━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
توی ون مینشینم. شروع میکنم به خواندن دعای نادعلی، تا برسیم هفت مرتبه خواندهام. به یاد شهید مرتضی عبدالهی و توصیهاش برای خواندن این دعا میفتم...
به خدا توکل میکنم.
همان خدایی که در شبهای قدر برایم مقدر کرده این دیدار را.
اما چرا؟ چه شد که توفیق این رزق معنوی نصیبم شد؟
در ذهنم چیزهایی ردیف میشود...
اینکه سال تحویل در یادداشت گوشی متنی نوشته بودم که در آن این جمله هم بود: «دلم میخواد دوباره دیدار برم.»
و غمی که بعد از سخنرانی سال ۱۴۰۰ در دلم نشستهبود...
قابل تصور نبود که اولین ماه از اولین فصل سال هنوز تمام نشده، این آرزو برآورده شود.
فکرش را هم نمیکردم در این دنیا کسی با معلمی که مادر شده و حالا تمام مسئولیت و تلاشش در مادری کردنش خلاصه شده کاری داشته باشد.
دروغ چرا، گاهی غصهام میشد که تمام آنچه رسالت و نقش اجتماعی خود میدانستم برای مدتی متوقف شده. از معلمی گرفته تا فعالیت در بسیج و...
این اواخر داشتم برای بهتر شدن حال روحیم کتاب شهدا میخواندم و ایرادات نگارشی و ویرایشی را برای ثوابش و به عشق شهید به نویسنده اطلاع میدادم! آخر میدانستم نگاه آقا به این کتابها میفتد.
با هر دیدار که در تلویزیون قاب میبست، دلم پر میکشید برای دیدن دوبارهی آقاجانمان
و باخودم میگفتم دیگر تمام شد، من کجا و دیدار یار کجا!
آن هم دیدار دانشجویی که آرزویش بر دلم مانده بود. به خیالم هیچ وقت دانشگاه فرهنگیان در این دیدار جایگاهی پیدا نکرده بود.
همیشه با خود میگفتم اگر بنیادنخبگانی نبود و اگر مشمول آییننامههای این بنیاد نبودم هیچ وقت دیداری با رهبرم به واسطهی دانشگاه فرهنگیان برایم پیش نمیآمد و افسوس!
وارد بیت میشوم. حسینیه تماماً شور و هیجان است. شعارهایی که طنینشان تپشهای قلب را هم به تلاطم میافکند.
با نگاهم درمیان جمعیت به دنبال امیرمهدی و مامان میگردم. وقتی میبینمشان خیالم راحت میشود. و تلاشم را برای جلو آمدنشان شروع میکنم!
هنوز اسامی را تحویلم ندادهاند. نگرانم اما به یاد حرفهای آقای عباسی میفتم که مگر انسان با دیدن مومن آرامش پیدا نمیکند؟ آدم برای دیدن مومن که استرس ندارد. پس دیدن حضرت آقا هم عین آرامش است.
انتظار به پایان میرسد. حضرت ماه در آسمان حسینیه طلوع میکند. و من غرق آرامشم. انگار به دیدار آشناترین و عزیزترین پدر دنیا آمدهام.
قاری قرآن میخواند. بعد پشت تریبون قرار میگیرم و سعی میکنم محکم و رسا سخن بگویم تا مدیریت جلسه از دستم خارج نشود.
قسمت اول
فائزه فداکار ✍
#روایت
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
به من گفتهاند این بزرگترین و مهمترین دیدار سالانهی رهبری است و بعد از شیوع بیماری کرونا این اولین بار است که این دیدار با تراکم جمعیت بالا و ظرفیت تمام حسینیه برگزار میشود. دوستی میگفت فکرش را بکن که بچه انقلابیهایی که مدتها در جریان اغتشاشات فحش و کتک خوردهاند، دارند میآیند آقاجانشان را ببینند! حالا تصور کن چقدر شور و عشق و هیجان بالا میرود و تو باید بتوانی کنترل و مدیریتش کنی.
سلام میکنم و از بیقراریهایمان برای قرار دیدار با حضرت یار دم میزنم.
متن مقدمه و موخره را تنها یک روز قبل از دیدار نوشتهام. و متعجبم که چرا این اندازه دیر مجری دیدار را هماهنگ کردهاند! بیست و هشتم فروردین که تا صبح چشمانم خواب را تحریم کرده بود.
وقتی مناسبت روز قدس به خاطرم آمده بود تصمیم گرفته بودم از شهید قدس یعنی حاج قاسممان بنویسم.
وقت تنگ است و اجرایم محدودمیشود به معرفی و دعوت از سخنرانان، حتی فرصت نمیشود دلنوشتهام را کامل بخوانم و حسابی تو ذوقم میخورد.
آنقدر نگران صحت اجرا هستم که در همان حسینیه علامتهای سجاوندی را روی متنم پیاده میکنم!
اسامی سخنرانان را برای آقای عباسی میخوانم تا اگر در خوانش الفاظ اشتباهی داشته باشم قبل از اجرا اصلاح کنم.
وقتی نمایندههای تشکلها سخنرانی میکنند، گاهی حواسم از آنچه میگویند پرت میشود و به اجرای خودم فکر میکنم اما دوباره دقیق میشوم تا اگر کسی از آموزش و پرورش سخن گفت از واکنش و جواب دادن جانمانم!
یک بار صدای گریهی بچهای را شنیدم. حتی رو برنگرداندم که ببینم امیرمهدی من است یا نه!
با خودم گفتم صحنه، صحنهی عشقم به رهبری ست و دیگر هیچ!
هربار که دانشجویانِ سخنران درخواست شخصی برای گرفتن تبرکی میکنند، خنده و شوخی حاضران گل میکند و شیرینی دیدار شیرینتر میشود.
بعد از نقد نمایندهی نشریات دربارهی تربیت رسمی و آموزش و پرورش وقت را غنیمت میشمارم و از نداشتن تریبون برای معلمان مظلومی که قصد ارائهی نظرات و دفاع از زحماتشان را دارند گله میکنم. حضرت آقا باتوجه خاصی نگاهم میکنند و سر تکان میدهند. قند است که در دلم آب میشود.
به نفر آخر که میرسیم از وقت سخنرانان دانشجو گذشته است. از رهبری اجازه میگیرم تا آخرین نفر هم متنش را بخواند.
از من میخواهند صلوات بگیرم و تریبون را به آقا تحویل دهم. اما...
قسمت دوم
فائزه فداکار ✍
#روایت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مهاجر سرزمین آفتاب
🔰موضوع: شرح حال خانواده شهید
💬نویسندگان: حمید حسام و مسعود امیرخانی
✍خورشید اسلام نورش ابتدا در قلب پیامبر توسط خدا تجلی یافت و سپس به وسعت آینه وجودی او در سراسر عالم گسترش داد. تا جایی این خورشید به سرزمین آفتاب رسید و شروعی بود تا نور خورشید اسلام توسط یک ایرانی به قلب این بانوی حق طلب و حق پذیر بتابد. شروعی باشد برای جوشش او برای رشد یافتن در مسیر اسلام تا با هجرت خود از سرزمین مادری اش به ایران مهاجر سرزمین آفتاب لقب بگیرد.
داستانی کمنظیر از تابیدن نور به قلب این بانوی ژاپنی بزرگوار و بازتاب آیینه وجود او در مسیر اسلام.
هدیه صلواتی برای اولین مادرشهید ژاپنی اسلام کونیکو یامورا🌹
محمدجواد رحمنپور✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یادت باشد
کتاب یادت باشد، کتابی به روایت همسر شهید مدافع حرم حمیدسیاهکالی مرادی و اثر محمدرسول ملاحسنی از انتشارات شهید کاظمی است.
این کتاب از زبان همسر شهید زندگی عاشقانه این زوج جوان را به صورت داستانی روایت میکند.
درطول داستان با برخی از خصلت های برجسته شهید حمید سیاهکالی مرادی و از خودگذشتگی همسر شهید آشنا میشویم.
سیر روایت به صورت جذاب است که خواننده را جذب میکند و تا پایان داستان نگه میدارد.
در کل با این کتاب میشود ساعت ها ذوق کرد و ساعتها گریست.
محبوبه رجبیان✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ما میخواهیم راه و رسم کار فرهنگی را در کنار هم یاد بگیریم...
چه بهتر که از خط فکری انسانی آغاز کنیم که مسئله فرهنگ برایش جدی بود و برای آن حرفها داشت
و ما معلمانی که میدانیم بخشی از مسئله فرهنگ بر دوش ماست، حتماً باید کتاب دغدغههای فرهنگی را برای یک بار هم که شده، بخوانیم و پایههای تربیت را محکمتر بنا کنیم.
به زودی کتاب صوتی دغدغههای فرهنگی از کانال همانوشت⏳
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
به مناسبت یکمین سالروز حادثه انفجار اسکله شهید رجایی بندرعباس و از دست دادن تعدادی از هموطنان عزیزمان...🖤🖤
پر از اشک و پر از آه و پر از اندوه و احساسم
تو ایران منی، جانِ منی، ای بندر عبّاسم
به قاموسم، وطن مانند مادر هست ناموسم
و آری ای برادر، روی این ناموس، حسّاسم
به لبخند تو میخندم، به اندوه تو میگریم
تو را غمگین نبینم ای عزیزم، عشق و احساسم
تو را افسرده و پژمرده میخواهند نامردان
شکوفا باش و لبخندی بزن ای غنچهی یاسم
تو کوهِ غیرتی، دریای صبری، مهدِ ایثاری
تو را چون مرد میبینم، تو را اینگونه بشناسم
اگر دستِ پلیدی سوی خاکت، قد علم سازد
بکوبم دستِ آن نامرد را با تیغه ی داسَم
وطن ای باشکوهِ جاودان، ای مهدِ خوبیها
تو را غمگین نبیند، دشمنِ بدخواه و خنّاسم
حسین اعتمادی✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چهره نورانی
لامپ اتاقش هنوز روشن بود، در اتاق را بازکردم، هنوز داشت قرآن میخواند.
- چیکار میکنی پسرم؟
- دارم قرآن میخونم.
- مامان نصف شبِ الان، فردا هم میتونی بخونی برو بگیر بخواب.
با لبخندی آرام ومعصومانه جواب داد: «به معلمم قول دادم آیة الکرسی رو حفظ کنم.»
در را بستم. پیش خودم فکر کردم بالاخره خسته میشود و می خوابد.
خوابش را دیدم. با چهرهای نورانی، به من نزدیک شد و گفت مامان حفظش کردم.
گفتم: «چی رو عزیزم؟ چرا صورتت اینقدر روشنه مامان؟»
- آیة الکرسی رو میگم، حفظش کردم.
نگاهش کردم. صورتش خیلی نورانی شده بود.
از خواب پریدم. هوا روشن شده بود. سری به اتاقش زدم، هنوز چراغ اتاق روشن بود، روی زمین دراز کشیده خوابش برده بود.
عجیب بود. اولین باری بود که اینطور مصمم کاری را انجام میداد. هنوز تا هفت صبح یک ساعت مانده بود. برگشتم توی آشپزخانه، صبحانه را آماده کردم، برگشتم که بیدارش کنم، داشت وسایلش را جمع و جور میکرد.
- بیا پسرم صبحونه بخور و برو مدرسه.
مثل همیشه با لبخندی معصومانه سر میز نشست چهرهاش نورانی بود، مثل همان صورتی که توی خواب دیده بودم.
- مامان آیة الکرسی رو حفظ کردم
- آفرین پسر قشنگم، لقمه تو بخور که مدرست دیر نشه.
- باشه مامان
نمیدانم چرا به ذهنم نیامد که ازش بخواهم برایم بخواند.
_در را که بست زود دلتنگش شدم، توی دلم آشوبی به پا شد.
_توی آسانسور داد زد: «مامان دوست دارم خداحافظ.»
بغض گلویم را گرفت، خدایا من مادرم، این حس مادرانه بیدلیل نیست.
صدایم با بغض پیچید توی فضای خانه.
_مواظب خودت باش عزیزم.
_احساس عجیبی داشتم، انگار مسافری را راهی سفری طولانی کرده باشم، یک لحظه به ذهنم آمد دنبالش بروم. دلیلی ندارد، اتفاقی قرار نیست بیفتد، نفوس بد نمیزنم، چیزی نمیشود. رفتم طرف موبایل زنگ زدم به معلمش، جواب نداد. دلهرهام بیشتر شد، دل آشوبه افتاده بود به جانم، خدایا لعنت بر دل سیاه شیطان، چه حسی بدی دارم.
حدیث محمدی ✍
قسمت اول
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ساعت حدود دوازده بود. صدای انفجار عظیمی آمد بیرون رفتم و دیدم همه آمدهاند درخیابان.
این انفجار کجا افتاده؟
- نزدیک مدرسه پسرانه
زانوهایم سست شد گوشی ازدستم افتاد
- هیچی نشده عزیزم ناراحت نباش. انفجار دور بوده و خداروشکر آسیبی نرسیده به مدرسه.
مادرها یکی یکی به مدرسه می آمدند و بچهها را بردند. چادرم را پوشیدم و به سمت مدرسه رفتم.
آقای شاپوری پیش چندتا ازپدر ومادرها ایستاده
ازش پرسیدم: «حالتون چطوره همه خوبن؟ پسرم، پسرم چی؟ حالش خوبه؟»
- امروز خیلی ذوق داشت واسه رفتن به مدرسه
آیة الکرسی رو خوند براتون؟
- بفرمایید بشینید
چهراش داشت چیزی را مخفی میکرد
اشک از گونههایش سرازیر شد
نمیتوانست چطور بگوید
- آره خانم اسدی شما باید افتخارکنید به پسرتون
- آقای شاپوری چرا دارین گریه میکنین؟
اتفاقی افتاده؟
پسرتون پسرتون..
- پسرم چی آقای اسدی چیشده توروخدا بگین!
زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم.
- خانم اسدی خانم اسدی حالتون خوبه؟
این آب قندو بخورید حالتون بهتر شه.
- دیدید شما هم قرآن خوندشو؟
پسرم کجاست میخوام ببینمش
به هم زل میزدند و گریه میکردند.
نمیدانم فقط این را میدانستم که نمیخواستم بپذیرم برای پسرم اتفاقی افتاده
در میان سروصدای بچهها ایستاده بود
- مامان کجایی عزیزم
اومدم دنبالت بریم
پسرم قشنگم بیا مامان اومده
اشک هایشان سرازیر میشد
- خانم اسدی بیاین تو این اتاق کارتون دارم
به سمت آنها رفتم
- شما چرا دارین گریه میکنین؟
- پارچه سفید را از روی تنش برداشت
- شهادت پسرتون رو بهتون...
ادامه نداد
- انگار زمان متوقف شده باشد
یک لحظه حس کردم قلبم ازجا کنده شده
نبضم دیگر نمیزد
- این خون چیه
دور سرت دورت بگردم
- بهتون تسلیت میگم
- چی میگید آقای شاپوری پسرم ...
چطور میتوانستم بگویم حالش خوب است درحالی که فرق سرش نصف شده بود و انگاری که از وسط جدا کرده باشند.
- چرا مراقب پسرم نبودین چرا خون ازش میاد
مامان جان بلند شو قرار نبود آیة الکرسی برای معلمت بخونی همه منتظرتن مامان پاشو
در میان صدای گریه بچهها و معلمها دوباره از هوش رفتم.
- مامان خوبی؟
- با ذوق بغلش کردم و به سمتش رفتم
- مامان اینجا کجاس اینجا چرا اومدی؟
- مامان من اینجا حالم خوبه میشه اشکاتو پاک کنی
- باشه عزیزم.
چشمانم را باز کردم من را به خانه آورده بودند
یکی یکی برای عرض تسلیت میآمدند
- شما چرا گریه میکنین پسرم زندست من خودم
دیدمش!
- صدای گریهها بلندتر شد
نمیتوانستم گریه کنم یا خوشحال باشم
من او را دیدم اینها چرا گریه میکنن
- اون حالش خوبه پسرم خوشحال بود
ناگهان دیگر گریه امانم نداد
- اون زنده اس پسرم زنده اس
تا صبح داشت قرآن میخوند
کی گفته اونایی که شهید میشن میمیرن
پسرم شهید شده مهیارم زنده اس
- آروم باش عزیزم اره زنده اس کی گفت آخه مهیار تو قلب همهی ماست
و چه معصومانه قرآن میخواندی و چگونه با دل پاکت خدا را صدا زدی که این گونه جوابت را داد
و شهادتت جواب دل پاک و معصومت بود روحت شاد.
به یاد تمام شهدا ودانشآموزان شهید جنگ تحمیلی سوم.
حدیث محمدی✍
قسمت دوم
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
عمو رنگارنگی
میانسال بود. قدبلند بود با موهای سفید.
شلواری شش جیب به پا داشت که جیبهایش حسابی پر بود.
با خودم میگفتم: «یعنی جیباشو پراز فشنگ کرده؟»
ناگهان به سمت بچهها رفت.
هربچهای که در تجمع میدید خم میشد و از جیبش یک رنگارنگ درمیآورد.
کالسکه به دست ایستاده بودم و محو این دنیای پر از رنگ بودم که پسرکوچولویی که بغل دستم ایستاده بود درحالی که گوشه لپش پر بود از خوراکی به کالسکه من اشاره کرد و گفت: «عمو... عمو رنگارنگی! به نی نی هم یه رنگارنگ میدی؟!»
فاطمه محمدی ✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
رونویسی چیه؟
رونویسی یک تمرین عالی برای کسانی است که میخواهند از نویسندههای دیگر بیاموزند و سبک آنها را تقلید کنند. نوشتن از روی متن داستان آن نویسندهها باعث میشود کمکم زبان و لحن و سبک نوشتاری به آن نویسنده شبیه شود و اینگونه ناخودآگاه قلم را تقویت میکند.
#قلمآسا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht