eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
شاهنامه مقاومت در دل تاریخ کهنِ این سرزمین، آنجا که پرچم ایران چون خورشید بر قله‌ها می‌درخشد، روزی فرا رسید که مردم، یک‌دل و یگانه، همچون امواج خروشان دریا، بر زمین گام نهادند. ۱۲ فروردین در دفتر زمان، نه تنها یادآور یک انتخاب، بلکه تمثیل جاودانِ «خواست و اراده ملتی» شد که عهد بستند سرنوشت خویش را خود رقم زنند، و چه خوش سرنوشتی شد، و امروز چهل و هفتمین سال جمهوری اسلامی با اهتزاز پرچم مقدس ایران به دست مردمان شریف و دلیرش در جای جای این خاک عزیز یادآور بعثت مردمی و بیداری جهانی شد، که چونان آتشی مقدس در جان مردمان آزاده فروزان شد؛ آتشی که از کوه البرز تا فرازهای زاگرس، از دشت کویر تا سواحل دریای خزر و خیلج همیشه فارس، زمزمه‌اش شنیده می‌شد: «ایران، سرزمین برخاستن و ایستادگی است.» و شب‌های ایران با حضور مردم در اجتماعات میدانی و خیابانی، همچون صفوف ستارگان، کنار هم ایستادند؛ پیر و جوان، زن و مرد، دانش‌پژوه و کارگر، پاسدار خاک و مرز و اندیشه. هر گامشان انعکاس هزار سال تاریخ بود و هر بانگشان ادامه شاهنامه‌ای که هنوز نوشته می‌شود؛ شاهنامه مقاومت در میدان نبرد، سازندگی و ایستادگی. و اما فرزندان ایران در نیروهای مسلح، به پاسداری از آرامش مردم، با موشک باران دشمنان قسم خورده ایران ‌هم صف شده اند با ستارگان خیابان‌ها تا ایران از هر گزندی محفوظ باشد و اینگونه کمربند اتحاد را سخت‌تر گره زدند؛ اتحادی که ریشه در تمدنی دارد که از طوفان‌ها نهراسید و هر بار ققنوس‌وار از خاکستر برخاست. در این روایت، «دشمن» نه نام یک قوم و گروه، بلکه نام هر تاریکی، جهل، ستم و بدخواهی است؛ و ایرانیان هزاران سال است که این دشمن را از پهنه روح و وطن خویش می‌رانند. و چنین شد که مردمان این دیار، با اتحاد و همبستگی، فصلی نو در کتاب بلندفراز ایران افزودند؛ فصلی که نه با جوهر ترس، بلکه با قلم امید، غیرت، خرد و ایستادگی نوشته شد. سرزمین من، ایران، ای خانه بزرگان، ای کهن‌دیار دلیران، تو همچنان می‌ایستی؛ به پشتوانه مردم، به نیروی دانش، به صلابت جوانانت، و به پرچمی که بر فراز تاریخ، در بادهای سخت نیز خم نشد. زینب مرادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تو مایه ی فخر و اقتداری از رهبر ما تو یادگاری جمهوری اسلامی ایران هر لحظه و هر دم ،آری، آری سکینه ذاکری✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 و می‌گویند این خاصیت عشق به وطن است که روایت‌های این برهه تاریخی را می‌‌سازد. زنگ روایت🛎 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یک عاشقانه ایدوئولوژیک باران می آمد. دونفری زیر یک پل ایستاده بودیم. پرچم ایران روی دوشمان بود. منتظر رسیدن جمعیت بودیم. چند نفری هم، آن طرف پل ایستاده بودند. بیست دقیقه‌ای می‌شد که ایستاده بودیم و این طرف و آن طرف را نگاه می‌کردیم. زیرگوشش می‌گفتم: «شروع کن. تو شعار بده.» گفت: «حالا بقیه هستن شعار میدن.» چند روزی بود که در راهپیمایی‌ها می‌گفتم: «تو شعار بده اما زیر بار نمی‌رفت.» درهمین بحث‌ها بودیم که پیرمردی، آن طرف پل، با صدای لرزان گفت: «الله اکبر.» با شنیدن صدای پیرمرد انگار چیزی در درونش شکست ناگهان با صدایی از انتهای سینه‌اش از همان جا که از درد، از کینه، از فراق آز دلتنگی، می‌سوخت. فریاد زد. ـ مرگ برآمریکا. و من آن صدا را هرگز پیش از این نشنیده بودم. چند نفری که آن حوالی بودیم دنباله شعارش را تکرار کردیم. ـ مرگ برآمریکا. به سمتم برگشت. چشم‌هایش پر از اشک بود. لبخند زدم. برگشت و باصدایی بلندتر فریاد زد. ـ مرگ بر اسرائیل. حالا دیگر کسی جلو‌دار او و شعارهایش نبود. کم‌کم مردم با شنیدن شعارها اطرافمان جمع شدند. جمعیتمان زیاد و زیادتر شد. حالا افراد دیگری هم شعار می‌دادند و بقیه تکرار می‌کردند. یک روحانی، یک کودک، و همان پیرمرد به یادماندنی. کم‌کم سیل جمعیت از انتهای خیابان به ما پیوست و ما را از زیر سقف امن پل کشید و با خودش برد. گفتم: «واقعا صدای تو بود؟» گفت: «خودمم تا حالا این صدا رو نشنیده بودم.» بعضی‌ها چتر داشتند اما خیلی‌ها هم نداشتند. دختری پرچم ایران را دور تنش پیچیده بود و شعار می‌داد. ـ ای پرچمت ما را کفن، جانم وطن. جانم وطن. باران زیباترین تسکین برای دردهایمان بود. این خاصیت عشق است که جمعیتی را پیاده و بدون چتر به خیابان بکشاند و در آن شب، در آن لحظه، در آن خیابان همه ما عاشق بودیم. وقت برگشتن، دونفری زیر چتر دعای فرج می‌خواندیم مردی از کنارمان رد شد و دست‌هایش را بالا گرفت و چند خطی را، با ما زمزمه کرد. گفت: «به نظرت اگه امشب یه فیلم باشه اسمشو چی میشه گذاشت؟» گفتم: «یک عاشقانه ایدئولوژیک.» فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برچسب ماندگار دیشب مثل برنامه همیشگی بعد از شام به همراه پسرم پرچم به دست راهی میدان شهدا شدیم. با توجه به اینکه آن روز خیلی پیاده‌روی کرده بودم و احساس پادرد و کمردرد داشتم؛ ولی نمی‌توانستم از انجام وظیفه میدان‌داری غافل شوم، به همراه پسرم به میدان رفتیم و شروع به شعار دادن کردیم، پدافندها بالای سرمان در حال کار کردن بودند، صدای انفجار در صدای تکبیر مردم گم شد. ـ الله اکبر الله اکبر الله اکبر خامنه ای رهبر برق رفت، میدان در سکوت فرو رفت؛ اما مردم همچنان تکبیر می‌گفتند. یک عده مردم را هدایت می‌کردند، یکی می‌گفت نور گوشی‌هایتان را خاموش کنید، یکی ترس ایجاد می‌کرد، یکی می‌گفت چراغ ماشین‌ها خاموش باشد، فضای میدان در رعب و تاریکی فرو رفته بود و فقط صدای تکبیر مردم بلند بود. یک وانت با بلندگوی سیار بین مردم آهنگ پخش می‌کرد و مردم با او همراهی می‌کردند. بلاخره نیروهای جهادی شهرداری میکروفن سکو را فعال کردند. مردم چراغ قوه‌ها را روشن کردند. میدان روشن شد و آسمان میدان شهدا مثل روز روشن شد. ماه در آسمان می‌درخشید و نور پخش می‌کرد و مردم همه می‌گفتند خدا برایمان آسمان را روشن کرده. قطع برق و تاریکی میدان اختلالی در میدان‌داری مردم فهیم میدان شهدا ایجاد نکرد و ما مصمم‌تر از همیشه شعار می‌دادیم. دوتا روحانی دوقلو از مشهد آمده بودند که صفای خاصی به میدان‌داری ما داده بودند با اجرای خوبشان، ترامپ این را گفته و جواب کوبنده ما، غلط کرده 😂 انتهای مراسم پسرم خواست دوری در غرفه‌های میدان بزنیم، در یک غرفه خانمی بود که گیره روسری و ساق دست و....می‌فروخت، آشنا بود. قبلا با هم در دارالقرآن غرفه داشتیم. من برای محصولات هنرستان و او هم برای خودش، با هم احوال‌پرسی کردیم و آرزوی پیروزی. کنارش دختر جوانی بود که روی گوشی مردم برچسب رهبر شهید و رهبر جدید را می‌زد، چون برق نبود با نور گوشی نتوانستم چهره‌اش را ببینم. از او خواستم یک برچسب هم روی گوشی من بزند، پرسید کدام را می‌خواهید من رهبر جدید را انتخاب کردم، با حوصله برچسب را روی گوشی من چسباند، دلم نیامد از برچسب رهبر شهید هم بگذرم خواستم آن را هم بچسباند، او گفت من برای هیچکس دوتا نمی‌چسبانم؛ ولی شما چون معلمم بودید و ارادت دارم به شما، برایتان دوتا می‌چسبانم. نور گوشی را روی صورتش انداختم، خودش را معرفی کرد، شناختمش. تغییر کرده بود، بزرگتر و خانم‌تر شده بود؛ ولی هنوز همان معصومیت در چهره‌اش بود . در آغوش گرفتمش و برای پیروزی ایران مقتدر دعا کردیم. حس خوبی از حضور امشبم داشتم با آن‌ها خداحافظی کردم؛ درحالی که به موبایلم که با برچسب رهبر شهید و رهبر جدید مزین شده بود، نگاه می‌کردم، به خانه برگشتم. حالم خیلی بهتر از قبل از میدان‌داری بود، وقتی به میدان می‌آیی، احساس مفید بودن داری، احساس سرزندگی، احساس جریان داشتن زندگی در میانه جنگ. خدایا کمک کن در جریان جنگ رمضان طرف درست تاریخ قرار بگیریم. بخدا که چقدر این جمله مصداق دارد: هرکس که‌ در این جنگ طرفدار حسین است میدان و خیابان همه بین الحرمین است. نصر من الله و فتح قریب قریب قریب. شهربانو میرزایی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای پسرم بنیامین! خبر شهادت یکی از شهدای استان‌مان در جنگ رمضان، ته دلم را تکان داد؛ کاش حدسم اشتباه باشد. چندبار عکس‌های وداع فرزندان شهید را با پیکر پدرشان نگاه کردم تا مطمئن شوم حدسم اشتباه است. تا اینکه آن شب توی موکب، فاطمه آب پاکی را ریخت روی دستم. با اطلاعاتی که از عکس شهید داشت، مطمئن شدم درست حدس زدم: شهید بابای بنیامین بود، پسر دوست داشتنی و مهربانم که سال اول خدمتم شاگردم بود. دیشب خیلی اتفاقی که نمی‌شود گفت، به راستی به دعوت خود شهید در مراسم هفتم‌شان حاضر شدم. همسر شهید که از همکاران فرهنگی ما هم هست، وقتی احوال پسرانشان را پرسیدم مرا شناخت. ـ شما معلم بنیامین بودید... حالا که فکر می‌کنم مهربانی، نظم، ادب و درس‌خوان بودن بنیامین نمی‌تواند چیزی جز حاصل تربیت شهیدانه این پدر و مادر باشد. فاطمه خسروی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
جوشش جمعیت حدودا یک ماه از شروع جنگ تحمیلی و نابرابر سوم می‌گذرد. و هرشب که به تجمعات می‌آیم بیشتر از این حجم از خستگی ناپذیری و عِرق ملت به وطن به وجد می آیم و تعجب می‌کنم. هرشب، جمعیت کم که نمی‌شود هیچ یا بیشتر می‌شود یا ثابت می‌ماند. پایه ثابت های وطنی همیشه در صحنه هستند و میدان و خیابان را خالی نمی‌کنند که نمی‌کنند. شب‌های اول جنگ بود. آن شب‌ها در تکاپوی موکب بودیم. طبق روال هرشب به مصلی امام خامنه ای آمدیم تا بلکه پرچم میان مردم پخش کنیم. وقتی به مصلی رسیدیم تعداد جمعیت بسیار کم بود و من از حجم استرس و نگرانی خودخوری می‌کردم‌. ـ نکنه امشب جمعیت نیان نکنه خسته شده باشن نکنه شبهای دیگه میدون خالی شه نکنه دشمن شادکن شیم نکنه افراد ضدنظام از این اتفاق خوشحال بشن. نکنه.‌‌‌... اما نهایت آن کسی که شرمنده شد خودم بودم. چون دقایقی گذشت و جمعیت پرشورتر از شب‌های قبل جمع شدند و شروع به شعار دادن کردند. با خود گفتم: «پس هنوز این مردم رو نشناختی!!! اینا مردم ایرانن اینا جون میدن برا وطن. اینا...» زنده باد ایران و ایرانی... محبوبه رجبیان✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ و امید از دل طبیعت حادثه‌ها جوانه می‌زند... ماهنامه‌های امروز از این موضوع حکایت می‌کند👇 ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
فتحِ خاموش دل‌ها سبحان چشم‌هایش را آهسته باز کرد. سقف اتاق سفید بود و به سقف چشم دوخت، برای چند لحظه نمی‌دانست کجاست. تنها چیزی که در ذهنش می‌چرخید صدای انفجارها و دستان مادرش بود که برای آخرین بار او را به سمت زیر زمین هل می‌داد. گوشه‌ای از اتاق، رادیوی قدیمی بیمارستان روی موجی خش‌دار گیر کرده بود. پرستار فراموش کرده بود آن را خاموش کند. وسط خش‌خش‌ها صدای قاری به زیبایی به گوش می رسید: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ…» سبحان چشم‌هایش را بست. چیزی در دلش لرزید. ادامهٔ آیه را از کودکی در کلاس قرآن و نزد مادرش بارها تکرار کرده بود حفظ بود، زیر لب زمزمه کرد آیه ۲۳ سوره احزاب: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا.» در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدندوبرخی از آنان [شهادت را] انتظار می برند و هیچ تغییر و تبدیلی [در پیمانشان] نداده اند نفسی عمیق کشید؛ صدای مادرش در ذهنش پیچید: «هرکس یک روز می‌فهمه برای چی زنده‌ست.» همان لحظه پرستاری وارد شد. وقتی دید که سبحان بیدار است، لبخندی زد: بالاخره چشماتو باز کردی… خیلی خوش‌شانس بودی پسر.» اما سبحان حس نمی‌کرد خوش‌شانس باشد. انگار همه چیز از او جدا شده بود، مثل تنهٔ درختی که شاخه‌هایش را باد شکسته باشد. فقط آن آیه در ذهنش تکرار می‌شد؛ مثل صدایی که او را از تهِ تاریکی بیرون می‌کشید. شب، وقتی چراغ‌ها خاموش شد و تنها صدای دستگاه‌ها در اتاق می‌پیچید، سبحان از تخت پایین آمد. تا پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. روستا در دوردست‌ها تاریک بود، اما چراغ‌های کوچک خانه‌هایی که هنوز پابرجا مانده بودند، چشمک می‌زدند. سبحان زنده است ایران زنده است زندگی زنده است همان‌جا تصمیم گرفت اگرنتوانست خانواده‌اش را نجات دهد، دست‌کم باید از آدم‌های دیگری مراقبت کند. باید یاد بگیرد کمک کند، دوا و درمان بداند، شاید روزی بتواند جان کسی را از زیر آوار نجات دهد؛ جان کودکی مثل فاطمه کوچولو, خواهر شیرین زبانش اشک امانش را برید، دلتنگی عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت صبح روز بعد وقتی پرستار وارد شد، سبحان پرسید: «می‌تونم اینجا بمونم و کمک کنم؟ چیز زیادی بلد نیستم، اما قول میدم یاد بگیرم» پرستار لحظه‌ای مکث کرد. نگاه پسر، چیزی میان شکستگی و اراده داشت همان چیزی که پیش‌تر از این در نگاه بازمانده‌های زیادی دیده‌ بود او گفت: «کمک همیشه از دل شروع می‌شه… بقیه‌اش را یاد می‌گیری.» از همان روز، سبحان با یک دل شکسته و یک آیه که در ذهنش روشن مانده بود، مسیر تازه‌ای را آغاز کرد. فتح نزدیک است حمیده ابدالی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
رنج مقدس «یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومة لائم» در میانه میدانِ نبرد رمضان بهتر است که از پنجره دیگر این جنگ را که به ظاهر برایمان خسارت‌های مادی و از دست دادن‌های عزیزانمان خصوصا سیدنا القائد را به دنبال داشته، مورد نظر قرار دهیم. رنج‌هایی که دارد بر ما تحمیل می‌شود هر چند ناخوشایند و ناگوار است؛ اما این جنگ برای ما از نگاه دیگر رنج مقدس است. بدین معنا که ما قرار است در مسیر الی الله متعالی گردیم؛ این تعالی نیازمند امتحان دادن در فتنه‌های گوناگون و رنج‌های وارده است و سربلند بیرون‌آمدن از آنها. به راستی که رنج عظیمی همچون جنگ رمضان اگر ما را به سمت خدا حرکت دهد؛ چه کشته شدن ما و چه کشته شدن مقابل برای رضای خدا باشد آنگاه این رنج مقدس خواهد بود؛ رنجی که تو را به تعالی برساند؛ رنجی که تو را به فوز عظیم و احدی الحسنین برساند؛ قطعا این رنج مقدس است. خارج از برکات پیدا و پنهان جنگ رمضان در حوزه‌های مختلف دیگر، علی رغم تحمیل خسارات مادی و معنوی‌اش از دیگر ثمرات آن ثبت تاریخی است؛ تاریخ گواهی می‌دهد که مردمان سرزمین کهنم در بازه‌ای از حضورشان در این دیار هیچ گاه دست رد بر سینه انقلاب‌شان، امامشان و دستاوردهای بزرگ آن یعنی استقلال و آزادی نزدند جانانه دفاع کردند و در میدان و خیابان ماندند و عرصه را بر دشمن غدار تنگ کردند و هیچ گاه تنگه را رها نکردند؛ حتی به قیمت از دست دادن بهترین‌هایشان، همچون رهبر شهیدمان و حتی به قیمت تحمیل خسارات زیاد مادی. مردم کشورم به درستی درسمتِ درست تاریخ قرار گرفته و در منتهی بلوغ دین و میهن خود این رنج مقدس را به جان خریده اند که در جهاد رمضان، مجاهدانه و عزتمندانه وارد شدند و خم به ابرو نیاوردند؛ حتی از ملامت‌های ملامت‌کنندگان داخلی و وطن‌فروش. تا آنجا که تفسیر عملی: «یجاهدون فی سبیل الله و لایخافون لومة لائم» را رقم زدند. محدثه غیاثوند ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خداوند مردم را مبعوث کرده است. قلب‌ها بیدارتر شده اند. مردم به فطرتشان نزدیک‌تر شده و به سمت حق گرویده‌اند. این جملات را از شروع جنگ تا به امروز زیاد می‌شنویم. همانطور که تعدادی از مردم را در گوشه و کنار تجمعات یا در فضای مجازی می‌بینیم که ظاهرشان و سبک زندگیشان به ما شباهتِ زیادی ندارد. اما تعلقاتِ درونی شان، فطرتِ پاکشان و لطف و رحمتِ خداوند آنها را بر این داشته تا سمت درست را برگزینند. تا موضع مشخصی در برابر ظلم بگیرند. تا از مظلوم در برابر ظالم حمایت کنند. تا از میهنشان در برابر متجاوز دفاع کنند. این‌ها همه برکاتی هستند که به لطف خدا و خون شهدای جنگ تحمیلی سوم، خصوصاً رهبر شهیدمان به ما ارزانی داده شده‌اند و باید به چشم فرصت و دروازه‌ای به آن نگاه کنیم. ما سال‌ها دنبال جذب بوده ایم و همیشه از سختی فهم نسل جدید و گفت و گو با آنها و تبیین مفاهیم درست و متعالی برای جوانان و نوجوانان، به دلیلِ فراگیر شدن شبکه های مجازی و رسانه‌های دشمن و ضعف خودمان گله داشته‌ایم. خدا حالا راه را برای ما آسان کرده و خیل عظیمی از این عزیزان خودشان به سمتِ ما آمده اند. مبادا با آنها تند برخورد کنیم. مبادا نگاه از بالا به پایین داشته باشیم. مبادا آن‌ها را به خاطر اینکه ظاهرشان شبیهِ ما نیست پس بزنیم. یا به آنها با واژه‌های جوگیر و موج سوار و باد به پرچم و... برچسب بزنیم. یادمان باشد هدایت و تربیت مراتبی دارند و قدم قدم و به تدریج حاصل می‌شوند. امیررضا ساجدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht