همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
خون دل برای افطار
فکرم پیش آنهاست. نه من، همه ایران. صبح زود بچهها را بیدار کردیم. مانتو تنشان کردیم. مقنعههایی که هنوز برای گشاد بود را سرشان کردیم و با هم خندیدیم. کولههایشان را پر از کتاب و خوراکی کردیم و راهیشان کردیم. موقع رفتن لبخند زدند، از آنها که دیدار آخر است. امروز، سر کلاس، درس چه داشتند؟ معلم چه درس میداد؟ در کدام لحظه و کجای کتاب از پیش ما رفتند؟ رفتند اردو، این بار همه مدرسه. نه این بار کسی مریض بود، نه کسی غیبت کرد.
مثل همیشه جلوی مدرسه حسابی شلوغ شده است. خانوادهها دنبال بچهها آمدهاند. آمدهاند جنازهها را ببرند. اصلا افطار کردهاند؟ افطار چه خوردند؟ روی زمین خونی عزیزانشان نشستهاند و به مدرسهای نگاه میکنند که چیزی از آن باقی نمانده است. قسم خوب نیست، اما لقمه لقمه افطارم را به یاد آنها بودم. حتی حالا که دارم مینویسم فرشتهای زیر آوار مانده است. حتی همین حالا که تو میخوانی هم فرشتهای زیر آوار است. دلم آنجاست، تمام ذهنم. در میناب، جایی که حتی قبلا نمیدانستم کجای این سرزمین پهناور است. اما آنجا هستم. کنار خانوادهها گریه میکنم.
قبلا شنیده بودم زمان دفاع مقدس نیروهای بعث به مدرسهها حمله میکردند. تاریخ در حال تکرار است. گرگ همان گرگ است. همان گرگی که از ریختن خون بچههای غزه سیراب نشد، حالا دنبال ریختن خون بچههای ایران است. این بار اما نمیتواند فرار کند. میگویند آه میگیرد، بد هم میگیرد. آه بچههایی که رفتند، بچههایی که زیر آوارند، مادر و پدرهایی که افطار خون دل خورند و در نهایت همه ایران. نعش گرگ به زمین خواهد خورد؛ دیر یا زود، دور یا نزدیک. زمین میخورد.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
نمره زندگی🌱
خانم معلم، با نگاه نافذش، ما را زیر ذرهبین داشت. گلدانها را آوردیم. گلدانِ ریحانه، با آفتابگردانی که انگار از خوشحالی به آسمان نگاه میکرد، خیرهکننده بود. گلدان هدی اما، تنها خاک داشت.🌻
ـ بسیار خوب بچهها. کسی که به حرف من گوش نداده و بفهمم کار رو به کس دیگهای سپرده بهش بیست نمیدم. خب...
او مکث کرد. هوای کلاس سنگین شد.
ـ حالا باید هر دو گلدون رو بردارید و جلوی چشم همه تو سطل زباله خالی کنین.
هدی با آسودگی شانههایش را بالا انداخت و گلدان را سمت سطل برد.
اما ریحانه! ریحانه که تمام روزهای سخت را به خاطر آن گل تحمل کردهبود، تمام وجودش فریاد زد: «نه!»😩
ریحانه گلدان را چنان محکم به سینه چسباند که انگار تمام دنیایش در آن خلاصه شدهبود.
معلم لبخند زد و دست هدی را گرفت: «هدی، مشخصه که خودت دونه رو نکاشتی، آره؟»
سپس رو به ریحانه کرد: «اما تو…همونطور که گفته بودم خودت کار رو انجام دادی؛ این یعنی بزرگ شدی. ریحانه، تو بیست شدی، چون انتخاب کردی بدون تنبلی خودت کارت رو انجام بدی و وظیفه خودت رو گردن کس دیگهای نندازی؛ برای همین نتونستی از گلدونت دل بکنی.»🪴
گلدان را از دست ریحانه گرفت. رو به ما کرد و گفت: «گاهی شیطون میخواد با وعده راحتی، شما رو وادار کنه آخرین حلقه تعهدتون رو رها کنید. مقاومت در اون لحظه، بزرگترین نمره زندگیه.»🌞
ترنم از جا بلند شد و گفت: «خانوم، من آیهای رو که گفته بودید در مورد شیطون باشه، پیدا کردم، بخونمش؟»
ـ بخون
آیه ۲۶۸ بقره
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
شیطان، شما را [به هنگام انفاق مال با ارزش] از تهیدستی و فقر میترساند، و شما را به کار زشت [چون بخل وخودداری از زکات و صدقات] امر میکند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق میدهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
زهرا زرگران✍
#ماهنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آنکه را عقل است و ایمان و شرف
لشکرِ حق را نمیگیرد هدف
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
امسال ما در دلهایمان بذر همدلی و خونخواهی میکاریم تا درختهایی که از آن سربرمیآورند، دنیا را سبز کنند به رسم همان روزها...
خاطره کردفیلابی ✍️
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«به وقت اجابت»
مادر شهید بود. به عادت هر روز اسکناسی برداشت. دور قاب عکس او چرخاند. ناگهان یادش آمد رهبرش هم شهید شده. اشکهایش جاری شد. زیر لب نفرینشان کرد. اخبار از خودزنی پدافند آمریکا در اردن خبر داد.
فائزه فداکار✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
یازده سال بیشتر نداشتم که عکستان را توی دفتر خاطراتم چسباندم.
دوتا کاغذ را از چهار گوشه با چسب به هم گره زدم. دلتنگت که میشدم، کاغذها تقی میخورد و تماشایت میکردم. دلم گرم میشد به شجاعتت.
میدانی آقاجان!
بعدها از شما یاد گرفتم که حق را باید فریاد زد، برایش ایستاد، برایش جنگید...
حتی...خون داد.
چه صادقانه، حق را فریاد زدی و چه مظلومانه برایش خون دادی.
حالا من! بعد از سالها دوباره، قاب عکسی به دست، خیره شدهام!
اما فرق میکند، ما اکنون نگاهت را توی خیابانها فریاد میزنیم، فریاد میزنیم بر سر کسانی که تو را نشناختند.
گرچه دلهامان خون است...
چشمهامان رودی خروشان...
اما نمیلرزیم...
ما تا آخر ایستادهایم...
چه خوب، ایستادن را برایمان دیکته کردی، معلم امت...
رویا رستمیوند✍
🔰مرکزنویسندگی دفترهنرسازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صبحِ اول هفته بود و دختران،
در لباسهای یکرنگ و مرتب،
به کلاس آمدند با دلی امیدوار.
آنهایی که کوچکتر بودند،
پنهانی به کیفهایشان نگاه میکردند،
تا لقمهی مادر را ببینند، یادگاری از خانه.
از جمعههای رفته میگفتند،
از ویلای مادربزرگ، از خانه پدری،
از خاطرات سبز و دستنخورده.
خندههایشان در کلاس میپیچید،
نگاههایشان پر از شیطنت بود،
چشم به تور والیبال دوخته بودند،
منتظر زنگ تفریح و هیاهو.
ناگهان، موشکی از دوردست،
مثل اژدهایی خشمگین،
بر سر مدرسه فرود آمد،
و همه را در خود فرو برد،
حتی فرصت یک فریاد هم نشد.
علیرضا رحمانی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
دیوار برلین
روزی روزگاری یک دیوار کشیدند بین یک ملت. مرز شد، اما برای جدا شدن هموطنان. یکی شد آلمان شرقی و دیگری شد غربی. یکی غرق فقر و دیگر غرق غنا. دیوار برلین شد نام آن دیوار. شد نماد جنگ سرد و چه و چه. مجال حرف زدن درباره این اتفاق نیست، بحث این است که دیگر مردم پشت دو دیوار، از هم خبر نداشتند. اگر کسی از دیوار بالا میرفت و آن طرفی میرفت خودی نبود، دشمن بود.
چیزی که امروز در جامعه رخ میدهد هم چنین فضاییست. در یک سمت موافقان نظام و به قولی ارزشیها ایستادهاند و طرف دیگر مخالفان حکومت و براندازها. شکافی که بین دو گروه است هر روز و هر ساعت انگار در حال بیشتر شدن است. دیوار نامرئی که دو گروه در پشت آن قرار دارند و برای خود زندگی میکنند. گویی ما ایرانهای متفاوتی برای خود ساختهایم. این همان نقشهای بود که دشمن داشت برای تفرقه انداختن بین مردم. همینکه روبهرویت شخصی باشد که هم زبان و هم وطن توست، اما تو را دشمن میداند یعنی این طرح به شدت موفق بوده. میشود اصلا این دودستگی را انکار کرد، اما انکار وجود یک بمب ساعتی در اتاق آن را خنثی نمیکند. بالاخره منفجر خواهد شد.
بزرگترین تهدید دشمن، نه ناو است، نه موشک و نه نیروی هوایی. مسئله همین تفرقه کشندهایست که ساختهاند. از جنس همان دیوار که شوروی برای آلمان کشید. همه ما مسئول خراب کردن این دیواریم. اینکه یکی شویم و برای آبادانی ایران بجنگیم، برای اتحاد، برای مقاومت مقابل دشمنی که برایش مهم نیست چه چیزی جلویش ایستاده. فقط میخواهد بکشد و جلو برود. وقت اتحاد است. همان چیزی که رهبر شهید تاکید روی آن داشت و اسمش را گذاشت اتحاد مقدس.
حالا وقت بحث و جدل نیست، وقت کمک است. وقت حرف و مهمتر گوش شدن پای حرفهای کسانیاست که مخالفاند. نباید سیره پیامبر (ص) را از یاد ببریم. که او با حسن خلق مردم را دور هم جمع کرد. هر چند کسی که نمیخواهد بفهمد را نمیشود سر راه آورد اما خیل عظیمی هستند که منتظر یک جرقهاند. قطعا خون آن سید بزرگوار فرزندان خود را به این راه برمیگرداند؛ انشالله.
علیرضا محبی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آغاز تحول
مدرسه، آغازی است برای تحول، نه فقط تحول در دانستن که در رشد و شکوفایی فضایی است که بذر کنجکاوی را در خاک ذهن میپرورد و با خرد و اندیشه، آن را به درختی تناور تبدیل میکند.
در هر کلاس درس، در بین گفتگوی معلم و شاگرد، جرقهای از عشق به دانایی شعلهور میشود که ظلمت ندانستن را میزداید.
مدرسه، گنبدی است بر فراز رؤیاها
جایی که هر دانشآموز، با قلمی در دست و جهانی در دل، فصل نوینی از سرنوشت خویش را رقم میزند.
اینجا، مکانی است که ایدهها شکل میگیرند، استعدادها شکوفا میشوند و ارادهها برای ساختن آیندهای روشنتر، استوار میگردند.
هر واژه، هر درس ، هرکتاب، دریچهای است به سوی فهم عمیقتر جهان و جایگاه انسان در آن.
مدرسه، سکوی پرتابی است به سوی افقهای دستنیافتنی.
از این نقطه، بالهای پرواز گشوده میشوند و اندیشهها، رها از قید و بندهای زمان و مکان، به سوی آگاهی و پیشرفت اوج میگیرند.
مدرسه، قلب تپنده تغییر است.
جایی که هر روز، صبحی نو برای دگرگونی آغاز میشود.
حمیده ابدالی✍
#چالشنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پانزدهم اسفند ۱۴۰۴
الوند
ساعت از ده شب گذشتهبود که تجمع تمام شد و راه افتادیم. راهپیمایی خودرویی از میدان لاله شروع شد. دلم میخواست پرنده میشدم و از آسمان به این اتحاد زیبا، اهتزاز پرچمها و آدمهایی که در چشمها و صدایشان غم و حماسه میبارید نگاه میکردم. و به تصاویری که از ماهِ زمین در دستها بود خیره میشدم که دیدنیتر از ماه آسمان بود.
حرکت خودروها کند بود. تعدادشان بیشتر از دو شب قبل به نظر میرسید. جوانی در یک نیسان آبی رنگ که مجهز به سیستم صوت بود شعار میداد و یا صحبت میکرد. میگفت: «امنیت وقتی زیبا میشود که مردم برایش قدم بردارند.» در دلم گفتم: «راست میگویی. آفرین.»
پرچمهای کوچک و بزرگ از ماشینها سر بیرون آوردهبودند و با تکانهایشان گویی به هم سلام میکردند. بیشترشان پرچم زیبای ایران جانمان بودند. تعدادی هم پرچمهایی مزین به نام اهل بیت (ع) دیدهمیشدند. در ماشین ما مادرم پرچمدار بود. دستش خسته شد اما پرچم پایین نیامد که نیامد.
از توی یک ماشین بچههایی روی لبهی پنجرههایش نشستهبودند و حتی بهتر از بزرگترها شعارها را رهبری میکردند. ماشینها پر بود از دلهای عزادار و بیقرار وطن.
ما هم بعد از اینکه امیرمهدی چرتی زد به شعارها پیوستیم. صدای مردانهی پدرم با صدای زنانهی من و مادرم ترکیب زیبایی ساختهبودند.
با کنجکاوی به عکسهایی که در دست سرنشینان بود نگاه میکردم. هرعکس حس و حال خودش را داشت و دل آدم را یک جور تنگ میکرد. عکس جوانی آقا، عکسی که پس زمینهاش قدس شریف بود، عکسی که ایشان را در کنار دختران دبستانی میناب نشان میداد، و تصویری که در آن آغوش امام خمینی (ره ) به روی یار مظلومِ مقتدرشان باز شدهبود.
برخی با گوشیهایشان هم عکس یار را بیرون آوردهبودند. عکسی که به ارزش تلفن همراهمان اضافه کرده.
شیشهی پشت ماشینها هدف دیگری شد برای چشمهای من. بعضیها با نوشتن «تا پای جان برای ایران.» ماشینشان را هم سلاح کردهبودند که دشمن را با این پیام زیر بگیرد. «لبیک یا مهدی» ها بیشتر بود. ماشینی هم با نام «سید علی» که مثل دست خطشان طراحی شدهبود، نمای زیبایی گرفتهبود.
شعارها همان شعارهای همیشگی و گویای باورهای ابدیمان بودند. در رأس هرچیز «الله اکبر» قلبها را اطمینان میبخشید و چگونه میتوان الله را اکبر از هرچیز و هرکس دانست درحالی که شیطان اکبر و طاغوت زمان را لعن نکرد؟! و لذا «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» نه از دهانها، بلکه از دلها میجوشید.
نگاهم تمام خانهها و مغازهها را به دنبال نشانهها میکاوید. چشمم به پنجرهای افتاد که یاران جامانده را به ما ملحق میکرد. دستانی که مشتِ خشم و تصویر ماه را بیرون آوردهبودند و همراهی میکردند.
گفتم: «دیدی مامان؟ خیییلیها دلشون اینجاست. خودشون نتونستن بیان. ما زیادیم. ما هم توی خیابونها زیادیم هم توی خونههایی که دلشون با ما یکیه» این صحنه بار دیگر تکرار شد. زنی مشت گرهکردهاش را همنوا با شعارهایمان از پنجره بیرون میآورد و عقب میبرد.
فائزه فداکار✍
#روایت
#قسمت_اول
#راهپیمایی_خودرویی
#پانزدهم_اسفند
#الوند_قزوین
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht