ملت مبعوث گیلان
گیلان ما در غذا و خوراک خلاق است. طبیعت بکر و آبوهوای استثنایی دارد. مسافرپذیر و مهماننواز است. مردمش در غذا و لباس دست دلباز هستند و کم نمیگذارند اما در زمان وظیفه خواب نیستند و مجاهدند و در زمان حساس با بصیرت و قدرت عمل میکنند.
این مردم مجاهد در اتفاقات تاریخی خودشان را نشان دادهاند. چه در کمکهایی که به مردم در برابر بلایای طبیعی میکنند با وجود اینکه خودشان در بهترین شرایط نیستند. چه در ۸ دی سال ۸۸ زودتر امامشان را یاری کردند. و چه در نبرد وجودی فعلی که ابتدا در داخل استان در ۲۲ دی ماه و ۲۲ بهمن رغم خورد و مردم گیلان مانور مردمی غیرت خود را در خیابان نشان دادند. و چه در این نبرد آشکار فعلی دربرابر سطله خواهان جهان و در حمایت از نیروهای مسلح در حضور و فعالیت از هم گوی سبقت را میربایند. اما این مانور مردمی در خیابانها مخصوصا بعد ۷ اسفند علاوه بر سوگ و عزای رهبر، بوی دیگری دارد بوی غیرت، غیرت یک ملت مبعوث که علاوه در گیلان در جای جای ایران هستند. اما گیلان و شهرهایش رشت،انزلی،فومن،تالش،رودسر، رودبار و ... که در هرجای استان که شهر یا روستا میدان و معبری دارد. حتی کوچکترین و گمنامترین جاهای استان. این مردم غیور خود را هرشب آماده نبرد و حمایت از ایران و مقابله با ظلم میکند تا ثابت کنند که این شهرهای بارانی به جای دود ذغال و بوی کباب، بوی غیرت میدهند.
محمد جواد رحمن پور✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ما رأیتُ اِلا جمیلاً
مشتها گره کرده بود و صداها رساتر از تمام این سالهایی که من به چشم دیده بودم و به گوش شنیده بودم.
زیرانداز توی دستش بود و اشک از چشمانش جاری، نزدیکش رفتم و حال و احوال پرسیدم، گوشی اش را درآورد و یک فیلم نشانم داد.
ـ این فیلم رو ببین، از ظهر تا الان دارم گریه میکنم.
همهمهی جمعیت و صدای تکبیر و شعار اجازه نداد تصویر را ببینم، گوشی را به گوشم نزدیک کردم تا فقط صدای فیلم را بشنوم.
حاج آقایی بود داشت ماجرای شهادت ۴۲ جوان را بازگو میکرد که در اثر انفجار در تونلی محبوس شده بودند و ۴۸ ساعت بدون اکسیژن مانده بودند و همانجا شهید شده بودند، ادامه ی فیلم را گوش نکردم، قلبم سخت میزد و تحمل نکردم ادامه ماجرا را بشنوم. گوشی را دادم به دستش، گفتم جنگ است دیگر، این اتفاقات باید ما را محکمتر کند نه اینکه ناامید و دل شکسته، همانطور که امام شهیدمان گفته نباید ناامید شویم، شهادت ابتدای راه آزادیست.
به ذهنم آمد حرف را عوض کنم تا حال و هوایش عوض شود، به زیرانداز توی دستش اشاره کردم، لبخندی زد.
ـ هر شب زیرانداز میآورم که اگر کسی خسته بود برنگردد خانه، همین وسط میدان بنشیند و کمی استراحت کند، هرکاری میکنم تا میدان خلوت نشود.
خندیدم عجب فکری دارد، ۲۰ شب است که این کار را هر شب انجام میدهد، کمکش کردم زیرانداز را وسط میدان پهن کردیم چند دقیقه ای نگذشت که زن ها آمدند و نشستند رویش.
چهره اش حالا به خنده باز شده بود اما هنوز نگاهش غمزده بود.
در دلم آفرین گفتم، ۲۰ شب، هر شب زیرانداز بیاوری با این نیت که اگر کسی از ایستادن خسته شد برنگردد، بنشیند کمی خستگی در کند و دوباره بایستد، دقیقاً هم همینطور بود چند نفر چند نفر میآمدند و مینشستند، کمی که استراحت میکردند دوباره سر پا میایستادند و به جای آنها تعداد دیگری مینشستند تا خستگی ایستادنهای چند ساعته را کم کنند، این درس بزرگیست در تاریخ جنگ!
من هم زیرانداز توی خانه داشتم، چرا به ذهن من خطور نکرد؟
بیست شب است که می آییم میدان امام علی(ع) شهرستان ایذه و عین این بیست و پنج شب هر شب هزاران هزار درس آموخته ام، کلاس درس منِ معلم شده میدان شهر، هر شب می آیم و درس جدیدی می آموزم.
جنگ اگر برای جوامع دیگر اسارت و آوارگی دارد، برای کشور عزیز ما رنگ و بوی دیگری دارد، بوی استقامت میدهد و مهربانی، بوی شهادت، ما در جنگ قویتر میشویم و این برکت از عاشوراست، چرا که ما هر روزمان را عاشورایی میدانیم که باید چونان حضرت زینب سلام الله علیها ایستادگی کنیم و روشنگری.
و هر آنچه که میبینیم چیزی نیست جز ما رأیتُ اِلا جمیلاً
اعظم کیانیان✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای بچههای خیابان
فقط یک پوستر در دستش بود. ما هم از قبل عکس و پرچم داشتیم. روی نیمکتی از سرما مچاله شدهبودم و پسرکم را انگار که قنداق کردهباشم، در آغوشم به پتو پیچیدهبودم. با این حال نتوانستم دستش را رد کنم. آخر شاید دلش میشکست و توی ذوقش میخورد. عکس آقا را از دست او که به سویم جاری شدهبود گرفتم. معلمانه و مادرانه تشکر کردم. او هم گفت: «فقط همین یه دونه موندهبودها» از چشمانش ذوق میبارید که لابد توانسته تعداد بالایی از عکسهای آقای شهیدمان را بین جمعیت پخش کند و مأموریتش را به پایان برساند. پسرک لابد کلاس دوم یا سوم بود. بیشتر از این به او نمیآمد.
این شبها پسرها و دخترهای زیادی دارند بزرگ میشوند. نقش اجتماعی خودشان را میشناسند و با انجام آنها اعتماد به نفس، خودباوری و ایرانباوری پیدا میکنند. مثل همان پسر، پسرهای دیگری را هرشب میبینم که قد و قامتشان از قد چوب پرچم دستشان کوتاهتر است و چه خوب علمداری میکنند.
پسرهایی که مشتهایشان کوچک است اما اثر بزرگی در دل تاریخ دارد. یا دخترهایی که شاید هنوز به سن تکلیف نرسیدهاند اما نه تنها حجاب بر سر دارند که با انتخاب چفیه، حجابشان بیشتر از هروقت دیگر نماد مبارزه هم به خودش گرفتهاست.
آنها قدمهایشان کوتاه است اما این قدمها امیدوارمان میکند به اراده و همت بلندی که دارند. یاد آن صحبت امام خمینی (ره) در دلم زنده میشود که فرمود به دبستانیها امید دارد و یا از ایشان نقل شدهبود که اطفال گهوارهخواب را سربازان خود معرفی کردهبودند.
یاد «سلام فرمانده»هایی که همین بچهها در این چند سال میخواندند در جانم روشن است. پس آن «عهد میبندم» گفتنشان واقعی بوده خدا را شکر. امام زمان هم میبینند و لابد کلی به آسمانیها نشانشان میدهند.
چندشب از این شبها یکی از شاگردانم را در میان جمعیت دیدم. به آغوش کشیدمش. با مادرش سلام و احوالپرسی کردم و بابت گلدخترش تبریک گفتم. خلاصه دعای معلمانهای هم بدرقهی راهش کردم که خدا برایتان حفظش کند. زهرا از شاگردان مدرسهی تیزهوشان بود. نه اینکه خدایی نکرده از استفاده از عنوان این مدرسه در این روایت منظور بدی داشتهباشمها. نه، نوشتم که گمانمان از این نسلها، از این مدرسهها، از این دخترها به اعتدال برسد. و چه زیبا جلوهای بود. معلم و شاگردش همراه با مادرانشان کنار هم ایستادهبودند و محکم و یک صدا شعار میدادند.
یک روز هم برای نماز ظهر به مسجد امام حسن عسکری قزوین رفتهبودم. سارینا، همکلاسی زهرا، را در صف نماز دیدم. گرچه او مرا و لبخند ذوق و رضایتم را ندید. البته میدانم من که کسی نیستم. خدا راضی باشد. اما معلمم دیگر. شاگردهایم را که میبینم دلم بر طبل شادانه میکوبد.
بیرون آمدنی از مسجد هم فاطمه را دیدم. در آغوش هم برای رهبر شهیدمان زار زدیم و بی هیچ حرف دیگری از هم جدا شدیم. مگر با بغض و اشک چه حرفی میشود زد.
از این شاگردها کم ندارم. شاید قدمهایشان را در راهپیماییها نمیبینم اما قلمهایشان را میخوانم. برایم داستانک، روایت و رجزهایی را میفرستند که از قلمشان شعله میگیرد. میخوانم و برخی را به قدر سوادی که از نوشتن دارم نقد میکنم. اصلاح میکنند و بعد منتشر میکنیم.
ریحانه یکی از آنهاست. برایم نوشتهبود که میخواهد گفتگوی من و خودش را دربارهی این قلم زدنها منتشر کند تا معلمهای دیگر هم پای کار بیایند!!
میبینید؟ برخی از آنها خودشان معلم هستند! بعد ما گاهی میخواهیم با ادعای صف اول بودن برای صف شاگردان و تربیتشان برنامهریزی کنیم! بماند که در آخر هم این کار را نمیکنیم یا کمتر عمل میکنیم...
فائزه فداکار ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در بیستوپنجمین شبی که مردم برای پاسداشت همبستگی و مراقبت از ارزشهای مشترکشان یعنی دین و وطن، و پشتیبانی از نیروهای مسلح حاضر در میدان و نمایش قدرت اصیل ایرانی به جهانیان گرد هم آمده بودند.
باران بیامان بر آسفالت خیابان میکوبید و صدای قدمها در زیر رگبار درهم میآمیخت. در میان جمع، پیرمردی با قامتی استوار پیش میرفت؛ در یک دست چتری لرزان از باد داشت و در دست دیگر دوچرخهای که گِل و آب بر چرخهایش نشسته بود. نگاه او، آرام اما مصمم، در نور کمرمق چراغها میدرخشید و گویی به آیندگان میگفت: «پایداری فقط با فریاد نیست؛ گاهی با یک قدم، حتی زیر باران.» جمعیت، با دیدن او، گرمای تازهای در دلشان احساس کردند؛ شبی که باران خیسشان کرد، اما ارادهشان را نه.
زینب مرادی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در بیست و پنجمین شبی که مردم برای پاسداشت همدلی و استواری در کنار یکدیگر قدم به خیابان های وطن گذاشته بودند، باران آرام اما پیوسته چون پردهای نقرهگون بر شهر مینشست. در میان این موج انسانی، مادری پیش میرفت که کالسکهٔ خیسِ کودک خردسالش را با یک دست آرام میجنباند و با دست دیگر چادرش را نگه میداشت تا کودک دوم که پرچم ایران را در مشت داشت، از گزند باد در امان بماند. قطرات باران بر صورتش میلغزید، اما چشمانش روشن و استوار بود؛ گویی خودِ آینده از میان مه نگاه میکرد. حضور او، همراه با کودکانش، برای دیگران یادآور این حقیقت شد که گاهی بزرگترین نشانهٔ پایداری، قدمهای آرام مادری است که امید را از زیر باران به دوش میکشد و به فردا میبرد. و اینان مردم ایران بودند نه وطن فروشانی که در مرگ هموطنان شان رقص و پای کوبی می کردند. و در تهاجم علیه مردمشان شادمانی داشتند. و در این شب ها چقدر زیبا حق از باطل مشخص می شود.
زینب مرادی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تب ناتمام
این کتاب روایت مادر شهید حسین دخانچی (خانم شهلا منزوی) از زمان نوجوانی تا بعد از شهادت پسرش است.
نویسنده کتاب خانم زهرا حسینی مهر آبادی است.
در تمام طول خواندن کتاب حس میکردم چقدر زندگی را به خود سخت گرفتهام و در حالی که زندگی به بسیاری از افراد سخت گرفته است از خودم و شهید بزرگوار شرمنده شدم.
این کتاب روایت سختیهای جانباز شهید حسین دخانچی است که تسلیم محدودیتها نشد و با وجود محدودیتهایی که به دلیل قطع نخاع گردنی داشت اما وظیفهی خود را که جهادتبیین میدانست رها نکرد و برای پر کردن خلأهای جامعه خود به پا خواست.
او درس ایثار را آموخت
او درس در میانهی میدان و وظيفهشناسی را آموخت.
این کتاب علاوه بر شخصیت بسیار جذاب و تاثیرگذار شهید دخانچی، بزرگ منشی و روح بزرگ مادر ایرانی را به نمایش میگذارد.
و نشان میدهد پشت هر انسان موفق یک مادر بزرگ میدرخشد.
کتاب تب ناتمام بسیار خواندنی ست.
محبوبه رجبیان✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260321_074943918_21032026.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
♦️نقش معلم و مربی در جامعه ما، نقش تراز اول است.
📜بیانات در بیعت معلمان و دانش آموزان، ۱۳۶۸/۳/۲۶
📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۶۰
🎙محبوبه رجبیان
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🚀🚀
💢ما هنوز
برای هم چای میریزیم
در میان هشدارهای حملهی هوایی
و این، خودش یک شورش است…
هما حمزهوری✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🚀🚀
💢غوغای لاشخورها بر انبوه جسدها به گوش میرسد؛ اما نمیدانند اجساد از تعفن خودشان است.
خورشیدی از سلالهی اطهار رهبر عزیزمان جوانتر شده و با دست کوبندهاش به فرمان خداوند متعال بر سرشان فرود میآید و هر روز که میگذرد شرمندهتر از پیش در دنیا و آخرت هستند و پرچم ایران با ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برافراشتهتر خواهد شد.
ما در گوش فرزندانمان لالایی انتقام خواهیم خواند.
دشمن هنوز مرز را ندیده مرز ایران غیرت ماست
ما جانفدای آب وخاکیم.
فريبا رحیمی نژاد ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🚀🚀
💢رهبرم!
تو رمضانِ عمرم بودی
باشکوه و پربرکت...
رفتی و با نورِ شهادتت، راه را برایمان روشن کردی.
و من پس از تو،
بیهلال ماندم.
يا قائدي!
كنتَ رمضاني؛
مَهيبًا ومُباركًا...
رحلتَ، وبنورِ شهادتِك أضأتَ لنا الدرب.
وأنا مِن بَعدِك،
بقيتُ بلا هلال.
سمیرارفیعی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht