غیرت ایرانی
خبرنگار میکروفن را جلوی پیرمرد پرچم به دست گرفت و پرسید: «شب چندمی است که به میدان می آیی؟»
و پیرمرد با افتخار گفت: «چهل وچهارمین شب.»
پیرمرد هرشب در میدان بود، هر شب پرچم به دست.
خبرنگار گفت: «چرا می آیی؟»
ـ به خاطر ایران، به خاطر وطن
ـ میتوانی یک متر از این وطن را بخری؟
ـ نه حتی یک متر را هم نمیتوانم بخرم.
ـ پس چرا میآیی؟
ـ چون ایران ناموس من است، به خاطر ناموسم جانم را هم میدهم.
ایران ناموس است، جمهوری اسلامی ایران حرم است.
وقتی میگویم ما پیروز میدانیم، شعار نیست، به خاطر حضور این مردم در صحنه است. به خاطر مرد میانسالی که در تمام این شبها ترافیک را کنترل میکند، به خاطر پیرمرد قرآن به دست، به خاطر مادری که لقمه نان و پنیر و خرما بین جمعیت پخش میکند و به خاطر این پیرمرد داستان امشب.
ایران پر است از این آدمها، لب جدول کنار خیابان مینشینم، به هر کدام از مردم که نگاه میکنم، میدانم هر کدام قصهای دارند که باید بشنویم و ایران با این مردم و با این قصهها پیروز است.
گویید به هر کسی که جنگ افروز است
ایران حسین بن علی پیروز است
شهربانو میرزایی✍
۲۴ فروردین ۱۴۰۵
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
.
🌪 معرفی بازی اندرویدی طوفان
🔰تهیه کننده:
سیده سنا جندقی پور کاشانی
🔰کارگردان:
سید محمدعلی میرزابابائی
💠اثری از مرکز بازی مجموعه هما
🇮🇷روایتی از رشادت های قهرمانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
📺جهت مشاهده اخبار و تصاویر بیشتر بازی به کانال بازیچی مراجعه فرمایید 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/314836459Cdadce6bbd4
⭕️به زودی تریلر بازی منتشر خواهد شد
💠 هما | هنر معلمان انقلاب اسلامی
☑️ Eitaa.com/Homaart_ir
🌐 Homa-art.ir
پدر_دختری
دخترها بابایی اند
دختر نگاهش به باباست که در روز دختر برایش چه چیزی میخرد
دختر نگاهش به ابروی باباست که نکند با شیطنتهایش درهمرود و اندوهگین شود
دختر نگاهش به دست باباست که کجا را با انگشتش نشان میدهد که همان راه را برود
حال همین دختر بیشتر از هر وقت دیگر احساس میکند که راهنمایش را گم کرده، آخر تو هم رهبر بودی و هم پدر...
و حال بابا، ریحانهها همچنان از تو میگویند
دعا کن بابا
دعا کن بابا
@Homanevesht
تبریک های دخترانه
در آستانهی میلاد نورانی حضرت فاطمه معصومه (س)، بانویی که به پاکی، کرامت و ایستادگی زبانزد آسمان و زمین است، دلهایمان معطر به یاد زنی میشود که زیستنش، مکتبی از مهربانی و وقار بود و نامش، چراغ راه دختران این سرزمین.
در چنین روزی، با دلی آکنده از افتخار و احترام، روز دختر را به دختران شهید میناب و همهی دختران شهید این خاک تبریک میگویم؛ دخترانی که نامشان با صبر، حافظهی تاریخ را روشن کرده و قامتشان همچون سرو، نشانی از پایداری و بزرگواری است.
روز دختر را به دختران شهدا تبریک میگوییم؛ دخترانی که کودکانهترین لحظههایشان با دلتنگی گره خورد، اما قد می کشند، آگاه می شوند و با قلبی بزرگتر از سنشان، راه پدر را با وقار و متانت ادامه میدهند. شما گرامیترین روایت صبر هستید؛ صبری که از دامان خواهرانهی قم و از آموزههای حضرت معصومه (س) ریشه میگیرد.
و این تبریک را تقدیم میکنیم به دختران همیشه در صحنهی ایران؛ دخترانی که با ایمان، همت و حضور مؤثرشان، در فراز و نشیبها، دوشادوش مردان و زنان این دیار ایستادهاند و تصویر آیندهی ایران را روشنتر ساختهاند. شما ادامهدهندگان مکتب بزرگ بانویی هستید که نامش معصومه است؛ بانویی که جویبار عشق به خدا را با حیا، دانایی و ایثار در دل تاریخ جاری ساخت.
باشد که همهی ما، با الگو گرفتن از آن بانوی کریمه، در ساحت پاکی، دانش، فروتنی و عشق به خدا گام برداریم؛ تا هر دختر ایرانی، چون خورشیدِ قم، روشنیبخشِ دلها و پاسدارِ عزت این سرزمین باشد.
میلاد حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر را، به شهیدان دختر، دختران شهید و دختران استوار ایران، تبریک و تهنیت می گوییم.
زینب مرادی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
و قهرمان اصلی داستانهای این روزها خوب میداند چگونه از کلمهها حماسه خلق کند.
داستانک🛎
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
زمان:
حجم:
4.4M
داستانک صوتی «من، مداد قرار زینب»
به مناسبت روز دختر🧕
برای دخترکان میناب...
✍ مائده براتی
🎙 خاطره کردفیلابی
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
حکاک هویت
قرار است بچهها با ماشین ما به تجمع بیایند. در ماشین جا نیست و پسرک روی پای من نشسته. به بیرون خیره است و آسمان را نگاه میکند. با چاشنی تخیل و بازی کمی در افکارش میگردم تا که پرسشهایم به نقطه مهمی میرسد.
دوست دارم بدانم چقدر درباره هویت ملیاش میداند و در اتفاقات اخیر چه چیزهایی به دانستههایش اضافه شده. در جوابهایش ایران را واضح تلفظ میکند و رنگ های پرچم را هم خوب میشناسد. حتی اسامی دوست و دشمن را هم از بر است.
وقتی سوال کم میآورم او دست به کار میشود. کمی فکر میکند و بعد با آن زبان شیرینش میپرسد: «خوبا باهمن؟»
اندک تاملی میکنم و سوالش را به قاب زمخت بزرگسالی میآورم.
ـ منظورت اینه که خوبا در برابر بدا به هم کمک میکنن؟
سر تکان میدهد.
لبخند میزنم.
ـ آره. خوبا به هم کمک میکنن.
ـ تا نابودشون کنن؟
ـ بدا رو؟ آره. خدا هم کمکشون میکنه.
با این جواب یاد نکتهای میافتم. میپرسم: «راستی یادته نوشته وسط پرچم چه رنگیه؟»
بیمعطلی میگوید: «قرمز»
ـ میدونی یعنی چی؟
نمیداند پس خودم جواب میدهم.
ـ اسم خداست. به نظرت اسم خدا وسط پرچممون معنیش چیه؟
فوری جواب میدهد.
ـ یعنی ما خوبیم.
لحنش صادقانه است و انگار از اعماق وجودش میآید.
دیگر چیزی نمیگویم. ذهن خودم مشغول شده. به راستی در قلب کوچک او عشق به (الله) از کی حک شده؟ و این عشق چطور به وطنمان ایران ربط پیدا کرده؟
فاطمه پیلهفروش✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سکانس تفکر
داشتیم تحلیل سیاسی میکردیم
قانع شد
تهش گفت: «چه کاری از دست ما برمیاد؟ مگه دست ماست؟»
سکوت کردم
عکس را به او نشان دادم و گفتم: «لحظهای تفکر بهتر از ساعتها پای اینترنشنال نشستن است.»
عکس را بزرگ کرد و با تعجب پرسید: «چی نوشته؟ واکس صلواتی؟»
مجبور شدم به کنایه لبخند بزنم و بگویم: «اینترنشنال اینا رو نشون نمیده، نه؟ حیف شد که (: »
خاطره کردفیلابی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پشت ایران
مرد که بالاخره بعد از چند ساعت نوبتش شده بود جلو رفت و خودش را به میز پذیرش چسباند. به زن که خستگی از چهرهاش قطره قطره میریخت گفت: «خانوم پرستار، بیا زودتر کار ما رو انجام بده بریم پی زندگیمون.» زن با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «من پرستار نیستم؛ من... .» مرد که از گرما کلافه شدهبود گفت: «اصلا هر چی که هستی. عجله کن.» زن از برخورد مرد دلخور شد. بدون هیچ حرفی برگه و خودکاری به او داد و مشغول کارهایش شد.
مرد سوالات برگه را یکی یکی پر کرد و روی میز گذاشت. زن برگه را گرفت. نگاه سرسری به آن کرد و شگفتزده شد. به موهای سفید مرد با دقت بیشتری نگاه کرد و پرسید: «ببخشید شما چرا اومدین؟ واقعا نیازی نیست.» مرد که آستینش را بالا میزد گفت: «چیه؟ میخوای بگی سنم زیاده؟ یادش بخیر. اون موقع هم که خطشکن بودم میگفتن سنت خیلی کمه. شماها همیشه به آدم گیر میدین.» زن که نگران شده بود گفت: «آخه پدر جان... .» مرد با جدیت گفت: «ما فرزندای این کشوریم. به ما اجازه داد توی آرامش و امنیت بزرگ بشیم؛ حالا که به ما نیاز داره اون رو رها کنیم؟ پشت این کشور به مردم گرمه. ما صف تشکیل میدیم که خون بدیم؛ چون فعلا همین کار از دست ما برمیاد.»
زن به صف طولانی که متشکل از پیر و جوان و زن و مرد بود نگاه کرد. انگار این صف پایانی نداشت. زن که از حرفش پشیمان شدهبود، گفت: «شما راست میگی حاج آقا. ایران به ما نیاز داره.»
علیرضا محبی✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
میدان، همان جوانه روایتها
زنگ روایت🛎
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
قاب عکسی بر بلندای تاریخ
هرشب به جمع مردم میآمد. آن مرد هرشب با قاب عکس رهبر شهید با قدمهایی آرام اما محکم با همان قد بلند و لاغر و کشیده و کت و شلوار قهوهای در بین جمعیت میچرخید و قاب عکس توی دستش را به همه نشان میداد. گویی پرچمی است مقدس که باید تا ابد در اهتزاز بماند.
از کنار جمعیت که میگذشت همهی نگاهها میدوید سمت قاب عکس و گاه میتوانستی اشکهایی را که سرازیر میشدند، ببینی و سرهایی که رو به آسمان برای خواندن دعایی بالا میروند.
آن مرد هر شب با سکوتی که بلندترین فریاد قرن است تا آخر تجمع میماند. انگار وظیفهی خودش میدانست تنها کاری را که از عهدهاش برمیآمد انجام بدهد و بین آن همه شلوغی میتوانستی ندای درونیاش را بشنوی که میگوید ما اینجا هستیم. ما فراموش نمیکنیم. ما تسلیم نمیشویم.
چقدر غبطه میخورم به او و فکر میکنم وقتی بدانی در این هنگامهی تاریخ کجا جای درست است و کجا باید بایستی. برگ برندهی این روزها در دست توست.
زیبا کیانیان✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آقا معلم
چهل و پنجمین شب حماسهساز مردم ایران بود. امشب به میدان نبرد رفته بودیم، پرچمهای رنگی در دست دانشآموزان به رقص درآمدهبود و همهشان دور آقا معلم حلقه زدهبودند. آقا معلم با مهربانی دستهایش را روی شانههای بچهها گذاشته بود و قدمزنان به سمت غرفههای بازی هدایتشان میکرد.
به غرفه «هدفگیری» رسیدند. دانشآموزان با ذوق نوبت گرفتند. نوبت به سهیل که رسید، با دقت دارت را در دست گرفت. چند ثانیه تمرکز کرد، نفسش را حبس کرد و دارت را رها کرد. صدای برخورد دارت با تصویر چهره منحوس ترامپ ملعون روی صفحه چوبی، فریاد شادی بچهها را بلند کرد.
پدرام در حالی که از هیجان میدرخشید، رو به آقا معلم کرد و با صدایی که کنجکاوی در آن موج میزد، گفت: «آقا اجازه؟ این مسئولِ غرفه، این آقا هم مثل شما حاجآقاست؟»
آقا معلم نگاهی به مسئول غرفه کرد که با چهرهای گشاده و لبخند در حال مرتب کردن دارتها بود، بعد آرام دستش را روی سر پدرام کشید و گفت: «بله پسرم، او هم مثل ماست.»
آقا معلم این را گفت و لبخندی بر لبانش نقش بست و شد پایان بخش آن لحظات شیرین.
زینب مرادی✍
تهران
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht