eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
ما رأیت الا جمیلا همچو ماهی در تُنگ انگار در قفسِ خزان بودم یک لحظه جای هیچ تعلل نمانْد برای رهایی از قفسِ آبی، گریختم سمت ناجی‌ای که گفت: «اینک بهار است.» اما آنجا بود شبیه یک غار تنهایی رنگِ دود گرفته‌بود آسمان، به جای آبی آسمانی از درون تُنگ عیان نبود این همه ظلم جهانی به خروش آمدم من، نه نفس ماند، نه جانی باید می‌شد در آنجا زیبایی‌ای که داشتم بر آن گمانی موشکی در دهان قافیه‌ها شکافت خواب و خماری بلند شد باد وزانی مغز ماهی شد عقل کمالی خودباوری، جوهرِ رنگی گماشت بر تاریکی و سیاهی جوانه‌ها روییدند و پدیدار گشت نور آشنایی آری شد «ما رأیت الا جمیلا» نام این وِرد صَناعی پ.ن: ماهی نماد یک انسان فریب‌خورده است که بعد از بیداری‌ای که در جنگ پیدا می‌کند به نگرش برتری می‌رسد و تعبیرش از زیبایی و رهایی و زندگی تغییر می‌کند. پ.ن: به صدای بقیه نمادها نیز گوش فرا دهید😊 خاطره کردفیلابی ✍ بازی با نمادها 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سنگ، کاغذ، قیچی او یک بازیکن حرفه‌ای بود. رمز و راز بازی را به پسرش آموخته‌بود. دیری نگذشت که این راز برای همه آشکار شد. هر چه تیم حریف سعی می‌کرد به روش‌های مختلف از این بازی جان سالم به‌در‌برد، نمی‌شد. حریف سلاحش تهدید بود و قیچی؛ اما ما باید میراث‌دار مرشدمان می‌شدیم و همانگونه که او می‌خواست، مبارزه ‌می‌کردیم. از او رخصت گرفتیم و رمز شهادتش را بر شعار جاری کردیم. مشت‌هایمان سنگ شد و کوبیده‌شد بر دهان تمام قیچی‌بازان جهان و بازی یک، هیچ به نفع ما تمام شد... خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
شاعر جنگ خواستم بخوانم رباعی دیدم جمالت همه از یاد برفت نشستی به تماشا و گفتی: «غافل دادیم دل به دستت ما را یاد و تو را فراموش.» به جبران غزلی آمد به یاد خواندم تو شنیدی و گفتی: «مرحبا» این برای آن موقع‌ها بود سرورم آمدم شعر بگویم برای امروزمان تصویر آخرت آمد به یاد دوباره شعرم از یاد برفت اکنون عوض شده‌اند معادله‌ها حالا تو شاعری و ما تشنه یک مصراع شعر آخر چه بود آقا؟ مشتی گره کرده اندر زیر خاک؟ خب همین مصراع بس! تو اکنون شاعری! شاعری مبارز تا ابد عالَمی گویند: «مرحبا» خاطره کردفیلابی ✍ شعردرگیری 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
-عکس آقارو هم دارید خاله؟ +بفرما عزیزم ـ نه... این آقارو دارم. عکس اون آقارو می‌خوام. + کدوم آقا عزیزدلم؟ - آقای شهید...عکس *آقای شهید* و دارید؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بابا، فرشته شد فرشته مهربون گفت: «امروز وقت رفتن به دنیاست خانوم کوچولو!» من به فرشته گفتم: «تو هم باهام میای؟» فرشته گفت: «نه... دنیا که جای فرشته ها نیست جای آدماست.» گفتم: «آدما هم مثل تو مهربونن؟ مثل تو بال دارن؟» گفت: «نه... ولی یه آدمی توی دنیا هست که امروز یعنی روز تولد تو , به جای دست و پاهاش بال درآورده... اون آدم از فرشته ها هم فرشته تره.» گفتم: «آخ جون اون آدم کیه؟» فرشته مهربون گفت: «بابات.» فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صداهای بی‌صدا ـ جمهوری اسلامی، داره با سرعت، زیرساخت‌هایی که توی جنگ مورد هدف قرار گرفته رو بازسازی می‌کنه + صدات نمیاد... نمی‌شنوم چی میگی. ـ می‌گم جمهوری اسلامی می‌خواد داروی جدید، رونمایی کنه + بلندتر بگو نمی‌شنوم.... بلندتر بگو .‌.. ـ می‌دونی اولین راه‌آهن ایرانو کی ساخت؟ + رضاشاه ساخته... می‌دونستی راه‌آهن ساخته؟؟ می‌دونی چقدر پهلوی خوب بود؟ ـ آهان... فهمیدم چه موقع صدامو می‌شنوی. فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به وقت بیداری بچه‌ها چند روز است که دیگر بیشتر از همیشه می‌فهمند. بدوبدوکنان و گاهی با یقه‌کشی، دنبال‌بازی می‌کردند. کوچکترینشان که انگار سه چهارساله بود به خواهر بزرگتر گفت: - «کی وقت خواب می‌شه؟» + الان که وقت خواب نیست. - چرا؟ چون‌ موشک می‌زنن؟ + نه عزیزم چون عصره هنوز شب نشده. - آهان باید ساعت ۹ بشه؟ + نه حلما! ساعت ۹ باید بریم مرگ بر آمریکا بگیم... گلسا محمدنژاد✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠 و کلاس ما این ‌روزها در میدان رزم... شبهه‌مونی🛎 💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
هو المدبر عدو شود سبب خیر،‌ گر خدا خواهد هر بار که در جمع‌های مختلف وارد می‌شوم، به محض اینکه متوجه می‌شوند معلم هستم، تقریبا جزء جملات ثابتی که پرسیده می‌شود این است که :«معلمی سخت نیست، با بچه‌هایی که دیگه چیزی قبول ندارند؟‌ حرف روی این بچه‌ها که اثر نداره، با اینها چه کار می کنید؟!» من اما، همیشه نظر دیگری داشته‌ام و اگر نیاز باشد، می‌توانم ساعت‌ها از از اینکه چرا این نظرات را نمی‌توانم به طور کامل بپذیرم، حرف بزنم. اما همیشه، در لابه‌لای این خوف و رجائی که در دل و جانم جریان دارد، دغدغه‌ای جا خوش کرده که از همان روز اول مهر و زمانی که هر دانش آموز خودش را معرفی می‌کند، من آن‌ را در رد نگاهش دنبال می‌کنم! آن هم یک چیز است: «این دانش آموز من چه اندازه کشورش، هویتش و دینش را می‌شناسد و برای آینده‌اش می‌خواهد چطور جوانه بزند؟» نمی‌خواهم بگویم که بارها از گوشه و کنار به گوشم رسانده‌اند که معلم ریاضی فقط باید دودوتا چهارتایش را بگوید و برود، چه به این حرف‌ها؟! اگر از این‌ها بگذریم، در این مدتی که هر بار حوادث و جریان‌های مختلف، با دور تندی که کأنه می‌خواهند از یکدیگر سبقت بگیرند، در حال رخ دادن بود، هر بار که وارد مدرسه می‌شدم، فاصله خانه تا مدرسه را در حال چیدن سناریویی بودم که چطور سر صحبت را با دانش آموزانم باز کنم و برایشان بگویم... و برایم بگویند از آنچه در ذهنشان، و در جانشان نشسته از خزعبلات رسانه‌های آن ور آبی که با هزار دروغ و رنگ و لعاب مختلف به ذهن مخاطب پمپاژ می‌کنند. گاهی با خودم می‌گفتم: «ای کاش زمان در همان یک ساعت و نیمی که من سر کلاسشان بودم متوقف می‌شد و می‌توانستیم بیشتر با همدیگر صحبت کنیم.» نه من سیر می‌شدم از صحبت کردن و نه آنها از سوال پرسیدن! ناگفته نماند، که همیشه یک نگرانی ته دلم داشتم و با خودم می‌گفتم: «نکند روزی برسد که آنقدر بعضی از این بچه‌ها چنان تحت تاثیر اخبار و حرف‌های ضد و نقیض قرار بگیرند که دیگر حتی نتوانیم مثل یک معلم و شاگرد با همدیگر راجع به مسائل درسی حرف بزنیم! تا رسیدیم به این ایام و شب‌هایی که بخش قابل توجهی از جمعیت مردمِ کف خیابان‌ها را دانش‌آموزانی پر کرده‌اند، که روزی عده‌ای آنها را به دسته‌های مختلف آلفا و بتا و پنتا تقسیم بندی می‌کردند! این شب‌ها نوجوان‌هایی را با مشت‌های گره کرده _مانند رهبر شهیدمان_ می‌بینم که حتی زودتر از منِ معلمشان حضورشان را در دفتر حضور و غیاب جمهوری اسلامی ایران ثبت کرده‌اند‌. حالا جمله عدو شود سبب خیر را با تک تک سلول‌های وجودم بیشتر درک می‌کنم؛ روزی برای این قشر، نقشه‌ها کشیده بودند و برنامه‌ها داشتند، اما نمی‌دانستند که اگر خدا بخواهد، به قول سردار سلامی عزیز: «ما با همین بچه‌ها به جنگشان خواهیم رفت.» الهه عباس‌پور✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht