🚀🚀
💢یک ماه از جنگ گذشت
ولی هنوز نت بعضی از سلبریتیها وصل نشده که بیایند از وطن و جنگ و کشور بگویند.
فقط مشکل نت است... مشکل از زیرساخت جسمی و اینجور مسائل نیست.
علیرضا عبدی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🚀🚀
💢یک ماه از جنگ گذشت
هنوز همسایهٔ کناری ما به صدای بمب و پدافند عادت نکرده. هر دفعه با لگد میکوبم به دیوارشان به آمریکا ناسزا میگوید!
علیرضا عبدی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
داستانها فراتر از روایتها به صدای حق لبیک میگویند...
داستانکهای زیر مصداق این حرف است👇
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
با وطن
دی ماه در صف معترضها بود. دید دارند درختان شهرش را به آتش میکشند. بو برد ماجرا یک اعتراض ساده نیست. کنار کشید. اسفند ماه به خیابان برگشت. پرچم به دوش، کنار رفتگران ایستاد. زبالههای مردم را از پای درختان شهرش جمع کرد.
فائزه فداکار✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ویلچر وطن
دیگر دید و بازدیدهای نوروز، به آخرهایش رسیده بود.
عمه بزرگ را هم از بیمارستان آورده بودند خانهاش و باید میرفتیم دیدنش؛ برای تبریک سال نو.
عمه بزرگ چند سالی هست که کسالت دارند و پاهایشان توان ایستادن ندارند و ویلچری شدند.
خانهی بزرگ و قدیمی عمه بزرگ در جنوب شهر است؛ پر از درخت و یک حوض کوچک نُقلی.
وقتی که وارد خانه عمه بزرگ شدیم، اولین چیزی که زیر درختهای پر شکوفه توجه همهمان را جلب کرد، ویلچر عمه بزرگ بود که یک پرچم ایران به قسمت تکیهگاه صندلی به آن بسته بودند.
عمه بزرگ در حالی که چادرنمازش را روی پاهایش انداخته بود، با روی باز از همهمان استقبال کرد ...
موقع رفتن هم یک دعوت ویژه داشت :
_ امسال سیزده رو بیاین همین جا. روی آتیش، یک آش کشک خوشمزه بار میذاریم. بچهها هم حسابی بازی میکنن .
از غروب هم آماده میشیم میریم خیابون. اینجا خوبیش اینه که همه با هم میریم. دو تا از همسایهها نیسان آبی دارن؛ شماها هم که باشین، همه مون جا میشیم .
سیدهزهرا میراحمدی✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قول جایزه
مثل هر روز این موقع سرکار بود.
کارگر روزمزد بود و چند روزی قولی به دخترش داده بود که کارنامه خیلی خوبش جایزه دارد.
صبح تا شب دو قبضه کار میکرد تا دوچرخه دست دوم صورتی رنگی که دخترش میخواست تهیه کند.
امروز وقتی مشغول کار بود، تلفنش به صدا درآمد.
جواب داد، همسرش گریان گفت: «آقا جواد بیا، ..مدرسه ی زهرا رو زدند.»
انگار دنیا روی سرش خراب شد. دنیا برایش تمام شد. جان از تنش رفت تا به محل مدرسه رسید. وقتی آوار را دید، رمق از پاهایش رفت، ناگهان چشمش به کوله پشتی صورتی زهرا افتاد.
پر از خون
پر از خاک
اما ...
زهرا دیگر نبود.
دیگر نبود تا کوله پشتی را با اشتیاق بر دوش بگذارد
و خندان با دختر همسایه نازنین به مدرسه بروند.
دیگر نه زهرا بود، نه نازنین
دیگر صدای خنده کودکانهشان زنگ تفریح در حیاط مدرسه نخواهد پیچید.
دیگر حتی خانم معلم هم نیست تا تکلیف شب بگوید با بابا جمله بساز.
سکینه ذاکری ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خنده دلتنگی
گفت: «جنگ مرز نمیشناسه، پدرومادر نمیشناسه و بعد پُکی به سیگارش زد.»
گفتم: «حواسم نبود ببخشید داشتم خبرا رو چک میکردم. یه بار دیگه میگی آقاجون؟!»
ـ میگم جنگ مرز نمیشناسه
گفتم: «شاید مرز نشناسه ولی یه سری مرزها رو پررنگ میکنه؛ مرز بین خیر و شر، مرز بین حق و باطل، همه غربال میشن، تکلیفشون با خودشون و خدای خودشون معلوم میشه. معنای خیلی از مسائل و مفاهیم رنگ میبازه تغییر میکنه.»
حرفم را قطع کرد.
گفت: «باز شروع کرد به حرفای فلسفی زدن یه جور حرف میزنی انگار در جریانی که اون ۸ سال دفاع مقدس ...»
حرفش را قطع کردم و با خنده گفتم: «آقاجون راستی دیگه منم بچه جنگم دیگه نمیتونی بهم فخر بفروشی که جنگ رو ندیدم. تازه برای نوههام از عملیات های شبونه ساعت ۲۰ کف خیابونا میگم از تجمعات دلاورانهمون از شابلون نویسی ها تراکت پخش کردنا.»
از خنده به سرفه میافتد. برایش آب آوردم، برگشتم دیدم باز دارد یک پک ریز دیگر به سیگار میزند.
گفتم: «خدایی آقاجون بمبارون شیمیایی صدام نتونست شما رو به فیض شهادت نائل کنه ببینم با سیگار میخوای میسرش کنی.»
میخندد.
ـ اگه شهید نشیم میمیریم
جفتمان سکوت کردیم.
خنده روی لبش بود ولی دیگر شیرین نمیخندید.
خنده روی لبش یخ زد ولی من بغض فروخورده اش را شنيدم .
بغضی که بوی دلتنگی میداد.
بوی جا ماندن.
مبینا صالحی✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
زنگ روایت🛎
از حال ایران و ایرانی چه خبر؟!
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
ریا نباشد یکی از این شبها رجزگونهای از همین برنامهریزیهای امثال خودم را مقابل چشمها تابلو کردم. ماژیک را قرچ قرچ روی مقوا کشیدم تا بنویسد: *«ما معلمان کلاس درس را سنگر جهاد میسازیم برای تربیت سربازان ایران»* امیدوارم با توکل به خدا بشود و بتوانیم.
ریحانهها کم نیستند. فاطمهها، زهراها، معصومهها، نرگسها... آخ که ای کاش میشد فهرستی از نامهایشان را منتشر کنم!
آنها لیست ترور منتشر میکنند. ما *لیست رویش* منتشر کنیم! تا ببالیم به این رویشها، و بنالند آنها که چشم دیدنشان را ندارند.
محدثه هم مینویسد و من از خواندن قلمش کیفور میشوم. شاگردم بود. حالا دانشجومعلم است. فهیمه هم همینطور. سراغ شعر و شاعری را گرفتهبود همین روزها
خلاصه که الهی شکر، *مدرسه تعطیل نیست.* فقط دیوار ندارد. *خیابان مدرسه است.* صبح زود شروع نمیشود. شبها زنگ آن به صدا درمیآید. زنگش هم شورها و شعارها هستند. حضور و غیابش هم با تیک و یا گذاشتن «غ » غایب و پیگیری ناظم نیست. فرشتهها هستند. اصلاً خدا خودش حاضری میزند. غایبان هم نگران نباشند. هنوز فرصت هست. همین فرداشب بیایند تا تمام غیبتهایشان، پاک که نه، تبدیل به حضور شود!! آخر نظام محاسباتی ناظم عالَم فرق میکند.
معلم است دیگر. به خودش میآید و میبیند هم روایت نوشته هم رجز خوانده، هم دلنوشته. و آشی پخته با هزار قلم مواد جورواجور از جنس واژه. بساطی شده اصلاً!
پایان این آش را به نام پسرکم سند میزنم. او اسباببازیهایش را عزادار کرده. پشت ماشین پلیس اسباب بازیاش عکس رهبر شهید را چسبانده. ماشینش را شعارگویان در خانه میچرخاند و میپرسد: «مامان، دست خدا عیان شد یعنی چی؟» و من واژه کنار واژه مینشانم تا شعارهایمان را برایش به شعور تبدیل کنم.
مدرسهی خیابان دارد سه سالهی من را هم تربیت میکند.
و این از برکات جنگ است.
رسانهی ما خیابان است. و دشمن دارد میلیاردها دلار صرف رسانههایی میکند که شاید اندازهی این خیابان نتوانند دستاورد داشتهباشند.
یاد حاج قاسم به خیر که میگفت در دل تهدیدها فرصتهای فراوانی هست. و حالا در دل تهدیدهای جنگ، فرصت تربیت انسان تراز انقلاب اسلامی مهیاست.
مردم، به خیابان بیایید.
مدرسه است.
رسانه است.
جهاد و مبارزه است.
خیابان همه چیز است.
وعدهی ما هرشب، زیر سقف آسمان.
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
من هم میخواستم همدرد شما باشم !
از اوایل جنگ رمضان، تهران را زدند، شیراز و اصفهان و یزد و تبریز را زدند، اما شهر ما مورد حمله قرار نگرفت.
احساس عذاب وجدان و شرمندگی داشتم، با خودم میگفتم چگونه میشود کودکانی که در این شهرها هستند خواب راحت ندارند، شب را با ترس میخوابند، گریه میکنند، پیر و جوانی که در این بمبارانهای ناجوانمردانه از خواب میپرند، شب را با قرص خواب به خواب میروند، هر لحظه شان توأم با ترس و امید به زنده ماندن است، ولی من چه ؟!
من چطوری میتوانم سر آرام به بالش بگذارم؟!
برای راحتی وجدانم میگفتم خوب الحمدلله شهر ما امن و امان است.
اما با این جملهها فقط میتوانستم مدتی خودم را آرام کنم اما ته دلم احساس آشوب میکردم.
با خودم فکر کردم،
آیه خواندم،
استغفار کردم،
برای اینکه همدرد هموطنهایی باشم که شهرشان مورد هجوم وحشیانه دشمن قرار گرفتند، صدای افکت بمباران و صدای انفجار را از تلفن همراهم هنگام خوابیدن تا صبح پخش میکردم .
با این کار اندکی از شرم و عذاب وجدانی که داشتم کم شد هرچند که کافی نبود ولی بعد از مدتی من هم خواب آرامی داشتم.
یاشار خدایی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ایران جانم
در جاده بودیم. نگاهم روی دار و درختان بود و به آرامش مردمم در شرایط جنگ فکر میکردم، خودرویی از کنارمان رد شد که با دیدنش لبخندی به بزرگی قلب مردمم روی لبانم آمد.
وقتی پرچم ایران جانم از پنجره دیده میشد و نشان میداد ما در تمام شرایط حواسمان جمع این پرچم است
و این پرچم بیشتر از قبل نشانهای شده است برای اتحادمان.
فاطمه مهدیار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht