زمان:
حجم:
23.7M
🔹معلمان گرانقدر شما را به خون پاک همهی دانشآموزان معلمان و مدیران شهیدمان؛ یکبار دیگر وطن را برای فرزندانمان تعریف کنیم به آنها بگویید این روزها را فراموش نکنند. وطن، مادری است صبور و مهربان.
🎙عارفه امیرفخریان
✍محبوبه رجبیان
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ترامپ: ژن ایرانی، ژن شروریه
وطنفروش: منظورت ما نیستیم جمهوری اسلامیه.
ترامپ: زیرساختاتونو میزنم.
وطنفروش: آره میخوای زیرساختهای جمهوری اسلامی رو بزنی.
ترامپ :میخوام ایران رو برگردونم به عصر حجر.
وطنفروش: آخ جون میخوای جمهوری اسلامی رو برگردونی به عصر حجر. اونوقت ما آزاد میشیم.
ترامپ: بابا تو دیگه چه نادونی هستی!!!
وطنفروش: با جمهوری اسلامی بودی مگه نه؟!
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آمریکاییها: خلبان کجایی؟! موقعیتتو بفرست بیایم دنبالت.
خلبان آمریکایی: نمیام. اینجا خیلی داره خوش میگذره. لرا همش کباب میخورن. تازه بعدش چوپی ام میرن.
آمریکاییها: بیا بریم لج نکن.
خلبان آمریکایی: نمیخوام من شب اینجا میخوابم شما برید خونه.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صحنه لشکر شش نفره
خانوادهای در دل تاریکی شب، حوالی ساعت دوازده،گوشهای از خیابان ایستادهاند.
پسر،خواهر،مادر و پدر و همسر و فرزند کوچکش که در کالسکه خوابیده.
پسر بدون بلندگو شعار میدهد و خانوادهاش، با تمام وجود تکرار میکنند.
آنها فقط یک خانواده نیستند. یک لشکر شش نفره قدرتمندند.
من فکر میکنم همین صحنه، برای شکست آمریکا کافی است.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ما همه سرباز وطن شدیم هفتادودو تن
آسان نیست!
جبهه حق و باطل را از هم تشخیص دهی و جبهه حق را برگزینی.
آسان نیست!
حق را که انتخاب کردی، به میدان مبارزه بیایی.
آسان نیست!
در راه مبارزه کم نیاوری و از حرکت نایستی.
آسان نیست!
در چند قدمی پیروزی از جان بگذری.
آسان نیست!
در دشواری مسیر به جاماندهها بیندیشی و به آنها نیز مثل همراهانت به یک چشم بنگری.
در یک کلام آسان نیست!
بدانی، بمانی و شهید شوی.
شهادت آسان نیست!
این سربازها که میبینی، همان هفتادودو تنی هستند که خیلی وقت است، در مرز دوگانۀ عزتِ پیروزی با ذلتِ لذت سنگهایشان را با خودشان واکندهاند.
خاطره کردفیلابی ✍
شعارکاوی
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
روایت از پنجرهای دیگر
عنوان روایت: مربی پرورشی در سنگر خیابان✋
⏰زمان: قرارِ حضورِ بیعت ساعت ۲۰
🧕فرمانده: معاون پرورشی مدرسه ابتدایی حضرت سکینه (س)
🧕🏻🧕🏻🧕🏻رزمندگان: دانشآموزان گروه سرود
🏫نام گردان: مدرسه ابتدایی حضرت سکینه (س)
🔫اسلحه: یک اسپیکر کوچک، پرچم، سربند
🧥لباس رزم: لباس خاکستری فرم مدرسه
🛣محل سنگر: در گوشهای دنج از خیابان
🎶عملیات: اجرای سرود در اجتماع مردمی
🤝رمز عملیات: اتحاد تا پیروزی با بعثت مردم
هدف: لبیک به امام خامنهای
✍راوی: مائده قمبرپور
⭕️این عکس بصورت سرزده و بدون اطلاع مربی و دانشآموزان گرفته شده است...
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
https://ble.ir/Homanevesht/2288367156493873051/1775565481702
در نظرسنجی شرکت کنید☝️
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢
زنگ روایت 🛎
دغدغه که باشد، مسیر هموار خواهد شد...
⭕کپیبرداری از متنهای کانال فقط با لینک رسمی کانال امکانپذیر است.
🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢🟢
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
🔺روایت یک مربی پرورشی در روز قدس
عملیات نیمساعتهی #پل_انتقام
شب ۲۳ ماه مبارک رمضان، شب قدر سوم در میان اجتماع پرشور مردم مثل هرشب، مشغول خادمیِ کودکان و توزیع چوبشور برای بچههایی بودم که حوصلهشان سر میرود تا مادران بتوانند کمی بدون دغدغه از برنامه اجتماع حماسی استفادهکنند. جمعیت کودکان چهار برابر هر شب بود و حدود ششصد چوبشور توزیع شد؛ چون مشغول پخش خوراکی بودم، به برنامهی قرآن به سر نرسید. سرما تمام وجودم را گرفته بود. از بعدافطار سرپا بودم، انگشتان دستم از سرما بیحس شدهبود. خیلی خسته بودم حتی رمق قرآن به سر انفرادی هم نداشتم.
برنامه تمام شد منتظر شدم خیابان باز شود تا به خانه برگردم.
رسیدم خانه.
از اینکه نتوانستم قرآن به سر را انجام دهم مثل خوره اذیتم میکرد. از طرفی اصلا نا نداشتم.
اما عزمم را جزم کردم و خیلی مختصر با خستگی فراوان یک قرآن به سرِ بخور و نمیر انجام دادم. همیشه در شبهای قدر لیست بلند بالایی از حاجت و دعا داشتم؛ اما برای اولین بار فقط دو دعا بعد قرآن به سر از خدا طلب کردم: فرج آن آقا، سلامتی این آقا.
نگاه به ساعت انداختم حدود دو بامداد بود. سحری هم درست نکرده بودم.
سحری آماده شد و با خانواده، با چشمانی پر از خمیازه میل کردم. اذان صبح شد.
مثل بعضیها، نماز صبح را به شوق خواب بعدش با سرعت نور خوندم.😊
با خودم میگفتم به به عجب شب قدر به درد بخوری😐 و اصلا از خودم راضی نبودم.
در همین فکر و خیالها و سرزنشهای درونی چشمانم کم کم گرم میشد ... درحال رفتن به خواب عمیق و اغما بودم که یادم افتاد امروز، روز قدس است و حتی نرسیدم هیچ ایدهای برنامه ریزی کنم.
خواب از سرم پرید.
اسلحهی مجازی ام را برداشتم، درگروه مدرسه، اطلاعیه تشکلها را نوشتم.
از بچهها خواستم با لباس فرم بیایند و محل قرار را با آنها بستم.
اما مگر دلم راضی میشد.
فقط حضور؟! همین
امسال که حساستر از هر سالی است.
هیچ ایدهی فرهنگی نداشته باشم؟؟!!
تمام وجودم پر از خستگی و خواب بود.
اما ذهنم را متمرکز میکردم تا ایدهای موثر و جریانساز به ذهنم برسد
اما هیچی که هیچی
با همان نگرانی ذهنی خوابم برد. ساعت را روی نه تنظیم کردم. اما نه و نیم بیدار شدم، به سختی تمام.
همهی مغازهها و خیابانهای مسیر راهپیمایی هم بسته بود.
محل قرارم با بچهها مثل همیشه پل هوایی بود.
از کوچه پس کوچههای فرعی خودم را به پل هوایی رساندم. ماشین را پارک کردم.
ساعت یک ربع به ده شد.
بچهها کم کم آمدند
با همان لباس فرم خاکستریشان
این اولین سالی بود که هیچ ایدهی فرهنگی آماده نکرده بودم و تمام وجودم غم زده بود.
کودکان مدرسه ابتدایی کوثر از مقابلم در حال رد شدن بودند یکهو یاد شهدای شجره طیبه میناب افتادم و نگاهم به پل هوایی.
جرقهای در ذهنم زد که کوله پشتیها را از پل هوایی آویز کنیم
وقتی جمعیت زیاد از زیر تنها پل هوایی قدیمی عبور کنند جلوهی بصری احساسی و حماسی منتقمانه ای خواهد داشت.
بدو رفتم سمت مدیر مدرسه کوثر،از او خواهش کردم که میشود کوله پشتی هایتان را به ما امانت بدهید.
دختران قدونیم قد ابتدایی، دوست داشتند خودشان کوله پشتیهایشان را به یاد شهدا در دست بگیرند.
اما با اصرار و توضیح ایدهام و اینکه از اینجا بیشتر اثر میگذارد، آن ها راضی شدند .
حدود ده و پانزده دقیقه کوله پشتی دستشان را گرفتم.
خلاصه مثل شبیخون فرهنگیِ خیابانی سر راه این گلدخترها سبز شدیم و اموالشان را مصادره کردیم😊😄
به بچه ها گفتم: «دخترا اینا رو باید از پل آویز کنیم .. اما نه نخ و طناب داشتیم نه قیچی نه چسب نه هیچی ...»
نزدیک پلههای پل شدیم ...
گاریهای تره باریها که همیشه زیر پل میوه و سبزی میفروختند چشمم را گرفت... کلی نخ پلاستیکی کهنه و قدیمی از آنها آویز بود برخی هم پوسیده بودند برخی خاکی و کثیف ...
اما چارهای نبود ...
باید بحران را به فرصت تبدیل میکردیم.
به بچهها گفتم: «دخترا بسم الله... شبیخون فرهنگی دوم 😊»
دخترها هم لبخندی زدند و یک خانوم کشیده سر دادند، یعنی خانوم این نخها کثیف است.
گفتم: «دخترا بدویین که چاره نیست. اولین نخ را خودم جدا کردم، خیلی سفت گره خورده بود، با ناخن و دندان و هر جور بود گرهها بازشد، رفتیم بالای پل ساعت ۱۰.۱۵ شده بود اصلا وقت نداشتیم. تند تند کولهها را نخ بستیم و از نردههای بیرنگ و روی پل قدیمی آویزان کردیم؛ اماجای دستنوشته خالی بود. با دبیر هنر مدرسه که خطاط بود تماس گرفتم، گفتم با سرعت برق بیاید اینجا که گیر کردیم.
ادامه دارد...
منتظر قسمت دوم روایت باشید☺️
مائده قمبرپور ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پست تبلیغ همانوشت:
من معلم هستم.
سنگرم مدرسه است و سلاح من علم و دانایی.
وظیفهام روشنگری است.
سربازان من دانش آموزان من هستند
و من در این سنگر با افتخار خدمت می کنم و برای اعتلای ایران عزیز خواهم نوشت.
معلمِ نویسندۀ متعهد: مریم علائی✍
شما هم به همانوشت بپیوندید🌱
@Homanevesht
🔺 پستهای تبلیغاتی هر هفته را نشر دهید🙏
به ازای هر بازارسال، یک چراغ تعهد روشن خواهد شد✨
#برای_انتشار