eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 و داستان‌ها شوق شنیده‌ شدن دارند... داستانک🛎 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مدادهایی که می‌خواستند آینده را رنگ بزنند در جنوب ایران، جایی که آفتاب زودتر از بسیاری از شهرها بیدار می‌شود و نسیم دریا از میان نخل‌ها می‌گذرد، شهری آرام به نام میناب قرار دارد. کمی دورتر از این شهر، آب‌های آبی خلیج فارس به گذرگاهی باریک می‌رسد که به آن تنگه هرمز می‌گویند؛ جایی که نبض اقتصاد جهان در آن می‌تپد. در نزدیکی همین آب‌ها و نخل‌ها، مدرسه‌ای ساده قرار داشت؛ دبستان شجره طیبه، مدرسه‌ای که هر صبح با صدای خنده کودکان زنده می‌شد. صبح‌های اسفند هوای شهر میناب بوی خاصی دارد؛ بویی شبیه آمدن بهار. نسیمی ملایم از میان نخل‌ها می‌گذرد و شهر را آرام بیدار می‌کند. آن صبح هم سارا با همین حس از خواب بیدار شد. نور نرم خورشید از پشت پرده به اتاقش می‌تابید. سارا از تخت پایین پرید، کیف مدرسه‌اش را باز کرد و جعبه مدادرنگی‌هایش را بیرون آورد. مدادها را یکی‌یکی روی میز چید. سبز. آبی. زرد. و آخر از همه، مداد قرمز. قرار بود امروز با همین مداد، پرچم ایران را رنگ کند. لحظه‌ای به مداد قرمز نگاه کرد و لبخند زد. بعد همه مدادها را در جعبه گذاشت و آماده رفتن شد. مادر از آشپزخانه صدایش زد. سارا با عجله صبحانه خورد. مادر شال گردنش را مرتب کرد و گفت: «هوا هنوز کمی خنکه.» سارا خندید و گفت: «ولی بهار داره میاد.» چند دقیقه بعد با پدر و مادرش خداحافظی کرد و راه مدرسه را در پیش گرفت. حیاط دبستان شجره طیبه پر از هیاهوی بچه‌ها بود. بعضی دنبال هم می‌دویدند، بعضی درباره تعطیلات نوروز حرف می‌زدند و بعضی با عجله وارد کلاس می‌شدند. زنگ مدرسه به صدا درآمد و بچه‌ها سر جایشان نشستند. معلم وارد کلاس شد. گچ سفید را برداشت و روی تخته نوشت: «حقوق کودکان» بعد رو به دانش‌آموزان گفت: «هر کودک در دنیا حق دارد زندگی کند، در امنیت باشد و به مدرسه بیاید.» بچه‌ها با دقت گوش می‌دادند. معلم ادامه داد: «شما با همین درس خواندن امروز، آینده‌سازان این سرزمین هستید.» این جمله در ذهن سارا ماند. زنگ بعدی، کلاس نقاشی بود؛ کلاسی که سارا خیلی دوست داشت. معلم برگه‌های سفید را میان بچه‌ها پخش کرد و گفت: «امروز هرکدام از شما نقشه ایران را بکشید.» سارا با شوق جعبه مدادرنگی‌هایش را باز کرد. با مداد مشکی آرام شکل نقشه ایران را کشید. بعد شروع کرد به رنگ کردن. کوه‌ها را سبز کشید. رودها را آبی کرد. و گوشه آسمان، خورشیدی کوچک کشید. مداد قرمز هنوز روی میز مانده بود. سارا می‌خواست در آخر، پرچم ایران را با آن رنگ کند. لحظه‌ای مکث کرد و به نقشه نگاه کرد. با خودش فکر کرد: «یعنی می‌شه یه روزی کشورم به من افتخار کنه؟» در همان لحظه، صدایی بلند فضا را شکافت. انفجار. پنجره‌های کلاس لرزیدند. شیشه‌ها شکستند و روی زمین ریختند. میزها تکان خوردند و دفترها افتادند. بچه‌ها فریاد زدند. گرد و خاک مثل مه در کلاس پیچید. جعبه مدادرنگی سارا از روی میز افتاد و مدادها روی زمین پخش شدند. مداد سبز زیر نیمکت غلتید. مداد آبی کنار دیوار افتاد. و مداد قرمز در میان گرد و خاک گم شد. صدای مدیر مدرسه از راهرو پیچید: «بچه‌ها سریع بیاید به نمازخونه!» معلم بچه‌ها را از کلاس بیرون برد. بعضی‌ها گریه می‌کردند و بعضی دست دوستشان را گرفته بودند. سارا پیش از بیرون رفتن، لحظه‌ای به میز نگاه کرد. نقشه ایران هنوز روی کاغذ بود؛ اما پرچمش رنگ نشده بود. مداد قرمز پیدا نشد. بچه‌ها در نمازخانه کنار هم نشستند. فضای کوچکی بود، اما همه را در خود جا داد. بعضی زیر لب دعا می‌خواندند. بعضی آرام گریه می‌کردند. چند لحظه سکوت برقرار شد. اما ناگهان... انفجار دوم. صدایی سهمگین‌تر از قبل. زمین لرزید. سقف شکاف برداشت. و موجی از گرد و خاک همه جا را پر کرد. و بعد… سکوت. آن روز دبستان شجره طیبه فرو ریخت. کلاس‌ها، حیاط و نمازخانه در میان آوار مدفون شدند. مدرسه‌ای که صبح با خنده کودکان زنده بود، در چند لحظه به تلی از خاک و آجر تبدیل شد. در میان آوار یکی از کلاس‌ها، کاغذی هنوز روی میزی شکسته مانده بود. نقشه‌ای از ایران. کوه‌هایش سبز شده بود. رودهایش آبی بودند. خورشید کوچکی در آسمانش می‌درخشید. اما پرچم ایران هنوز رنگ نشده بود. مدادها در میان خاک پراکنده بودند. مداد سبز زیر نیمکت شکسته. مداد آبی کنار دیوار ترک‌خورده. و مداد قرمز نزدیک گوشه کاغذ. آن روز صدای خنده بسیاری از کودکان خاموش شد. اما داستان آن‌ها همان‌جا پایان نیافت. سال‌ها گذشت. زمین مدرسه مدتی در سکوت فرو رفت. مردم شهر وقتی از کنار آن می‌گذشتند، آرام‌تر قدم برمی‌داشتند. بعد از مدتی تصمیمی گرفته شد. در همان زمین، مدرسه‌ای تازه ساخته شد. با دیوارهایی نو، کلاس‌هایی روشن و حیاطی که دوباره آماده شنیدن صدای خنده کودکان بود. زهراسادات موسوی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پیرمرد پاکستانی روبه روی حجله،ایستاده بودم و قرآن می‌خواندم. پیرمردی با هیبتی خاص،به سمت حجله آمد. لباسش شبیه اتباع پاکستانی بود.پیراهنی تا روی زانو، که رویش جلیقه ای مشکی پوشیده بود و سرش عمامه ای خاص داشت. کمی ترسیدم ...خودم را کنارکشیدم. به حجله که رسید: بغضش شکست با زبانی که به سختی فارسی حرف میزد،بریده بریده گفت:آیت الله...خامنه ای... خدا بیامرزد.... خدا...لعنت کند....آنها که تورا کشتند. قل هو الله دست پا شکسته ای خواند و رفت. ومن به تصویر آقا خیره ماندم... آیت الله خامنه ای! دیدی پیرمرد پاکستانی هم تورا دوست دارد؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پل b1 کرج - الو الو میثم جان به گوشی! میثم جان چه خبر از خط! سور و سات عروسی به پاست انشاءالله! - آره حاجی‌جان اینجا یه دونه که نه انگار داریم صدتا صدتا سور می‌دیم... حاجی جان از بابت خط خیالت راحت، روبه راست. بچه‌ها همه پای کار وایستادند. ......... - حاجی حاجی اینجا رو زدن... پل شکسته حاجی..... حاجی بچه‌ها ... حاجی بچه‌ها ... بچه‌ها خجالت زده ان حاجی.... حاجی رضا نشسته پشت بولدوزر ساخت و ساز ول کن ماجرا نیست. همه اش می گه دود شد رفت رو هوا. حاجی بچه‌ها می‌گن ده سال زندگی رو پای این کار گذاشتیم. حاجی حالا با چه رویی تو چشم بچه‌ها نگاه کنیم. حاجی خط شکسته... بدجوری‌ام شکسته.... حاجی اینجا حاصل عمر و زندگی و تلاش یه مشت جوون بود حاجی که دود شد رفت رو هوا.... حاجی بیا منم ببر... به خدا روم نمی‌شه تو روی بچه ها نگاه کنم. نمی تونم بگم دوباره می‌سازیمش.‌.‌. - میثم‌جان نگران نباش خدا با ماست. وقتی چیزی نداشتیم ساختیمش... بعد اون همه شکست ساختیمش حالا دست‌مون اومده بهتر می‌سازیمش. میثم به بچه ها بگو نگران پل نباشند... میثم به رضا و مرتضی بگو فدای سرشون که پل نیست... بگو سرتون سلامت... سرتون رو بالا بگیرید که سر فرازمون کردید... میثم به بچه‌ها بگو جنگ شما از الان به بعده که ناامید نشید و بهترش رو بسازید. - چشم حاجی چشم... حاجی می‌سازیمش... دوباره می‌سازیمش ولی خیلی‌ها امیدشون رو تو این خاک‌ها چال کردند... حاجی می‌سازیمش با چشم‌های پر اشک می‌سازیمش به یاد رفقایی که کف این میدون از دست دادیم می‌سازیمش. حاجی همه رو از نو می‌سازیم.... مرد کمر خم می‌کنه ولی نمی‌شکنه. آره دوباره همه چیز رو می‌شه از نو ساخت، سال‌ها رو می‌شه جبران کرد، می‌شه کمر همت بست و دست به دست هم داد و وطن رو از نو ساخت اما آدم‌ها آدم‌ها غیر قابل جایگزین اند.... حتی اگر دوباره بسازیم، حتی اگر در بلندترین نقطه‌ی قله بایستیم گوشه‌ی قلب‌مون هنوز داغدار پل‌هایی است که برای رساندن ما به این قله‌ها شکستند... هر کدام از این شهدا پل‌هایی بودند که مسیر ما رو برای رسیدن به فردایی بهتر هموار کردند... پل‌هایی از گذشته به آینده، از ناامیدی به امید، از سیاهی به روشنایی و نور، پل‌هایی از جنس غرور و عزت جوان ایرانی👌 سیده نجیمه رمضانی فر✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سرزمین ما حیاط مدرسه پر بود از فرشته‌های کوچک که از این طرف به آن طرف می‌دویدند و صدای خنده‌هایشان تمام مدرسه را پر کرده بود. امروز بچه‌ها پرانرژی و شادتر از هر روز بودند. بوی بهار به مشام می‌رسید و ذوق خرید لباس عید یک لحظه تنهایشان نمی‌گذاشت. بچه‌ها هرکدام گوشه‌ای از حیاط درحال بازی بودند که زنگ به صدا در آمد، همه‌ی بچه‌ها به کلاس رفتند تا دوباره سر کلاس مشق زندگی بیاموزند. معلم وارد کلاس شد و کم کم همهمه‌ی بچه‌ها خوابید. معلم سلام کرد و بعد روی تخته نوشت: موضوع انشاء:(سرزمین ما) اینبار بچه‌ها اشتیاق بیشتری داشتند برای نوشتن انشای خود. معلم گفته بود از ایران که سرزمین مادری است و همیشه و همه وقت در اوج افتخار بوده است بنویسید. لحظات می‌گذشت و بچه‌ها درحال نوشتن بودند و هر کدام از سرزمینی می‌نوشتند که به وجودش افتخار می‌کردند که ناگهان صدای انفجار به گوش رسید و بعدش همه جا لرزید و دیوارها آوار شدند روی سرشان، بچه‌ها ترسیده و وحشت زده بودند، غباری غلیظ از دود و خاک همه جا را فرا گرفت، فرشته‌های کوچک میناب پر پر شده بودند، همه جا را خون گرفته بود و زیر آوار صدای ناله بعضی از بچه‌ها به گوش می‌رسید، بچه‌ها در آغوش سرزمینشان آرام گرفته بودند، و حالا آنها با شهادتشان نهال انقلاب را آبیاری کردند تا سرزمینشان پایدارتر از همیشه باقی بماند. دانش آموز سارینا محمدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ و شگفتی‌ها از دل نور روایت می‌کنند... شگفتانه‌نوشت🛎 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
ما رأیت الا جمیلا همچو ماهی در تُنگ انگار در قفسِ خزان بودم یک لحظه جای هیچ تعلل نمانْد برای رهایی از قفسِ آبی، گریختم سمت ناجی‌ای که گفت: «اینک بهار است.» اما آنجا بود شبیه یک غار تنهایی رنگِ دود گرفته‌بود آسمان، به جای آبی آسمانی از درون تُنگ عیان نبود این همه ظلم جهانی به خروش آمدم من، نه نفس ماند، نه جانی باید می‌شد در آنجا زیبایی‌ای که داشتم بر آن گمانی موشکی در دهان قافیه‌ها شکافت خواب و خماری بلند شد باد وزانی مغز ماهی شد عقل کمالی خودباوری، جوهرِ رنگی گماشت بر تاریکی و سیاهی جوانه‌ها روییدند و پدیدار گشت نور آشنایی آری شد «ما رأیت الا جمیلا» نام این وِرد صَناعی پ.ن: ماهی نماد یک انسان فریب‌خورده است که بعد از بیداری‌ای که در جنگ پیدا می‌کند به نگرش برتری می‌رسد و تعبیرش از زیبایی و رهایی و زندگی تغییر می‌کند. پ.ن: به صدای بقیه نمادها نیز گوش فرا دهید😊 خاطره کردفیلابی ✍ بازی با نمادها 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سنگ، کاغذ، قیچی او یک بازیکن حرفه‌ای بود. رمز و راز بازی را به پسرش آموخته‌بود. دیری نگذشت که این راز برای همه آشکار شد. هر چه تیم حریف سعی می‌کرد به روش‌های مختلف از این بازی جان سالم به‌در‌برد، نمی‌شد. حریف سلاحش تهدید بود و قیچی؛ اما ما باید میراث‌دار مرشدمان می‌شدیم و همانگونه که او می‌خواست، مبارزه ‌می‌کردیم. از او رخصت گرفتیم و رمز شهادتش را بر شعار جاری کردیم. مشت‌هایمان سنگ شد و کوبیده‌شد بر دهان تمام قیچی‌بازان جهان و بازی یک، هیچ به نفع ما تمام شد... خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
شاعر جنگ خواستم بخوانم رباعی دیدم جمالت همه از یاد برفت نشستی به تماشا و گفتی: «غافل دادیم دل به دستت ما را یاد و تو را فراموش.» به جبران غزلی آمد به یاد خواندم تو شنیدی و گفتی: «مرحبا» این برای آن موقع‌ها بود سرورم آمدم شعر بگویم برای امروزمان تصویر آخرت آمد به یاد دوباره شعرم از یاد برفت اکنون عوض شده‌اند معادله‌ها حالا تو شاعری و ما تشنه یک مصراع شعر آخر چه بود آقا؟ مشتی گره کرده اندر زیر خاک؟ خب همین مصراع بس! تو اکنون شاعری! شاعری مبارز تا ابد عالَمی گویند: «مرحبا» خاطره کردفیلابی ✍ شعردرگیری 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
-عکس آقارو هم دارید خاله؟ +بفرما عزیزم ـ نه... این آقارو دارم. عکس اون آقارو می‌خوام. + کدوم آقا عزیزدلم؟ - آقای شهید...عکس *آقای شهید* و دارید؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بابا، فرشته شد فرشته مهربون گفت: «امروز وقت رفتن به دنیاست خانوم کوچولو!» من به فرشته گفتم: «تو هم باهام میای؟» فرشته گفت: «نه... دنیا که جای فرشته ها نیست جای آدماست.» گفتم: «آدما هم مثل تو مهربونن؟ مثل تو بال دارن؟» گفت: «نه... ولی یه آدمی توی دنیا هست که امروز یعنی روز تولد تو , به جای دست و پاهاش بال درآورده... اون آدم از فرشته ها هم فرشته تره.» گفتم: «آخ جون اون آدم کیه؟» فرشته مهربون گفت: «بابات.» فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht