eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ما می‌خواهیم راه و رسم کار فرهنگی را در کنار هم یاد بگیریم... چه بهتر که از خط فکری انسانی آغاز کنیم که مسئله فرهنگ برایش جدی بود و برای آن حرف‌ها داشت و ما معلمانی که می‌دانیم بخشی از مسئله فرهنگ بر دوش ماست، حتماً باید کتاب دغدغه‌های فرهنگی را برای یک بار هم که شده، بخوانیم و پایه‌های تربیت را محکم‌تر بنا کنیم. به زودی کتاب صوتی دغدغه‌های فرهنگی از کانال همانوشت⏳ ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ به مناسبت یکمین سالروز حادثه انفجار اسکله شهید رجایی بندرعباس و از دست دادن تعدادی از هموطنان عزیزمان...🖤🖤 پر از اشک و پر از آه و پر از اندوه و احساسم تو ایران منی، جانِ منی، ای بندر عبّاسم به قاموسم، وطن مانند مادر هست ناموسم و آری ای برادر، روی این ناموس، حسّاسم به لبخند تو می‌خندم، به اندوه تو می‌گریم تو را غمگین نبینم ای عزیزم، عشق و احساسم تو را افسرده و پژمرده می‌خواهند نامردان شکوفا باش و لبخندی بزن ای غنچه‌ی یاسم تو کوهِ غیرتی، دریای صبری، مهدِ ایثاری تو را چون مرد می‌بینم، تو را اینگونه بشناسم اگر دستِ پلیدی سوی خاکت، قد علم سازد بکوبم دستِ آن نامرد را با تیغه ی داسَم وطن ای باشکوهِ جاودان، ای مهدِ خوبی‌ها تو را غمگین نبیند، دشمنِ بدخواه و خنّاسم حسین اعتمادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
﷽ ۱۴۰۵/۲/۷ زنگ داستانک🛎 👨‍🏫 درس امروز: "مردم، قهرمان‌های داستان‌های ایرانی هستند." ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چهره نورانی لامپ اتاقش هنوز روشن بود، در اتاق را بازکردم، هنوز داشت قرآن می‌خواند. - چیکار می‌کنی پسرم؟ - دارم قرآن می‌خونم. - مامان نصف شبِ الان، فردا هم می‌تونی بخونی برو بگیر بخواب. با لبخندی آرام ومعصومانه جواب داد: «به معلمم قول دادم آیة الکرسی رو حفظ کنم.» در را بستم. پیش خودم فکر کردم بالاخره خسته می‌شود و می خوابد. خوابش را دیدم. با چهره‌ای نورانی، به من نزدیک شد و گفت مامان حفظش کردم. گفتم: «چی رو عزیزم؟ چرا صورتت اینقدر روشنه مامان؟» - آیة الکرسی رو می‌گم، حفظش کردم. نگاهش کردم. صورتش خیلی نورانی شده بود. از خواب پریدم. هوا روشن شده بود. سری به اتاقش زدم، هنوز چراغ اتاق روشن بود، روی زمین دراز کشیده خوابش برده بود. عجیب بود. اولین باری بود که اینطور مصمم کاری را انجام می‌داد. هنوز تا هفت صبح یک ساعت مانده بود. برگشتم توی آشپزخانه، صبحانه را آماده کردم، برگشتم که بیدارش کنم، داشت وسایلش را جمع و جور می‌کرد. - بیا پسرم صبحونه بخور و برو مدرسه. مثل همیشه با لبخندی معصومانه سر میز نشست چهره‌اش نورانی بود، مثل همان صورتی که توی خواب دیده بودم. - مامان آیة الکرسی رو حفظ کردم - آفرین  پسر قشنگم، لقمه تو بخور که مدرست دیر نشه. - باشه مامان نمی‌دانم چرا به ذهنم نیامد که ازش بخواهم برایم بخواند. _در را که بست زود دلتنگش شدم، توی دلم آشوبی به پا شد. _توی آسانسور داد زد: «مامان دوست دارم خداحافظ.» بغض گلویم را گرفت، خدایا من مادرم، این حس مادرانه بی‌دلیل نیست. صدایم با بغض پیچید توی فضای خانه. _مواظب خودت باش عزیزم. _احساس عجیبی داشتم، انگار مسافری را راهی سفری طولانی کرده باشم، یک لحظه به ذهنم آمد دنبالش بروم. دلیلی ندارد، اتفاقی قرار نیست بیفتد، نفوس بد نمی‌زنم، چیزی نمی‌شود. رفتم طرف موبایل زنگ زدم به معلمش، جواب نداد. دلهره‌ام بیشتر شد، دل آشوبه افتاده بود به جانم، خدایا لعنت بر دل سیاه شیطان، چه حسی بدی دارم. حدیث محمدی ✍ قسمت اول ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ساعت حدود دوازده بود. صدای انفجار عظیمی آمد بیرون رفتم و دیدم همه آمده‌اند درخیابان. این انفجار کجا افتاده؟ - نزدیک مدرسه پسرانه زانوهایم سست شد گوشی ازدستم افتاد - هیچی نشده عزیزم ناراحت نباش. انفجار دور بوده و خداروشکر آسیبی نرسیده به مدرسه. مادرها یکی یکی به مدرسه می آمدند و بچه‌ها را بردند. چادرم را پوشیدم و به سمت مدرسه رفتم. آقای شاپوری پیش چندتا ازپدر ومادرها ایستاده ازش پرسیدم: «حالتون چطوره همه خوبن؟ پسرم،  پسرم چی؟ حالش خوبه؟» - امروز خیلی ذوق داشت واسه رفتن به مدرسه آیة الکرسی رو خوند براتون؟ - بفرمایید بشینید چهراش داشت چیزی را مخفی می‌کرد اشک از گونه‌هایش سرازیر شد نمی‌توانست چطور بگوید - آره خانم اسدی شما باید افتخارکنید به پسرتون - آقای شاپوری چرا دارین گریه می‌کنین؟ اتفاقی افتاده؟ پسرتون پسرتون.. - پسرم چی آقای اسدی چیشده توروخدا بگین! زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم. - خانم اسدی خانم اسدی حالتون خوبه؟ این آب قندو بخورید حالتون بهتر شه. - دیدید شما هم قرآن خوندشو؟ پسرم کجاست می‌خوام ببینمش به هم زل می‌زدند و گریه می‌کردند. نمی‌دانم فقط این را می‌دانستم که نمی‌خواستم بپذیرم برای پسرم اتفاقی افتاده در میان سروصدای بچه‌ها ایستاده بود - مامان کجایی عزیزم اومدم دنبالت بریم پسرم قشنگم بیا مامان اومده اشک هایشان سرازیر می‌شد - خانم اسدی بیاین تو این اتاق کارتون دارم به سمت آنها رفتم - شما چرا دارین گریه می‌کنین؟ - پارچه سفید را از روی تنش برداشت - شهادت  پسرتون رو بهتون... ادامه نداد - انگار زمان متوقف شده باشد یک لحظه حس کردم قلبم ازجا کنده شده نبضم دیگر نمی‌زد - این خون چیه دور سرت دورت بگردم - بهتون تسلیت می‌گم - چی می‌گید آقای شاپوری پسرم ... چطور می‌توانستم بگویم حالش خوب است درحالی که فرق سرش نصف شده بود و انگاری که از وسط جدا کرده باشند. - چرا مراقب پسرم نبودین چرا خون ازش میاد مامان جان بلند شو قرار نبود آیة الکرسی برای معلمت بخونی همه منتظرتن مامان پاشو در میان صدای گریه بچه‌ها و معلم‌ها دوباره از هوش رفتم. - مامان خوبی؟ - با ذوق بغلش کردم و به سمتش رفتم - مامان اینجا کجاس اینجا چرا اومدی؟ - مامان من اینجا حالم خوبه میشه اشکاتو پاک کنی - باشه عزیزم. چشمانم را باز کردم من را به خانه آورده بودند یکی یکی برای عرض تسلیت می‌آمدند - شما چرا گریه میکنین پسرم زندست من خودم دیدمش! - صدای گریه‌ها بلندتر شد نمی‌توانستم گریه کنم یا خوشحال باشم من او را دیدم اینها چرا گریه می‌کنن - اون حالش خوبه پسرم خوشحال بود ناگهان دیگر گریه امانم نداد - اون زنده اس پسرم زنده اس تا صبح داشت قرآن می‌خوند کی گفته اونایی که شهید میشن می‌میرن پسرم شهید شده مهیارم زنده اس - آروم باش عزیزم اره زنده اس کی گفت آخه مهیار تو قلب همه‌ی ماست و چه معصومانه قرآن می‌خواندی و چگونه با دل پاکت خدا را صدا زدی که این گونه جوابت را داد و شهادتت جواب دل پاک و معصومت بود روحت شاد. به یاد تمام شهدا ودانش‌آموزان شهید جنگ تحمیلی سوم. حدیث محمدی✍ قسمت دوم ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ عمو رنگارنگی میانسال بود. قدبلند بود با موهای سفید. شلواری شش جیب به پا داشت که جیب‌هایش حسابی پر بود. با خودم می‌گفتم: «یعنی جیباشو پراز فشنگ کرده؟» ناگهان به سمت بچه‌ها رفت. هربچه‌ای که در تجمع می‌دید خم می‌شد و از جیبش یک رنگارنگ درمی‌‌آورد. کالسکه به دست ایستاده بودم و محو این دنیای پر از رنگ بودم که پسرکوچولویی که بغل دستم ایستاده بود درحالی که گوشه لپش پر بود از خوراکی به کالسکه من اشاره کرد و گفت: «عمو... عمو رنگارنگی! به نی نی هم یه رنگارنگ میدی؟!» فاطمه محمدی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ رونویسی چیه؟ رونویسی یک تمرین عالی برای کسانی است که می‌خواهند از نویسنده‌های دیگر بیاموزند و سبک آنها را تقلید کنند. نوشتن از روی متن داستان آن نویسنده‌ها باعث می‌شود کم‌کم زبان و لحن و سبک نوشتاری به آن نویسنده شبیه شود و اینگونه ناخودآگاه قلم را تقویت می‌کند. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
﷽ ۱۴۰۵/۲/۸ زنگ شگفتانه‌نوشت🛎 👨‍🏫 درس امروز: "برای شگفت نوشتن، باید از پنجره دیگری نگریست." ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مظلوم مادر.mp3
زمان: حجم: 3.2M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ فرشته‌ها تعجب کرده بودند. پرسیدند: «این بچه‌ها اهل کدام سرزمین اند؟» فرمود: «آنان کودکان ایران هستند مانند جدشان علی مظلوم؛ ولی شجاع هستند، آرام بدرقه شان کنید.» نویسنده و گوینده: مائده براتی ┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ مونولوگ ساعتِ شوخیِ جدی (صحنه می‌تواند هر جایی باشد. حاجی کامران آچار فرانسه و وسیله‌ی ماشینی در دست دارد. دستانش سیاه است و دستمال کهنه‌ای نیز در جیبش دارد. نحوه گفتارش با مخاطب، انگار با شاگردش در حال صحبت است) حاجی کامران: (با طنزِ همراه با اطمینان) موتور پیشران؟ ها! کور خوندن. اینا فکر کردن ایران یه پیکان ساز خفه شده اس که با یه آچارفرانسه می‌شه پیچ دلکوشو شل کرد! گفته باشم که ما موتورِ V8 توپازِ تقویت شده‌ایم! زدن؟! ههههه. اون چیزی که زدن، یه گاراژ قر و قاطی بوده که توش یه مشت نقشه‌ی فیلم‌های تخیلیِ خودشون رو نگه داشته بودن! فریب تبلیغاتِ کارگر نجارِ صهیونیست رو نخورید. شاگردمکانیک خوبی باش. یادت نره، همیشه قبل تعمیر، باید تشخیص درست بدی! یه مکانیک وارد عینهو یه دکتر جراح قلب می مونه. منافق؟ منافقین وطنی، مثل روغن سوخته‌ای که به موتور چسبیده باشه، با پخش شایعات توی فضای مجازی، سعی در ایجاد ترس و دودستگی داره. ای بر پدر هر چی وطن فروشه. شنیدید. پاسخ ایران سریع و کوبنده بود. ده‌ها موشک بالستیک و پهپاد، مثل دریل های بادی یا آچار چرخ‌های پمپ بادی که با دقت حساب شده به سمت پیچ‌های سفت فرستاده می‌شن، راهی آسمان منطقه شدن، هدف، تمام پایگاه های نظامی آمریکا توی خاورمیانه اس که مرکز فرماندهی عملیات های اخیر بودن. افسوس که رسانه‌های جهانی صحنه‌های انفجارهای عظیم و هرج و مرج رو پخش نکردن. خبر قطعی از مقاومت رسیده، ضربه‌ها، ضربه‌هایی دقیق و مهلک بودن! زدیمشون! دیدی؟! آره! حالا این شد تعمیرِ اساسی! اینا فکر کردن موتور ما رو از کار انداختن، ولی یادشون رفته که سیستم جرقه‌زنیِ ایران، قدیمی نیست که با یه نم زدگی بسوزه! ما با سوکتِ مخصوص خودمون، جرقه رو زدیم! به کوری چشم دشمنا. حالا اون پایگاهاشون، اون ضد موشک‌هاشون شده عین یه لاستیک پنچرِ بی‌دوام! و یادتون باشه، همیشه بهترین ضربه رو میزنی وقتی دشمن فکر کرده گیربکس تو رو خلاص کرده! موتورشون رو پایین میاریم با توکل بخدا و دعای خیر این مردم و خانواده‌ی شهدا. مرگ بر آمریکا. مرگ بر صهیونسیم. بلند و با مشت‌های گره کرده. جوری که دشمن از ترس آب و روغن قاطی بکنه. یاتاغان بزنن ان‌شالله و به روغن‌سوزی بیفتن و کهنه و پوشک لازم بشن. بهنام میرزائی✍ ┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ یک چسب و یک قیچی می‌خواید پرچمتونو با چسب به میله بچسبونم که محکم‌تر بشه؟! این سوالی بود که آن دختر چادری از همه کسانی که در تجمع پرچم به دست داشتند می‌پرسید. یک چسب و یک قیچی، تمام ابزارش برای جهاد بود. فاطمه محمدی ✍ ┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ علی:بچه‌ها اونجارو ببینید چه نوری داره از سقف کلاس میاد... محمد: وای خدای من خیلی قشنگه. حالا که هممون بال درآوردیم بیاید بریم اونجا. علی: ماکان! کجارو داری نگاه می‌کنی بیا بریم دیگه ماکان: آخه من دلم نمیاد بدنمو بزارم توی کلاس و بیام. اگه مامانم منو اینطوری ببینه خیلی ناراحت میشه. خدایا میشه منو یه جور با خودت ببری که مامانم منو اینجوری نبینه؟! فاطمه محمدی ✍ ┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht