همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
شگفتانهنوشت این هفته یک نمایشنامه است.😍 نمایشنامهای به نام شمشیر دو دم (یک نمایشنامه تربیتی در یک
(صحنه: کلاس درس مدرسهای غیرانتفاعی معتبر. میزها مرتب، تخته سیاه تمیز، پوسترهای آموزشی و چند گلدان روی طاقچه.سکوت اولیه کلاس با زنگ تفریح به هم میخورد . نور که بر روی صحنه باز میشود. دانشآموزان با هیاهو وارد کلاس میشوند و پشت میزهایشان مینشینند. آقای هدایتی با آرامش وارد شده و به تخته سیاه نزدیک میشود.)
آقای هدایتی: سلام بچهها ، امیدوارم زنگ تفریح خوبی بوده باشه براتون.
همه : خوب .... ممنون .
آقای هدایتی : امروز میخوایم درباره یه موضوع بسیار مهم صحبت کنیم .
سینا : چه موضوع مهمی آقا؟
آقای هدایتی : موضوع مهم انتخابهای ما در دنیای نامحدود مجازی.📱
(چند نفر نالهای میکنند. رادین سرش را از روی گوشی موبایل که زیر میز است بلند نمیکند.سینا دستش را بلند می کند.)
سینا : آقا، یعنی بازم قراره نصیحت بشیم؟ ما که همه چیز رو میدونیم.🙄
آقای هدایتی : نه سیناجان، نصیحت نه. گفتوگو. میخوام بدونم واقعاً چه تجربههایی دارید؛ مثلا چند نفرتون دیروز از هوش مصنوعی برای تکالیف استفاده کردید؟
(بیشتر دستها بالا میرود، از جمله رادین که با غرور و اعتماد به نفس دستش را تکان میدهد.)
رادین : من همش رو با جدیدترین مدل هوش مصنوعی نوشتم آقا . نتیجه ؟ بیستِ بیست!
وقت هم خیلی کم تلف شد.
( سکوت. آقای هدایتی با آرامش به سمت رادین میرود)
آقای هدایتی : جالبه رادین جان . خب، حالا میتونی بگی چرا استوانهها در سازههای مهندسی تحمل بار بیشتری دارند؟
(رادین لحظهای مکث میکند، رنگ از صورتش میپرد)
رادین : اجازه آقا ... چون ...
آقای هدایتی : هوش مصنوعی نوشت، اما آیا تو یادش گرفتی؟
رادین : ولی آقا ، وقت نداریم . حجم درسها زیاده، آزمون المپیاد هم داریم . این ابزارها برای صرفهجویی در زمانه دیگه.😕
آقای هدایتی : صرفهجویی در زمان، یا دزدیدن فرصت یادگیری واقعی ؟ فکر کن رادین ، اگر قرار باشه ماشینها همهچیز رو برات انجام بدن، مغز تو چه کاری میکنه ؟
(رادین ساکت میشود، کمی فکر میکند. آراد بیصبرانه صحبت را قطع میکند.)
آراد : آقا، ولی بعضی وقتا این ابزارا خیلی به درد میخورن . مثلاً توی بازیها ...
آقای هدایتی : مثلا چی ؟
آراد : یاد میگیری استراتژی داشته باشی، بهت یاد میده تیمی کار کنی .
آقای هدایتی : (با تمرکز) کدوم بازیها آراد ؟ بازیهایی که حل معما میخواد یا بازیهایی که هدفشون تیراندازی و خشونته ؟
آراد : (کمی خجالتزده) خوب... همونایی که اکشنترن. ولی همه بازی میکنن آقا. هیجانیه .
پارسا : من... من بعضی وقتا توی اون بازیها میمونم آقا . بعدش شب کابوس میبینم. یه بار هم تصویر... تصویر بدی تو یه گروه کلاسی دیدم، نمیتونم فراموشش کنم.
(سرش را پایین میاندازد . آقای هدایتی با نگرانی به پارسا نگاه میکند)
آقای هدایتی : متاسفم که این تجربه رو داشتی پارسا جان ... این دقیقاً همون خطریه که میگم. فضای مجازی و بازیهاش ، مثل یه چاقوی تیز میمونن ؛ میتونن مفید باشن، ولی اگه بیدقت باشی، عمیق زخمیت میکنن .
سینا : زخم خشونت مجازی، محتوای نامناسب...
آقای هدایتی : دقیقا ... اینا روی ذهن و قلب ما، مخصوصاً در سن شما، اثرات عمیق و ماندگار میذارن .
کیان : (با جدیت) آقا حق با شماست. منم بعضی از دوستام رو میبینم که بعد یه بازی خشن ، توی مدرسه پرخاش میکنن.
آراد : بعضیا ، بعد از دیدن یه چیز غیر معمولی توی فضای مجازی ، مدام شوخیهای زشت میکنن . انگار یه چیزی توشون عوض شده.
سینا : (با اضطراب) پس چیکار کنیم آقا ؟ اینترنت همهجا هست. نمیشه کنار گذاشتش .
چطور میتونیم از خطراتش در امان بمونیم ؟
( سکوت. آقای هدایتی با انرژی مثبت به مرکز کلاس میآید)
آقای هدایتی : سوال خیلی خوبیه سینا جان . کنار گذاشتن نه، بلکه عاقلانه و مسئولانه استفاده کردن . این راهکارها رو با هم بررسی کنیم، یک ... فیلتر ذهنی
رادین : قبل از کلیک یا دانلود، از خودتون بپرسید، این محتوا چه چیزی به من اضافه میکنه؟ آیا احساسم را خراب میکنه؟ آیا ارزش وقت گذاشتن داره؟
آقای هدایتی : دوم ، محدودیت زمانی ...
رادین : برای بازی و گشتوگذار مجازی ، زمان مشخص تعیین کنید . اجازه ندید دنیای مجازی ، دنیای واقعی را ازتون بگیره .
آقای هدایتی : سوم ، گفتوگو با بزرگهای معتمد ... اگه چیزی دیدید یا تجربه کردید که اذیتتون کرد، حتماً با پدر، مادر، معلم یا مشاور مدرسه در میون بذارید. شما تنها نیستید. چهارم ...
رادین : هوش مصنوعی، ابزار است نه جایگزین ، از آن برای ایده گرفتن یا درک بهتر مفاهیم سخت استفاده کنید ، نه برای انجام کل کار . مغز شما نیاز به ورزش داره.
آقایی هدایتی : انتخاب آگاهانهی بازی ، بازیهای آموزشی ، استراتژیک بدون خشونت بیمعنی ، یا ورزشی رو جایگزین بازیهای خشن کنید.
آراد : (با تردید) ولی آقا ، کنترل همه ی اینا سخته... مخصوصاً وقتی همه چیز اینقدر جذاب و در دسترسه.
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
(صحنه: کلاس درس مدرسهای غیرانتفاعی معتبر. میزها مرتب، تخته سیاه تمیز، پوسترهای آموزشی و چند گلدان ر
آقای هدایتی : (با قاطعیت ملایم) قدرت در اراده و انتخاب شماست آراد جان . شما دانشآموزان نخبهی این مدرسه هستید. هوش بالایی دارید. هوش واقعی فقط حل مسئله ریاضی نیست،
سینا : پس برای چیه آقا؟
آقای هدایتی : برای شناخت از توانایی مدیریت خودتون ، تشخیص خوب از بد و محافظت از قلب و ذهنتون در برابر طوفان اطلاعاتیه. این بزرگترین درس زندگیه.
پارسا : (با امید) آقا، یعنی میشه با وجود همهی این مشکلات ، بازم از اینترنت خوب استفاده کرد؟
آقای هدایتی : (با محبت) قطعاً پارسای عزیز . برای تحقیق ، برای یادگیری مهارتهای جدید، مثل برنامهنویسی یا هنر ، برای ارتباط سالم با دوستان و فامیل ، برای کشف دنیاهای زیبا. ووو
سینا : کلیدش چیه آقا ؟
آقای هدایتی : کلیدش هوشیاری و مسئولیتپذیری شماهاست.
کیان : (با اشتیاق) آقا، شاید ما بتونیم یه گروه توی کلاس تشکیل بدیم ، یه جوری گروه کاربران هوشمند اینترنت که همدیگه رو راهنمایی کنیم، بازیها و سایتهای مفید معرفی کنیم،
سینا : وای ... دمت گرم ... چه فکر بکری ...
کیان : حتی اگه کسی مشکل داشت، بهش کمک کنیم یا به شما اطلاع بدیم .
( همه با دست زدن و هورا کشیدن تشویق می کنند. چراغهای امید در چشمان بقیه دانشآموزان روشن میشود. حتی رادین علاقهمند به نظر میرسد. آقای هدایتی با لبخندی رضایتبخش)
آقای هدایتی : چه ایده فوقالعادهای کیان . این دقیقاً همون کمک همسالان و مسئولیت جمعیه که میتونه تاثیرگذار باشه. من بهتون ایمان دارم بچهها .
کیان : بخاطر راهنمایی های خوب شما بود آقا ...
آقای هدایتی : بچه های عزیزم ... همیشه یادتون باشه ... دنیای دیجیتال مثل یه اقیانوسه. یاد بگیرید شناگران قوی و باهوشی باشید، نه اینکه توش غرق بشید .
(زنگ پایان کلاس به صدا در میآید. دانشآموزان با چهرههای متفاوت برخاستهاند: فکرکرده، مصمم، کمی نگران، اما امیدوار . آقای هدایتی در حالی که دانشآموزان می خواهند خارج شوند)
آقای هدایتی : به انتخابهاتون فکر کنید. قدرت در دستان شماست. فردا درباره اولین قدمهای گروه کاربران هوشمند، صحبت میکنیم.(نور آرام آرام جان می بازد و پرده بسته میشود)
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
یک معلم پر از جواب بود
پر از جوابهایی که انگار سوالهایش را پیدا نمیکرد
این قدر صداها در هم میپیچید که فرصت را از او میربودند
سوالها به در و دیوار میخوردند؛ اما نمیدانستند از کدام روز در ذهن صاحبهایشان جوانه زده
جواب را ساده میدانست
جنگ بر سر قدرت مسئلهاش نبود
حتی در برابر وسعت جنگ اندیشهها لشکر تکنفره خود را ضعیف نمیپنداشت
تنها، افسوسی تمام دلش را گرفتهبود و عرصه را برای او تنگ میکرد
قیمت ایمان آدمها چند بود؟
قیمت رضایت به دروغ چند بود؟
قیمت یک جرعه فریب چند بود؟
قیمت عزتی که خدا به یک ملت ارزانی کردهبود، چند بود؟
کسی قیمت اینها را نمیدانست!
سیبزمینی چقدر گران بود!
خستگی را در نگاهش دوانده بودند
به ساعتش نگاه کرد
عمر در زمانه جنگ بیشتر شبیه توقفگاه اندیشه بود
هر چه میگذشت بیشتر در آن غوطه میخورد
و بیشتر میفهمید سکولاریسم ذهنها یعنی چه!
📌 از کف میدان چه خبر؟
خاطره کردفیلابی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بچهها ورزش داشتند، صدای خنده و صحبتهایشان از توی محوطه میآمد، نشسته بودم توی کلاس و تمام حواسم پی حساب و کتاب بود. داشتم با دقت تکالیف ریاضیشان را بررسی میکردم، آنجور که مو را از ماست بیرون بکشی! انگار همه چیز دنیا سرجایش بود و فقط مانده بود دانشآموزانم یادگرفته باشند چطور وقتی در دهگان به جمع ۷ و ۸ میرسند، انتقالش بدهند به صدگان!
به ساعت نگاه کردم، نزدیک زنگ بود، با خودم فکر کردم اگر در کلاس بمانم سروکلهشان پیدا میشود و باز یکی یکی میپرسند خانم من درست نوشتهام؟ وسایلم را جمع کردم و به دفتر رفتم. تا رسیدم همکارم گفت:« زدن، تهرانو زدن» مات ایستادم. در آن لحظه همه ذهنم رفت سمت اینکه چطور توی کلاس خودم را جمعوجور کنم تا بچههایم کمی دیرتر متوجه شوند جنگ شده! با صدای زنگ به کلاس رفتم و بلافاصله مشغول مرور ریاضی شدم، آنقدر بلند که هیچ چیز دیگر را نمیشنیدم، صدای بلندگو مدام میآمد، خانوادهها یکی یکی میآمدند دنبال بچههایشان. با خودم فکر کردم حالا جنگ شده مگر مدرسه نا امن است که اینجور دخترهایشان را میبرند؟ حتی یادم است توی دلم طعنه زدم که چه جایی بهتر از مدرسه؟
من نمیدانستم دشمن میداند ما بالای کلاسهای درسمان عکس امام خمینی را زدهایم، تمام کتابهایمان هم با تصویر ایشان شروع میشود. من هیچ فکر نمیکردم آن وقتی که من به بچههایم میگویم فردا حتما درس «درون آشیانه» را میپرسم، چند کیلومتر آنطرفتر دخترکی روی نیمکت غلتیده به خونش و افتاده روی زمین...
درست همان لحظهای که معلمش گفته بنویسید،،، دستش را بالا برده و گفته:« خانم اجازه صبر کنین من مدادمو بتراشم» و بعد با انگشت سبابه و شست زیپ جامدادیاش را گرفته که باز کند، که تراشش را بیرون بیاورد ولی دستش روی همان جامدادی مانده و خودش پرت شده آن طرف!
دلم رفته میناب، توی هوای شرجی بین نخلها توی دبستان دخترانه مانده...
بیشتر پیش کلاس دومیهاشان که قرار بود هفته دیگر درس نوروز را بخوانند، بعد هم تفریق تکنیکی را یاد بگیرند و بروند برای تعطیلات عید
دلم پیش دستهای کوچکشان که بالا میگرفتند و میگفتند خانم اجازه؟
دلم پیش برچسبهای کرومی تویکولهی شان که فرصت نشد بچسبد روی دفتر
دلم پیش لباسهای تمیز و اتوکشیده صبح شنبهشان که خاکی شد، که خونی شد...
دلم پیش بچههایم در میناب مانده....
مریم رضایینیا✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
« شروع یک پایان »
چشمانش برق زد. فریاد کشید: «قربان، رهبرشان را زدیم. کار تمام شد.»
چند روز گذشت. مستاصل به فرمانده نگاه کرد: «قربان، ایران تا انتقام نگیرد کوتاه نمیآید. تازه شروع شده.»
فائزه فداکار✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تنها خدا میداند
که پس از تو چطور شبهایمان صبح نمیشود
ما از شبی به شب دیگر به دنبال نور میرویم...
فاطمه محمدی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
| این نسل نسل امید است🌱
این بار برای خودمان می نویسم؛
ما که عمری در تکاپوی تربیت فرزندان این میهن خواهیم بود.
به جهانیان بگویید هیچ کجای دنیا دانش آموز با خون، به معلم درسِ وطن را نمی آموزد به جز ایران..
به جهانیان بگویید در این جسم های کوچک و نحیف دخترانمان روح های بزرگی دمیده شده و در رگ هایشان ایثار و وطن پرستی و شجاعت می جوشد.
به آنانی که رویای پوشالی ویرانیِ ایران را در سر می پرورانند بگویید خون بهای این عشق لاله هاییست که پشت خاکریز ها و میز ها و کلاس درس می روید.
به این کفتار های کثیف که چشم طمع بر این خاک مقدس دوخته اند بگویید اولین قطرات خونی که این خاک را گلگون کرد خونِ دختران دانش آموزی بود که هرکدام رویای آبادی ایران را به قلبشان امانت داده بودند.دخترانی که روزی این رویا را زندگی میکردند و بر لب هایِ ایران،غنچه های لبخند را می کاشتند.
ایرانی که به دست این نسل، بیش از پیش مانند نگینی بر رکابِ جهان می درخشید.
بی شک وعده خدا حق است و این خون ها زنجیری می شود بر گلوی شان و راه نفس هایشان را قطع می کند...
نسل امروز فرزندانی هستند که پای مکتب همت ها و باقری ها و آوینی ها نشسته اند و با تربت ابا عبدالله افطار می کنند.
و تمام امیدشان پدری ست که همیشه تکیه گاه بوده و در تلاطم روزگار فرزندان خود را رها نکرد...همان گونه که لحظه شهادت نیز فرزندان خود را رها نکرد و دست در دست دخترانش بر بال فرشته ها به آسمان پر کشید...
بنویسید فرزندان این میهن چه کتاب در دست داشته باشند چه تفنگ چه کوچک،چه بزرگ، جان فدایِ پدرشان بودند اما پدر از حضور در میدان حذر نمی کند و فرزندان خود را سپر نمی کند...
در دنیا فریاد بزنید این نسل نسل امید است همان امیدی که در قلب امام (ره) وجود داشت همان امیدی که سال ها پیش به تعبیر امام(ره)در گهواره بودند و امروز در میدان...
و حالا روی نیمکت های غرق خون شما نشسته ایم و چشم به تخته سیاهی دوخته ایم که با خون بر آن حک شده واژه یِ مقدس وطن را...
به نام وطن، اولین عشق و آخرین پناه...
لیدا حاجیان زاده✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«درخت کاری»
آقا همه کارهایشان سرحساب بود
میدانستند روز درخت کاری نزدیک است
امسال به جای درخت برایمان شجره طیبه کاشتند و رفتند.
فاطمه محمدی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
شبههمونی🗣
در سکوتِ کلاس، دانشآموزی دستش را بالا برد و گفت:✋
«ببخشید اصلا چرا باید تاریخ و ادبیات بخونیم؟ من میخوام دکتر شم، نه شاعر!»
لبخندی بر لب معلم نشست. کمی فکر کرد و گفت:
«دخترم، اگه فقط یاد بگیری چطور معالجه کنی؛ اما ماهیت زندگی رو نفهمی، روزی به خاطر بیمعنایی که دچارش میشی، یه چیز رو به اسم هدف از دست میدی، تاریخ به ما یاد میده از گذشته درس بگیریم، ادبیات یادمون میده انسانیتر حرف بزنیم، و هنر کمک میکنه زیباتر زندگی کنیم.»
شاگرد آرام شد، دفترش را بست و زیر لب گفت:
«پس شاید همهی درسا کاری با شغلم نداشته باشن، اما با خودم چرا…»🙂
خاطره کردفیلابی ✍️
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«شعار بعد از بغض»
میدانی این بار با همیشه فرق میکند
این بار کف خیابان برای گفتن یک مرگ برآمریکا هزار بار بغضمان را قورت دادهایم.
این بار فرق میکند...
فاطمه محمدی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پرواز
سیمرغ آرزوی پرواز داشت
ولی جوجههایش به او نیاز داشتند
ماند، بالهایش را سایهبان جوجهها کرد
در دهانشان دانه گذاشت
ولی سیمرغ آرزوی پرواز داشت
جوجهها کمکم پر درآوردند
سیمرغ حریم خانه را پناه بود
شبی کرکسها به لانه حمله کردند
سیمرغ راه حفظ حریم خانه را به پرنده های جوان آموخته بود ...
کرکسی پر کینه از پشت به پرنده خنجر زد
سیمرغ آرزوی پرواز داشت ...
فریبا کریمی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
تنها نیستیم.
کلیپی دیدم از برادران عراقی و شور و سوگشان. عزاداری آنها را دیدهام؛ تو هم دیدهای. انسجام همدلی خاصی دارد مراسمشان. این بار اربعین نبود. بحث، فقدان پدر ما بود. ما؟ انگار ما وجود ندارد. پدر آنها هم هست و تمام آزادگان جهان. کسانی که شاید خیلی او را نمیشناسند. تمام دانستههایشان حرفهایی است که از بقیه شنیدهاند. آنها هم عزاردارند.
از سرزمین گرم هندوستان تا پاکستان و یمن و عراق و بالاتر، حتی اسپانیا، اروپا و آمریکا. انگار چیزی است که ما را به هم وصل میکند؛ یک نیروی جاذه قوی. یاد کربلای امسال میافتم. من و دوستانم مسئول رسانه بودیم. قرار بر این بود که تمرکز روی خارجیها باشد. با هر بار جلو رفتن شگفتزده میشدیم. کسانی را میدیدیم با نژادها و ملل دیگر که حرفهای ما را با زبانی دیگر تکرار میکردند. و حتی من میگویم ارادت آنها به جمهوری اسلامی و حضرت آقا کمتر از ما نبود.
دستهروی مردم کشورهای دیگر خیلی دیگر عجیب نیست برایم. همینها را در اربعین دیده بودیم؛ حتی کشورهایی که فکرش نمیکردیم. طرف حق و باطل خیلی وقت است برای مردم مشخص شده. تجربه به من ثابت کرد مکتب ما، واقعا مکتبی جهانی است که به زودی تمام جهان را میگیرد. در مسیری راه میرویم که به قدس شریف میرسد. همانطور که چشمان برادران و خواهران ما از کشورهای دیگر به ما این نکته را یادآور میشدند؛ در این راه ما تنها نیستیم.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht