرفت، بهار بدون صهیونیست، بهار بدون استکبار؛ و آن بهار بزرگ که با ظهور مهدی موعود (عج) تحقق خواهد یافت ان‌شاءالله اویس پذیرایی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*تاکسی‌دانی* شال گردنش را دور دهانش انداخت و تا نیمه صورتش را پوشاند و به راننده گفت: «بزن بریم.» یک نفر کنار عابرپیاده ایستاده‌بود و منتظر تاکسی بود. ـ صبر کن، سوارش کنیم. مرد سوار شد و شروع کرد به غر زدن. از زمین گفت، از زمان گفت، از وضع گرانی گفت، از غزه و لبنان گفت، از آزادی گفت. ـ خسته شدیم از این وضع به خدا. آقا وایستا همینجا پیاده می‌شم. مرد پیاده شد و در را بست. آقا مجتبی دستش را بالا برد و از او خداحافظی کرد. همینطور که به بیرون زل زده‌بود، وسط پیشانی‌اش را فشرد و لبخند زد. او خوشحال بود که توانسته حرف‌های یک نفر از این مردم را بشنود. تا سوار کردن نفر بعدی به فکر فرو رفت گویا خیلی چیزها دستگیرش شده‌بود👇 💠 از توفیقات بنده امکان شنیدن سخنان مردم عزیز از انواع طبقات اجتماعی بوده‌است. از جمله در بازه‌ای زمانی، با هیئتی ناشناس با شما در تاکسی که به درخواست خودم تهیه شده‌بود در خیابان‌های تهران همسفر می‌شدم و به سخنانتان گوش فرا می‌دادم و این نوع نمونه‌گیری را از خیلی از نظرسنجی‌ها برتر می‌دانستم.» بخشی از پیام رهبر انقلاب به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 وطن امروز به قلم استوار افتخار می‌کند به قلمی که روایت‌‌ساز است... زنگ روایت 🛎 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
*حماسه وطن* «خطاب به دانش‌آموزانم» در این سرزمین، «وطن» فقط یک نام روی نقشه نیست؛ ریشه‌ای است که هر ایرانی را به خاک، تاریخ و بزرگیِ مردمانی پیوند می‌دهد که پیش از ما زیسته‌اند. «هویت ایرانی» یعنی بدانی از کجا آمده‌ای، چه میراثی بر دوش داری و برای چه باید استوار و روشن بمانی. وطن یعنی همان خاکی که پیامبران و صالحان درباره پاسداری از آن سخن گفته‌اند. در قرآن آمده: «وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»؛ یادآوری نعمت‌های خدا یعنی توجه به سرزمینی که به ما سپرده شده، تا آبادش کنیم و چون امانتی گران‌سنگ نگاهش داریم. در روایات نیز آمده است: «حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الإِيمَانِ»؛ یعنی دوست داشتن سرزمین، بخشی از روح ایمانی و انسانی ماست. گذشتگان ما این عشق را با جان خود اثبات کرده‌اند. از دل اسطوره‌های ایران تا لشکرهای تاریخ، آنان که پیش از ما آمدند، با شمشیر غیرت و سپر دانایی از وطن پاسداری کردند. هر کدام قطعه‌ای از این هویت را برای ما به یادگار گذاشتند؛ یکی حکمت، یکی شجاعت، یکی فروتنی، و دیگری نامی که در برابر طوفان‌ها خم نشد. امروز که شما دانش‌آموزان قدم در راه دانایی گذاشته‌اید، حاملان همان شعله‌اید؛ شعله‌ای که به دل‌های امروز رسیده است. هویت ایرانی یعنی: • پاسداری از زبان و فرهنگ • احترام به آزادی و بزرگی انسان • دانستن ارزش وطن به عنوان ریشه و خانه • و ادامه دادن راه نیکانی که این خاک را سربلند نگه داشتند. سرزمین ما با دستان شما آینده‌اش را می‌سازد. هر دانشی که می‌آموزید، هر نیکی که می‌کارید و هر راستی که بر زبان می‌آورید، خشت دیگری است در بنای ایران. شما فرزندان فردوسی و حافظ و میرزا کوچک خان جنگلی و ستارخان و باقرخان و رئیس علی و قاسم سلیمانی و فرزندان شهید امام خامنه ای؛ نسلی که باید پرچم روشنایی را بالاتر ببرد. پس بایستید و به یاد آورید که این خاک میراث هزاران سال ایستادگی است. هویت ایرانی یعنی این سخن حماسی را زمزمه کنیم: «ما وارثان نیکی و آزادگی هستیم، پاسداران خاکی که با عشق ساخته شد، با غیرت حفظ شد و با داناییِ ما ادامه خواهد یافت.» زینب مرادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht