━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مونولوگ ساعتِ شوخیِ جدی
(صحنه میتواند هر جایی باشد. حاجی کامران آچار فرانسه و وسیلهی ماشینی در دست دارد. دستانش سیاه است و دستمال کهنهای نیز در جیبش دارد. نحوه گفتارش با مخاطب، انگار با شاگردش در حال صحبت است)
حاجی کامران: (با طنزِ همراه با اطمینان) موتور پیشران؟ ها! کور خوندن. اینا فکر کردن ایران یه پیکان ساز خفه شده اس که با یه آچارفرانسه میشه پیچ دلکوشو شل کرد! گفته باشم که ما موتورِ V8 توپازِ تقویت شدهایم!
زدن؟! ههههه. اون چیزی که زدن، یه گاراژ قر و قاطی بوده که توش یه مشت نقشهی فیلمهای تخیلیِ خودشون رو نگه داشته بودن! فریب تبلیغاتِ کارگر نجارِ صهیونیست رو نخورید. شاگردمکانیک خوبی باش. یادت نره، همیشه قبل تعمیر، باید تشخیص درست بدی! یه مکانیک وارد عینهو یه دکتر جراح قلب می مونه.
منافق؟ منافقین وطنی، مثل روغن سوختهای که به موتور چسبیده باشه، با پخش شایعات توی فضای مجازی، سعی در ایجاد ترس و دودستگی داره. ای بر پدر هر چی وطن فروشه.
شنیدید. پاسخ ایران سریع و کوبنده بود. دهها موشک بالستیک و پهپاد، مثل دریل های بادی یا آچار چرخهای پمپ بادی که با دقت حساب شده به سمت پیچهای سفت فرستاده میشن، راهی آسمان منطقه شدن، هدف، تمام پایگاه های نظامی آمریکا توی خاورمیانه اس که مرکز فرماندهی عملیات های اخیر بودن. افسوس که رسانههای جهانی صحنههای انفجارهای عظیم و هرج و مرج رو پخش نکردن. خبر قطعی از مقاومت رسیده، ضربهها، ضربههایی دقیق و مهلک بودن!
زدیمشون! دیدی؟!
آره! حالا این شد تعمیرِ اساسی! اینا فکر کردن موتور ما رو از کار انداختن، ولی یادشون رفته که سیستم جرقهزنیِ ایران، قدیمی نیست که با یه نم زدگی بسوزه! ما با سوکتِ مخصوص خودمون، جرقه رو زدیم! به کوری چشم دشمنا. حالا اون پایگاهاشون، اون ضد موشکهاشون شده عین یه لاستیک پنچرِ بیدوام! و یادتون باشه، همیشه بهترین ضربه رو میزنی وقتی دشمن فکر کرده گیربکس تو رو خلاص کرده!
موتورشون رو پایین میاریم با توکل بخدا و دعای خیر این مردم و خانوادهی شهدا. مرگ بر آمریکا. مرگ بر صهیونسیم. بلند و با مشتهای گره کرده. جوری که دشمن از ترس آب و روغن قاطی بکنه. یاتاغان بزنن انشالله و به روغنسوزی بیفتن و کهنه و پوشک لازم بشن.
بهنام میرزائی✍
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یک چسب و یک قیچی
میخواید پرچمتونو با چسب به میله بچسبونم که محکمتر بشه؟!
این سوالی بود که آن دختر چادری از همه کسانی که در تجمع پرچم به دست داشتند میپرسید.
یک چسب و یک قیچی، تمام ابزارش برای جهاد بود.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
علی:بچهها اونجارو ببینید چه نوری داره از سقف کلاس میاد...
محمد: وای خدای من خیلی قشنگه. حالا که هممون بال درآوردیم بیاید بریم اونجا.
علی: ماکان! کجارو داری نگاه میکنی بیا بریم دیگه
ماکان: آخه من دلم نمیاد بدنمو بزارم توی کلاس و بیام. اگه مامانم منو اینطوری ببینه خیلی ناراحت میشه. خدایا میشه منو یه جور با خودت ببری که مامانم منو اینجوری نبینه؟!
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ترور پیشرو
داشت پلههای ترقی را یکییکی بالا میرفت.
پیشرو بود در هر میدان
پیشرو در کودککشی
پیشرو در معنای آزادی
پیشرو در توهمانگاری
پیشرو در قماربازی
پیشرو در ایفای نقش ناجی
تیراندازی شد هنگام ضیافت شام خبرنگاران کاخ سفید؟
میخواستند مانع پیشرفت او شوند؟
گمان که زیرپایی زدند هنگام فرار، نامردها!
حیرتا به این کارگردانی!
این سکانس آخر بداهه در کار آمدهبود :)
خاطره کردفیلابی ✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
فراخوان تجمع
ـ اینجا هم تجمع راه انداختین؟
+ نه، چطور؟
ـ بابا، خودم دیدم. نویسندهها جمعشون جمعه، فقط گُلشون کمه.
+ خب اون گلُها رو تو به جمع ما بیارشون :)
پست رو برای دوستاتون بفرستید و به اونا هم بگید برای دوستاشون بفرستن😊
گُلید بخدا :)
#برای_انتشار
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ایرانِ امام رضا
دختر: بابا، امام رضا هم ایران رو دوست داره؟
بابا: امام رضا هر کسی که دشمنای خدا رو دوست نداشته باشه، دوست داره.
دختر: دشمنای خدا؟ مگه کسی هم هست که بخواد دشمن خدا بشه؟
بابا: آره دخترم هست. اونا شما بچهها رو دوست ندارن.
دختر: خب... امام رضا منو خیلی دوست داره؛ چون دعا کردم که حال مادرجون خوب بشه، اونم به حرفم گوش داد.
بابا: امام رضا هم هوای تو رو داره و هم هوای ایران رو، دخترم. ایران، ایران امام رضاست.
دختر: امام رضا، تو که حال مادرجونم رو خوب کردی، حال ایران هم خوبِ خوب کن.
خاطره کردفیلابی ✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چند سالی هست که جشن تولد امام رضا برای من و بچهها، جشن کوچک و باصفای کلاس قرآن فاطمه است. روی هم پول میگذاریم و کیک و بادکنک و جایزه میخریم، همان جا دور هم جمع میشویم، بچهها قرآن و سرود میخوانند، یک نفر کمی مولودی میخواند و دست میزنیم و با بچهها دلهایمان را به سمت مشهد روانه میکنیم.
دو سال پیش توی همین جشن از روی عادت یک لحظه گوشی را دستم گرفتم و خبر فرود سخت بالگرد رئیس جمهور آن زمان یعنی سید ابراهیم رئیسی را دیدم. تپش قلبم تند شد. دنبال کسی گشتم که مثل من خبرها را دیده باشد و چند کلمهای با او حرف بزنم، دلم نمیآمد شادی کسی را به خاطر خبری که هنوز در هالهای از ابهام بود به هم بزنم. هر چه گشتم کسی را پیدا نکردم که بتوانم در عمق چشمانش نگرانی ببینم و احتمال بدهم مثل من خبری خوانده باشد. چند دقيقه گذشت، طاقت نیاوردم، با یکی از مادرها صحبت کردم و راز دلم را به او گفتم. مثل خودم آشفتهاش کردم. به هم کمی دلداری نمادین دادیم و دقیقههای آخر جشن که شد، همه تقریبا یا از زبان هم شنیده بودند یا در گوشیشان خبر را خوانده بودند.
فکر میکنم کمتر کسی غروب و شبش - تا صبح را - یادش رفته باشد.
چقدر دعا و چقدر نذر و چقدر انتظار....
چقدر ذوق با یک خبر خوش از سلامتی شان؛ که معلوم نبود از کجا آن طور با اطمینان گفته شد.
تا خود صبح گوشی به دست منتظر یک خبر قطعی از حال رئیس جمهورِمان بودیم.
دقیقا یادم نیست چه ساعتی مطمئن شدم باید به آقاي رئیسی بگوییم شهید رییسی؛ ولی یادم هست تا مدتها باورم نمیشد رفتنش را و به زبانم نمیآمد شهید را پشت اسمش بیاورم.
دقیقا هم یادم نیست پیکر مطهر او و هم سفرانش فردایش تشییع شد یا چند روز بعد؛ اما یادم هست صبح زود در حالی که معصومهی تقریبا شش ماههام را در آغوشم میخواباندم، در گوشی نماز خواندن آقا بر پیکرها را میدیدم و بیاختیار اشک میریختم ، یادم هست بلندبلند هقهق میکردم!
آن روزها باورم نمیشد مردی که بارها بر پیکرهای عزیزانِ وطن نماز خوانده، خودش یک روز نباشد!
هنوز هم باورم نشده!
هر کسی که میرفت، دلمان به وجود او گرم بود، صلابت و آرامشش را که میدیدیم آرام میشدیم. لحن «الّلهم انّا لا نَعلَمُ مِنهُم الّا خَیرا» ی آقا برای ما خیلی تعیینکننده بود.
حالا چگونه باورمان بشود که ما یک شب تا صبح در ابهام شهید شدن یا نشدن آقایمان ماندیم و آخرش دم سحری با انّا لِلّه نصفه و نیمهی آمیخته با هقهق مجری تلويزيون یخ کردیم و حالا زندهایم؟
ما که هنوز واژه شهید را قبل از سردار قاسم سلیمانی و سید ابراهیم رئیسی و حسین امیر عبداللهیان نپذیرفته بودیم؛ چگونه باورمان بشود که باید پیش از نام آقایمان سید علی خامنه ای هم شهید بگذاریم؟
چگونه باور کنیم نبودنش را ، در حالی که هنوز تابوت پرچم پیچش را ندیدهایم؟
و چگونه زنده ماندهایم، در حالي که بر پیکر آقایمان نماز نخواندهایم و روی سرمان تشییعش نکردهایم؟
چگونه نفس میکشیم وقتی هنوز حتی سنگ قبری برای روزهای دلتنگی نداریم؟
.
.
.
در تخیّلم تشییعش را مرور میکنم تا مثلا ذهنم عادت کند و قلبم در لحظههای واقعی تشییع از شدت غم هزار پاره نشود!
اما
به عمامه سیاه روی تابوتش که میرسم، دیگر نمیتوانم ادامه دهم...
محدثه اسماعیلی پور ✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
طناز جنگ
ساعت یازده، کلاسشان در شاد شروع میشد.
کانال اخبار مقاومت اسلامی را چند بار بررسی کردهبودم و در ذهنم یکیدوتا خبر مدام میچرخید.
پیامهای سلام حاضر بچهها مرا به سمت شاد روانه کرد.
دستم را روی دکمه ضبط صدا گذاشتم و درس را شروع کردم.
فاطمه اول از همه واکنش نشان داد و گفت: «خانوم، چی شده! بگید ما هم بخندیم.»
لبخندی زدم و جواب دادم: «چیزی نشده، پیش پای اینکه بیام شاد، داشتم متن سخنرانی ترامپ رو میخوندم.»
سارا پیام داد و گفت: «خانوم ما که با تهدیدهای ترامپ درس خوندنمون نمیاد، احساس میکنیم امروز فردا نابودیم. شما به چی میخندین؟»
اینبار باید محکمتر با بچهها حرف میزدم و روی ارسال صدا زدم و تحلیلهایم را گفتم.
ـ دخترای من، بعضی آدما رو دیدین هر چقدر گند میزنن، نمیپذیرن و مدام شروع میکنن به ادعا کردن برای اینکه به بقیه بفهمونن اوضاع تحت کنترله، ترامپ هم که وقتی تمام نقشههاش نقشه برآب شد، میاد جلوی دوربین و خودشو بزرگ و قهرمان نشون میده و راهی جز تهدید نداره. حرفاش برای من جنبه طنز داره، میخونم و میخندم و رد میشم.
ـ یعنی شما معتقدید ترامپ گند زده؟
ـ این نظر من نیست، واقعیته دخترم. قیمت نفت رو تو جهان دیدی؟ همین یه دونه میتونه نشون بده که نقشه ترامپ و نتانیاهو معکوس عمل کرده. حالا اجازه میدید به ادامه درس بپردازیم یا نه؟!
ـ بله بفرمایید.
خاطره کردفیلابی ✍
#شبههمونی
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
الگوی سوم زن مسلمان و بازتعریف هندسه قدرت زنان
حضور فعال زنان و دختران در تجمعات شبانه ایران، جلوههایی از الگوی سوم زن مسلمان است؛ الگویی که برخلاف دو الگوی شرقی (سنتیِ منفعل) و غربی (فمنیستیِ افراطیِ مصرفزده)، بر پایه کرامت، عفت، عاملیت اجتماعی و مشارکت هوشمندانه در عرصههای عمومی تعریف شده است. این حضور نشان میدهد که زنان و مادران ما با انتقال معنای مقاومت به نسل آینده؛ آن را از یک مقطع زمانی به بخشی از هویت تمدنی بدل کردهاند.
مادران ما با درس مقاومت به نسل فردای ایران، نقشه دیروز دشمنان را در هم شکستند. همان نسلی که هدف سالها برنامهریزی دشمن بود تا موجودی مطیع و بیگانه با آرمانهای این سرزمین پرورش یابد؛ اما حالا این نسل که دشمن رویش حساب ویژهای باز کرده، امروز در قامت آیندهسازان ایران به همراه مادرانشان، خود با درکی عمیق از حقیقتِ حقانیت ایران و ظلم دشمنان پرچم مقاومت را بر دوش گرفته و این، بزرگترین شکست نقشه دشمن به دست خودش بود.
حال اثرگذاری زنان را باید در میزان تبدیل جمعیت نگران به جامعه مقاوم و صاحب باور جست و جو کرد. زن ایرانی در حماسه اخیر نشان داد که تضادهای موهومی که برخی تفکرات در تقابل خانه و خیابان میسازند، ساختگی است. در حقیقت، هر چه حضور در خانواده عمیقتر باشد، کنشگری در خیابان هدفمندتر، منسجمتر و پایدارتر است.
نرگس علیمرادی ✍
#فرهنگآباد
┄┅═✧✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht