eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
321 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
افول افیون نشد سه روزه نظام جمهوری اسلامی را براندازد نشد رویای طمع‌‌ورزی خویش را در واقعیت ببیند نشد مردم را به جان یکدیگر بیندازد نشد خیابان‌های شهر را از ندای حسین زمانه خالی کند نشد رقص کند بر غم و اندوه دل‌هایی که اهل حماسه اند. حال در گرداب نشدها و نتوانستم‌هایش به هذیان‌گویی دچار شده حنایش دیگر رنگ ندارد او هر روز با چه کسی مذاکره می‌کند؟ راستش اپستینی جماعت عجیب است و از انسان به دور حرفش صدای افیون است و جماعتی را نیز افیون‌زده کرده‌است. این را تیتر کنید «رئیس‌جمهور افیونی آمریکا از ایران غیور شکست خورد.» و زیر آن بنویسید: او کودک کُشت آدم فریفت آدم خرید رهبر ایران را به شهادت رساند تا جهان را از افیون وجودش پر کند یکی او را از توهم خارج کند و به او بگوید شکست خورده‌است و دنیا دیگر رذل‌تر از او نمی‌شناسد و ما خیلی وقت است به نظاره‌ افول افیون نشسته‌ایم. خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قاب خوشنویسی [صدها کلمه در این تصویر است کلمه‌هایی که از ایران می‌گویند این صدای ایران است اکنون تمام کلمات به میدان آمده‌اند] 🌱 هنرمند: محمدرضا رحمانی 🌱 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸 و دانش‌آموزان گاهی از بدیهیات هم فاصله می‌گیرند و معلم باید راهگشای ذهن آنها باشد شبهه‌مونی امروز از یک تعبیر متفاوت می‌گوید👇 🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
تعبیر او از مدرسه کمی متفاوت بود در را زد و وارد کلاس شد. برگه‌ای دستش بود، سلام نداده برگه را به دستم داد، برگه اجازه از دفتر، وسایلش را روی صندلی گذاشت. کتاب را با اکراه از کیفش درآورد و برگه‌هایش را ورق زد، نمی‌دانست تا کجا تدریس کرده‌ام. کمی سکوت کرد تا از محتوای درس سردربیاورد. بعد آرام زیر لب زمزمه کرد. ـ اینجا دیوونه خونه ست قبلاً این حرف را از زبان او شنیده‌بودم. درس را تا جایی رساندم و بعد با او وارد بحث شدم. ـ اینجا مدرسه ست، نه دیوونه خونه. گوش‌هایش تیز شد و چشم‌هایش نگران. ـ کی میگه؟ اینجا مثل زندان می‌مونه. خنده‌ام گرفت. آخر نمی‌دانستم مدرسه برای او دیوانه‌خانه است یا زندان! ـ فرض کن اینجا دیوونه‌خونه ست، اندکی با ما دیوانگان باش تا ما رو از عقل بهره‌مند کنی.😊 فرض کن اینجا زندونه چند وقتی در دنیای کتاب‌ها حبس شو و از اون دنیای بیرون فاصله بگیر. زور علم و دانش اینقدری هست که بتونه تو رو از درگیری‌های ذهنیت دور کنه و باعث بشه به ابعاد دیگه‌ای هم توجه کنی. تعجب کرد، فکر نمی‌کرد در برابر توهین او، با نرمی رفتار کنم. دست‌هایش را به سرش کشید و کمی سرش را خاراند و گفت: «منظوری نداشتم، خستم خانوم، ببخشید.» به او نگاه کردم و گفتم: «صفحه ۵۲، فصل سه. نیمه بعدی درس رو جلسه بعد تدریس می‌کنی؟» برگه‌های کتابش را ورق زد و فصل سه را بررسی کرد. سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: «باشه.» خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
شاهنامه مقاومت در دل تاریخ کهنِ این سرزمین، آنجا که پرچم ایران چون خورشید بر قله‌ها می‌درخشد، روزی فرا رسید که مردم، یک‌دل و یگانه، همچون امواج خروشان دریا، بر زمین گام نهادند. ۱۲ فروردین در دفتر زمان، نه تنها یادآور یک انتخاب، بلکه تمثیل جاودانِ «خواست و اراده ملتی» شد که عهد بستند سرنوشت خویش را خود رقم زنند، و چه خوش سرنوشتی شد، و امروز چهل و هفتمین سال جمهوری اسلامی با اهتزاز پرچم مقدس ایران به دست مردمان شریف و دلیرش در جای جای این خاک عزیز یادآور بعثت مردمی و بیداری جهانی شد، که چونان آتشی مقدس در جان مردمان آزاده فروزان شد؛ آتشی که از کوه البرز تا فرازهای زاگرس، از دشت کویر تا سواحل دریای خزر و خیلج همیشه فارس، زمزمه‌اش شنیده می‌شد: «ایران، سرزمین برخاستن و ایستادگی است.» و شب‌های ایران با حضور مردم در اجتماعات میدانی و خیابانی، همچون صفوف ستارگان، کنار هم ایستادند؛ پیر و جوان، زن و مرد، دانش‌پژوه و کارگر، پاسدار خاک و مرز و اندیشه. هر گامشان انعکاس هزار سال تاریخ بود و هر بانگشان ادامه شاهنامه‌ای که هنوز نوشته می‌شود؛ شاهنامه مقاومت در میدان نبرد، سازندگی و ایستادگی. و اما فرزندان ایران در نیروهای مسلح، به پاسداری از آرامش مردم، با موشک باران دشمنان قسم خورده ایران ‌هم صف شده اند با ستارگان خیابان‌ها تا ایران از هر گزندی محفوظ باشد و اینگونه کمربند اتحاد را سخت‌تر گره زدند؛ اتحادی که ریشه در تمدنی دارد که از طوفان‌ها نهراسید و هر بار ققنوس‌وار از خاکستر برخاست. در این روایت، «دشمن» نه نام یک قوم و گروه، بلکه نام هر تاریکی، جهل، ستم و بدخواهی است؛ و ایرانیان هزاران سال است که این دشمن را از پهنه روح و وطن خویش می‌رانند. و چنین شد که مردمان این دیار، با اتحاد و همبستگی، فصلی نو در کتاب بلندفراز ایران افزودند؛ فصلی که نه با جوهر ترس، بلکه با قلم امید، غیرت، خرد و ایستادگی نوشته شد. سرزمین من، ایران، ای خانه بزرگان، ای کهن‌دیار دلیران، تو همچنان می‌ایستی؛ به پشتوانه مردم، به نیروی دانش، به صلابت جوانانت، و به پرچمی که بر فراز تاریخ، در بادهای سخت نیز خم نشد. زینب مرادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تو مایه ی فخر و اقتداری از رهبر ما تو یادگاری جمهوری اسلامی ایران هر لحظه و هر دم ،آری، آری سکینه ذاکری✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 و می‌گویند این خاصیت عشق به وطن است که روایت‌های این برهه تاریخی را می‌‌سازد. زنگ روایت🛎 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یک عاشقانه ایدوئولوژیک باران می آمد. دونفری زیر یک پل ایستاده بودیم. پرچم ایران روی دوشمان بود. منتظر رسیدن جمعیت بودیم. چند نفری هم، آن طرف پل ایستاده بودند. بیست دقیقه‌ای می‌شد که ایستاده بودیم و این طرف و آن طرف را نگاه می‌کردیم. زیرگوشش می‌گفتم: «شروع کن. تو شعار بده.» گفت: «حالا بقیه هستن شعار میدن.» چند روزی بود که در راهپیمایی‌ها می‌گفتم: «تو شعار بده اما زیر بار نمی‌رفت.» درهمین بحث‌ها بودیم که پیرمردی، آن طرف پل، با صدای لرزان گفت: «الله اکبر.» با شنیدن صدای پیرمرد انگار چیزی در درونش شکست ناگهان با صدایی از انتهای سینه‌اش از همان جا که از درد، از کینه، از فراق آز دلتنگی، می‌سوخت. فریاد زد. ـ مرگ برآمریکا. و من آن صدا را هرگز پیش از این نشنیده بودم. چند نفری که آن حوالی بودیم دنباله شعارش را تکرار کردیم. ـ مرگ برآمریکا. به سمتم برگشت. چشم‌هایش پر از اشک بود. لبخند زدم. برگشت و باصدایی بلندتر فریاد زد. ـ مرگ بر اسرائیل. حالا دیگر کسی جلو‌دار او و شعارهایش نبود. کم‌کم مردم با شنیدن شعارها اطرافمان جمع شدند. جمعیتمان زیاد و زیادتر شد. حالا افراد دیگری هم شعار می‌دادند و بقیه تکرار می‌کردند. یک روحانی، یک کودک، و همان پیرمرد به یادماندنی. کم‌کم سیل جمعیت از انتهای خیابان به ما پیوست و ما را از زیر سقف امن پل کشید و با خودش برد. گفتم: «واقعا صدای تو بود؟» گفت: «خودمم تا حالا این صدا رو نشنیده بودم.» بعضی‌ها چتر داشتند اما خیلی‌ها هم نداشتند. دختری پرچم ایران را دور تنش پیچیده بود و شعار می‌داد. ـ ای پرچمت ما را کفن، جانم وطن. جانم وطن. باران زیباترین تسکین برای دردهایمان بود. این خاصیت عشق است که جمعیتی را پیاده و بدون چتر به خیابان بکشاند و در آن شب، در آن لحظه، در آن خیابان همه ما عاشق بودیم. وقت برگشتن، دونفری زیر چتر دعای فرج می‌خواندیم مردی از کنارمان رد شد و دست‌هایش را بالا گرفت و چند خطی را، با ما زمزمه کرد. گفت: «به نظرت اگه امشب یه فیلم باشه اسمشو چی میشه گذاشت؟» گفتم: «یک عاشقانه ایدئولوژیک.» فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برچسب ماندگار دیشب مثل برنامه همیشگی بعد از شام به همراه پسرم پرچم به دست راهی میدان شهدا شدیم. با توجه به اینکه آن روز خیلی پیاده‌روی کرده بودم و احساس پادرد و کمردرد داشتم؛ ولی نمی‌توانستم از انجام وظیفه میدان‌داری غافل شوم، به همراه پسرم به میدان رفتیم و شروع به شعار دادن کردیم، پدافندها بالای سرمان در حال کار کردن بودند، صدای انفجار در صدای تکبیر مردم گم شد. ـ الله اکبر الله اکبر الله اکبر خامنه ای رهبر برق رفت، میدان در سکوت فرو رفت؛ اما مردم همچنان تکبیر می‌گفتند. یک عده مردم را هدایت می‌کردند، یکی می‌گفت نور گوشی‌هایتان را خاموش کنید، یکی ترس ایجاد می‌کرد، یکی می‌گفت چراغ ماشین‌ها خاموش باشد، فضای میدان در رعب و تاریکی فرو رفته بود و فقط صدای تکبیر مردم بلند بود. یک وانت با بلندگوی سیار بین مردم آهنگ پخش می‌کرد و مردم با او همراهی می‌کردند. بلاخره نیروهای جهادی شهرداری میکروفن سکو را فعال کردند. مردم چراغ قوه‌ها را روشن کردند. میدان روشن شد و آسمان میدان شهدا مثل روز روشن شد. ماه در آسمان می‌درخشید و نور پخش می‌کرد و مردم همه می‌گفتند خدا برایمان آسمان را روشن کرده. قطع برق و تاریکی میدان اختلالی در میدان‌داری مردم فهیم میدان شهدا ایجاد نکرد و ما مصمم‌تر از همیشه شعار می‌دادیم. دوتا روحانی دوقلو از مشهد آمده بودند که صفای خاصی به میدان‌داری ما داده بودند با اجرای خوبشان، ترامپ این را گفته و جواب کوبنده ما، غلط کرده 😂 انتهای مراسم پسرم خواست دوری در غرفه‌های میدان بزنیم، در یک غرفه خانمی بود که گیره روسری و ساق دست و....می‌فروخت، آشنا بود. قبلا با هم در دارالقرآن غرفه داشتیم. من برای محصولات هنرستان و او هم برای خودش، با هم احوال‌پرسی کردیم و آرزوی پیروزی. کنارش دختر جوانی بود که روی گوشی مردم برچسب رهبر شهید و رهبر جدید را می‌زد، چون برق نبود با نور گوشی نتوانستم چهره‌اش را ببینم. از او خواستم یک برچسب هم روی گوشی من بزند، پرسید کدام را می‌خواهید من رهبر جدید را انتخاب کردم، با حوصله برچسب را روی گوشی من چسباند، دلم نیامد از برچسب رهبر شهید هم بگذرم خواستم آن را هم بچسباند، او گفت من برای هیچکس دوتا نمی‌چسبانم؛ ولی شما چون معلمم بودید و ارادت دارم به شما، برایتان دوتا می‌چسبانم. نور گوشی را روی صورتش انداختم، خودش را معرفی کرد، شناختمش. تغییر کرده بود، بزرگتر و خانم‌تر شده بود؛ ولی هنوز همان معصومیت در چهره‌اش بود . در آغوش گرفتمش و برای پیروزی ایران مقتدر دعا کردیم. حس خوبی از حضور امشبم داشتم با آن‌ها خداحافظی کردم؛ درحالی که به موبایلم که با برچسب رهبر شهید و رهبر جدید مزین شده بود، نگاه می‌کردم، به خانه برگشتم. حالم خیلی بهتر از قبل از میدان‌داری بود، وقتی به میدان می‌آیی، احساس مفید بودن داری، احساس سرزندگی، احساس جریان داشتن زندگی در میانه جنگ. خدایا کمک کن در جریان جنگ رمضان طرف درست تاریخ قرار بگیریم. بخدا که چقدر این جمله مصداق دارد: هرکس که‌ در این جنگ طرفدار حسین است میدان و خیابان همه بین الحرمین است. نصر من الله و فتح قریب قریب قریب. شهربانو میرزایی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای پسرم بنیامین! خبر شهادت یکی از شهدای استان‌مان در جنگ رمضان، ته دلم را تکان داد؛ کاش حدسم اشتباه باشد. چندبار عکس‌های وداع فرزندان شهید را با پیکر پدرشان نگاه کردم تا مطمئن شوم حدسم اشتباه است. تا اینکه آن شب توی موکب، فاطمه آب پاکی را ریخت روی دستم. با اطلاعاتی که از عکس شهید داشت، مطمئن شدم درست حدس زدم: شهید بابای بنیامین بود، پسر دوست داشتنی و مهربانم که سال اول خدمتم شاگردم بود. دیشب خیلی اتفاقی که نمی‌شود گفت، به راستی به دعوت خود شهید در مراسم هفتم‌شان حاضر شدم. همسر شهید که از همکاران فرهنگی ما هم هست، وقتی احوال پسرانشان را پرسیدم مرا شناخت. ـ شما معلم بنیامین بودید... حالا که فکر می‌کنم مهربانی، نظم، ادب و درس‌خوان بودن بنیامین نمی‌تواند چیزی جز حاصل تربیت شهیدانه این پدر و مادر باشد. فاطمه خسروی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht