eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کلاسی که زیر پل روشن شد امشب پنجاه‌ویکمین شبی‌ست که کنار دانش‌آموزان و همکارانم گرد هم آمده‌ایم. زیر پل آهنگ، خیابان ۱۷شهریور در حوالی دبستان دخترانه امام سجاد(ع)، هوا کمی خنک است اما صمیمیت جمع، گرمای خودش را دارد. یکی از همکارانم با لبخند دست روی شانه‌ام می‌گذارد و ایام دهه کرامت و روز دختر را تبریک می‌گوید. صدای خنده و احوالپرسی بچه‌ها که هرکدام پرچم‌های زیبای ایران را در دست دارند، مثل زنگ مدرسه در فضا می‌پیچد. گروه آرام به راه می‌افتد؛ یک پیاده‌روی آرام و منظم که بیش‌تر به هم‌قدمی خانواده‌ای بزرگ شبیه است. بچه‌ها و مادرانشان کنار ما قدم برمی‌دارند و درباره ایستادگی، مقاومت و حضورهای همیشگی این شب ها با هم حرف می‌زنند. حس عجیبی دارد؛ همان ترکیب اقتدار آرامی که وقتی جمعی متحد برای هدفی درست کنار هم حرکت می‌کنند به‌وجود می‌آید. با رسیدن به میدان خراسان جمع دانش‌آموزی و همکاران و اولیا طرف مقابل خیابان رفته و مجدد به محل قرار اولیه و تجمعات شبانه بر می گردیم تا در کنار مردم همیشه در صحنه این شب‌ها استغاثه و سرود حماسی بخوانیم و پرچم‌ها را در زیر باران بچرخانیم و به دشمنان نشان دهیم ما از جانمان می‌گذریم اما از وطن هرگز. من شانه به شانه شاگردانم راه می‌روم و احساس می‌کنم همین همراهی ساده، خود نوعی درس زندگی است. بعد از پیاده روی حماسی کنار خیابان و نزدیک ستون‌های پل می‌ایستیم. نور چراغ گوشی‌ مادران روی برگ‌های تمرین می‌افتد و جمعی از دانش‌آموزان نیم‌دایره‌وار مقابلم می‌ایستند. می‌گویم: «خب، امشب قرار بود تقریب را مرور کنیم.» چند مثال روی برگه می‌نویسم و ادامه می‌دهم: «یادتان باشد، وقتی عددی را تقریب می‌زنیم، داریم آن را به چیزی نزدیک می‌کنیم که فهمیدنش ساده‌تر باشد… درست مثل همین شب‌ها که ما کنار هم، یادگیری را آسان‌تر می‌کنیم.» بچه‌ها با دقت گوش می‌دهند و زیر نور کم‌رنگ، پرسش‌های کوچک و بزرگشان را می‌پرسند. بعد از کلاس کوتاه، کنار مردم ایستاده به احترام وطن، چای داغی می‌نوشیم و صدای شعرهای حماسی و خروش پرچم‌های ایران عزیز، مثل همیشه، شبی پر از اقتدار را پرمعنا می‌سازد. این ایستادگی، مراقبت از درخت تنومند میهن عزیزمان ایران است؛ تدریس ریاضی زیر نور کم‌رنگ موبایل، ریشه‌ای‌ست که خاک وطن را نگه می‌دارد. زینب مرادی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ درخواست‌هایی داشتم. انگشتر و عبای تبرک برای همسرم، و مگر می‌شود امیرمهدی سه ماهه‌ام را پیش فرزند حضرت زهرا(س) ببرم و دست خالی برگردانم؟! تازه پسرکم در شب ولادت حضرت زهرا(س) به دنیا آمده. حالا کنار فرزندشان بودیم. دلم می‌خواست با دعای ایشان بیمه‌اش می‌کردم. می‌خواهم پسرم را خدمتشان ببرم تا برای عاقبت به خیری و شهادتش دعا کنند. و همچنین نامه و تمنای بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان را تقدیمشان کنم. آقا می‌پذیرند. کسی نامه را از من می‌گیرد. نامه را به زحمت از آن شخص پس می‌گیرم! شوخی که نیست. امانت جمع مخلص و مجاهدی است که باید حتماًحتماً به دست صاحبش رسانده شود! نوبت به نوشیدن شهد شیرین بیانات رهبرمان می‌رسد و نوبت به بی‌قراری امیرمهدی! دیگر مجری نیستم. دوباره مادر می‌شوم. از شنیدن و یادگرفتن جا می‌مانم و صحبت‌های آقاجان را دست و پاشکسته می‌شنوم. باخودم قرار می‌گذارم که در اولین فرصت بیاناتشان را بشنوم و بخوانم. وقت نماز می‌شود. نماز جماعت را پشت سرشان می‌خوانیم. وقتی دارند دعاهای خاص ماه رمضان را می‌خوانند، آقا مشغول نماز می‌شوند و من مشغول تماشای جزر و مد ماه یاد وصیت‌نامه‌ی حاج قاسم میفتم. تنهایی، مظلومیت و غربت حضرت آقا دلم را به درد می‌آورد. صحنه‌ی نماز ایشان و مناجات رمضانی که فضای حسینیه را پر کرده صحنه‌ی دلبرانه‌ای شده. واژه‌هایم نمی‌توانند این صحنه را توصیف کنند. آقا به مُهرشان و بعد هم به صورتشان دست می‌کشند. خدایا! این پیرفرزانه را برای خودت و برای حجتت حفظ بفرما. نماز تمام می‌شود. نوبت به افطار می‌رسد. و حالا من نگرانم در ادامه‌ی جلسه خواسته‌هایم فراموش شود! به جلو می‌روم و به خواهرانی که جلوی سیل دانشجویان را گرفته‌اند قضیه را توضیح می‌دهم. بالاخره آقایی روحانی پیدا می‌شود و قول پیگیری می‌دهد. فائزه فداکار✍ قسمت سوم ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴هم اکنون بارش ناگهانی شعارهای معلمانه از آسمان همانوشت شما هم می‌توانید جملات خود را ارسال کنید🙌 من یک معلمم... ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ ایستاده در خطِ مقدم، برایِ فتحِ قله‌های دانش و غیرت! @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ کلاسم سنگرِ غیرت، درسم مشقِ اقتدار! @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ کلاسم پادگانِ غیرت، قلمم سلاحِ جبهه‌یِ حق! @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ مانده در جبهه حق تا بماند دانشِ باطل، معلق! @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ کفنم پرچمم، الله سرورم. @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ سرباز این وطنم، مطیع فرمان رهبرم. @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ رفیق روزهای سخت وطنم با دلی از جنس تعهد! @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ سربازِ جبهه‌یِ فرهنگ، همیشه بیدار، همیشه در رزم. @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ من یک معلمم؛ طرحِ درسِ من روشن است: «یک خدا، یک رهبر، یک ملت، یک راه و آن هم راه پیروزی ایرانِ عزیزتر از جان.» @Homanevesht