-عکس آقارو هم دارید خاله؟
+بفرما عزیزم
ـ نه... این آقارو دارم. عکس اون آقارو میخوام.
+ کدوم آقا عزیزدلم؟
- آقای شهید...عکس *آقای شهید* و دارید؟
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بابا، فرشته شد
فرشته مهربون گفت: «امروز وقت رفتن به دنیاست خانوم کوچولو!»
من به فرشته گفتم: «تو هم باهام میای؟»
فرشته گفت: «نه... دنیا که جای فرشته ها نیست جای آدماست.»
گفتم: «آدما هم مثل تو مهربونن؟ مثل تو بال دارن؟»
گفت: «نه... ولی یه آدمی توی دنیا هست که امروز یعنی روز تولد تو , به جای دست و پاهاش بال درآورده... اون آدم از فرشته ها هم فرشته تره.»
گفتم: «آخ جون اون آدم کیه؟»
فرشته مهربون گفت: «بابات.»
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صداهای بیصدا
ـ جمهوری اسلامی، داره با سرعت، زیرساختهایی که توی جنگ مورد هدف قرار گرفته رو بازسازی میکنه
+ صدات نمیاد... نمیشنوم چی میگی.
ـ میگم جمهوری اسلامی میخواد داروی جدید، رونمایی کنه
+ بلندتر بگو نمیشنوم.... بلندتر بگو ...
ـ میدونی اولین راهآهن ایرانو کی ساخت؟
+ رضاشاه ساخته... میدونستی راهآهن ساخته؟؟ میدونی چقدر پهلوی خوب بود؟
ـ آهان... فهمیدم چه موقع صدامو میشنوی.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به وقت بیداری
بچهها چند روز است که دیگر بیشتر از همیشه میفهمند.
بدوبدوکنان و گاهی با یقهکشی، دنبالبازی میکردند.
کوچکترینشان که انگار سه چهارساله بود
به خواهر بزرگتر گفت:
- «کی وقت خواب میشه؟»
+ الان که وقت خواب نیست.
- چرا؟ چون موشک میزنن؟
+ نه عزیزم چون عصره هنوز شب نشده.
- آهان باید ساعت ۹ بشه؟
+ نه حلما! ساعت ۹ باید بریم مرگ بر آمریکا بگیم...
گلسا محمدنژاد✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
و کلاس ما این روزها در میدان رزم...
شبههمونی🛎
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
هو المدبر
عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد
هر بار که در جمعهای مختلف وارد میشوم، به محض اینکه متوجه میشوند معلم هستم، تقریبا جزء جملات ثابتی که پرسیده میشود این است که :«معلمی سخت نیست، با بچههایی که دیگه چیزی قبول ندارند؟ حرف روی این بچهها که اثر نداره، با اینها چه کار می کنید؟!»
من اما، همیشه نظر دیگری داشتهام و اگر نیاز باشد، میتوانم ساعتها از از اینکه چرا این نظرات را نمیتوانم به طور کامل بپذیرم، حرف بزنم.
اما همیشه، در لابهلای این خوف و رجائی که در دل و جانم جریان دارد، دغدغهای جا خوش کرده که از همان روز اول مهر و زمانی که هر دانش آموز خودش را معرفی میکند، من آن را در رد نگاهش دنبال میکنم!
آن هم یک چیز است: «این دانش آموز من چه اندازه کشورش، هویتش و دینش را میشناسد و برای آیندهاش میخواهد چطور جوانه بزند؟»
نمیخواهم بگویم که بارها از گوشه و کنار به گوشم رساندهاند که معلم ریاضی فقط باید دودوتا چهارتایش را بگوید و برود، چه به این حرفها؟!
اگر از اینها بگذریم، در این مدتی که هر بار حوادث و جریانهای مختلف، با دور تندی که کأنه میخواهند از یکدیگر سبقت بگیرند، در حال رخ دادن بود، هر بار که وارد مدرسه میشدم، فاصله خانه تا مدرسه را در حال چیدن سناریویی بودم که چطور سر صحبت را با دانش آموزانم باز کنم و برایشان بگویم...
و برایم بگویند از آنچه در ذهنشان، و در جانشان نشسته از خزعبلات رسانههای آن ور آبی که با هزار دروغ و رنگ و لعاب مختلف به ذهن مخاطب پمپاژ میکنند.
گاهی با خودم میگفتم: «ای کاش زمان در همان یک ساعت و نیمی که من سر کلاسشان بودم متوقف میشد و میتوانستیم بیشتر با همدیگر صحبت کنیم.» نه من سیر میشدم از صحبت کردن و نه آنها از سوال پرسیدن!
ناگفته نماند، که همیشه یک نگرانی ته دلم داشتم و با خودم میگفتم: «نکند روزی برسد که آنقدر بعضی از این بچهها چنان تحت تاثیر اخبار و حرفهای ضد و نقیض قرار بگیرند که دیگر حتی نتوانیم مثل یک معلم و شاگرد با همدیگر راجع به مسائل درسی حرف بزنیم!
تا رسیدیم به این ایام و شبهایی که بخش قابل توجهی از جمعیت مردمِ کف خیابانها را دانشآموزانی پر کردهاند، که روزی عدهای آنها را به دستههای مختلف آلفا و بتا و پنتا تقسیم بندی میکردند!
این شبها نوجوانهایی را با مشتهای گره کرده _مانند رهبر شهیدمان_ میبینم که حتی زودتر از منِ معلمشان حضورشان را در دفتر حضور و غیاب جمهوری اسلامی ایران ثبت کردهاند.
حالا جمله عدو شود سبب خیر را با تک تک سلولهای وجودم بیشتر درک میکنم؛
روزی برای این قشر، نقشهها کشیده بودند و برنامهها داشتند، اما نمیدانستند که اگر خدا بخواهد، به قول سردار سلامی عزیز: «ما با همین بچهها به جنگشان خواهیم رفت.»
الهه عباسپور✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
و روایتها لباس قدرت بر تن کردهاند...
زنگ روایت 🛎
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
عطر چای عراقی
امشب موج چهلویکم حضور مردم در خیابانها بود، یعنی یک روز بعد از چهلم آقا، ولی همچنان خیابانها مملو از جمعیت و شوروحال مردم مثل روزهای اول شهادت آقا.
هنوز هم رقص زیبای پرچم در آسمان شهر و نوای حیدر حیدر مردم طنینافکن.
امشب به محض ورود به میدان شهدا، دختر نوجوانی یک شاخه گل رز زرد به دستم داد و من گل را در کنار پرچم ایران در دست گرفتم قبل از نماز صلوات خاصه امام رضا جان را خواندیم و روحمان پر کشید به صحن انقلاب و پنجره فولاد.
نماز استغاثه را به همراه مردم آشنا و غریبه شهر،خواندیم و دعای توسل به آقا امام زمان.
امشب قرار بود گروه مذاکره کننده به اسلام آباد پاکستان بروند و مردم در مورد حضور قالیباف در تیم مذاکره کننده میگفتند ویکی از حضورش راضی بود ویکی ناراضی؛ اما من حس غرور داشتم حس پیروزی، اینکه آمریکای جنایتکار دو شرط اولیه ما را پذیرفته بود، این یعنی پیروزی، یعنی اقتدار ایران.
هرچند من هنوز هم مثل رهبر شهیدم به مذاکره بدبینم، ولی با افتخار پرچم ایران را در دست بالا می برم و با عشق به گل رز زرد کنار پرچم نگاه میکنم.
عطر و بوی چای عراقی در کنار موکبهای مزین به پرچم کشور دوست و برادر عراق، حالوهوای پیادهروی اربعین را در من تداعی میکرد بخصوص وقتی مداح از کربلا و بین الحرمین میگفت، من به این فکر میکردم که امسال اربعین که به کربلا بروم و پرچم ایران را با خود ببرم چقدر افتخار خواهم کرد به ایرانی بودنم
و واکنش عراقیها در برابر ما چگونه است؟
با این افکار به مردم مقتدر محله شهدا نگاه کردم و به تک تکشان افتخار کردم، به پسر بچه کوچک با آبنبات توی دهانش، تا پیرمرد نشسته رو صندلی تاشو.
شهربانو میرزایی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht