*روایت راهپیمایی اسفند۱۴۰۴
از دید یک کالسکه ران*
اولین بار بود که با کالسکه و یک نوزاد هفت ماهه در راهپیمایی شرکت میکردم.
سه زن بودیم و نوزادی که قرار بود هر کداممان بخشی از راه مسئولیت راندن کالسکهاش را به عهده بگیریم.
از ماشین که پیاده شدیم بین ما و جمعیت یک خیابان فاصله بود و بلواری که باید کالسکه را بلند میکردیم تا به جمع برسیم.
چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان پیرمردی از میان جمعیت به سرعت به سمت ما آمد و کالسکه را از بلوار رد کرد. کار پیرمرد آنقدر جدی، بی مقدمه و سریع بود که حس کردم پدرم این کار را کرده.آنجا بود محبت تمام مردم خیابان به دلم افتاد.
سعی میکردم در کناره جمعیت حرکت کنم که کمتر با کسی برخورد کنم. اکثر کالسکه رانان هم با همین استراتژی در مسیر من درحال حرکت بودند.
نگرانیهای زیادی داشتم مثل اینکه نکند دخترم از صدای بلند جمعیت و تاریکی بترسد اما او بزرگترین کمکش را به اسلام و انقلاب کرد و همان ابتدای راه تا انتها که حدودا دو ساعت طول کشید تخت خوابید.
مردم لطف زیادی معمولا به مادران دارند، هوایشان را دارند. راهشان را باز میکنند و قربان صدقه بچههایشان میروند و مهمتر از همه بانگاهی پر از قدردانی به مادران نگاه میکنند.
احساس ایثار وجودم را گرفته بود که ناگهان دیدن مردی میانسال که به دلیل جراحت پا با واکر و به سختی درمیان جمعیت راه میرفت حسابی شرمندهام کرد.
کودکان انگار پررنگترین نقشها را در راهپیمایی بازی میکردند انگار این راهپیمایی، راهپیمایی نسل آینده بود. نسلی که برای ظهور می جنگید.
دختری حدودا هشت نه ساله در کناره جمعیت ایستاده بود و به دختران جوان برچسب پرچم ایران میداد که به پشت قاب تلفن همراهشان بچسبانند و پسر بچهای که خرما تعارف میکرد.
پسر نوجوانی که آن طرف خیابان جلوی ماشین ها را میگرفت که پشت شیشه ماشینشان شابلون بزند.
جمعیت خیلی وسیع بود و صدای بلندگو به همه جا نمیرسید. این موضوع اتفاق زیبایی را رقم میزد
دستههای مختلف هرکدام با شعار یک نفر که به صورت خودجوش و بدون برنامهریزی شعار میداد حرکت میکردند. مثلا در میان ما آقایی که با یک دست، دست پسرش را گرفته بود و دخترش را قلمدوش کرده بود شعار میداد و ما تکرار میکردیم.
راهپیمایی در محلههای بالاشهر قزوین بود جایی که هیچوقت جمعیت راهپیمایی کنندگان را به خود ندیده بود.
مغازهداران همه جلوی درب مغازههایشان ایستاده بودند و به ما نگاه میکردند و من هنوز با خودم فکر میکنم که چرا آنها همراه باما شعار نمیدادند؟
سمت راست بلوار ماشینها از کنارمان رد میشدند
ناگهان خانومی تقریبا بی حجاب سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: مرسی مرسی
من هم چون رزمندهای که درحال پیکار است برایش دست تکان دادم.
با کالسکه با هرکس تصادف میکردیم برمیگشت و تا مارا میدید لبخند میزد.حتی یکی از خانومها پس از تصادف با ما کفش از پایش درآمد اما برنگشت حتی نگاه کند که چه کسی باعث این کار شد.
پی نوشت۱:
به نظر شما نباید در راهپیمایی ها یک راه کالسکه رو درست کنند؟
پی نوشت۲:
بعداز راهپیمایی خودرویی جالب نمیشود یک راهپیمایی کالسکه ای داشته باشیم؟
فاطمه محمدی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
رمز عملیات: یا علی (ع)
نه اشتباه نمیکنم! نگاهم به تقویم است. باورش سخت است، اما واقعیت دارد. به تاریخ شروع جنگ دوازده روزه نگاه میکنم، بعدش شروع اغتشاشات و پایانش. میرسم به جنگ رمضان. هر سه در زمانهای مختلفی رخ دادهاند، اما یک اشتراک خیلی بزرگ دارند؛ در پایان به نام حضرت علی (ع) میرسند. جنگ دوازده روزه در زمان عید غدیر و جانشینی حضرت بود، اغتشاشات در زمان ولادت و حالا هم وسط جنگ و در آستانه شهادت ایشان. شاید به نظر تصادف بیاید اما اینگونه نیست. علی (ع) و جنگ با یهود ارتباطی جدا نشدنی دارند.
ما ملت غدیریم. اینکه بیرق علی (ع) و فرزندانش در دست ما و چند کشور خاص است افتخار است؛ اما چیزی که ما را متمایز از کشور و ملل مسلمان و شیعی دیگر میکند، ایستادن مقابل صهیونیستهای تروریست است. خود حضرت پدر به ما آموخت هرگز تسلیم نشویم و تا دشمن به زانو در نیامده لباس رزم از تن به در نبریم. قوم یهود هم خاطرات خوبی از امیرالمونین علی (ع) ندارد. حتی اسم علی هم خار چشم آنهاست. اگر نبود که سید ما را در رمضان و زبان روزه به شهادت نمیرساندند. علی، کابوسی است که هر شب میبینند. میبینند دور تا دور مرز شوم آنها را علی (ع) و رهروان راه علی (ع) گرفتهاند.
خیبرها در پیش است. فقط مربوط به کندن در توسط حضرت ساقی نمیشود، ما همین حالا در خیبری دیگر قرار داریم. حیدر (ع) صفوف آنها را میشکند. اگر جا داشت در کوچه کوچه متنم و در هر منزلش اسم علی (ع) را میآوردم که این اسم آنها را فراری میدهد. خورشید است بالای کوه سنگین تاریکی. اگر نبود که به مسجدها حمله نمیبردند، گروه های تکفیری را با پول خود نمیساختند تا شیعیان را سر ببرند، در قار قار رسانههایشان لقب تروریست به ما نمیدادند و با دید تنفر به ما نمیگریستند. بگذار از تنفر بمیرند. خون این ملت با علی (ع) عجین است؛ خون را که نمی شود از کالبد جدا کرد.
در روزهای عروج آسمانی پدر قرار داریم. مثل یتیمان کوفه، ما هم طعم بیپدری چشیدهایم. دیر فهمیدیم آن غریبه که شبانه نان برایمان میگذاشت که بوده. این بار اما بیخیال جبهه کفر نمیشویم؛ نه با زر، نه با سیم و نه هیچ چیز دیگر. این بار دامن فرزند برومندش، مجتبی (ع) را رها نمیکنیم. او یادگار پدر است. او که یادگار جمل و به زانو در آوردن آن شتر منحوس است. و باز هم نام علی (ع) ما را به اینجا رساند. به پایان خط که سر فصل جدیدی را رقم بزند. گوش کن! آسمانها فریاد میزنند. با شلیک موشک خروش میکنند. از آسمانها رمز عملیات خیلی وقت است که مشخص شده است؛ یا علی (ع).
علیرضا محبی✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
اولین بار که خبر نبودنت را شنیدم
در ذهنم صدای صلابتت تکرار میشد
مگر میشد شعارهایت دل دشمن را نلرزاند؟
من قرار بود از تو حکم بگیرم برای شهادتم
قرار بود به اذن و اجازه تو اسرائیل را نابود کنیم
قرار بود خودت پرچم را به دست امام زمانمان بدهی
چگونه این شب قدر نگویم
اللهم احفظ لنا سیدنا و قائدنا و مولانا
سید علی الخامنهای؛ یا رب ..
حتی از تو گلایه کردم
که چرا اینقدر زود ما را تنها گذاشتی
آقا امشب در شب قدر
در زمانی که نام علی (ع) را صدا میزدیم و قلبمان داغدار نبودنت بود
در زمانی که ابوالفضل را صدا زدیم تا منجیمان را در پناه خودش نگه دارد
در زمانی که قرآنها به سمت آسمان گرفته شدند
نامت در تاریخ دوباره تکرار شد
خامنهای دوباره علمدار شد
این بار اما بیعت ما فرق میکند
بیعتی از جنس اقتدار ایرانی
بیعتی که در آن احساسمان تلفیقی از شادی، غم، عزت، خشم، غرور و نفرت نابودیست
بیعتی برای جان گرفتن خونخواهی پدر
*إني بایعت المجتبىٰ ابن الشهید الخامنئي*
ریحانه امیری زاده✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قرآن را به سر گذاشتهبود و از ته دل خدا را صدا میزد.
الغوث!
الغوث!
دعا بزرگترین سلاحش بود.
صدای رعد و برق و باران آمد.
ناگهان صدای حاج آقا بلند شد.
_سومین رهبر انقلاب اسلامی آیت الله مجتبی خامنهای
اشکهایش از شوق جاری شد، چقدر خدا زود دعاهایش را مستجاب میکرد.
به تلفنش نگاه کرد.
همین ساعت
_حزبالله لبنان یک هلیکوپتر از دشمن صهیونی را ساقط کرد ...
نعمتهای خدا امشب تمامی نداشت.
چه شبی بود و چه مبارک سحری...
نجمه احمدی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🇮🇷 *سبز و سفید و شاداب...*
کاغذهای a4 را به آرامترین حالت ممکن از کمد بیرون میکشم. هفت صبح است و طفل هجده ماهه اگر بیدار شود و بهانه بگیرد واویلا میشود.
از یک طرف دلم شور دیر رسیدن به کلاس را باید بزند و از طرفی خون به جگر بشوم از ضجههای بچه که باید از من جدا شود.
پانزده تا میشمارم. محض احتیاط، دو سه تا هم اضافه میگذارم رویش. از وسط که نصفشان کنم درست میشود.
صدای نفسکشیدن بچهها و پدر، تنها صدایی است که میآید. خانه برای من که لباس پوشیدهام گرم است. گلویم از سرفههای یک ماهه که ولم نمیکند میسوزد. بوی کتلتِ دیشب هنوز توی خانه مانده. همهی اینها را میگذارم، در را میبندم و به سمت آسانسور میروم و مثل هرروز از خودم میپرسم چه چیز مهمی اینقدر ارزش داشت که تصمیم گرفتم همهی اینها را ول کنم و معلم شوم؟
سر کلاس، از بچههای هشت ساله میپرسم چه مناسبتی نزدیک است؟ چند نفر میگویند عید و یک نفر داد میزند ولنتاین!
سری تکان میدهم و روی تخته بزرگ مینویسم ۲۲بهمن و پایینتر اضافه میکنم دههی فجر. یکی بلند میپرسد: «دههی فَجَر یعنی چه خانوم؟»
مدادرنگیها را گذاشتهاند روی میز. برگههای نصف کردهی a4 را میگذارم جلوشان، پرچم ایران را که روی تخته کشیدهام نشانشان میدهم. تاکید میکنم با دقت رنگ کنید. اسپیکر را روشن میکنم: «خمینی ای امام، خمینی ای امام...»
بیحوصلهترها زودتر سرهمبندی کردهاند و آمدهاند پرچمهایشان را تحویل بدهند. جاهای سفید رنگ نکرده را نشانشان میدهم و بَرِشان میگردانم که بهتر رنگ کنند. راه میروم و پرچمهای در حال کشیده شدن را نگاه میکنم. کندترها هنوز دارند بالای پرچم را سبز میکنند. محکم میکشند. مجبور میشوند چندبار مدادهایشان را بتراشند. یکی میگوید: «خانوم مدادم کوچیک شد!» میگویم: «بالاخره آدم باید برای پرچم کشورش هزینه بده، حتی شده در حد یه مداد.»
قرمز را که دست میگیرند دلم شور بچهها را میزند. پیامک میزنم به خواهرم و حال بچهها را میپرسم. حواسش به بچههاست و میدانم دیر جواب میدهد. تمام متنهای روانشناسی عالم جلوی چشمهایم رژه میروند: «بچه زیر سه سال از مادر جدا شود اضطراب جدایی میگیرد که تا آخر عمر رهایش نمیکند.» خودم را آرام میکنم. کُلُهُم روزی شش ساعت بیرونم. تمام وقت که نیستم. دست چپم را میچرخانم، ساعت ۹:۴۵.
صدایم را بلند میکنم: «بچهها نزدیک زنگه، لطفا زودتر تموم کنید.»
۲۵ تا پرچم رنگ شده جلویم است. یکی قرمزش را صورتی کرده و آن دیگری گوشهی پرچمش قلب کشیده. نخ و سوزن را دست میگیرم و پرچمها را به صف میکنم. قرار است بچهها که از زنگ تفریح بیایند با پرچمهای ریسه شده کلاس را تزیین کنیم. صدای دانشآموزان حیاط را برداشته. حدود ششصد دختر کودک و نوجوان، میدوند، میخندند، گریه میکنند، خوراکی میخورند. پرچم بزرگِ گوشهی حیاط سایهاش را پهن کرده روی سر دخترها. دینگ دینگ موبایل بلند میشود. خواهرم جواب داده که بچهها خوبند و حسابی مشغول بازی. لبخند میزنم. ارزشش را دارد، این پرچم ارزشش را دارد.
مریم صفدری ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی معلمانه*
و سلاح ما قلم ✍
و آنچه که مینویسد قدرتی از جنس نور✨
این روزها روایتهای شما از تجمعات مردمی در جنگ رمضان میتواند صدای اتحاد و پیروزی ملت ایران باشد.
روایتهای معلمانه خود را به همراه تصویر مربوطه برای انتشار به آیدی زیر ارسال کنید:
@Askary11
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*یابوی قلقلی*
همدان را موشک باران کردند، دخترم ترسید. شب از ترس خوابش نمیبرد. مدام حرف میزد و سوال میکرد.
ـ بابا این کیه داره شهر ما رو میزنه؟
دلم لرزید و یاد آن پدرانی افتادم که عزیزدردانههایشان آن شب بعد از موشکباران دبستان شجره طبیه میناب کنارشان نبودند. نبودند تا برای پدرهایشان شیرینزبانی کنند و خودشان را لوس کنند و قند توی دل پدرهایشان آب کنند.
چقدر سخت است آدم خودش را جای یکی از آن پدرها بگذارد.
با صدا زدن دخترم به خودم آمدم و او شاکی گفت چرا جوابش را نمیدهم. سوالاتی پرسیده بوده اما من در خیالم برای لحظاتی کوتاه با یکی از آن پدران فرزند از دست داده مینابی همذاتپنداری کردهبودم. تنها لحظاتی؛ اما لحظاتی بسیار سخت.
دخترم پرسید: «بابا، این رئیس جمهور اسرائیل که میگی چرا اینکارا رو میکنه، مگه دیوانه شده؟»
برای اینکه جوابش را بدهم و او یادش بماند شعری را که در دفترم نوشتهبودم، خواندم.
ـ یه یابو دارم قلقلیه
سرخ و سفید، هزار رنگیه
میزنم تو سرش هوا میره
نمیدونی تا کجا میره
من این دشمنو نداشتم
مشقهامو خوب ننوشتم
یهود بهم عیدی داد
یه یابوی قلقلی داد.
خندید و با هم شروع کردیم به تکرارش.
میخندیدم؛ اما یاد آن پدر مینابی و آن دختران و فرشتگان پرپر شده رهایم نمیکرد.
بهنام میرزائی✍
#داستان
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*روزهای جنگ سخت*
میدانستی کلمه سخت حد و اندازه ندارد.
معنای کودکانهاش، این است که برای مدت کوتاهی در تنگنایی باشی.
ـ مریم چرا گرفتهای؟!
ـ امروز روز سختی داشتم، چند ساعت توی ترافیک بودم و دیر به محل کار رسیدم.
یا مثلا امتحان ادبیات امروز سخت بود.
یا دوری ازشما برایم سخت است.
پس قبل از هرچیز باید دید از زبان چه کسی این کلمه گفته میشود.
درحال حاضر ما درجنگ به سر می بریم.
موقعیتی بسیار سخت،اما چرا سخت؟!
من از نظر موضوعات کوچک مثل سر وصدای موشکها احتمال بمباران و شهادت نمیگویم!
بلکه از این نظر میگویم که تمام کفر در برابر تمام حق ایستاده است.
کشور مسلمان ایران برای حفظ آرمانهای انقلابی و اسلامی درحال نبرد سختی با قدرتهایی است که سالها با قلدری خون مردم مستضعف را در شیشه کردهاند.
ولی این بار برای آنها سخت است که یک جا تابلوی ایست و نه به خواستههای غیر عادلانه آنها در دستان قدرتمند ایرانیان برافراشته شدهباشد!
پس حداکثر تلاش خود را برای نابودی این نظام انجام میدهند!
غافل از اینکه این بار پیروز صحنه نبرد آنها نیستند.
وبه خاک مذلت خواهند افتاد چرا که سیلی سختی خواهند خورد!
تکرار میکنم سیلی سخت!
آن هم از شیر مرد، رهبر شهید سید علی که اکنون پرچم را به دست فرزند برومند خود سید مجتبی خامنهای سپرده است.
ما آزموده شدگان روزهای سختیم، جنگ هشت ساله،ترورها، تحریم های فلج کننده و...
حالا آنها اگر توانستند سخت خود را با سخت ما مقایسه کنند.
و منتظر بمانند که ما هم منتظر میمانیم.
آنها منتظر وعدههای پوچ شیطان و ما منتظر وعده نصرت الهی...
«نصر من الله و فتح قریب»
زهرا زرگران✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند*
درد دوباره چون ماری سر برآورده بود. اشک گونههایش را نوازش میکرد. چشم و گوشش به صفحه تلویزیون دوخته شدهبود. سخنران گفت: «قرآنها را باز کنید.» دست به قرآن برد. سوز درد توان دستش را گرفت. گردنش را به دسته کاناپه تکیه داد. خط قرمز رنگی روی صفحه تلویزیون نشست. چشمش تار شده بود. نوشته را دنبال کرد.
_سومین رهبر انقلاب....
خودش را تکانی داد. درست دیدهبود. دنبال نام بود.
_آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای...
صدای مرد توی مصلی، حرف سخنران را قطع کرد. آنهایی که نمیشنیدند، سردرگم چشم میچرخاندند. سخنران اعلام کرد: «دنیا بشنود، خامنهای جوان شده و برگشته.»
یکباره، همه از جا برخاستند. دستها بالا، صدا توی مصلی پیچید:
_لبیک یا خامنه ای
_دست خدا عیان شد، خامنه ای جوان شد...
دست به قرآن برد. بغلش کرد و روی سر گذاشت.
رویا رستمیوند ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*تنگهی احد*
دروغ چرا؟ میترسم. به صداها عادت نکردهام. هر گرومپی که میشنوم بند دلم پاره میشود که کدام بچه یتیم شد، کدام مادر داغ دید، کدام سرپناه آوار شد. دروغ چرا؟ میترسم یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفتهی بعد نوبت لانهی کوچک من باشد. از دیوانهی در حال سقوط هیچ چیز بعید نیست؛ اما راستش تا دلت بخواهد ادای شجاعت در میآورم. مثلاً وقتی بچهها میپرسند صدای چی بود میگویم داریم دشمن را میزنیم. در گروه رفقا با استیکر خنده مینویسم یادتان باشد چهارصد تومان به دانشگاه بدهی دارم. به خواهرم که فهمیده سرکوچه را زدهاند و دل نگران زنگ زده و اصرار میکند از تهران بروم میگویم زد تمام شد! به پدر همسر که میپرسد اگر زدند با سه تا بچهی کوچک چطور میتوانی فرار کنی میگویم خدا بزرگ است.
نمیدانم چه میشود. نمیدانم چند روز، چند هفته و یا چندماه طول میکشد. نمیدانم کی ممکن است اینترنت قطع شود. کی ممکن است آب و برق و گاز قطع شود. کی ممکن است تلویزیون قطع شود. چیزی که میدانم این است که الان این شهر سنگر من است و روشن نگه داشتن چراغ خانهام در آن وظیفهی من است. تنگهی احد من که فرمانده به من سپرده رها نکردن خیابانهای این شهر است در این شبها. سهم من از جهاد آماده کردن و راه انداختن بچههایی است که عادت دارند نه شب بخوابند اما این شبها تا یازده در خیابان هستند. سهم من بردن نوزاد شش ماهه در سرما و باد زیر چند لایه لباس و پتو در خیابان است. درست مثل آن سرباز وطن که سهمش نشستن پشت لانچر و فشردن دکمهی پرتاب موشک است. چه فرمانده زنده باشد چه نباشد ما هر کدام تنگهای داریم که نباید رهایش کنیم.
مریم صفدری ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
اردوی مدرسه.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
مونولوگخوانی اردوی مدرسه
نویسنده: علیرضا محبی✍
گوینده: زهرا نوایی🎙
تقدیم به تمام دخترکان مینابی🙏
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht