eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
پانزدهم اسفند ۱۴۰۴ الوند ساعت از ده شب گذشته‌بود که تجمع تمام شد و راه افتادیم. راهپیمایی خودرویی ا
قسمت دوم مسیرها یکی پس از دیگری خروش مردم را شاهد بودند. خیلی‌ها از پشت پنجره و یا در بالکن خانه‌هاشان کاروان ما را بدرقه می‌کردند. بعضی از مغازه‌ها هنوز باز بودند و شاهدان عینی حضور مردم شدند. در یک مسیر صدای شعار بلند تک‌نفره‌ای توجهمان را جلب کرد. مینی‌بوس قرمزِ رنگ خورده‌ای تک شعاری داد و بعد از گفتن «مرگ بر اسرائیل» به مسیر خودش رفت. حتی او هم سهم خودش را در همراهی با صدای حق ادا کرد. خوش‌حال شدم. چند بار پرسیدم: «مطمئنید اون مینی‌بوس بود که شعار داد؟ خدا رو شکر. خدا رو شکر. دل‌ها با ماست. دل‌ها با حقه.» مسیر ما را می‌خواند. و ما خدا را و حق را می‌خواندیم. مامان گفت: «چقدر پراید زیاده!» گفتم: «این یعنی طبقه‌ی متوسط و ضعیف اقتصادی هم یار پا به رکاب انقلاب اسلامی هستن. این یعنی اگرچه درد اقتصادی هست اما ایمان هم هست.» یکی از این پرایدها که سفید بود و راننده‌ی جوانی داشت آن را راه می‌برد از کنارمان گذشت. پرچم نداشت. عکس نداشت. اما خیلی مرد بود که در آن سرمای هوا دستش را بیرون آورده بود و با عزم جزم، علامت پیروزی را نشان می‌داد. خسته هم نمی‌شد که دست بردارد از دستِ سوز هوا. مامان گفت: «چقدرم سرد شده هوا» گفتم: «چه امتحان آسونی! بمبارون نیست. سرماست. وای بر ما اگه به خاطر همین کاهش دما کم بشیم و خیابون رو خالی کنیم. غربال اراده‌هاست.» دور زدن‌ها ادامه داشت. وای خدای من، آشغال جمع می‌کرد و با دیدن ما بر سینه می‌کوبید! گفتم: «حتی شاید معتاد هم بودها» و بابا جواب داد: «معتاد باشه. نمی‌تونه یار حق باشه و حق رو شناخته باشه؟!» به فکر فرورفتم. راست می‌گفت. پنجره‌ی دیگری را مردی گشوده‌بود. او هم علامت پیروزی نشانمان می‌داد. من به فال نیک گرفتم و او را هم یار دانستم. یکی از خیابان‌‌ها دوطرفه بود که ماشین‌ها راه را بند آوردند. آقایی از ماشین پیاده شد. لباس پاسداری تنش کرده‌بود. راه را با هدایت دستانش باز کرد. تحسینش کردم. چقدر احساس مسئولیت بالایی داشت. در میان ماشین‌ها چشمم به یک ماشین زرد افتاد. تاکسی بود. به به، چقدر زیباست این حضورها. چقدر امیدبخش است. از هر رنگ و با هرنشان در صحنه‌ی دفاع از وطن حاضری زدند. بنرهایی از آقا در سطح شهر بود که دستش را بلند کرده‌بود. انگار داشت به ما می‌گفت «طیب الله انفاسکم» انگار برایمان دعا می‌کرد و لبخندش واقعی‌تر و زنده‌تر از هرزمانی به نظر می‌رسید. ساعت به دوازده رسید. خیابان‌ها خسته شدند اما خیابان‌گردهای وطن دوست هرگز! سانسور چرا، ماشینی از مسیر دیگری عبور کرد که انگار بخواهد عروسی برود شروع به بوق زدن‌ کرد. که راستش جواب دندان‌شکنی با شعارها گرفت. در یک مسیر هم صدای ترقه‌ای شنیده‌شد. گفتم: «دیر وقت شده. به نظرم تمومش کنیم بهتره. ممکنه کسی مریض داشته باشه. یا مثل ما بچه‌ی کوچیک. نباید آزاری برسونیم.» فکر می‌کنم مسیر آخر هم بود اما ما کم کم از سیل جمعیت بیرون آمدیم و مثل قطره‌ای به خانه‌ی خودمان چکیدیم. تا امیرمهدی بخوابد و نوشتنم تمام بشود سحر شد ان شاءالله که سحر واقعی نزدیک است اللهم عجل لولیک الفرج فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
کودکی که مبارز شد در این مسیر هیچگاه شکست معنا نداشت. اشک از چشم‌هایم جاری شد. گفت: «طرفدار خامنه‌ای هستی و عزاداری؟ مگه نه؟» خشم از چشم‌هایم خروشید. ـ من برای خود شهید خامنه‌ای خوشحالم که آرزوی شهادت داشت ولی برای اونایی که قدرش رو ندونستن ناراحتم. ــــــــــــــــــــ سکوت دیگر رسمیت نداشت، باید فریاد می‌زدیم. سوگی از دل زینب‌ها در آسمان می‌دمید. گفت: «شعار زبونت چیه؟» شعار زبانم را نشنیده بود. ـ خونخواه خون یاریم، آتش به اختیاریم. ـــــــــــــــــــــ خبرها را می‌خواند و مدام می‌ترسید و نوای ناامیدی بر زبان جاری می‌کرد. اینترنشنال ذهن‌ها را باور می‌کرد. خبرها را برای او خواندم. ـ موشک قاره‌پیما هم پرتاب شد. ـــــــــــــــــــــــ آسمان را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «برف رو ببین، کی به این سرما میاد بیرون؟» تلویزیون را روشن کردم. مردم زیر باران و برف هم مرگ بر اسرائیل می‌گفتند. ـــــــــــــــــــــــ برای کودک وقت خواب به جای لالایی شعر خواندم. ـ یه ترامپ دارم قل قلیه زرد و سفید، پر کلاغیه میزنم تو سرش هوا میره نمیدونی تا کجا میره من این دشمنو نداشتم درسامو خوب ننوشتم شیطان بهم کادو داد یه ترامپ قل قلی داد (بهنام میرزائی) زد زیر خنده. ـ چه قشنگ و بامزه بود! ــــــــــــــــــــــــ کودک با پسر شر همسایه گلاویز شد. به او به چشم ترامپ نگاه می‌کرد. ـ عمو ترامپی من خامنه‌ای‌ام ها! حواست باشه. کودک خودش را قهرمان فرض می‌کرد. ــــــــــــــــــــــ هر چه می‌گذشت تاریخ بیشتر می‌فهمید، چه ملتی پیروز است. باید می‌نوشتند: تفکر رهبر شهیدشان هنوز زنده است و نسل به نسل ادامه خواهد‌داشت... خاطره کردفیلابی ✍️ داستان کودکی که مبارز شد 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*روایت راهپیمایی اسفند۱۴۰۴ از دید یک کالسکه ران* اولین بار بود که با کالسکه و یک نوزاد هفت ماهه در راهپیمایی شرکت می‌کردم. سه زن بودیم و نوزادی که قرار بود هر کداممان بخشی از راه مسئولیت راندن کالسکه‌اش را به عهده بگیریم. از ماشین که پیاده شدیم بین ما و جمعیت یک خیابان فاصله بود و بلواری که باید کالسکه را بلند می‌کردیم تا به جمع برسیم. چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان پیرمردی از میان جمعیت به سرعت به سمت ما آمد و کالسکه را از بلوار رد کرد. کار پیرمرد آنقدر جدی، بی مقدمه و سریع بود که حس کردم پدرم این کار را کرده.آنجا بود محبت تمام مردم خیابان به دلم افتاد. سعی می‌کردم در کناره جمعیت حرکت کنم که کمتر با کسی برخورد کنم. اکثر کالسکه رانان هم با همین استراتژی در مسیر من درحال حرکت بودند. نگرانی‌های زیادی داشتم مثل اینکه نکند دخترم از صدای بلند جمعیت و تاریکی بترسد اما او بزرگ‌ترین کمکش را به اسلام و انقلاب کرد و همان ابتدای راه تا انتها که حدودا دو ساعت طول کشید تخت خوابید. مردم لطف زیادی معمولا به مادران دارند، هوایشان را دارند. راهشان را باز می‌کنند و قربان صدقه بچه‌هایشان می‌روند و مهم‌تر از همه بانگاهی پر از قدردانی به مادران نگاه می‌کنند. احساس ایثار وجودم را گرفته بود که ناگهان دیدن مردی میانسال که به دلیل جراحت پا با واکر و به سختی درمیان جمعیت راه می‌رفت حسابی شرمنده‌ام کرد. کودکان انگار پررنگ‌ترین نقش‌ها را در راهپیمایی بازی می‌کردند انگار این راهپیمایی، راهپیمایی نسل آینده بود. نسلی که برای ظهور می جنگید. دختری حدودا هشت نه ساله در کناره جمعیت ایستاده بود و به دختران جوان برچسب پرچم ایران می‌داد که به پشت قاب تلفن همراهشان بچسبانند و پسر بچه‌ای که خرما تعارف می‌کرد. پسر نوجوانی که آن طرف خیابان جلوی ماشین ها را می‌گرفت که پشت شیشه ماشینشان شابلون بزند. جمعیت خیلی وسیع بود و صدای بلندگو به همه جا نمی‌رسید. این موضوع اتفاق زیبایی را رقم می‌زد دسته‌های مختلف هرکدام با شعار یک نفر که به صورت خودجوش و بدون برنامه‌ریزی شعار می‌داد حرکت می‌کردند. مثلا در میان ما آقایی که با یک دست، دست پسرش را گرفته بود و دخترش را قلمدوش کرده بود شعار می‌داد و ما تکرار می‌کردیم. راهپیمایی در محله‌های بالاشهر قزوین بود جایی که هیچوقت جمعیت راهپیمایی کنندگان را به خود ندیده بود. مغازه‌داران همه جلوی درب مغازه‌هایشان ایستاده بودند و به ما نگاه می‌کردند و من هنوز با خودم فکر می‌کنم که چرا آنها همراه باما شعار نمی‌دادند؟ سمت راست بلوار ماشین‌ها از کنارمان رد می‌شدند ناگهان خانومی تقریبا بی حجاب سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: مرسی مرسی من هم چون رزمنده‌ای که درحال پیکار است برایش دست تکان دادم. با کالسکه با هرکس تصادف می‌کردیم برمی‌گشت و تا مارا می‌دید لبخند می‌زد.حتی یکی از خانوم‌ها پس از تصادف با ما کفش از پایش درآمد اما برنگشت حتی نگاه کند که چه کسی باعث این کار شد. پی نوشت۱: به نظر شما نباید در راهپیمایی ها یک راه کالسکه رو درست کنند؟ پی نوشت۲: بعداز راهپیمایی خودرویی جالب نمیشود یک راهپیمایی کالسکه ای داشته باشیم؟ فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
رمز عملیات: یا علی (ع) نه اشتباه نمی‌کنم! نگاهم به تقویم است. باورش سخت است، اما واقعیت دارد. به تاریخ شروع جنگ دوازده روزه نگاه می‌کنم، بعدش شروع اغتشاشات و پایانش. می‌رسم به جنگ رمضان. هر سه در زمان‌های مختلفی رخ داده‌اند، اما یک اشتراک خیلی بزرگ دارند؛ در پایان به نام حضرت علی (ع) می‌رسند. جنگ دوازده روزه در زمان عید غدیر و جانشینی حضرت بود، اغتشاشات در زمان ولادت و حالا هم وسط جنگ و در آستانه شهادت ایشان. شاید به نظر تصادف بیاید اما اینگونه نیست. علی (ع) و جنگ با یهود ارتباطی جدا نشدنی دارند. ما ملت غدیریم. اینکه بیرق علی (ع) و فرزندانش در دست ما و چند کشور خاص است افتخار است؛ اما چیزی که ما را متمایز از کشور و ملل مسلمان و شیعی دیگر می‌کند، ایستادن مقابل صهیونیست‌های تروریست است. خود حضرت پدر به ما آموخت هرگز تسلیم نشویم و تا دشمن به زانو در نیامده لباس رزم از تن به در نبریم. قوم یهود هم خاطرات خوبی از امیرالمونین علی (ع) ندارد. حتی اسم علی هم خار چشم آنهاست. اگر نبود که سید ما را در رمضان و زبان روزه به شهادت نمی‌رساندند. علی، کابوسی است که هر شب می‌بینند. می‌بینند دور تا دور مرز شوم آنها را علی (ع) و رهروان راه علی (ع) گرفته‌اند. خیبرها در پیش است. فقط مربوط به کندن در توسط حضرت ساقی نمی‌شود، ما همین حالا در خیبری دیگر قرار داریم. حیدر (ع) صفوف آنها را می‌شکند. اگر جا داشت در کوچه کوچه متنم و در هر منزلش اسم علی (ع) را می‌آوردم که این اسم آنها را فراری می‌دهد. خورشید است بالای کوه سنگین تاریکی. اگر نبود که به مسجدها حمله نمی‌بردند، گروه های تکفیری را با پول خود نمی‌ساختند تا شیعیان را سر ببرند، در قار قار رسانه‌هایشان لقب تروریست به ما نمی‌دادند و با دید تنفر به ما نمی‌گریستند. بگذار از تنفر بمیرند. خون این ملت با علی (ع) عجین است؛ خون را که نمی شود از کالبد جدا کرد. در روزهای عروج آسمانی پدر قرار داریم. مثل یتیمان کوفه، ما هم طعم بی‌پدری چشیده‌ایم. دیر فهمیدیم آن غریبه که شبانه نان برایمان می‌گذاشت که بوده. این بار اما بیخیال جبهه کفر نمی‌شویم؛ نه با زر، نه با سیم و نه هیچ چیز دیگر. این بار دامن فرزند برومندش، مجتبی (ع) را رها نمی‌کنیم. او یادگار پدر است. او که یادگار جمل و به زانو در آوردن آن شتر منحوس است. و باز هم نام علی (ع) ما را به اینجا رساند. به پایان خط که سر فصل جدیدی را رقم بزند. گوش کن! آسمان‌ها فریاد می‌زنند. با شلیک موشک خروش می‌کنند. از آسمان‌ها رمز عملیات خیلی وقت است که مشخص شده است؛ یا علی (ع). علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
اولین بار که خبر نبودنت را شنیدم در ذهنم صدای صلابتت تکرار می‌شد مگر می‌شد شعارهایت دل دشمن را نلرزاند؟ من قرار بود از تو حکم بگیرم برای شهادتم قرار بود به اذن و اجازه تو اسرائیل را نابود کنیم قرار بود خودت پرچم را به دست امام زمان‌مان بدهی چگونه این شب قدر نگویم اللهم‌ احفظ لنا سیدنا و قائدنا و مولانا سید علی الخامنه‌ای؛ یا رب .. حتی از تو گلایه کردم که چرا اینقدر زود ما را تنها گذاشتی آقا امشب در شب قدر در زمانی که نام علی (ع) را صدا می‌زدیم و قلبمان داغدار نبودنت بود در زمانی که ابوالفضل را صدا زدیم تا منجی‌مان را در پناه خودش نگه دارد در زمانی که قرآن‌ها به سمت آسمان گرفته شدند نامت در تاریخ دوباره تکرار شد خامنه‌ای دوباره علمدار شد این بار اما بیعت ما فرق می‌کند بیعتی از جنس اقتدار ایرانی بیعتی که در آن احساس‌مان تلفیقی از شادی، غم، عزت، خشم، غرور و نفرت نابودیست بیعتی برای جان گرفتن خون‌خواهی پدر *إني بایعت المجتبىٰ ابن الشهید الخامنئي* ریحانه امیری زاده✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قرآن را به سر گذاشته‌بود و از ته دل خدا را صدا می‌زد. الغوث! الغوث! دعا بزرگترین سلاحش بود. صدای رعد و برق و باران آمد. ناگهان صدای حاج آقا بلند شد. _سومین رهبر انقلاب اسلامی آیت الله مجتبی خامنه‌ای اشک‌هایش از شوق جاری شد، چقدر خدا زود دعاهایش را مستجاب می‌کرد. به تلفنش نگاه کرد. همین ساعت _حزب‌الله لبنان یک هلی‌کوپتر از دشمن صهیونی را ساقط کرد ... نعمت‌های خدا امشب تمامی نداشت. چه شبی بود و چه مبارک سحری... نجمه احمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷 *سبز و سفید و شاداب...* کاغذهای a4 را به آرام‌ترین حالت ممکن از کمد بیرون می‌کشم. هفت صبح است و طفل هجده ماهه اگر بیدار شود و بهانه‌ بگیرد واویلا می‌شود. از یک طرف دلم شور دیر رسیدن به کلاس را باید بزند و از طرفی خون به جگر بشوم از ضجه‌های بچه که باید از من جدا شود. پانزده تا می‌شمارم. محض احتیاط، دو سه تا هم اضافه می‌گذارم رویش. از وسط که نصفشان کنم درست می‌شود. صدای نفس‌کشیدن بچه‌ها و پدر، تنها صدایی است که می‌آید. خانه برای من که لباس پوشیده‌ام گرم است. گلویم از سرفه‌های یک ماهه که ولم نمی‌کند می‌سوزد. بوی کتلتِ دیشب هنوز توی خانه مانده. همه‌ی اینها را می‌گذارم، در را می‌بندم و به سمت آسانسور می‌روم و مثل هرروز از خودم می‌پرسم چه چیز مهمی اینقدر ارزش داشت که تصمیم گرفتم همه‌ی اینها را ول کنم و معلم شوم؟ سر کلاس، از بچه‌های هشت ساله می‌پرسم چه مناسبتی نزدیک است؟ چند نفر می‌گویند عید و یک نفر داد می‌زند ولنتاین! سری تکان می‌دهم و روی تخته بزرگ می‌نویسم ۲۲بهمن و پایین‌تر اضافه می‌کنم دهه‌ی فجر. یکی بلند می‌پرسد: «دهه‌ی فَجَر یعنی چه خانوم؟» مدادرنگی‌ها را گذاشته‌اند روی میز. برگه‌های نصف کرده‌ی a4 را می‌گذارم جلوشان، پرچم ایران را که روی تخته کشیده‌ام نشانشان می‌دهم. تاکید می‌کنم با دقت رنگ کنید. اسپیکر را روشن می‌کنم: «خمینی ای امام، خمینی ای امام...» بی‌حوصله‌ترها زودتر سرهم‌بندی کرده‌اند و آمده‌اند پرچم‌هایشان را تحویل بدهند. جاهای سفید رنگ نکرده را نشانشان می‌دهم و بَرِشان می‌گردانم که بهتر رنگ کنند. راه می‌روم و پرچم‌های در حال کشیده شدن را نگاه می‌کنم. کندترها هنوز دارند بالای پرچم را سبز می‌کنند. محکم می‌کشند. مجبور می‌شوند چندبار مدادهایشان را بتراشند. یکی می‌گوید: «خانوم مدادم کوچیک شد!» می‌گویم: «بالاخره آدم باید برای پرچم کشورش هزینه بده، حتی شده در حد یه مداد.» قرمز را که دست می‌گیرند دلم شور بچه‌ها را می‌زند. پیامک می‌زنم به خواهرم و حال بچه‌ها را می‌پرسم. حواسش به بچه‌هاست و می‌دانم دیر جواب می‌دهد. تمام متن‌های روانشناسی عالم جلوی چشم‌هایم رژه می‌روند: «بچه‌ زیر سه سال از مادر جدا شود اضطراب جدایی می‌گیرد که تا آخر عمر رهایش نمی‌کند.» خودم را آرام می‌کنم. کُلُهُم روزی شش ساعت بیرونم. تمام وقت که نیستم. دست چپم را می‌چرخانم، ساعت ۹:۴۵. صدایم را بلند می‌کنم: «بچه‌ها نزدیک زنگه، لطفا زودتر تموم کنید.» ۲۵ تا پرچم رنگ شده جلویم است. یکی قرمزش را صورتی کرده و آن دیگری گوشه‌ی پرچمش قلب کشیده. نخ و سوزن را دست می‌گیرم و پرچم‌ها را به صف می‌کنم. قرار است بچه‌ها که از زنگ تفریح بیایند با پرچم‌های ریسه شده کلاس را تزیین کنیم. صدای دانش‌آموزان حیاط را برداشته. حدود ششصد دختر کودک و نوجوان، می‌دوند، می‌خندند، گریه می‌کنند، خوراکی می‌خورند. پرچم بزرگِ گوشه‌ی حیاط سایه‌اش را پهن کرده روی سر دخترها. دینگ دینگ موبایل بلند می‌شود. خواهرم جواب داده که بچه‌ها خوبند و حسابی مشغول بازی. لبخند می‌زنم. ارزشش را دارد، این پرچم ارزشش را دارد. مریم صفدری ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایت‌نویسی معلمانه* و سلاح ما قلم ✍ و آنچه که می‌نویسد قدرتی از جنس نور✨ این روزها روایت‌های شما از تجمعات مردمی در جنگ رمضان می‌تواند صدای اتحاد و پیروزی ملت ایران باشد. روایت‌های معلمانه خود را به همراه تصویر مربوطه برای انتشار به آیدی زیر ارسال کنید: @Askary11 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*یابوی قل‌قلی* همدان را موشک باران کردند، دخترم ترسید. شب از ترس خوابش نمی‌برد. مدام حرف می‌زد و سوال می‌کرد. ـ بابا این کیه داره شهر ما رو میزنه؟ دلم لرزید و یاد آن پدرانی افتادم که عزیزدردانه‌هایشان آن شب بعد از موشک‌باران دبستان شجره طبیه میناب کنارشان نبودند. نبودند تا برای پدرهایشان شیرین‌زبانی کنند و خودشان را لوس کنند و قند توی دل پدرهایشان آب کنند. چقدر سخت است آدم خودش را جای یکی از آن پدرها بگذارد. با صدا زدن دخترم به خودم آمدم و او شاکی گفت چرا جوابش را نمی‌دهم. سوالاتی پرسیده بوده اما من در خیالم برای لحظاتی کوتاه با یکی از آن پدران فرزند از دست داده مینابی هم‌ذات‌پنداری کرده‌بودم. تنها لحظاتی؛ اما لحظاتی بسیار سخت. دخترم پرسید: «بابا، این رئیس جمهور اسرائیل که میگی چرا اینکارا رو میکنه، مگه دیوانه شده؟» برای اینکه جوابش را بدهم و او یادش بماند شعری را که در دفترم نوشته‌بودم، خواندم. ـ یه یابو دارم قل‌قلیه سرخ و سفید، هزار رنگیه می‌زنم تو سرش هوا میره نمی‌دونی تا کجا میره من این دشمنو نداشتم مشق‌هامو خوب ننوشتم یهود بهم عیدی داد یه یابوی قل‌قلی داد. خندید و با هم شروع کردیم به تکرارش. می‌خندیدم؛ اما یاد آن پدر مینابی و آن دختران و فرشتگان پرپر شده رهایم نمی‌کرد. بهنام میرزائی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*روزهای جنگ سخت* می‌دانستی کلمه سخت حد و اندازه ندارد. معنای کودکانه‌اش، این است که برای مدت کوتاهی در تنگنایی باشی. ـ مریم چرا گرفته‌ای؟! ـ امروز روز سختی داشتم‌، چند ساعت توی ترافیک بودم و دیر به محل کار رسیدم. یا مثلا امتحان ادبیات امروز سخت بود. یا دوری ازشما برایم سخت است. پس قبل از هرچیز باید دید از زبان چه کسی این کلمه گفته می‌شود. درحال حاضر ما درجنگ به سر می بریم. موقعیتی بسیار سخت،اما چرا سخت؟! من از نظر موضوعات کوچک مثل سر وصدای موشک‌ها احتمال بمباران و شهادت نمی‌گویم! بلکه از این نظر می‌گویم که تمام کفر در برابر تمام حق ایستاده است. کشور مسلمان ایران برای حفظ آرمان‌های انقلابی و اسلامی درحال نبرد سختی با قدرت‌هایی است که سال‌ها با قلدری خون مردم مستضعف را در شیشه کرده‌اند. ولی این بار برای آنها سخت است که یک جا تابلوی ایست و نه به خواسته‌های غیر عادلانه آنها در دستان قدرتمند ایرانیان برافراشته شده‌باشد! پس حداکثر تلاش خود را برای نابودی این نظام انجام می‌دهند! غافل از اینکه این بار پیروز صحنه نبرد آنها نیستند. وبه خاک مذلت خواهند افتاد چرا که سیلی سختی خواهند خورد! تکرار می‌کنم سیلی سخت! آن هم از شیر مرد، رهبر شهید سید علی که اکنون پرچم را به دست فرزند برومند خود سید مجتبی خامنه‌ای سپرده است. ما آزموده شدگان روزهای سختیم، جنگ هشت ساله،ترورها، تحریم های فلج کننده و... حالا آنها اگر توانستند سخت خود را با سخت ما مقایسه کنند. و منتظر بمانند که ما هم منتظر می‌مانیم. آنها منتظر وعده‌های پوچ شیطان و ما منتظر وعده نصرت الهی... «نصر من الله و فتح قریب» زهرا زرگران✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht