eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
...InShot_20260402_015750997_02042026.mp3
زمان: حجم: 4.6M
🔶بعضی از دوستان به مسئله عدالت در آموزش و پرورش اشاره کردند. اگر ما در مدیریت آموزش و پرورش به مسئله عدالت توجه کنیم، نتیجه این خواهد شد که در آینده کشور، عدالت نسبی بین قشرها و مناطق کشور برقرار خواهد شد. اگر ما امروز در آموزش و پرورش نگاه عدالت محور نداشته باشیم، نتیجه این خواهد شد که اختلاف طبقاتی در آینده کشور روز به روز بیشتر خواهد شد؛ تاثیرات آموزش و پرورش را ببینید. 🎙محبوبه رجبیان 📚معلم باید در خط مقدم باشد؛ ص۱۴۵ 📜بیانات در دیدار معلمان سراسر کشور، ۱۳۸۵/۲/۱۲ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 به وقت روایت... ⭕کپی‌برداری از متن‌های کانال فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
یازدهم فروردین | قزوین | مسجد ولایت همچنان جلوی مسجد ولایت ایستاده‌ایم. پرچم‌هایمان را بالا برده‌ایم و می‌چرخانیم. رفته رفته جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شود. چند آقا و چند پسر نوجوان با چوب دستی‌های خادمی مدام در بین جمعیت راه می‌روند و از ما می‌خواهند کمی بالاتر، در طول خیابان بایستیم و متراکم نباشیم. اما انگار مردم دوست دارند به مسجد نزدیک‌تر باشند که کمتر جا‌به‌جا می‌شوند. ساعت نه را نشان می‌دهد که سرود ملی، از بلندگوها پخش می‌شود: «پیامت ای امام، استقلال آزادی نقش جان ماست...» و حالا ما در میدان ایستاده‌ایم تا بگوییم پیام اماممان را شنیده‌ایم و برای حفظ استقلالمان تا پیروزی نهایی در خیابان می‌مانیم. امشب تولد جمهوری اسلامی است و سرود ملی به سرود «تولدت مبارک» شباهت دارد. همه یک جور دیگر سرود می‌خوانند و دست بر سینه می‌گذارند. پشت سرمان خانمی کنار کالسکه ایستاده. با شور و هیجان پرچم بزرگی را بالا می‌برد و تکان می‌دهد. از او اجازه می‌گیرم و دوربینم دوباره قطعه‌ی دیگری از زیبایی‌های آن شب را قاب می‌گیرد. زیبایی مادرانه‌ای که حالا برای عزت مام میهن هم قدم برمی‌دارد. متوجه می‌شوم که او پسربچه‌ی دیگری دارد که جلوتر ایستاده و دارد مشق و تمرین این شب‌هایش را با بالا بردن پرچم انجام می‌دهد. کمی بعد خودم را کنار دو خواهر می‌بینم. خواهر کوچک‌تر پرچمی به دوش انداخته و نه تنها با دو دستش بلکه با دهانش هم عکس و پوستر نگه داشته! درکش می‌کنم. این شب‌ها آدم دلش می‌خواهد با تکه تکه‌ی وجودش پرچم و عکس رهبر را بالا ببرد و به تمام دنیا ارادت و علاقه‌اش را نشان بدهد. دلش می‌خواهد عشق به پرچم و وطنش را با سلول به سلول بدنش جار بزند. اسمش را می‌پرسم. نامش ریحانه است. از پشت سر از او عکس می‌گیرم. بعد لبخندی به نگاه پرشوق و ذوقش هدیه می‌دهم و با لحن معلمی که شاگردش کار درستی کرده به او آفرین می‌گویم. چشمانش برق می‌زند. ما در خیابان ایستاده‌ایم و یاران بسیاری با ماشین و موتور در خیابان‌ها پرچم و عکس رهبرانمان را می‌گردانند. آن‌ها با دیدن ما لبخند‌های پررنگ تحویلمان می‌دهند و ما با دیدن آن‌ها ذوق‌زده می‌شویم. لبخندشان را با لبخند و سر تکان دادن تلافی می‌کنیم. صحنه‌های جالبی می‌بینم که خنده‌ام می‌گیرد. مثل راننده‌ای که تخمه می‌شکند و علمداری را به بچه‌هایش سپرده‌است. آن‌ها هم قدرتشان را توی میله‌ی پرچم ریخته‌اند که از پنجره‌ی ماشین سر بیرون آورده و با زور بازوهای کوچکشان، علمداری می‌کنند. یا مثل آن خانمی که پرچم و عکس ندارد اما از ماشین دستش را بیرون آورده و انگار که آشنایی دیده‌باشد برای ما پیاده‌ها بای بای می‌کند! موتورسواری را می‌بینم که با گوشی صحبت می‌کند. جلوی موتورش پرچم به تن کرده‌است. چراغ روشن موتور پرچم را نورانی کرده. به همسرم می‌گویم ای کاش با شاگردم عکس یادگاری انداخته‌بودم. ریحانه را می‌گویم که به محض رسیدن به محل تجمع دیده‌بودمش. همسرم می‌گوید به او زنگ بزن و پیدایش کن. می‌خندد و ادامه می‌دهد که به او بگو دو نمره به نمره‌‌اش اضافه می‌کنی به شرط اینکه پرچم بزرگی که دستش بود به ما بدهد! به پرچم‌های کوچکی که در دست داریم نگاه می‌کنم و می‌گویم ارزش این پرچم‌ها خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. گوشی‌ام شارژ ندارد که به ریحانه زنگ بزنم... فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به جمعیت نگاه می‌کردم خودم هم باورم نمی‌شد چگونه می‌شود خدا با ما چه کرده که این گونه ایستاده‌ایم چه چیزی در دل‌هایمان جان گرفته که فرقی نمی‌کند چه شده باشد ما با پرچم‌هایمان هر شب پای قرارمان هستیم پسری ۶ ساله از کنارم رد می‌شود علمِ بزرگ لبیک یا حسین را به سختی بر روی شانه‌اش حمل می‌کند و جمعیت را کنار می‌زند تا خودش را به میانه میدان برساند کامیون‌های بزرگ که حالا بارشان در و پنجره‌های خانه‌ای بود که مردمش تا دیشب در همین جمعیت بودند از کنارمان رد می‌شد انگار رجز‌خوان میدان می‌دانست که باید چگونه شروع کند با صدای بلند رو به جمعیت فریادزد: «کی خسته است؟» گویی جمعیت منتظر همین کلام بود یک صدا فریاد زدند: «دشمنننن!» واقعا هم دشمن خسته بود خسته شده بود که خانه‌ای را هدف گرفته بود که اهالی خانه‌اش هر سال محرم میزبان عزادارن کربلا بودند و حالا خودشان حماسه‌ای کربلایی ساخته بودند از این مردم خسته بود از این مردم که ساعت ۳:۴۰ دقیقه بامداد رژیم ظالم صهیونی ـ آمریکایی به محل زندگی هم محله‌ای آنها هجوم آورده بود مردمی که از همان ساعت‌های اولیه فرقی نداشت که چه کمکی از دستشان بر می‌آید خودشان را به خانه‌های آوار شده رسانده بودند مردمی که با گریه روضه علی اکبر (ع) می‌خوانند و پیکر‌ها را از زیر خاک و آجر‌های خانه بیرون می‌کشیدند مردمی که نماز صبح را به جماعت در کوچه‌های خاک‌گرفته خواندند حالا دشمن را خسته کرده بودند، خسته‌تر از همیشه؛ اما این مردم هنوز هم مشتشان را مقابل دشمن گره کرده بودند ما ایستاده‌ایم و ایستاده خواهیم ماند و لبیک یا حسین سر می‌دهیم به یاد تمام شهدای مظلوم این خاک ریحانه امیری زاده✍ روایتی از بامداد دوشنبه محله ابوذر تهران 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سپری از جنس نور در روز سه شنبه ۱۸ فروردین باد بهاری از روی دشت‌ها برمی‌خاست، هیچ‌کس نمی‌دانست که مردم قرار است چه تصویری از خود در تاریخ بر جا بگذارند. نزدیک ظهر، یکی‌یکی از خانه‌ها بیرون آمدند؛ پیرمردی با عصا، دختری با کوله‌پشتی مدرسه، کارگری که هنوز لباس روغنی‌ کارخانه به تن داشت. هیچ فراخوانی نبود؛ فقط یک حس مشترک در هوا پیچیده بود، شبیه چیزی میان غیرت و دلتنگی برای امنیتی که می‌خواستند حفظش کنند. پرچم‌ها از پشت‌بام‌ها پایین آمد و در دست‌ها جای گرفت. کم‌کم جمعیت روی پل‌ها بالا رفت. هر پل، از شرق تا غرب، ردیفی شد به رنگ‌های سبز و سفید و سرخ. باد که می‌وزید، پارچه‌ها را مثل نفسِ یک موجود زنده تکان می‌داد. از دور انگار یک رودخانه درخشان بود که از میان شهر می‌گذشت. اما نقطه اوج، همان‌جا بود؛ نزدیک نیروگاه، جایی که مردم خوب می‌دانستند قلب تپنده‌ی زندگی‌شان است. آنها حلقه زدند، دست‌ها در هم قفل شد، و روی زمین سایه‌هایشان در یک خط ممتد با هم پیوست. در چهره‌ها خستگی دیده می‌شد؛ اما زیرِ همان خستگی چیزی می‌درخشید؛ نوعی آرامشِ مصمم. هیچ‌کس شعار نمی‌داد. هیچ‌کس فریاد نمی‌کشید. سکوتی باشکوه بود؛ سکوتی که چیزهای بیشتری از هزار حرف می‌گفت. اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، نمی‌دید مردمِ بی‌قدرت جمع شده‌اند. می‌دید جماعتی ایستاده‌اند که با وجودِ ساده و عادی‌شان، مثل سپری انسانی در برابر تهدیدهای انسان شیطان صفتی که هیچ بویی از انسانیت نبرده‌اند؛ قد کشیده‌اند. این تصویر، با تمام مظلومیت در نگاه‌ها، شکوهی جمعی تنیده شده بود. زینب مرادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 و داستان‌ها شوق شنیده‌ شدن دارند... داستانک🛎 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مدادهایی که می‌خواستند آینده را رنگ بزنند در جنوب ایران، جایی که آفتاب زودتر از بسیاری از شهرها بیدار می‌شود و نسیم دریا از میان نخل‌ها می‌گذرد، شهری آرام به نام میناب قرار دارد. کمی دورتر از این شهر، آب‌های آبی خلیج فارس به گذرگاهی باریک می‌رسد که به آن تنگه هرمز می‌گویند؛ جایی که نبض اقتصاد جهان در آن می‌تپد. در نزدیکی همین آب‌ها و نخل‌ها، مدرسه‌ای ساده قرار داشت؛ دبستان شجره طیبه، مدرسه‌ای که هر صبح با صدای خنده کودکان زنده می‌شد. صبح‌های اسفند هوای شهر میناب بوی خاصی دارد؛ بویی شبیه آمدن بهار. نسیمی ملایم از میان نخل‌ها می‌گذرد و شهر را آرام بیدار می‌کند. آن صبح هم سارا با همین حس از خواب بیدار شد. نور نرم خورشید از پشت پرده به اتاقش می‌تابید. سارا از تخت پایین پرید، کیف مدرسه‌اش را باز کرد و جعبه مدادرنگی‌هایش را بیرون آورد. مدادها را یکی‌یکی روی میز چید. سبز. آبی. زرد. و آخر از همه، مداد قرمز. قرار بود امروز با همین مداد، پرچم ایران را رنگ کند. لحظه‌ای به مداد قرمز نگاه کرد و لبخند زد. بعد همه مدادها را در جعبه گذاشت و آماده رفتن شد. مادر از آشپزخانه صدایش زد. سارا با عجله صبحانه خورد. مادر شال گردنش را مرتب کرد و گفت: «هوا هنوز کمی خنکه.» سارا خندید و گفت: «ولی بهار داره میاد.» چند دقیقه بعد با پدر و مادرش خداحافظی کرد و راه مدرسه را در پیش گرفت. حیاط دبستان شجره طیبه پر از هیاهوی بچه‌ها بود. بعضی دنبال هم می‌دویدند، بعضی درباره تعطیلات نوروز حرف می‌زدند و بعضی با عجله وارد کلاس می‌شدند. زنگ مدرسه به صدا درآمد و بچه‌ها سر جایشان نشستند. معلم وارد کلاس شد. گچ سفید را برداشت و روی تخته نوشت: «حقوق کودکان» بعد رو به دانش‌آموزان گفت: «هر کودک در دنیا حق دارد زندگی کند، در امنیت باشد و به مدرسه بیاید.» بچه‌ها با دقت گوش می‌دادند. معلم ادامه داد: «شما با همین درس خواندن امروز، آینده‌سازان این سرزمین هستید.» این جمله در ذهن سارا ماند. زنگ بعدی، کلاس نقاشی بود؛ کلاسی که سارا خیلی دوست داشت. معلم برگه‌های سفید را میان بچه‌ها پخش کرد و گفت: «امروز هرکدام از شما نقشه ایران را بکشید.» سارا با شوق جعبه مدادرنگی‌هایش را باز کرد. با مداد مشکی آرام شکل نقشه ایران را کشید. بعد شروع کرد به رنگ کردن. کوه‌ها را سبز کشید. رودها را آبی کرد. و گوشه آسمان، خورشیدی کوچک کشید. مداد قرمز هنوز روی میز مانده بود. سارا می‌خواست در آخر، پرچم ایران را با آن رنگ کند. لحظه‌ای مکث کرد و به نقشه نگاه کرد. با خودش فکر کرد: «یعنی می‌شه یه روزی کشورم به من افتخار کنه؟» در همان لحظه، صدایی بلند فضا را شکافت. انفجار. پنجره‌های کلاس لرزیدند. شیشه‌ها شکستند و روی زمین ریختند. میزها تکان خوردند و دفترها افتادند. بچه‌ها فریاد زدند. گرد و خاک مثل مه در کلاس پیچید. جعبه مدادرنگی سارا از روی میز افتاد و مدادها روی زمین پخش شدند. مداد سبز زیر نیمکت غلتید. مداد آبی کنار دیوار افتاد. و مداد قرمز در میان گرد و خاک گم شد. صدای مدیر مدرسه از راهرو پیچید: «بچه‌ها سریع بیاید به نمازخونه!» معلم بچه‌ها را از کلاس بیرون برد. بعضی‌ها گریه می‌کردند و بعضی دست دوستشان را گرفته بودند. سارا پیش از بیرون رفتن، لحظه‌ای به میز نگاه کرد. نقشه ایران هنوز روی کاغذ بود؛ اما پرچمش رنگ نشده بود. مداد قرمز پیدا نشد. بچه‌ها در نمازخانه کنار هم نشستند. فضای کوچکی بود، اما همه را در خود جا داد. بعضی زیر لب دعا می‌خواندند. بعضی آرام گریه می‌کردند. چند لحظه سکوت برقرار شد. اما ناگهان... انفجار دوم. صدایی سهمگین‌تر از قبل. زمین لرزید. سقف شکاف برداشت. و موجی از گرد و خاک همه جا را پر کرد. و بعد… سکوت. آن روز دبستان شجره طیبه فرو ریخت. کلاس‌ها، حیاط و نمازخانه در میان آوار مدفون شدند. مدرسه‌ای که صبح با خنده کودکان زنده بود، در چند لحظه به تلی از خاک و آجر تبدیل شد. در میان آوار یکی از کلاس‌ها، کاغذی هنوز روی میزی شکسته مانده بود. نقشه‌ای از ایران. کوه‌هایش سبز شده بود. رودهایش آبی بودند. خورشید کوچکی در آسمانش می‌درخشید. اما پرچم ایران هنوز رنگ نشده بود. مدادها در میان خاک پراکنده بودند. مداد سبز زیر نیمکت شکسته. مداد آبی کنار دیوار ترک‌خورده. و مداد قرمز نزدیک گوشه کاغذ. آن روز صدای خنده بسیاری از کودکان خاموش شد. اما داستان آن‌ها همان‌جا پایان نیافت. سال‌ها گذشت. زمین مدرسه مدتی در سکوت فرو رفت. مردم شهر وقتی از کنار آن می‌گذشتند، آرام‌تر قدم برمی‌داشتند. بعد از مدتی تصمیمی گرفته شد. در همان زمین، مدرسه‌ای تازه ساخته شد. با دیوارهایی نو، کلاس‌هایی روشن و حیاطی که دوباره آماده شنیدن صدای خنده کودکان بود. زهراسادات موسوی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پیرمرد پاکستانی روبه روی حجله،ایستاده بودم و قرآن می‌خواندم. پیرمردی با هیبتی خاص،به سمت حجله آمد. لباسش شبیه اتباع پاکستانی بود.پیراهنی تا روی زانو، که رویش جلیقه ای مشکی پوشیده بود و سرش عمامه ای خاص داشت. کمی ترسیدم ...خودم را کنارکشیدم. به حجله که رسید: بغضش شکست با زبانی که به سختی فارسی حرف میزد،بریده بریده گفت:آیت الله...خامنه ای... خدا بیامرزد.... خدا...لعنت کند....آنها که تورا کشتند. قل هو الله دست پا شکسته ای خواند و رفت. ومن به تصویر آقا خیره ماندم... آیت الله خامنه ای! دیدی پیرمرد پاکستانی هم تورا دوست دارد؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پل b1 کرج - الو الو میثم جان به گوشی! میثم جان چه خبر از خط! سور و سات عروسی به پاست انشاءالله! - آره حاجی‌جان اینجا یه دونه که نه انگار داریم صدتا صدتا سور می‌دیم... حاجی جان از بابت خط خیالت راحت، روبه راست. بچه‌ها همه پای کار وایستادند. ......... - حاجی حاجی اینجا رو زدن... پل شکسته حاجی..... حاجی بچه‌ها ... حاجی بچه‌ها ... بچه‌ها خجالت زده ان حاجی.... حاجی رضا نشسته پشت بولدوزر ساخت و ساز ول کن ماجرا نیست. همه اش می گه دود شد رفت رو هوا. حاجی بچه‌ها می‌گن ده سال زندگی رو پای این کار گذاشتیم. حاجی حالا با چه رویی تو چشم بچه‌ها نگاه کنیم. حاجی خط شکسته... بدجوری‌ام شکسته.... حاجی اینجا حاصل عمر و زندگی و تلاش یه مشت جوون بود حاجی که دود شد رفت رو هوا.... حاجی بیا منم ببر... به خدا روم نمی‌شه تو روی بچه ها نگاه کنم. نمی تونم بگم دوباره می‌سازیمش.‌.‌. - میثم‌جان نگران نباش خدا با ماست. وقتی چیزی نداشتیم ساختیمش... بعد اون همه شکست ساختیمش حالا دست‌مون اومده بهتر می‌سازیمش. میثم به بچه ها بگو نگران پل نباشند... میثم به رضا و مرتضی بگو فدای سرشون که پل نیست... بگو سرتون سلامت... سرتون رو بالا بگیرید که سر فرازمون کردید... میثم به بچه‌ها بگو جنگ شما از الان به بعده که ناامید نشید و بهترش رو بسازید. - چشم حاجی چشم... حاجی می‌سازیمش... دوباره می‌سازیمش ولی خیلی‌ها امیدشون رو تو این خاک‌ها چال کردند... حاجی می‌سازیمش با چشم‌های پر اشک می‌سازیمش به یاد رفقایی که کف این میدون از دست دادیم می‌سازیمش. حاجی همه رو از نو می‌سازیم.... مرد کمر خم می‌کنه ولی نمی‌شکنه. آره دوباره همه چیز رو می‌شه از نو ساخت، سال‌ها رو می‌شه جبران کرد، می‌شه کمر همت بست و دست به دست هم داد و وطن رو از نو ساخت اما آدم‌ها آدم‌ها غیر قابل جایگزین اند.... حتی اگر دوباره بسازیم، حتی اگر در بلندترین نقطه‌ی قله بایستیم گوشه‌ی قلب‌مون هنوز داغدار پل‌هایی است که برای رساندن ما به این قله‌ها شکستند... هر کدام از این شهدا پل‌هایی بودند که مسیر ما رو برای رسیدن به فردایی بهتر هموار کردند... پل‌هایی از گذشته به آینده، از ناامیدی به امید، از سیاهی به روشنایی و نور، پل‌هایی از جنس غرور و عزت جوان ایرانی👌 سیده نجیمه رمضانی فر✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سرزمین ما حیاط مدرسه پر بود از فرشته‌های کوچک که از این طرف به آن طرف می‌دویدند و صدای خنده‌هایشان تمام مدرسه را پر کرده بود. امروز بچه‌ها پرانرژی و شادتر از هر روز بودند. بوی بهار به مشام می‌رسید و ذوق خرید لباس عید یک لحظه تنهایشان نمی‌گذاشت. بچه‌ها هرکدام گوشه‌ای از حیاط درحال بازی بودند که زنگ به صدا در آمد، همه‌ی بچه‌ها به کلاس رفتند تا دوباره سر کلاس مشق زندگی بیاموزند. معلم وارد کلاس شد و کم کم همهمه‌ی بچه‌ها خوابید. معلم سلام کرد و بعد روی تخته نوشت: موضوع انشاء:(سرزمین ما) اینبار بچه‌ها اشتیاق بیشتری داشتند برای نوشتن انشای خود. معلم گفته بود از ایران که سرزمین مادری است و همیشه و همه وقت در اوج افتخار بوده است بنویسید. لحظات می‌گذشت و بچه‌ها درحال نوشتن بودند و هر کدام از سرزمینی می‌نوشتند که به وجودش افتخار می‌کردند که ناگهان صدای انفجار به گوش رسید و بعدش همه جا لرزید و دیوارها آوار شدند روی سرشان، بچه‌ها ترسیده و وحشت زده بودند، غباری غلیظ از دود و خاک همه جا را فرا گرفت، فرشته‌های کوچک میناب پر پر شده بودند، همه جا را خون گرفته بود و زیر آوار صدای ناله بعضی از بچه‌ها به گوش می‌رسید، بچه‌ها در آغوش سرزمینشان آرام گرفته بودند، و حالا آنها با شهادتشان نهال انقلاب را آبیاری کردند تا سرزمینشان پایدارتر از همیشه باقی بماند. دانش آموز سارینا محمدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ و شگفتی‌ها از دل نور روایت می‌کنند... شگفتانه‌نوشت🛎 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨