مدرسه در تجمع شبانه
نزدیک دو ساعت میشود که در تجمع جلوی مسجد ولایت ایستادهایم. پسرکم بدقلقی میکند. انگار از یک جا ایستادن خسته شدهاست. کمی طول خیابان را راه میرویم که اتفاقی دوباره شاگرد پایهی دهمم، ریحانه، را میبینم. مادرش هم هست. دوتا از همکارانم و گلدخترانشان هم آنجا ایستادهاند. گل از گلم میشکفد. با خانم معاون و خانم معلم دست میدهم و میایستم به احوالپرسی. خانم معاون را به پسرکم معرفی میکنم و میگویم: «این خانوم رئیسمونهها. میرم مدرسه پیششون و به خالهها، به این ریحانه خانوم درس میدم.» خانم معاون اخمی میکند که یعنی این چه حرفی است که میزنید.
به شوخی به ایشان میگویم حالا که جمعمان جمع است و از دانش آموز و اولیا گرفته تا معلم و معلمزاده، همه هستیم مستندسازی نمیکنید؟! خانم معاون میگوید چرا که نه! و بعد همه با پرچمهایمان کنار هم میایستیم و عکس یادگاری میگیریم.
ریحانه کنارم میایستد. با صدای آرام و متینش از دلتنگی برای معلمی که من باشم حرف میزند. ذوق میکنم. این هم از قشنگیهای دنیای معلمی است. میگوید حتی برای آن«ها»یی که بعد از جملههایتان میگویید دلم تنگ شده. چشمهایم گرد میشود. میپرسم: «یعنی منم تیکه کلام دارم و خبر ندارم؟! وای! خوب شد گفتی. دیگه چی؟!» و با هم میخندیم. من هم از دلتنگیهایم برای او و همکلاسیهایش میگویم. با شیطنت از طمع همسرم به پرچم توی دستش خبردارش میکنم. از نقشهی بذل و بخشش نمره که همسرم برای صاحب شدن پرچم او در سر دارد میگویم. ریحانه میخندد: «مثلاً بیست خرداد چطوره؟!» و من از خیر پرچمش میگذرم!
بحثهای معلمانه گل میکند. به معاون رو میکنم و میگویم: «کاش میشد توی جایی غیر از مدرسه، آموزش حضوری داشتیم. مثلاً مسجدی، جایی. مجازی اصلاً خوب نیست. من حاضرم توی همین شرایط جنگی هر کجا بگید بیام و حضوری درس بدم.» مادر ریحانه همراهی میکند و میگوید موافق است و فوقش دستهگلش شهید میشود! ریحانه میخندد و انگار از همدستی معلم و مادر برای حضوری کردن مدرسه و زیرآبی رفتن در نظام آموزش و پرورش بدش نیامده. خانم معاون میگوید این پیشنهاد را بررسی میکنند و من ته دلم امیدوار میشوم.
معلم دیگر جمعمان، از توی گوشیاش عکس چندتا مقوانوشت را به من و ریحانه نشان میدهد که کار دانشآموزان است و در فضای مجازی پخش شده. دانشآموزان روی مقواها شعارهای جالبی را با توجه به درسهایی مثل ریاضی، علوم، فارسی و... نوشتهاند و آموختههایشان از این درسها را به شرایط جنگی ربط دادهاند. به نظرم خلاقانه میآید و از همکارم میخواهم عکسها را برایم بفرستد. ریحانه انگشتر عقیقم را به مادرش نشان میدهد. آن را از انگشتم درمیآورم و در جمعمان دست به دست میشود. خانم معاون میگوید: «این همون انگشتریه که ریحانه گفته نقشهی سرقتش رو کشیده؟!» آن یکی شاگردم که یازدهمی است را میگوید. جواب میدهم: «به شما هم گفته از این انگشتر؟! آره همونه. خیلی دوسش داره. دیشب بهم پیام داد و تهش برای شببخیر نوشت شبتون به قشنگی انگشترتون.» اشک در چشمان خانم معاون حلقه میزند. جلوی سرریزشدنش را میگیرد. میگوید: «خوش به سعادتتون. به ریحانه بگم بعد از سرقتش شیفتیش کنیم!» میخندم: «چشمم روشن! شما هم؟!» و پاسخم این است که سعادت را کسانی دارند که راه ایشان را میروند. شهدا خوشسعادت هستند. انگشتر یادگاری رهبر شهید را پس میدهند. زبانم نمیچرخد که بگویم قابل ندارد. چون خیلی قابلدار است. تا آنجا که وقتی ماه پیش یک انگشتر طلا گم کردهبودم به خودم میگفتم: «فائزه! تو انگشتری داری که از طلا هم باارزشتره.»
نمیدانم چه میشود که تصمیم میگیریم برای برنامهی تلویزیونی پاورقی فیلم ضبط کنیم. و نمیدانم چه کسی از آقای میانسالی خواسته تا از جمع ما فیلم بگیرد. این نمیدانمها را به پای فراموشی یا حواسپرتی نگذاریدها. پسرکم مدام بین من و پدرش در رفتوآمد و غر زدن است و من کمی از آنچه در جمع معلم_دانشآموزی ما میگذرد جا میمانم. خلاصه آن آقا گوشی خانم معاون را میگیرد. اما به سمت خودش! یعنی بهشکلی که دوربین گوشی، فیلم او را ضبط میکند نه ما را. من و ریحانه به هم چسبیدهایم و به اشتباه آن آقا ریزریز میخندیم. خدا ببخشدمان. خانم معاون از در معلمی وارد میشود و به آن آقا یاد میدهد چطوری از ما فیلم بگیرد. در آخر هم ما مثل یک گروه سرود میایستیم و شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، « مرگ بر وطنفروش خائن» را به «سلام پاورقی» ختم میکنیم. آن آقا که میرود خندهها بیشتر میشود. چون فیلم اصلاً خوب نشده و خلاصه آقای شهبازی، مجری برنامهی پاورقی، سعادت دیدن این اثر هنری را از دست میدهد!
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
از چه بنویسیم؟؟✍
از آنچه که گذشته، از آنچه که تجربه کردهای و عین به عین آن را زندگی کردهای، از چیزی بنویس که قلمت آن را میشناسد و با آن غریبه نیست. وقتی که یک اتفاق را واقعی روایت کردی، در بعضی قسمتها میتوانی به آن چاشنی خیال اضافه کنی. اینکه میگوییم از تجربه زیسته بنویس، لازم نیست شخصیتها همان نام را داشته باشند که در واقعیت دارند؛ حتی میشود مکانها و زمانها را دستکاری کرد.
#قلمآسا
@Homanevesht
.
رویداد هنری مجازی پرواز میناب🕊
🔰در دو رشته طراحی پوستر و تصویرسازی
📆تاریخ برگزاری: پنجشنبه و جمعه ۲۷و ۲۸ فروردین ماه ۱۴۰۵
🔻اساتید رویداد :
استاد حسن علی پور(هنری)
استاد حامد ضمیری( محتوایی)
♦️به همراه خریداری آثار برتر
⏳مهلت ثبت نام: چهارشنبه ۲۶ فروردین ماه ۱۴۰۵
جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام به آیدی زیر در ایتا و بله پیام دهید 👇🏻
@homa_game_admin
💠 هما | هنر معلمان انقلاب اسلامی
☑️ Eitaa.com/Homaart_ir
🌐 Homa-art.ir
| آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین |
نوشته ی اصغر طاهر زاده
♡معلوم نیست ما منتظریم تا آشتی از او شروع شود و یا او منتظر است تا آشتی از ما شروع گردد.
قصه آشتی با خدا قصه بهسرآمدن انتظار است، انتظاری که نمیتوان از آن گذشت...
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
رمان " بینوایان " اثر مشهور ویکتور هوگو، شاعر، و نویسنده قرن 19 فرانسه ، یکی از بزرگترین و بهترین رمانهای دنیا محسوب میشود . هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود. رمان بینوایان برجستهترین اثر وی به دلیل مشخصههای منحصر به فرد خود از جمله : انسان دوستی، داستان گیرا، شخصیتهای گوناگون، صحنههای رنگارنگ و ارائه تصاویری واقعی از بیعدالتی و فقر هنوز هم طرفداران بسیاری در دنیا دارد. از جمله شخصیتهای مهم این حماسه بزرگ عبارتند از : ژان والژان ، کوزت ، تناردیه ، ماریوس، فانتین ، اسقف مایرل و ...
چهره چند قهرمان در بینوایان برجستهتر ترسیم شده است، از جمله ژان والژان. او مرد میانسالی است که به سبب سرقت یک قرص نان، 19 سال زندانی میشود و پس از تمام شدن ایام محکومیت جایی برای رفتن ندارد و کسی پناهش نمیدهد، در اوج درماندگی به خانه اسقفی پناه میبرد ولی این مهمان ناخوانده نیمه شب ظروف نقره اسقف را به سرقت میبرد. او ساعتی بعد به دست ژاندارم دست گیر میشود، ولی بزرگواری اسقف مسیر زندگی او را تغییر میدهد..
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«من نجات دهندهی فلسطین میشوم»
این یکی از جملههای فهرست آرزوهای کریم ۱۳ ساله است که هرگز فکر نمیکرد، با زندگی کردن در سرزمین قهرمانها، روزی به آن برسد.
«یک تکه زمین کوچک» داستان مقاومت است؛ داستان ملتی است که مانند ققنوس هر روز از خاکستر خود زاده میشوند.
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
📚درباره کتاب:
هم درسخوان بود، هم ورزشکار
جوانی خوش بر و رو و متفاوت با همه جوانها...
اگر سودای متفاوت بودن در سر داری و میخواهی مثل همه نباشی با یک زندگی تکراری! چندساعتی همنشین و هم صحبت شو با ابراهیم
✏برشی از کتاب:
تا ابراهیم وارد باشگاه شد بهش گفتم تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. تو راه دوتا دختر پشت سرت مدام از تو حرف میزدند. خیلی ناراحت شد. فردا که آمد باشگاه خندهام گرفت. پیراهن بلند و شلوار گشاد پوشیده بود. و لباسهایش را به جای ساک ورزشی داخل کیسه پلاستیکی انداخته بود...
زهرا خلیلیان ✍
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
...InShot_20260402_015750997_02042026.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🔶بعضی از دوستان به مسئله عدالت در آموزش و پرورش اشاره کردند.
اگر ما در مدیریت آموزش و پرورش به مسئله عدالت توجه کنیم، نتیجه این خواهد شد که در آینده کشور، عدالت نسبی بین قشرها و مناطق کشور برقرار خواهد شد. اگر ما امروز در آموزش و پرورش نگاه عدالت محور نداشته باشیم، نتیجه این خواهد شد که اختلاف طبقاتی در آینده کشور روز به روز بیشتر خواهد شد؛
تاثیرات آموزش و پرورش را ببینید.
🎙محبوبه رجبیان
📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۱۴۵
📜بیانات در دیدار معلمان سراسر کشور، ۱۳۸۵/۲/۱۲
#حلقه_کتاب
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
به وقت روایت...
⭕کپیبرداری از متنهای کانال فقط با لینک رسمی کانال امکانپذیر است.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
یازدهم فروردین | قزوین | مسجد ولایت
همچنان جلوی مسجد ولایت ایستادهایم. پرچمهایمان را بالا بردهایم و میچرخانیم. رفته رفته جمعیت بیشتر و بیشتر میشود. چند آقا و چند پسر نوجوان با چوب دستیهای خادمی مدام در بین جمعیت راه میروند و از ما میخواهند کمی بالاتر، در طول خیابان بایستیم و متراکم نباشیم. اما انگار مردم دوست دارند به مسجد نزدیکتر باشند که کمتر جابهجا میشوند.
ساعت نه را نشان میدهد که سرود ملی، از بلندگوها پخش میشود: «پیامت ای امام، استقلال آزادی نقش جان ماست...» و حالا ما در میدان ایستادهایم تا بگوییم پیام اماممان را شنیدهایم و برای حفظ استقلالمان تا پیروزی نهایی در خیابان میمانیم. امشب تولد جمهوری اسلامی است و سرود ملی به سرود «تولدت مبارک» شباهت دارد. همه یک جور دیگر سرود میخوانند و دست بر سینه میگذارند.
پشت سرمان خانمی کنار کالسکه ایستاده. با شور و هیجان پرچم بزرگی را بالا میبرد و تکان میدهد. از او اجازه میگیرم و دوربینم دوباره قطعهی دیگری از زیباییهای آن شب را قاب میگیرد. زیبایی مادرانهای که حالا برای عزت مام میهن هم قدم برمیدارد. متوجه میشوم که او پسربچهی دیگری دارد که جلوتر ایستاده و دارد مشق و تمرین این شبهایش را با بالا بردن پرچم انجام میدهد.
کمی بعد خودم را کنار دو خواهر میبینم. خواهر کوچکتر پرچمی به دوش انداخته و نه تنها با دو دستش بلکه با دهانش هم عکس و پوستر نگه داشته! درکش میکنم. این شبها آدم دلش میخواهد با تکه تکهی وجودش پرچم و عکس رهبر را بالا ببرد و به تمام دنیا ارادت و علاقهاش را نشان بدهد. دلش میخواهد عشق به پرچم و وطنش را با سلول به سلول بدنش جار بزند. اسمش را میپرسم. نامش ریحانه است. از پشت سر از او عکس میگیرم. بعد لبخندی به نگاه پرشوق و ذوقش هدیه میدهم و با لحن معلمی که شاگردش کار درستی کرده به او آفرین میگویم. چشمانش برق میزند.
ما در خیابان ایستادهایم و یاران بسیاری با ماشین و موتور در خیابانها پرچم و عکس رهبرانمان را میگردانند. آنها با دیدن ما لبخندهای پررنگ تحویلمان میدهند و ما با دیدن آنها ذوقزده میشویم. لبخندشان را با لبخند و سر تکان دادن تلافی میکنیم.
صحنههای جالبی میبینم که خندهام میگیرد. مثل رانندهای که تخمه میشکند و علمداری را به بچههایش سپردهاست. آنها هم قدرتشان را توی میلهی پرچم ریختهاند که از پنجرهی ماشین سر بیرون آورده و با زور بازوهای کوچکشان، علمداری میکنند.
یا مثل آن خانمی که پرچم و عکس ندارد اما از ماشین دستش را بیرون آورده و انگار که آشنایی دیدهباشد برای ما پیادهها بای بای میکند! موتورسواری را میبینم که با گوشی صحبت میکند. جلوی موتورش پرچم به تن کردهاست. چراغ روشن موتور پرچم را نورانی کرده.
به همسرم میگویم ای کاش با شاگردم عکس یادگاری انداختهبودم. ریحانه را میگویم که به محض رسیدن به محل تجمع دیدهبودمش.
همسرم میگوید به او زنگ بزن و پیدایش کن. میخندد و ادامه میدهد که به او بگو دو نمره به نمرهاش اضافه میکنی به شرط اینکه پرچم بزرگی که دستش بود به ما بدهد! به پرچمهای کوچکی که در دست داریم نگاه میکنم و میگویم ارزش این پرچمها خیلی بیشتر از این حرفهاست. گوشیام شارژ ندارد که به ریحانه زنگ بزنم...
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht