صداهای بیصدا
ـ جمهوری اسلامی، داره با سرعت، زیرساختهایی که توی جنگ مورد هدف قرار گرفته رو بازسازی میکنه
+ صدات نمیاد... نمیشنوم چی میگی.
ـ میگم جمهوری اسلامی میخواد داروی جدید، رونمایی کنه
+ بلندتر بگو نمیشنوم.... بلندتر بگو ...
ـ میدونی اولین راهآهن ایرانو کی ساخت؟
+ رضاشاه ساخته... میدونستی راهآهن ساخته؟؟ میدونی چقدر پهلوی خوب بود؟
ـ آهان... فهمیدم چه موقع صدامو میشنوی.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به وقت بیداری
بچهها چند روز است که دیگر بیشتر از همیشه میفهمند.
بدوبدوکنان و گاهی با یقهکشی، دنبالبازی میکردند.
کوچکترینشان که انگار سه چهارساله بود
به خواهر بزرگتر گفت:
- «کی وقت خواب میشه؟»
+ الان که وقت خواب نیست.
- چرا؟ چون موشک میزنن؟
+ نه عزیزم چون عصره هنوز شب نشده.
- آهان باید ساعت ۹ بشه؟
+ نه حلما! ساعت ۹ باید بریم مرگ بر آمریکا بگیم...
گلسا محمدنژاد✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
و کلاس ما این روزها در میدان رزم...
شبههمونی🛎
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
هو المدبر
عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد
هر بار که در جمعهای مختلف وارد میشوم، به محض اینکه متوجه میشوند معلم هستم، تقریبا جزء جملات ثابتی که پرسیده میشود این است که :«معلمی سخت نیست، با بچههایی که دیگه چیزی قبول ندارند؟ حرف روی این بچهها که اثر نداره، با اینها چه کار می کنید؟!»
من اما، همیشه نظر دیگری داشتهام و اگر نیاز باشد، میتوانم ساعتها از از اینکه چرا این نظرات را نمیتوانم به طور کامل بپذیرم، حرف بزنم.
اما همیشه، در لابهلای این خوف و رجائی که در دل و جانم جریان دارد، دغدغهای جا خوش کرده که از همان روز اول مهر و زمانی که هر دانش آموز خودش را معرفی میکند، من آن را در رد نگاهش دنبال میکنم!
آن هم یک چیز است: «این دانش آموز من چه اندازه کشورش، هویتش و دینش را میشناسد و برای آیندهاش میخواهد چطور جوانه بزند؟»
نمیخواهم بگویم که بارها از گوشه و کنار به گوشم رساندهاند که معلم ریاضی فقط باید دودوتا چهارتایش را بگوید و برود، چه به این حرفها؟!
اگر از اینها بگذریم، در این مدتی که هر بار حوادث و جریانهای مختلف، با دور تندی که کأنه میخواهند از یکدیگر سبقت بگیرند، در حال رخ دادن بود، هر بار که وارد مدرسه میشدم، فاصله خانه تا مدرسه را در حال چیدن سناریویی بودم که چطور سر صحبت را با دانش آموزانم باز کنم و برایشان بگویم...
و برایم بگویند از آنچه در ذهنشان، و در جانشان نشسته از خزعبلات رسانههای آن ور آبی که با هزار دروغ و رنگ و لعاب مختلف به ذهن مخاطب پمپاژ میکنند.
گاهی با خودم میگفتم: «ای کاش زمان در همان یک ساعت و نیمی که من سر کلاسشان بودم متوقف میشد و میتوانستیم بیشتر با همدیگر صحبت کنیم.» نه من سیر میشدم از صحبت کردن و نه آنها از سوال پرسیدن!
ناگفته نماند، که همیشه یک نگرانی ته دلم داشتم و با خودم میگفتم: «نکند روزی برسد که آنقدر بعضی از این بچهها چنان تحت تاثیر اخبار و حرفهای ضد و نقیض قرار بگیرند که دیگر حتی نتوانیم مثل یک معلم و شاگرد با همدیگر راجع به مسائل درسی حرف بزنیم!
تا رسیدیم به این ایام و شبهایی که بخش قابل توجهی از جمعیت مردمِ کف خیابانها را دانشآموزانی پر کردهاند، که روزی عدهای آنها را به دستههای مختلف آلفا و بتا و پنتا تقسیم بندی میکردند!
این شبها نوجوانهایی را با مشتهای گره کرده _مانند رهبر شهیدمان_ میبینم که حتی زودتر از منِ معلمشان حضورشان را در دفتر حضور و غیاب جمهوری اسلامی ایران ثبت کردهاند.
حالا جمله عدو شود سبب خیر را با تک تک سلولهای وجودم بیشتر درک میکنم؛
روزی برای این قشر، نقشهها کشیده بودند و برنامهها داشتند، اما نمیدانستند که اگر خدا بخواهد، به قول سردار سلامی عزیز: «ما با همین بچهها به جنگشان خواهیم رفت.»
الهه عباسپور✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
و روایتها لباس قدرت بر تن کردهاند...
زنگ روایت 🛎
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
عطر چای عراقی
امشب موج چهلویکم حضور مردم در خیابانها بود، یعنی یک روز بعد از چهلم آقا، ولی همچنان خیابانها مملو از جمعیت و شوروحال مردم مثل روزهای اول شهادت آقا.
هنوز هم رقص زیبای پرچم در آسمان شهر و نوای حیدر حیدر مردم طنینافکن.
امشب به محض ورود به میدان شهدا، دختر نوجوانی یک شاخه گل رز زرد به دستم داد و من گل را در کنار پرچم ایران در دست گرفتم قبل از نماز صلوات خاصه امام رضا جان را خواندیم و روحمان پر کشید به صحن انقلاب و پنجره فولاد.
نماز استغاثه را به همراه مردم آشنا و غریبه شهر،خواندیم و دعای توسل به آقا امام زمان.
امشب قرار بود گروه مذاکره کننده به اسلام آباد پاکستان بروند و مردم در مورد حضور قالیباف در تیم مذاکره کننده میگفتند ویکی از حضورش راضی بود ویکی ناراضی؛ اما من حس غرور داشتم حس پیروزی، اینکه آمریکای جنایتکار دو شرط اولیه ما را پذیرفته بود، این یعنی پیروزی، یعنی اقتدار ایران.
هرچند من هنوز هم مثل رهبر شهیدم به مذاکره بدبینم، ولی با افتخار پرچم ایران را در دست بالا می برم و با عشق به گل رز زرد کنار پرچم نگاه میکنم.
عطر و بوی چای عراقی در کنار موکبهای مزین به پرچم کشور دوست و برادر عراق، حالوهوای پیادهروی اربعین را در من تداعی میکرد بخصوص وقتی مداح از کربلا و بین الحرمین میگفت، من به این فکر میکردم که امسال اربعین که به کربلا بروم و پرچم ایران را با خود ببرم چقدر افتخار خواهم کرد به ایرانی بودنم
و واکنش عراقیها در برابر ما چگونه است؟
با این افکار به مردم مقتدر محله شهدا نگاه کردم و به تک تکشان افتخار کردم، به پسر بچه کوچک با آبنبات توی دهانش، تا پیرمرد نشسته رو صندلی تاشو.
شهربانو میرزایی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
نبض پنهان خیابان
شب چهلودوم، میدان شهدای تهران غرق در موجی از پرچمهای در اهتزاز و همهمهی جمعیت بود؛ گویی خودِ شهر نفس میکشید و نبضش با ریتم تپش هزاران قلب یکی شده بود. در این اجتماع پرشور، حضور هر فرد، هر پرچم، و هر صدا، ستونی بود که مقاومت را معنا میکرد. خیابانها، این رگهای حیات شهر، زمانی معنای حقیقی خود را مییابند که با قدمها و باورهای مردم پر شوند؛ چرا که ایستادگی تنها یک انتخاب نیست، بلکه حضور در صحنه است؛ حضوری که ارادهی جمعی را به نمایش میگذارد و به تاریخ پیام میفرستد.
مردم حاضر همراه مداح دعای توسل می خواندند، دستی با پرچم و دستی به سوی آسمان و استغاثه دسته جمعی موج خروشانی ساخت، در خیابانهایی که از ابتدای انقلاب تا به امروز شاهد هزاران شهید بوده است.
بعد از پایان دعا، مداحی حماسی شروع شد و موج پرچمها، آسمان میدان شهر را زیباتر از همیشه کرده بود. مطمئن نبودم که باد پرچمها را میبرد یا پرچمها باد را.
ناگهان در سمت راستم جمعیتی شروع به حلقه زدن کردند، کنجکاو به جمعیت نگاه کردم پیرمردی با چهرهای که سالها تجربه و سکوت را در خود داشت، به این صحنه، معنایی اسطورهای بخشید. او که نماد آرامش و اندیشهی عمیق بود، نه با قدمهای بلند، بلکه با روحی عرفانی، سنگینی و استواری را به جمع افزود. حاج آقای جاودان همان استاد بزرگ اخلاق در تهران خود را برای انجام فریضه جهاد با ویلچر به جمعیت حاضر در خیابان رسانده بود تا به امر رهبر لبیک گوید؛ و یک پیوند ناگسستنی میان شور جوانان و تجربهی کهنسالان به وجود آورد، و نشان دهد که ایستادگی، نسل نمیشناسد و در هر قامتی، میتواند حضوری کوبنده و الهامبخش داشته باشد. او یادآور شد که قدرت مقاومت، تنها در فریاد نیست، بلکه در ماندگاری و حضورِ مداوم است.
در آن شب، میدان شهدا به صحنهای بدل شد که در آن، حضور مردم، تجسمی عینی از ارادهی فولادین بود، روایتی حماسی از ایستادگی مردم تهران ؛ روایتی که در آن، هر قدم، هر پرچم، و هر نگاه، پیامی بود از پیوند عمیق انسانی و مقاومتِ بیپایان.
زینب مرادی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قرار
امشب، درست ساعت نهونیم شبِ یکشنبه بیستوسوم فروردین، دوباره راهی میدان شهدا شدم؛ همانجا، روبهروی سینما میلاد. از عصر که کلاس مجازیام، تمام شد هیجان عجیبی را تجربه میکردم. آخر قرار گذاشته بودیم؛ یک قرار جهادی و ملی، برای پاسداشت همین سرزمین و برای آنکه کنار هم بایستیم و برای دفاع از آرمانهای انقلاب و هم حالوهوایمان را تازه کنیم.
در پایان کلاس، به بچهها گفتم:
«اگر توانستید به میدان شهدا بیایید؛ پرچمهایتان را بیاورید.»
وقتی رسیدم، جمعیت آرامآرام در میدان جمع میشد. پرچمهای رنگی در دست مردم در باد میرقصید. من هم پرچم ایرانم را با خودم آورده بودم؛ حس میکردم بخشی از وجودم شده است.
چهلوسه روز بود بچهها را حضوری ندیده بودم. همان لحظهای که چشمم به مریم افتاد که با پرچم و چادر نزدیک میشد، دلم لرزید.
گویی بخشی از روحم بعد از اینهمه روز به قرار رسیده باشد.
یکییکی رسیدند؛ زهرا و خواهر کوچکترش هم آمدند، زمانی نگذشت که سلاله و خانوادهاش هم به جمعمان اضافه شد، نگین و ثنا و مهسا هم با کمی تاخیر به ما پیوستند. دختران عزیزی که قدمهایشان مثل طنین یک آهنگ آشنا بود، دیگر نتوانستم صبر کنم. دستانم را گشودم، و بچهها را مثل روزهای اول مهر، مثل روزهای بیحواس و پرشور نوجوانی، در آغوشم گرفتم و بوی شور زندگی در همان چند ثانیه جمع شد. چند دقیقه بعد، مثل یک حلقه کوچک اما گرم، کنار هم ایستادیم.
صدای یک گروه سرود در میدان پیچید، و ما هم همراه شدیم. شعرهای حماسی از گلویمان بیرون ریخت. پرچمها را بالا بردیم و در باد چرخاندیم؛ انگار داشتیم آسمان را نقاشی میکردیم.
یکی از بچهها گفت: «خانم… عکس یادگاری؟»
لبخند زدم .ایستادیم، پرچمها بالای سر، لبخندها روشنتر از چراغهای میدان، در قاب عکس، نه فقط ما، که یک حس مشترک ثبت شد: هنوز کنار همیم، هنوز امید باقیست.
میان شلوغی و صداها، مریم زیر گوشم گفت: «خانم ببخشید… اون سؤال ریاضی امروز رو متوجه نشدم.»
به کنار خیابان و زیر نور موکبی رفتیم ، همانجا میان پرچمها و صداها، و دوباره کلاس شروع شد.
روی صفحه موبایل برایشان ، توضیح دادم، و مسئلهای که ذهنشان را مشغول کرده بود، همانجا حل شد.
این همان چیزیست که همیشه باور داشتم:
اگر امید برقرار باشد، اگر رابطه معلم و دانشآموز برقرار باشد، درس هم برقرار میماند؛ حتی در میدانهای نبرد.
امشب کنار همسرم، فرزندانم، دانشآموزانم، اولیایشان و مردمی که همه آمده بودند تا فرهنگ اصیل ایرانی یعنی ایثار و مقاومت را فریاد بزنند ایستاده بودم و حس کردم «ایستادگی» همیشه صدای بلند ندارد، گاهی فقط همین است: یک پرچم، چند شاگرد، یک معلم، و قرار گذاشتن روی اینکه کنار هم بمانیم در کلاس یا حتی میدان نبرد.
ایستادگی و مقاومت…
به سبک معلم و دانشآموز.
در میدان شهدا، تهران.
زینب مرادی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
و بهار، رخصت پیروزی است و فریاد ندای حق...
ماهنامه🛎
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
ستارههای کوچولو در آغوش حلما
یکی بود، یکی نبود.
غیر از خدای بچهها ، هیچ کس نبود
یک دختر کوچولوی مهربان بود به نام حلما. حلما چشمهای خیلی قشنگی داشت، مثل دو تا مهتاب کوچک.
حلما، یک خانهی گرم و نرم داشت.
در خانهی حلما، صدای خندههای قشنگ پدر و مادر بود.
صدای بوسههای گرم و صدای بازی کردن با برادر کوچک بود.
همه در آن خانه، مثل یک بغلِ بزرگ و گرم، حلما را در بر گرفته بودند.
اما یک شب، آسمان کمی صدا کرد...
مثل صدای رعد و برقِ دوردست.
و بعد، ستارههای آسمان کمی تکان خوردند.
حالا حلما، وقتی به آسمان نگاه میکند، میبیند که پدر، مادر، برادر و آن عزیزانِ مهربان، به جای ماندن در اتاق، به آسمان رفتهاند تا تبدیل به ستارههای کوچک شوند.
آنها حالا خیلی نزدیک هستند. آنها در نورِ ماه، در پروازِ پرندهها و در گرمایِ آفتاب، هستند.
آنها مثل یک «سدِ بزرگِ مهربانی» دور تا دورِ حلما را گرفتهاند. آنها همیشه نگاهش میکنند، مثل فرشتههای کوچولو.
وقتی حلما میخوابد، ستارهها بالای سرش میآیند و میگویند: «ما اینجا هستیم، حلما جان... ما همیشه در نورِ چشمهای تو هستیم.»
حتی وقتی باد میوزد، حلما میدانست که این صدای خنده ستارههاست که میگوید: «تو خیلی قوی هستی، تو مثل یک گلِ زیبا هستی که از دلِ خاک سبز میشود.»
حلما، تو تنها نیستی. تو در آغوشِ نور هستی. تو در آغوشِ عشق هستی.
و ستارهها، همیشه و همیشه، مراقبِ خوابهای شیرین تو هستند.
---
وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ
از پيشروى آنان سدى و از پشت سرشان [نيز] سدى قرار دادهايم و آنها را در پوشش قرار دادهايم، از اين رو آنها نمىبينند.
حمیده ابدالی ✍
#ماهنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht