eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
صبحِ اول هفته بود و دختران، در لباس‌های یک‌رنگ و مرتب، به کلاس آمدند با دلی امیدوار. آن‌هایی که کوچک‌تر بودند، پنهانی به کیف‌هایشان نگاه می‌کردند، تا لقمه‌ی مادر را ببینند، یادگاری از خانه. از جمعه‌های رفته می‌گفتند، از ویلای مادربزرگ، از خانه پدری، از خاطرات سبز و دست‌نخورده. خنده‌هایشان در کلاس می‌پیچید، نگاه‌هایشان پر از شیطنت بود، چشم به تور والیبال دوخته بودند، منتظر زنگ تفریح و هیاهو. ناگهان، موشکی از دوردست، مثل اژدهایی خشمگین، بر سر مدرسه فرود آمد، و همه را در خود فرو برد، حتی فرصت یک فریاد هم نشد. علیرضا رحمانی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
دیوار برلین روزی روزگاری یک دیوار کشیدند بین یک ملت. مرز شد، اما برای جدا شدن هموطنان. یکی شد آلمان شرقی و دیگری شد غربی. یکی غرق فقر و دیگر غرق غنا. دیوار برلین شد نام آن دیوار. شد نماد جنگ سرد و چه و چه. مجال حرف زدن درباره این اتفاق نیست، بحث این است که دیگر مردم پشت دو دیوار، از هم خبر نداشتند. اگر کسی از دیوار بالا می‌رفت و آن طرفی می‌رفت خودی نبود، دشمن بود. چیزی که امروز در جامعه رخ می‌دهد هم چنین فضاییست. در یک سمت موافقان نظام و به قولی ارزشی‌ها ایستاده‌اند و طرف دیگر مخالفان حکومت و براندازها. شکافی که بین دو گروه است هر روز و هر ساعت انگار در حال بیشتر شدن است. دیوار نامرئی که دو گروه در پشت آن قرار دارند و برای خود زندگی می‌کنند. گویی ما ایران‌های متفاوتی برای خود ساخته‌ایم. این همان نقشه‌ای بود که دشمن داشت برای تفرقه انداختن بین مردم. همینکه روبه‌رویت شخصی باشد که هم زبان و هم وطن توست، اما تو را دشمن می‌داند یعنی این طرح به شدت موفق بوده. می‌شود اصلا این دودستگی را انکار کرد، اما انکار وجود یک بمب ساعتی در اتاق آن را خنثی نمی‌کند. بالاخره منفجر خواهد شد. بزرگترین تهدید دشمن، نه ناو است، نه موشک و نه نیروی هوایی. مسئله همین تفرقه کشنده‌ایست که ساخته‌اند. از جنس همان دیوار که شوروی برای آلمان کشید. همه ما مسئول خراب کردن این دیواریم. اینکه یکی شویم و برای آبادانی ایران بجنگیم، برای اتحاد، برای مقاومت مقابل دشمنی که برایش مهم نیست چه چیزی جلویش ایستاده. فقط می‌خواهد بکشد و جلو برود. وقت اتحاد است. همان چیزی که رهبر شهید تاکید روی آن داشت و اسمش را گذاشت اتحاد مقدس. حالا وقت بحث و جدل نیست، وقت کمک است. وقت حرف و مهم‌تر گوش شدن پای حرف‌های کسانی‌است که مخالف‌اند. نباید سیره پیامبر (ص) را از یاد ببریم. که او با حسن خلق مردم را دور هم جمع کرد. هر چند کسی که نمی‌خواهد بفهمد را نمی‌شود سر راه آورد اما خیل عظیمی هستند که منتظر یک جرقه‌اند. قطعا خون آن سید بزرگوار فرزندان خود را به این راه برمی‌گرداند؛ ان‌شالله. علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آغاز تحول مدرسه، آغازی است برای تحول، نه فقط تحول در دانستن که در رشد و شکوفایی فضایی است که بذر کنجکاوی را در خاک ذهن می‌پرورد و با خرد و اندیشه، آن را به درختی تناور تبدیل می‌کند. در هر کلاس درس، در بین گفتگوی معلم و شاگرد، جرقه‌ای از عشق به دانایی شعله‌ور می‌شود که ظلمت ندانستن را می‌زداید. مدرسه، گنبدی است بر فراز رؤیاها جایی که هر دانش‌آموز، با قلمی در دست و جهانی در دل، فصل نوینی از سرنوشت خویش را رقم می‌زند. اینجا، مکانی است که ایده‌ها شکل می‌گیرند، استعدادها شکوفا می‌شوند و اراده‌ها برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر، استوار می‌گردند. هر واژه، هر درس ، هرکتاب، دریچه‌ای است به سوی فهم عمیق‌تر جهان و جایگاه انسان در آن. مدرسه، سکوی پرتابی است به سوی افق‌های دست‌نیافتنی. از این نقطه، بال‌های پرواز گشوده می‌شوند و اندیشه‌ها، رها از قید و بندهای زمان و مکان، به سوی آگاهی و پیشرفت اوج می‌گیرند. مدرسه، قلب تپنده تغییر است. جایی که هر روز، صبحی نو برای دگرگونی آغاز می‌شود. حمیده ابدالی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پانزدهم اسفند ۱۴۰۴ الوند ساعت از ده شب گذشته‌بود که تجمع تمام شد و راه افتادیم. راهپیمایی خودرویی از میدان لاله شروع شد. دلم می‌خواست پرنده می‌شدم و از آسمان به این اتحاد زیبا، اهتزاز پرچم‌ها و آدم‌هایی که در چشم‌ها و صدایشان غم و حماسه می‌بارید نگاه می‌کردم. و به تصاویری که از ماهِ زمین در دست‌ها بود خیره می‌شدم که دیدنی‌تر از ماه آسمان بود. حرکت خودروها کند بود. تعدادشان بیشتر از دو شب قبل به نظر می‌رسید. جوانی در یک نیسان آبی رنگ که مجهز به سیستم صوت بود شعار می‌داد و یا صحبت‌ می‌کرد. می‌گفت: «امنیت وقتی زیبا می‌شود که مردم برایش قدم بردارند.» در دلم گفتم: «راست می‌گویی. آفرین.» پرچم‌های کوچک و بزرگ از ماشین‌ها سر بیرون آورده‌بودند و با تکان‌هایشان گویی به هم سلام می‌کردند. بیشترشان پرچم زیبای ایران جانمان بودند. تعدادی هم پرچم‌هایی مزین به نام اهل بیت (ع) دیده‌می‌شدند. در ماشین ما مادرم پرچم‌دار بود. دستش خسته شد اما پرچم پایین نیامد که نیامد. از توی یک ماشین بچه‌هایی روی لبه‌ی پنجره‌هایش نشسته‌بودند و حتی بهتر از بزرگ‌ترها شعارها را رهبری می‌کردند. ماشین‌ها پر بود از دل‌های عزادار و بی‌قرار وطن. ما هم بعد از اینکه امیرمهدی چرتی زد به شعارها پیوستیم. صدای مردانه‌ی پدرم با صدای زنانه‌ی من و مادرم ترکیب زیبایی ساخته‌بودند. با کنجکاوی به عکس‌هایی که در دست سرنشینان بود نگاه می‌کردم. هرعکس حس و حال خودش را داشت و دل آدم را یک جور تنگ می‌کرد. عکس جوانی آقا، عکسی که پس زمینه‌اش قدس شریف بود، عکسی که ایشان را در کنار دختران دبستانی میناب نشان می‌داد، و تصویری که در آن آغوش امام خمینی (ره ) به روی یار مظلومِ مقتدرشان باز شده‌بود. برخی با گوشی‌هایشان هم عکس یار را بیرون آورده‌بودند. عکسی که به ارزش تلفن همراهمان اضافه کرده. شیشه‌ی پشت ماشین‌ها هدف دیگری شد برای چشم‌های من. بعضی‌ها با نوشتن «تا پای جان برای ایران.» ماشینشان را هم سلاح کرده‌بودند که دشمن را با این پیام زیر بگیرد. «لبیک یا مهدی» ها بیشتر بود. ماشینی هم با نام «سید علی» که مثل دست خطشان طراحی شده‌بود، نمای زیبایی گرفته‌بود. شعارها همان شعارهای همیشگی و گویای باورهای ابدیمان بودند. در رأس هرچیز «الله اکبر» قلب‌ها را اطمینان می‌بخشید و چگونه می‌توان الله را اکبر از هرچیز و هرکس دانست درحالی که شیطان اکبر و طاغوت زمان را لعن نکرد؟! و لذا «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» نه از دهان‌ها، بلکه از دل‌ها می‌جوشید. نگاهم تمام خانه‌ها و مغازه‌ها را به دنبال نشانه‌ها می‌کاوید. چشمم به پنجره‌ای افتاد که یاران جامانده را به ما ملحق می‌کرد. دستانی که مشتِ خشم و تصویر ماه را بیرون آورده‌بودند و همراهی می‌کردند. گفتم: «دیدی مامان؟ خیییلی‌ها دلشون اینجاست. خودشون نتونستن بیان. ما زیادیم. ما هم توی خیابون‌ها زیادیم هم توی خونه‌هایی که دلشون با ما یکیه‌» این صحنه بار دیگر تکرار شد. زنی مشت گره‌کرده‌اش را هم‌نوا با شعارهایمان از پنجره بیرون می‌آورد و عقب می‌برد. فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
آخرین فرصت آخرین فرصت می‌تواند فرصت خوبی برای آشنایی با یکی از بهترین‌های خدا در میان بندگان او و چه بسا درمیان شهدایش باشد. شهیدی که عید غدیر زاده‌شد، علی نام گرفت، شیعه‌ی علی زیست و در عید غدیر اجابت دعایش تحقق یافت. همان دعایی که با زبان روزه در روز ازدواجش که هنگامه‌ی عید غدیر بود از دل بر زبان جاری کرد و چه خوش سعادتی ست اجابت دعای شهادت. روایتی جذاب، سرشار از احساسات واقعی و نزدیک که مخاطب می‌تواند مثل آیینه مقابلش بایستد و خودش را با این سبک زندگی مومنانه ارزیابی کند. چرتکه بیندازد که در زندگی دینی و انقلابی کجای کار است؟! از مستحباتی چون نماز شب و روزه‌ی روز، تا واجبی چون خمس، احترام و دست‌بوسی مادر، از برنامه‌ریزی و دریافتن تک تک لحظات عمر حتی در صف نان و شیر و تخم‌مرغ، تا شاگردپروری معلمانه که قریب به دویست شاگردش شهد شهادت نوش کنند، روابط حسنه با همسر و فرزند، تربیت دینی آن‌ها، کنترل چشم تا جایی که حتی نتوانی خواهر همسرت و یا منشی دفترت را به جز از روی صدا بشناسی!! شاید کمتر کتابی از زندگی شهدا خوانده‌باشیم که در آن از غرزدن عروس از مادرشوهر، بوسه‌هایی در پرده‌ی حیا، گله‌های زنانه از کارهای زنانه‌ی بی‌شمار در منزل و جاماندن از عبادات اجتماعی که مردان در صف اول آن هستند، خستگی‌های مادرانه‌ی یک مادر چهارفرزندی، به این صراحت سخن رفته باشد. و چه خوب که بخوانیم از چگونگی مدیریت مدیری که شهیدانه این صحنه‌های زندگی را تدبیر و اداره کرده‌است. در این اثر می‌توان به یقین رسید که همسر شهید را هم خداوند انتخاب می‌کند. کتابی که با رویای صادق همسر شهید کسایی آغاز می‌شود که قبل از خواستگاری آقای کسایی ازدواجشان را بر فراز گلزار شهدا و در آسمان‌ها به خواب دیده و چه شیرین تعبیر شده این رویا از جذابیت دیگر این اثر جاری شدن خطبه‌ی عقد این شهید در بیت امام و توصیف دقیق و زیبای فضای این تقدیر خجسته است. آنگاه که امام خمینی وکالت همسر شهید را می‌پذیرد و حتی مقدار مهریه‌اش را پدرانه پیشنهاد می‌دهد. در اولین فرصت آخرین فرصت را بخوانید. به این امید که اراده کنیم در این فرصت کوتاه زندگی هرقدر توانستیم خداپسندانه زندگی کنیم. باشد که شهدا در این مسیر دستگیرمان باشند. سلام و درود بر شهید علی کسایی و تمام شهدا از آدم تا قیامت... فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
پانزدهم اسفند ۱۴۰۴ الوند ساعت از ده شب گذشته‌بود که تجمع تمام شد و راه افتادیم. راهپیمایی خودرویی ا
قسمت دوم مسیرها یکی پس از دیگری خروش مردم را شاهد بودند. خیلی‌ها از پشت پنجره و یا در بالکن خانه‌هاشان کاروان ما را بدرقه می‌کردند. بعضی از مغازه‌ها هنوز باز بودند و شاهدان عینی حضور مردم شدند. در یک مسیر صدای شعار بلند تک‌نفره‌ای توجهمان را جلب کرد. مینی‌بوس قرمزِ رنگ خورده‌ای تک شعاری داد و بعد از گفتن «مرگ بر اسرائیل» به مسیر خودش رفت. حتی او هم سهم خودش را در همراهی با صدای حق ادا کرد. خوش‌حال شدم. چند بار پرسیدم: «مطمئنید اون مینی‌بوس بود که شعار داد؟ خدا رو شکر. خدا رو شکر. دل‌ها با ماست. دل‌ها با حقه.» مسیر ما را می‌خواند. و ما خدا را و حق را می‌خواندیم. مامان گفت: «چقدر پراید زیاده!» گفتم: «این یعنی طبقه‌ی متوسط و ضعیف اقتصادی هم یار پا به رکاب انقلاب اسلامی هستن. این یعنی اگرچه درد اقتصادی هست اما ایمان هم هست.» یکی از این پرایدها که سفید بود و راننده‌ی جوانی داشت آن را راه می‌برد از کنارمان گذشت. پرچم نداشت. عکس نداشت. اما خیلی مرد بود که در آن سرمای هوا دستش را بیرون آورده بود و با عزم جزم، علامت پیروزی را نشان می‌داد. خسته هم نمی‌شد که دست بردارد از دستِ سوز هوا. مامان گفت: «چقدرم سرد شده هوا» گفتم: «چه امتحان آسونی! بمبارون نیست. سرماست. وای بر ما اگه به خاطر همین کاهش دما کم بشیم و خیابون رو خالی کنیم. غربال اراده‌هاست.» دور زدن‌ها ادامه داشت. وای خدای من، آشغال جمع می‌کرد و با دیدن ما بر سینه می‌کوبید! گفتم: «حتی شاید معتاد هم بودها» و بابا جواب داد: «معتاد باشه. نمی‌تونه یار حق باشه و حق رو شناخته باشه؟!» به فکر فرورفتم. راست می‌گفت. پنجره‌ی دیگری را مردی گشوده‌بود. او هم علامت پیروزی نشانمان می‌داد. من به فال نیک گرفتم و او را هم یار دانستم. یکی از خیابان‌‌ها دوطرفه بود که ماشین‌ها راه را بند آوردند. آقایی از ماشین پیاده شد. لباس پاسداری تنش کرده‌بود. راه را با هدایت دستانش باز کرد. تحسینش کردم. چقدر احساس مسئولیت بالایی داشت. در میان ماشین‌ها چشمم به یک ماشین زرد افتاد. تاکسی بود. به به، چقدر زیباست این حضورها. چقدر امیدبخش است. از هر رنگ و با هرنشان در صحنه‌ی دفاع از وطن حاضری زدند. بنرهایی از آقا در سطح شهر بود که دستش را بلند کرده‌بود. انگار داشت به ما می‌گفت «طیب الله انفاسکم» انگار برایمان دعا می‌کرد و لبخندش واقعی‌تر و زنده‌تر از هرزمانی به نظر می‌رسید. ساعت به دوازده رسید. خیابان‌ها خسته شدند اما خیابان‌گردهای وطن دوست هرگز! سانسور چرا، ماشینی از مسیر دیگری عبور کرد که انگار بخواهد عروسی برود شروع به بوق زدن‌ کرد. که راستش جواب دندان‌شکنی با شعارها گرفت. در یک مسیر هم صدای ترقه‌ای شنیده‌شد. گفتم: «دیر وقت شده. به نظرم تمومش کنیم بهتره. ممکنه کسی مریض داشته باشه. یا مثل ما بچه‌ی کوچیک. نباید آزاری برسونیم.» فکر می‌کنم مسیر آخر هم بود اما ما کم کم از سیل جمعیت بیرون آمدیم و مثل قطره‌ای به خانه‌ی خودمان چکیدیم. تا امیرمهدی بخوابد و نوشتنم تمام بشود سحر شد ان شاءالله که سحر واقعی نزدیک است اللهم عجل لولیک الفرج فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
کودکی که مبارز شد در این مسیر هیچگاه شکست معنا نداشت. اشک از چشم‌هایم جاری شد. گفت: «طرفدار خامنه‌ای هستی و عزاداری؟ مگه نه؟» خشم از چشم‌هایم خروشید. ـ من برای خود شهید خامنه‌ای خوشحالم که آرزوی شهادت داشت ولی برای اونایی که قدرش رو ندونستن ناراحتم. ــــــــــــــــــــ سکوت دیگر رسمیت نداشت، باید فریاد می‌زدیم. سوگی از دل زینب‌ها در آسمان می‌دمید. گفت: «شعار زبونت چیه؟» شعار زبانم را نشنیده بود. ـ خونخواه خون یاریم، آتش به اختیاریم. ـــــــــــــــــــــ خبرها را می‌خواند و مدام می‌ترسید و نوای ناامیدی بر زبان جاری می‌کرد. اینترنشنال ذهن‌ها را باور می‌کرد. خبرها را برای او خواندم. ـ موشک قاره‌پیما هم پرتاب شد. ـــــــــــــــــــــــ آسمان را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «برف رو ببین، کی به این سرما میاد بیرون؟» تلویزیون را روشن کردم. مردم زیر باران و برف هم مرگ بر اسرائیل می‌گفتند. ـــــــــــــــــــــــ برای کودک وقت خواب به جای لالایی شعر خواندم. ـ یه ترامپ دارم قل قلیه زرد و سفید، پر کلاغیه میزنم تو سرش هوا میره نمیدونی تا کجا میره من این دشمنو نداشتم درسامو خوب ننوشتم شیطان بهم کادو داد یه ترامپ قل قلی داد (بهنام میرزائی) زد زیر خنده. ـ چه قشنگ و بامزه بود! ــــــــــــــــــــــــ کودک با پسر شر همسایه گلاویز شد. به او به چشم ترامپ نگاه می‌کرد. ـ عمو ترامپی من خامنه‌ای‌ام ها! حواست باشه. کودک خودش را قهرمان فرض می‌کرد. ــــــــــــــــــــــ هر چه می‌گذشت تاریخ بیشتر می‌فهمید، چه ملتی پیروز است. باید می‌نوشتند: تفکر رهبر شهیدشان هنوز زنده است و نسل به نسل ادامه خواهد‌داشت... خاطره کردفیلابی ✍️ داستان کودکی که مبارز شد 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*روایت راهپیمایی اسفند۱۴۰۴ از دید یک کالسکه ران* اولین بار بود که با کالسکه و یک نوزاد هفت ماهه در راهپیمایی شرکت می‌کردم. سه زن بودیم و نوزادی که قرار بود هر کداممان بخشی از راه مسئولیت راندن کالسکه‌اش را به عهده بگیریم. از ماشین که پیاده شدیم بین ما و جمعیت یک خیابان فاصله بود و بلواری که باید کالسکه را بلند می‌کردیم تا به جمع برسیم. چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان پیرمردی از میان جمعیت به سرعت به سمت ما آمد و کالسکه را از بلوار رد کرد. کار پیرمرد آنقدر جدی، بی مقدمه و سریع بود که حس کردم پدرم این کار را کرده.آنجا بود محبت تمام مردم خیابان به دلم افتاد. سعی می‌کردم در کناره جمعیت حرکت کنم که کمتر با کسی برخورد کنم. اکثر کالسکه رانان هم با همین استراتژی در مسیر من درحال حرکت بودند. نگرانی‌های زیادی داشتم مثل اینکه نکند دخترم از صدای بلند جمعیت و تاریکی بترسد اما او بزرگ‌ترین کمکش را به اسلام و انقلاب کرد و همان ابتدای راه تا انتها که حدودا دو ساعت طول کشید تخت خوابید. مردم لطف زیادی معمولا به مادران دارند، هوایشان را دارند. راهشان را باز می‌کنند و قربان صدقه بچه‌هایشان می‌روند و مهم‌تر از همه بانگاهی پر از قدردانی به مادران نگاه می‌کنند. احساس ایثار وجودم را گرفته بود که ناگهان دیدن مردی میانسال که به دلیل جراحت پا با واکر و به سختی درمیان جمعیت راه می‌رفت حسابی شرمنده‌ام کرد. کودکان انگار پررنگ‌ترین نقش‌ها را در راهپیمایی بازی می‌کردند انگار این راهپیمایی، راهپیمایی نسل آینده بود. نسلی که برای ظهور می جنگید. دختری حدودا هشت نه ساله در کناره جمعیت ایستاده بود و به دختران جوان برچسب پرچم ایران می‌داد که به پشت قاب تلفن همراهشان بچسبانند و پسر بچه‌ای که خرما تعارف می‌کرد. پسر نوجوانی که آن طرف خیابان جلوی ماشین ها را می‌گرفت که پشت شیشه ماشینشان شابلون بزند. جمعیت خیلی وسیع بود و صدای بلندگو به همه جا نمی‌رسید. این موضوع اتفاق زیبایی را رقم می‌زد دسته‌های مختلف هرکدام با شعار یک نفر که به صورت خودجوش و بدون برنامه‌ریزی شعار می‌داد حرکت می‌کردند. مثلا در میان ما آقایی که با یک دست، دست پسرش را گرفته بود و دخترش را قلمدوش کرده بود شعار می‌داد و ما تکرار می‌کردیم. راهپیمایی در محله‌های بالاشهر قزوین بود جایی که هیچوقت جمعیت راهپیمایی کنندگان را به خود ندیده بود. مغازه‌داران همه جلوی درب مغازه‌هایشان ایستاده بودند و به ما نگاه می‌کردند و من هنوز با خودم فکر می‌کنم که چرا آنها همراه باما شعار نمی‌دادند؟ سمت راست بلوار ماشین‌ها از کنارمان رد می‌شدند ناگهان خانومی تقریبا بی حجاب سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: مرسی مرسی من هم چون رزمنده‌ای که درحال پیکار است برایش دست تکان دادم. با کالسکه با هرکس تصادف می‌کردیم برمی‌گشت و تا مارا می‌دید لبخند می‌زد.حتی یکی از خانوم‌ها پس از تصادف با ما کفش از پایش درآمد اما برنگشت حتی نگاه کند که چه کسی باعث این کار شد. پی نوشت۱: به نظر شما نباید در راهپیمایی ها یک راه کالسکه رو درست کنند؟ پی نوشت۲: بعداز راهپیمایی خودرویی جالب نمیشود یک راهپیمایی کالسکه ای داشته باشیم؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht