🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
دنیای داستان گاهی اینقدر به ما نزدیک است که انگار ماییم که در آن زیست میکنیم.
داستانکهای امروز رو از دست ندید😊
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
داداش کوچولو
وقتی وارد کلاس شد، بچهها خیلی آرام نشسته بودند.
با تعجب یکی یکی آنها را برانداز کرد.
ـ پسرا خوبید؟! چی شده امروز ساکتید؟!
بچهها ریز خندیدند! بعد یکدفعه در کلاس باز شد و خانم ناظم با یک کیک صورتی وارد کلاس شد.
همه یک صدا گفتند: «خانم معلم تولدت مبارک!»
صدای جیغ و دست زدن کلاس را پر کرد.
معلم جوان ذوق زده درحالیکه سعی میکرد خندههایش را که از ته دلش میآمد کنترل کند، تند تند اشکهایش را پاک کرد.
خانم ناظم با احتیاط کیک را روی میز گذاشت.
او را بوسید و تبریک گفت و رفت. کیکی استوانهای که با خامه صورتی پوشیده شده بود.
روی آن شکوفههای خامهای کوچک بهار و سرزندگی را نوید میداد.
در چند گوشهی آن پروانههای کاغذی براق گویی تصمیم داشتند کیک را با خود به آسمان ببرند.
مدتی که محو کیک شده بود انگار در کلاس نبود.
ناگهان با سروصدای بچهها به خود آمد:
ـ بچهها آروم باشید، بقیه کلاسها درس دارن.
لبخندی زد و پرسید:
ـ فقط بگید نقشهی کی بوده؟!
همه یک صدا گفتند: «احمد،احمد!»
به سمت او رفت. سرش را بوسید و گفت: «وروجک ازکجا روز تولدم رو پیدا کردی؟!»
احمد خندید و گفت:
«دیگه دیگه، با کلی نقشه از دفتردار پرسیدم!»
به سمت تخته رفت و نگاهی دوباره به کیک کرد و گفت: «حالا چرا صورتی!؟»
بچهها یک صدا گفتند: «نی نی تون دختره!»
با تعجب به آنها نگاه کرد و گفت: «دختره؟! شما از کجا فهمیدید دختره؟!»
احمد دستش را بلند کرد و گفت : «نه،نه، پسره، اجازه بیبی وقتی شما رو تو جلسه اولیا دید، گفت بچهاش پسره!
خانوم بیبی اشتباه نمیکنه!
من هرچی به بچهها گفتم باور نمیکنن!»
بعد آرام جلو آمد و شاخه گل رز قرمزی که در طلقی با روبان به زیبایی پیچیده شده بود، به طرف او دراز کرد و آهسته گفت: «خانوم اجازه میشه نینی شما بشه داداش کوچیکه من!»
اشک گرمی مثل موج در دریای آبی چشمانش به رقص درآمد.
لبخندی زد و گفت:
«وقتی تو پسر منی، نینی منم میشه داداش تو!»
بالا پرید و با ذوق محکم دست زد!
خانم معلم، همهی بچهها را دوست داشت ولی احمد پسر شیرینزبانی بود و انگار احمد را مثل پسر خودش دوست داشت، خصوصا از وقتی فهمیده بود، یتیم است و با بیبی زندگی میکند!
آن روز با اولین انفجار بچهها را آرام کرد و آنها را به نمازخانه برد.
مدیر والدین را خبر کرده بود، بچهها را یکی یکی تحویل میداد ولی احمد مانده بود. او را بغل کرد و گفت: «وروجک نترسی من اینجام!»
- اجازه خانوم معلم! بیبی نمیتونه بیاد دنبالم، پاهاش درد میکنه!
دستش را محکم گرفت و گفت: «نترس پسرم!»
ناگهان صدای دیگری آمد و تاریکی در نور گم شد.
لحظاتی بعد وقتی چشم باز کرد سبک شده بود انگار درحال پرواز به سمت آسمان بود.
دریک دستش احمد و در بغلش پسرک زیبای کوچولو!
احمد خندید و گفت: «دیدی بیبی راست میگفت، خانم اجازه حالا من دیگه یک دادش کوچولو دارم؟!»
زهرا زرگران✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به شیرینی سمنو
هیچ کدام رویش را نداشتند. آخر سر مجبور شدند سنگ کاغذ قیچی کنند. قرعه به نام لیلا و زهرا افتاد. روسریها را را زیر چادر مرتب کردند. ظرف سمنو را دست گرفتند و وارد مغازه شدند:
ـ سلام، خسته نباشید. ما دانشجوهای دانشگاه شریف هستیم. خواستیم ازتون تشکر کنیم که در این شرایط چراغ مغازه رو روشن نگه داشتید و به مردم خدمت میکنید.
ظرف سمنو را روی میز گذاشتند و رفتند.
مغازهدار جوان دستی به موهای ژلزدهاش کشید. قبل از خوردن سمنو کامش شیرین شده بود.
مریم صفدری ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
لباس صورتی
-مامان میشه برای تولدم لباس بخریم؟ آخه خیلی دوست دارم لباس تور توری بپوشم، مامان میشه؟
-آره دخترم میشه.
بوسهای روی گونه ی دخترکش کاشت و با شب بخیری اتاق را ترک کرد.
فردای آن روز زهرا بود و شور و شوقش برای امتحان کردن لباس تور توری. با مامان به بازار رفتند، بعد از کلی چرخ زدن لباسی دیدند با دامن تور توریِ صورتی و بالاتنهی اکلیلی، راستی یک پاپیون بزرگ هم در میانهی لباس میدیدی که دخترانه بودنش را کامل میکرد. امتحانش کرد.
-مامان خوشگله؟ خوب شدم؟
-آره عزیزِقلبم، خیلی خوشگل شدی. دوسش داری؟
-آره مامان.
حالا زهرا بود و هیجان چند برابرش برای شب. آخر حالا دیگر لباس تور توری از لیست آرزوهایش تیک خورده بود، مامان برایش کیک پخته بود، بابا قرار بود بعد از روزها به خانه بیاید. مگر ارتفاع آرزوهای زهرا میتوانست چقدر باشد؟
شب شده بود، بابا آمد، مامان داشت کیک را تزئین میکرد، زهرا هم میخواست برود و لباسش را بپوشد. قصد داشت آن شب یک سال بزرگتر شود اما موشک امان نداد...
اصلا این دشمنِ لعنتیِ ما چه خصومتی با صورتیهای ما دارد؟ با کاپشن صورتی، پیراهن صورتی...
مگر اینها چقدر میتوانند برایشان خطرناک باشند؟ آهان! یادم نبود که اینها دخترند. از جنس نورند. قرار است وقتی بزرگ شدند روایتگر جنایتهای آن آدمخواران باشند. قرار است مادر فرزندانی باشند که به آنها هم قصهی این روز و شبها را بگویند.
دشمن از این میترسد، از ارتفاع آرزوهایشان که نکند روزی آرزوی اینها هم نابودیِ آنها باشد.
ریحانه رجبی✍
پویش دانشآموزی
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قلک پربرکت
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:
- حسابی پر شده!
صدای مادر بلند شد:
- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره.
ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:
- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!
بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:
- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی!
- میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!
مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی.
چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:
- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
مریم صفدری✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بابا بزنش
یک بار دستهایم یخ زده بود بابا دو دستم را در یک دستش گرفت. ها کرد و من دستهایم گرم گرم شد. آخر دستهای بابا خیلی بزرگ است.
قد بابا خیلی بلند است. یک بار گفتم: «بابا من دلم میخواهد ابرها را بگیرم.» بابا مرا روی شانهاش نشاند و من ابرها را گرفتم باورتان میشود؟
بابا خیلی پول دارد. او برای من کفش میخرد. لباس میخرد. تازه امسال، تولدم، برایم عروسک خریده است.
یک شب موقع خواب که ترسیده بودم بابا گفت: «نترس دخترم من کنارت هستم. هرکس بیاد سمتت من با همین تفنگ برنو حسابشو میرسم.» ومن دیگر هیچ شبی نترسیدم. چون بابا خیلی خیلی قوی است.
آن روز که آن هواپیما آمد بالای سرمان. بابا گفت: این هواپیمای ترامپه. من ترامپ را نمیشناسم. اما مطمئنم که او برنو ندارد. اگر هم داشته باشد مثل برنوی بابای من نیست.
آن روز توی دلم میگفتم: بابا زود باش با برنو،حسابشو برس.
رفتم جلوتر داد زدم و گفتم: «بابا بزنش»
فاطمه محمدی✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پا به رکاب
آن طرفتر در خیابان آقایی پا به رکاب دوچرخه گذاشته و انگار یادمان میآورد که هوا دیگر خیلی هم سرد نیست. خدای من، انگار همین دیشب بود که آسمان برف و بارانش را شاباشِ عاشقان وطن کردهبود. حالا امشب بعضیها با دوچرخه و موتور به وعدهگاه آمدهاند!
وقتی با دوچرخه بیایی و دستهایت مجبور به کنترل فرمان دوچرخهات باشند، چطور میتوانی علمدار باشی؟! کافی است عاشق باشی تا میلهی پرچم را از پشت سرت توی لباست بیندازی. کاری که آن مرد کردهبود و من توی دلم به ایده و همتش آفرین گفتم. فکرش را بکن! هم پا به رکاب باشی و هم علمدار و باوطن. از ذکر خیر دوچرخهسوار میگذرم تا به موتورسواران برسم. چند تایی موتور میبینم که راکبانشان کلاه ایمنیهای جالبی به سر گذاشتهاند. پرچم ایران جانمان را به همراه دارند و سریعتر از ماشینها جلو میروند.
آن طرف خیابان خانم جوانی روی مقوا شعار و خواستهی همهی ما را نوشته و بالا آوردهاست. انگار دارد با همان نوشته، آن شعار را فریاد میزند! آخر میبینم که از بالا بردن آن خسته نمیشود. به گمانم میخواهد مطمئن شود همهی حاضران خیابان آن را میخوانند و از یاد نمیبرند که: «نه سازش نه تسلیم نبرد تا پیروزی.» میدانم که همهی این جمعیت با او موافق هستند. جمعیتی که داغ رهبر دیدهاند. داغ مدافعان وطنمان را. مثل شهید پاکپور که شنیدم از هشت ماه قبل از شهادتشان به خاطر ما و کشورمان به خانه نرفتهاند. و داغ شهدای دیگرمان که یک نمونهاش هشت شهید از یک خانوادهی قزوینی است.
کمی پایینتر در همان دست خیابان، دختربچهای را میبینم که اسم سگش را روی مقوا نوشته و به مردم نشان میدهد: «یه سگ دارم قهوهایه، اسمش رضا پهلویه» از خلاقیت مردم در شعارآفرینی خندهام میگیرد.
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱
🔺با شگفتانهها تا تکلیفها
شگفتانهنوشت🛎
✨✨✨✨✨
زمان:
حجم:
23.7M
🔹معلمان گرانقدر شما را به خون پاک همهی دانشآموزان معلمان و مدیران شهیدمان؛ یکبار دیگر وطن را برای فرزندانمان تعریف کنیم به آنها بگویید این روزها را فراموش نکنند. وطن، مادری است صبور و مهربان.
🎙عارفه امیرفخریان
✍محبوبه رجبیان
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ترامپ: ژن ایرانی، ژن شروریه
وطنفروش: منظورت ما نیستیم جمهوری اسلامیه.
ترامپ: زیرساختاتونو میزنم.
وطنفروش: آره میخوای زیرساختهای جمهوری اسلامی رو بزنی.
ترامپ :میخوام ایران رو برگردونم به عصر حجر.
وطنفروش: آخ جون میخوای جمهوری اسلامی رو برگردونی به عصر حجر. اونوقت ما آزاد میشیم.
ترامپ: بابا تو دیگه چه نادونی هستی!!!
وطنفروش: با جمهوری اسلامی بودی مگه نه؟!
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht