🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
از تاریخ، روایتهاست که میماند...
زنگ روایت🛎
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
شبِ چهلم، مرد کنار درخت روی زمین نشسته بود؛ پرچم را در آغوش میفشرد و اشکهایش بیصدا بر خاک میچکید و با رهبر شهید نجوا میکرد.
«امام عزیزم چهل روز است که جای قدمهای استوارت بر زمین مانده است، قائد شهید عزیز برایمان دعا کن که مصمم و استوار در راه آرمانهای انقلاب بمانیم. امام شهید و عزیزم نام شما در دلها جاودانه میماند و نسلها را به استقامت فرا میخواند.»
سکوت مرد عزادار، فریادی است از جان برای ایستادگی و برافراشتن پرچم حق و حقیقت و خونخواهی امام شهید.
مرد عزادار در دل این چهلم، پیمان میبندد؛ پیمانی نه با زبان، با جان. میگوید: «یادِ تو را گرامی میدارم، راهِ تو را زمین نمیگذارم. من خواهم ایستاد، حتی وقتی دنیا سخت میشود.»
چهل روز گذشته، اما آنچه در دلش ریشه زده عهد و پیمان تازهتر از هر روز است؛ تا وقتی که این نامِ آسمانی، در رفتار و تصمیمِ آدمها زنده بماند.
قهرمانان میروند، اما راهشان در دل کسانی که برایشان میگریند، محکمتر ادامه پیدا میکند.
زینب مرادی✍
روایت شب چهلم رهبر شهید
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
حماسه سرخ علمدار
عزاداری به سبک لرها
باد بهاری، بوی خاک و اشک میداد. نوزدهم فروردین و شب بود و عطر یاد رهبر شهید، در فضا پیچیده بود. در میان انبوه دلدادگان، قامت استوار زنی لر، چون سروی در طوفان، میدرخشید. چادرش، را به سبک عزاداری لرها گِل مالی کرده است که نشان از داغی دارد که بر دل و ارادتی که به سلاله پاک شهدا قائد شهیدمان سید علی خامنهای داشت.
در دستش، پرچمی برافراشته بود، پرچمی که تار و پودش را از غیرت ملی، ایمان دینی و روح مقاومت بافته بودند. پرچم ایران، سبز و سفید و سرخ، با نشان پرافتخار وطن، به اهتزاز درمیآمد و هر تپش قلب زن، پژواکی بود از فریاد "ایران"، "رهبر شهید" و "شهیدان".
نوحهخوان، با آوازی گرفته و حماسی، از رشادتها و جانفشانیها میخواند، و اشکها بر گونهها جاری میشد. زن، با چشمانی اشکبار اما مصمم، پرچم را بالاتر میبرد. انگار که پرچم، تجسمی بود از خون سرخ شهیدان، از ایستادگی در برابر ظلم، از عشق به وطن و دین.
او ایستاده بود، نه فقط برای گرامیداشت یاد رهبر شهید، بلکه برای تجدید پیمان. برای یادآوری که راه رهبر شهید، راه عزت و افتخار است.
صدای "یا لثارات الحسین" و ندای "الله اکبر" در هم آمیخت. زن، قامت خمیده اما روح بلندش، در این دریای ایثار و مقاومت، چون فانوسی راهنما بود. او نماد زن لر بود؛ زنی که در اوج صلابت، همچون کوه استوار است، حماسه میآفریند و در راه پاسداری از هویت و دینش، از هیچ فداکاری رویگردان نیست. پرچم ایران، در دست او، نه فقط یک نماد، که تجسمی بود از پیوند ناگسستنی ملت با آرمانهای بلند ایثار و حماسههای جاودان ایران.
زینب مرادی✍
روایت شب اربعین قائد شهید
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
مدرسه در تجمع شبانه
نزدیک دو ساعت میشود که در تجمع جلوی مسجد ولایت ایستادهایم. پسرکم بدقلقی میکند. انگار از یک جا ایستادن خسته شدهاست. کمی طول خیابان را راه میرویم که اتفاقی دوباره شاگرد پایهی دهمم، ریحانه، را میبینم. مادرش هم هست. دوتا از همکارانم و گلدخترانشان هم آنجا ایستادهاند. گل از گلم میشکفد. با خانم معاون و خانم معلم دست میدهم و میایستم به احوالپرسی. خانم معاون را به پسرکم معرفی میکنم و میگویم: «این خانوم رئیسمونهها. میرم مدرسه پیششون و به خالهها، به این ریحانه خانوم درس میدم.» خانم معاون اخمی میکند که یعنی این چه حرفی است که میزنید.
به شوخی به ایشان میگویم حالا که جمعمان جمع است و از دانش آموز و اولیا گرفته تا معلم و معلمزاده، همه هستیم مستندسازی نمیکنید؟! خانم معاون میگوید چرا که نه! و بعد همه با پرچمهایمان کنار هم میایستیم و عکس یادگاری میگیریم.
ریحانه کنارم میایستد. با صدای آرام و متینش از دلتنگی برای معلمی که من باشم حرف میزند. ذوق میکنم. این هم از قشنگیهای دنیای معلمی است. میگوید حتی برای آن«ها»یی که بعد از جملههایتان میگویید دلم تنگ شده. چشمهایم گرد میشود. میپرسم: «یعنی منم تیکه کلام دارم و خبر ندارم؟! وای! خوب شد گفتی. دیگه چی؟!» و با هم میخندیم. من هم از دلتنگیهایم برای او و همکلاسیهایش میگویم. با شیطنت از طمع همسرم به پرچم توی دستش خبردارش میکنم. از نقشهی بذل و بخشش نمره که همسرم برای صاحب شدن پرچم او در سر دارد میگویم. ریحانه میخندد: «مثلاً بیست خرداد چطوره؟!» و من از خیر پرچمش میگذرم!
بحثهای معلمانه گل میکند. به معاون رو میکنم و میگویم: «کاش میشد توی جایی غیر از مدرسه، آموزش حضوری داشتیم. مثلاً مسجدی، جایی. مجازی اصلاً خوب نیست. من حاضرم توی همین شرایط جنگی هر کجا بگید بیام و حضوری درس بدم.» مادر ریحانه همراهی میکند و میگوید موافق است و فوقش دستهگلش شهید میشود! ریحانه میخندد و انگار از همدستی معلم و مادر برای حضوری کردن مدرسه و زیرآبی رفتن در نظام آموزش و پرورش بدش نیامده. خانم معاون میگوید این پیشنهاد را بررسی میکنند و من ته دلم امیدوار میشوم.
معلم دیگر جمعمان، از توی گوشیاش عکس چندتا مقوانوشت را به من و ریحانه نشان میدهد که کار دانشآموزان است و در فضای مجازی پخش شده. دانشآموزان روی مقواها شعارهای جالبی را با توجه به درسهایی مثل ریاضی، علوم، فارسی و... نوشتهاند و آموختههایشان از این درسها را به شرایط جنگی ربط دادهاند. به نظرم خلاقانه میآید و از همکارم میخواهم عکسها را برایم بفرستد. ریحانه انگشتر عقیقم را به مادرش نشان میدهد. آن را از انگشتم درمیآورم و در جمعمان دست به دست میشود. خانم معاون میگوید: «این همون انگشتریه که ریحانه گفته نقشهی سرقتش رو کشیده؟!» آن یکی شاگردم که یازدهمی است را میگوید. جواب میدهم: «به شما هم گفته از این انگشتر؟! آره همونه. خیلی دوسش داره. دیشب بهم پیام داد و تهش برای شببخیر نوشت شبتون به قشنگی انگشترتون.» اشک در چشمان خانم معاون حلقه میزند. جلوی سرریزشدنش را میگیرد. میگوید: «خوش به سعادتتون. به ریحانه بگم بعد از سرقتش شیفتیش کنیم!» میخندم: «چشمم روشن! شما هم؟!» و پاسخم این است که سعادت را کسانی دارند که راه ایشان را میروند. شهدا خوشسعادت هستند. انگشتر یادگاری رهبر شهید را پس میدهند. زبانم نمیچرخد که بگویم قابل ندارد. چون خیلی قابلدار است. تا آنجا که وقتی ماه پیش یک انگشتر طلا گم کردهبودم به خودم میگفتم: «فائزه! تو انگشتری داری که از طلا هم باارزشتره.»
نمیدانم چه میشود که تصمیم میگیریم برای برنامهی تلویزیونی پاورقی فیلم ضبط کنیم. و نمیدانم چه کسی از آقای میانسالی خواسته تا از جمع ما فیلم بگیرد. این نمیدانمها را به پای فراموشی یا حواسپرتی نگذاریدها. پسرکم مدام بین من و پدرش در رفتوآمد و غر زدن است و من کمی از آنچه در جمع معلم_دانشآموزی ما میگذرد جا میمانم. خلاصه آن آقا گوشی خانم معاون را میگیرد. اما به سمت خودش! یعنی بهشکلی که دوربین گوشی، فیلم او را ضبط میکند نه ما را. من و ریحانه به هم چسبیدهایم و به اشتباه آن آقا ریزریز میخندیم. خدا ببخشدمان. خانم معاون از در معلمی وارد میشود و به آن آقا یاد میدهد چطوری از ما فیلم بگیرد. در آخر هم ما مثل یک گروه سرود میایستیم و شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، « مرگ بر وطنفروش خائن» را به «سلام پاورقی» ختم میکنیم. آن آقا که میرود خندهها بیشتر میشود. چون فیلم اصلاً خوب نشده و خلاصه آقای شهبازی، مجری برنامهی پاورقی، سعادت دیدن این اثر هنری را از دست میدهد!
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
از چه بنویسیم؟؟✍
از آنچه که گذشته، از آنچه که تجربه کردهای و عین به عین آن را زندگی کردهای، از چیزی بنویس که قلمت آن را میشناسد و با آن غریبه نیست. وقتی که یک اتفاق را واقعی روایت کردی، در بعضی قسمتها میتوانی به آن چاشنی خیال اضافه کنی. اینکه میگوییم از تجربه زیسته بنویس، لازم نیست شخصیتها همان نام را داشته باشند که در واقعیت دارند؛ حتی میشود مکانها و زمانها را دستکاری کرد.
#قلمآسا
@Homanevesht
.
رویداد هنری مجازی پرواز میناب🕊
🔰در دو رشته طراحی پوستر و تصویرسازی
📆تاریخ برگزاری: پنجشنبه و جمعه ۲۷و ۲۸ فروردین ماه ۱۴۰۵
🔻اساتید رویداد :
استاد حسن علی پور(هنری)
استاد حامد ضمیری( محتوایی)
♦️به همراه خریداری آثار برتر
⏳مهلت ثبت نام: چهارشنبه ۲۶ فروردین ماه ۱۴۰۵
جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام به آیدی زیر در ایتا و بله پیام دهید 👇🏻
@homa_game_admin
💠 هما | هنر معلمان انقلاب اسلامی
☑️ Eitaa.com/Homaart_ir
🌐 Homa-art.ir
| آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین |
نوشته ی اصغر طاهر زاده
♡معلوم نیست ما منتظریم تا آشتی از او شروع شود و یا او منتظر است تا آشتی از ما شروع گردد.
قصه آشتی با خدا قصه بهسرآمدن انتظار است، انتظاری که نمیتوان از آن گذشت...
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
رمان " بینوایان " اثر مشهور ویکتور هوگو، شاعر، و نویسنده قرن 19 فرانسه ، یکی از بزرگترین و بهترین رمانهای دنیا محسوب میشود . هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود. رمان بینوایان برجستهترین اثر وی به دلیل مشخصههای منحصر به فرد خود از جمله : انسان دوستی، داستان گیرا، شخصیتهای گوناگون، صحنههای رنگارنگ و ارائه تصاویری واقعی از بیعدالتی و فقر هنوز هم طرفداران بسیاری در دنیا دارد. از جمله شخصیتهای مهم این حماسه بزرگ عبارتند از : ژان والژان ، کوزت ، تناردیه ، ماریوس، فانتین ، اسقف مایرل و ...
چهره چند قهرمان در بینوایان برجستهتر ترسیم شده است، از جمله ژان والژان. او مرد میانسالی است که به سبب سرقت یک قرص نان، 19 سال زندانی میشود و پس از تمام شدن ایام محکومیت جایی برای رفتن ندارد و کسی پناهش نمیدهد، در اوج درماندگی به خانه اسقفی پناه میبرد ولی این مهمان ناخوانده نیمه شب ظروف نقره اسقف را به سرقت میبرد. او ساعتی بعد به دست ژاندارم دست گیر میشود، ولی بزرگواری اسقف مسیر زندگی او را تغییر میدهد..
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«من نجات دهندهی فلسطین میشوم»
این یکی از جملههای فهرست آرزوهای کریم ۱۳ ساله است که هرگز فکر نمیکرد، با زندگی کردن در سرزمین قهرمانها، روزی به آن برسد.
«یک تکه زمین کوچک» داستان مقاومت است؛ داستان ملتی است که مانند ققنوس هر روز از خاکستر خود زاده میشوند.
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
📚درباره کتاب:
هم درسخوان بود، هم ورزشکار
جوانی خوش بر و رو و متفاوت با همه جوانها...
اگر سودای متفاوت بودن در سر داری و میخواهی مثل همه نباشی با یک زندگی تکراری! چندساعتی همنشین و هم صحبت شو با ابراهیم
✏برشی از کتاب:
تا ابراهیم وارد باشگاه شد بهش گفتم تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. تو راه دوتا دختر پشت سرت مدام از تو حرف میزدند. خیلی ناراحت شد. فردا که آمد باشگاه خندهام گرفت. پیراهن بلند و شلوار گشاد پوشیده بود. و لباسهایش را به جای ساک ورزشی داخل کیسه پلاستیکی انداخته بود...
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht