━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
:::
پنجرهای رو به نور دانایی 🪟✨📚
کتابخوانی تنها افزودن چند دانسته به ذهن ما نیست؛ کتابها به تدریج شخصیت و نگاه ما را میسازند. هر کتاب میتواند پنجرهای تازه در ذهن ما بگشاید و کمک کند جهان را عمیقتر و گستردهتر ببینیم. 📖✨
ما هر کدام پنجرهای در ذهن خود داریم؛ از همان پنجره است که جهان را میبینیم. گاهی این پنجره کوچک است و افق دید ما محدود. اما کتابها میآیند تا این پنجره را آرامآرام بازتر کنند؛ تا نور دانایی وارد ذهن ما شود و بتوانیم زیباییها، حقیقتها و تجربههای بیشتری از زندگی را ببینیم. 🪟🌅
اما خواندنِ واقعی تنها ورق زدن صفحهها نیست. خوانندهٔ آگاه با ذهنی پرسشگر میخواند؛ هر اندیشهای را بیدرنگ نمیپذیرد، دربارهٔ آن فکر میکند، سؤال میپرسد و تلاش میکند حقیقت را از میان دیدگاهها پیدا کند. اینجاست که تفکر نقادانه شکل میگیرد و ذهن ما پختهتر میشود. 🤔💡
نکتهی جالب اینجاست که حتی اگر یک کتاب را دوباره بخوانیم، تجربهی ما دیگر مثل قبل نخواهد بود؛ زیرا ذهن ما رشد کرده و پنجرهی نگاه ما گستردهتر شده است. به همین دلیل همان کلمات، معناهای تازهای برای ما آشکار میکنند.👌
از سوی دیگر، ارزش یک کتاب زمانی کامل میشود که آنچه از آن میآموزیم وارد زندگی ما شود. هر کتاب خوب از ما میپرسد: «اکنون با این دانسته چه خواهی کرد؟» اگر بتوانیم از دل هر کتاب یک تغییر کوچک در رفتار یا نگاه خود ایجاد کنیم، آنگاه کتابخوانی از یک عادت ساده به نیرویی برای رشد و دگرگونی تبدیل میشود. 🌱🚀
برای اینکه آموختههای ما از کتابها به عمل تبدیل شوند، میتوانیم بعد از خواندن هر کتاب از خود سه پرسش ساده بپرسیم: ✨
۱️⃣ مهمترین ایدهای که از این کتاب گرفتم چه بود؟ 📌
۲️⃣ کدام بخش آن نگاه یا فکر مرا تغییر داد؟
۳️⃣ از فردا چه کار کوچکی میتوانم انجام دهم تا این ایده را در زندگی خود اجرا کنم؟ ✅
اگر بعد از هر کتاب بتوانیم حتی یک فکر تازه، یک نگاه تازه یا یک قدم کوچک برای بهتر زندگی کردن برداریم، آنگاه کتاب فقط خوانده نشده است… بلکه پنجرهای تازه رو به نور دانایی در ذهن ما گشوده شده است. 🪟✨
:::
زهراسادات موسوی✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
درسی از انسان ۲۵۰ ساله
درجریان اغتشاشات شنیده بودم که میخواهند عزاداری امام حسین (ع) را به آشوب بکشند، درست مانند فتنه ۸۸. به راستی که چه جنایتها که نکردند!
اینبار میخواهم برای حسین (ع) بنویسم.
حسینجان، عزیزِ دلها! من از دیار «محسن حججی» با شما سخن میگویم؛ از سرزمین همان مدافعِ حرمی که همچون شما، تشنهلب و بیسر به وطن بازگشت.
حسینجان! میدانم که همه چیز را دیدهای. دیدهای که چگونه بچهها در دانشگاه تهران به نماز ظهر ایستادند؛ عدهای به تماشا ایستاده بودند و عدهای دیگر مراقبِ نمازگزاران بودند. آن صحنه، ظهرِ عاشورا را برایم تداعی میکرد. سیاهیِ غمِ شما برای ما محترم است و همواره چون خونی در رگهای این ملت جریان دارد.
آقای من! مردمی هستند که شما را دوست دارند، اما در برابر ظلم و جنایتکارانِ زمانه سکوت کردهاند؛ با آنان چه باید کرد؟ چگونه میتوان به آنان فهماند که راهِ شما، راهِ ایران است که این سرزمین، سرزمینِ مقاومت است؟ هرچه زمان میگذرد، بهتر میفهمم چرا پدرتان علی (ع) سر در چاه میکردند تا صدای هقهقهای شبانهاش را جز خدا و چاه، کسی نشنود.
در کتاب «انسان ۲۵۰ ساله» خواندم که چگونه زندانیانِ دوران ستمشاهی، در میان شکنجههای ساواک، تنها با یادِ رنجهای شما طاقت میآوردند. سردارِ ما گفت: «ما ملت امام حسینیم» و ما حقیقتاً ملتِ شماییم. رهبرمان نیز در سخنانشان با صلابت از شما یاد کردند که: «کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نخواهد کرد.» ایشان به ما آموختند که اگر قرار است اشکی بریزیم، باید برای حسین (ع) باشد که راهِ شهادت، همین است.
عجب محرمی شود امسال…
میخواهم در محرمِ پیشِ رو، به رهبرم بگویم:
غمت، غمِ وطن شد.
تو به آرزویت رسیدی؛ تو امام حسین (ع) را دیدی…»
مائده براتی✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🎧 کتاب صوتی دغدغههای فرهنگی
فصل اول؛ طرح دغدغه
فصل دوم؛ منشأ انقلاب اسلامی
فصل سوم؛ فرهنگ و هنر ایران و انقلاب
فصل چهارم؛ جریان روشنفکری بیمار
فصل پنجم؛ جریان روشنفکری و انقلاب
فصل ششم؛ تهدیدات درونی
فصل هفتم؛ تهدیدات و تهاجمات بیرونی
فصل هشتم؛ توقع انقلاب از جبهه فرهنگی
فصل نهم؛ استنتاج
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
زمان:
حجم:
10.8M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یادداشتهای یک صهیونیست
خُب، همهی ما به خوبی میدانستیم در جنگ نظامی حریف ایرانیها نمیشویم؛ ولی پرزیدنت ترامپ میخواست عملا ثابت کند ... و بقیهاش را بهتر است نگویم.
نگویم؛ از مذاکراتی که با ایرانیها وجود نداشت؛
از جلساتی که با ایرانیها برگزار نمیشد؛
از آتشبسی که یک طرفه بسته و یک طرفه تمدید میشد؛
و ...
از حرفهای ضد و نقیضی که بعضاً ما را در خبرگزاریها و سایتهای معتبر مورد تمسخر قرار میدادند که حتی واکنش پرزیدنت را در بر داشت: «من متجاوز نیستم. من پدوفیل نیستم. آن چیزهایی که خواندید را یک سری آدم مریض درست کردهاند.
پدوفیل آمریکا من نیستم.»
اما با همهی این موارد ما از پرزیدنت ترامپ متشکریم.
میدانید چرا؟
چون با این حرفها باعث شد در ایران برخی حرفهای او را باور کنند و احساس ناامیدی کنند که دارد به آنها خیانت میشود.
به این برخی اضافه کنید؛ حتی انقلابیها و حتی انقلابیهای تند را .
ما همان ناامیدی را در میان مردم با مسئولین میخواهیم که به لطف پُستهای هر ساعت پرزیدنت ترامپ داریم موفق میشویم.
اما حقیقتش با این مردمی که ما از ایران شناختهایم؛ خیلی هم خوشبین نیستم.
سیدهزهرا میراحمدی✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
هفتساله، مفقودالاثر
اولین بار از معلم مدرسه اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایهی سوم با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. میگفت با هم فوتبال بازی میکردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم میگذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچهاش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همهی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش میترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچهاش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد».
چیزی که مادر را میکُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین میچسبد به گوشهی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش میکند. اما امان از چشمانتظاری! انتظار مثل سراب میماند که شبانهروز دست از سر مادر برنمیدارد. فکر میکند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه میدود نمیرسد. در تمام ثانیهها و دقیقهها و روزها آتش به جگر دارد که بچهام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه میخورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت میگذارد میگوید زیر سر بچهام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟
مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را میشنود، جوانهی امید در دلش سر بلند میکند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچهای در کوچه بیاید میگوید نکند ماکان است. هر بچهای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش میپیچد و میگوید جانم مامان!
ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشمانتظاری...
مریم صفدری ✍
#داستانک
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله