eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ ۱۴۰۵/۲/۱۷ زنگ ماهنامه🛎 👨‍🏫 درس امروز: "همدلی رمز اتحاد است." ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ برای مردم ایران... زنان و مردان سرزمینم! چه شب‌هایی که تا صبح بی‌قرار فرزندان، دل‌هایتان در کوه و دشت و بیابان پادویی کرد و سرک کشید و بی خواب ماند و چشم‌هایتان به راه، صلوات فرستادید و چله گرفتید. شمایی که اسطوره غیرت و صبر و اصالتید. نه از برف و باران پای کشیدید و نه از موشک و طوفان. نه غم نان عهدتان را شکست و نه دل شکسته، عزمتان. شما فرزندان وطن، چه خوب ناموس پرورید و‌ چه‌ خوب نگهدار حریم و حرمت. شمایی که امروز خشمتان به ظهور رسیده و یکصدا فریاد انتقام سر می‌دهید و برای نجات جهان و جهانیان از خون رهبر شهیدمان مبعوث شده‌اید. یقین، این بعثت شما که انقلاب و تولدی دوباره است و از دل عزم راسختان روییده، در مهم ترین قطعه تاریخ بشر الگوی آیندگان و جهانیان هست و خواهد بود. این شمایید که با رفتن موسای زمان، خود رهبری کردید و گوساله پرست نشدید و در میدان خیابان و رزم، توحید را زنده کرده‌اید. بدانید که پیروزی از آن شما و لشکر توحید است. امروز که در سایه دین و ایمان، اراده‌هایتان شکوفا شده و شعار و پرچم، سوگندنامه عهد و پیمانتان است، چه شایسته و برحق است که خواست و آرمانتان بیش از پیش، به گوش جان‌ها برسد و در ذهن‌ها نقش ببندد؛ چرا که رهبر و وارث و مالک ایران، شمایید. شمایی که خیابان‌ها، منزلگاهتان است و شباهنگام صدای ایران از گلویتان زاده می‌شود و مردانه و جان‌ برکف به معرکه آمدید و به پشتوانه حضور، برای ایرانمان، قدرت آفریدید. شمایی که به یاد کودکان میناب در خیابان و در کنار هم، از یک خانواده بودید و از انبوه و شلوغی به ستوه نیامدید و به همدیگر راه دادید و امان.. اینجاست که می‌فهمیم چقدر لازم بود با کنار هم بودن طعم لذیذ گفتگو را بچشیم ؛ چقدر لازم بود با همدیگر صحبت می‌کردیم و چقدر لازم بود گاهی هم‌نظر باشیم و مثل هم فکر می‌کردیم تا با هم‌دلی و همراهی، ذره‌ای از فتنه‌ها و نامردی‌های زمان آرام می‌شدیم... خدیجه حسنی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
﷽ ۱۴۰۵/۲/۱۷ زنگ ولایت‌نامه🛎 👨‍🏫 درس امروز: "بزرگترین انسان‌ها در دل سختی‌ها شکوفا می‌شوند." ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔥 شاید امروز، دلِ همه‌مان زخمی باشد. شاید با خودت بگویی: چرا من؟ چرا حالا که باید برای آینده‌ام بجنگم، کشورم درگیر جنگ شده؟ چرا باید قلبم داغدار رهبر عزیزمان و عزیزانی باشد که بی‌گناه پر کشیدند؟ 💔 ولی... در میانِ همین سؤال‌های سوزناک، یک حقیقتِ بزرگ پنهان است: گاهی خدا بزرگ‌ترین انسان‌ها را در سخت‌ترین میدان‌ها می‌سازد. 🌾 وقتی باد تند می‌وزد، ریشه‌ها عمیق‌تر می‌شوند. وقتی شب تاریک‌تر است، ایمانِ واقعی خودش را نشان می‌دهد. 🌪 ما نسلی هستیم که خدا می‌خواهد از دلِ این طوفان، ما را برای فردایی عظیم بسازد برای روزی که پرچم انقلاب‌مان به دست صاحب‌الزمان (عج) برسد 🕊️ 💫 حضرت زینب (س) در قلبِ کربلا، فرمودند: «ما رأیتُ إلا جمیلاً» — من جز زیبایی چیزی ندیدم. زیبایی در صبر، در ایمان، در ادامه‌دادن راه… 🛡️ الآن زمان آن است که ما هم بگوییم: — بله، جنگ سخت است. — بله، دل‌هایمان پر از داغ است. اما *ما می‌ایستیم.* می‌سازیم. می‌جنگیم برای حقیقت و آینده‌ای که ارزشش را دارد. 🔥 شاید این روزها قرار است از ما، نسلی بسازد که دیگر شکست را معنا نکند. نسلی که امید را از زیر آوار بیرون بکشد و دنیا را روشن کند. ✨ پس بر خیز، جوان ایرانی! از زخم‌هایت بال بساز... از اشکت چراغ امید بگیر... تو فرزندِ تاریخِ ایستادگی‌ای. 🇮🇷💪 خدا هنوز با ماست، و خیرِ او در همین سختی‌ها نهفته است. از دلِ آتش، گل خواهد روید... 🌹⚔️ زهراسادات موسوی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟡 اولین تیزر معرفی همانوشت خوش اومدی به زنگ معرفی همانوشت😉 نشسته بودیم به
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ساعت‌های پایانی ارسال متن برای مسابقه هفته معلم ⏳ فردا برای نظرسنجی آماده باشید🌿 می‌توانید برای کسب رأی بیشتر افرادی را به کانال دعوت کنید تا رأی بیشتری در نظرسنجی کسب بکنید🌱 و همانوشت به ازای هر ده نفری که توسط شما به کانال اضافه شوند، یک رأی اضافی به شما شرکت‌کننده گرامی می‌دهد😊 و مبلغ تعیین شده برای نفر برتر یک میلیون تومان می‌باشد✨ موضوع ارسال متون: مضمون تربیتی به مناسبت هفته معلم متن‌ها را اینجا ارسال کنید👇 @writing_team_1405 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ پایان مهلت ارسال متن را اعلام می‌کنیم⌛️ متن‌ها پس از داوری در همین کانال ارسال شده تا از بین ده متن، متن برتر توسط شما انتخاب شود🙌 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سلام و احترام خدمت شرکت‌کنندگان محترم در مسابقه و مخاطبین کانال همانوشت🌺 🔴 قوانین مسابقه به شرح زیر است: 🔺ده متن توسط داوران و نویسندگان همانوشت با نظرسنجی انتخاب شده و ده متن حذف شده است 🔺متون بدون نام نظرسنجی می‌شوند و هیچ تغییری در آن ایجاد نشده و دقیقا همان متن ارسالی می‌باشد 🔺شماره متن بالای هر متن نوشته شده لطفاً با توجه به آن در نظرسنجی شرکت کنید 🔺نظرسنجی تا ساعت ۲۲ اعتبار دارد و بعد از آن متوقف می‌شود 🔺اگر رأی مخاطب را دریافت نکردید می‌توانید ده نفر را به کانال دعوت کنید و اگر این افراد به کانال ملحق شدند شما یک رأی اضافی دریافت می‌کنید 🔺متن برتر، متنی است که بالاترین رأی را در نظرسنجی بیاورد 🔺اگر چند متن رأی مساوی بیاورند مبلغ هدیه بین این عزیزان تقسیم خواهد شد 🔺شما اکنون داوران این مسابقه هستید و تعیین کننده پس لطفاً اهتمام کافی نسبت به رأی‌گیری داشته باشید 🔺ممکن است شرایط به شکلی شود که نیاز به اتخاذ تصمیم جدیدی باشد، در مورد تصمیم نهایی نیز با شما مشورت و در نهایت نفر برتر انتخاب خواهد شد تا چند لحظه دیگر نظرسنجی آغاز خواهد شد، لطفاً متن قوانین را کامل بخوانید سپس رأی دهید⏳ از شما سپاسگزارم 🌼 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن اول 🟢 خطاب به خودم و تمام معلّمان سرزمینم: بیاییم بیش از آنکه معلّم باشیم، برای دانش آموزانمان معلّمی کنیم ... . 🟢 به یاد یکی از معلّمان و اساتید بزرگوارم که ورای محفوظات، «معنای» زندگی را به من آموخت.‌ چگونه وصف کنم تو را که شمس وار از روزمرگی ها و دلخوشی های دروغینم، از محفوظات سرد و خشک جدایم کردی و با مِهر آشنایم ساختی. روح مرا در دست گرفتی و آرام آرام با اکسیر روح بخش وجودت جلایم دادی؛ زرّینم کردی و به اوج رساندی. اگر بگویم تو بودی که ناپاکی های ذهن و روانم را با کلمات و سخنان آتشینت ستردی، اغراق نکرده ام . کلام معجزه آسایت که بر روح و وجود ناقص من می نشست، همواره التیام بخش زخم ها و مجهولات درونم بود و سکوت و نگاه پر مهرت، کاغذی که اندیشه هایم را بر آن می نگاشتم. معلّمم، خدا را در تو یافتم؛ عشق را با تو خواندم و معنا کردم؛ تاریخ را با تو نوشیدم و فلسفه و عرفان را با تو هضم کردم. این تو بودی که سه ضلع مثلث کمال؛ یعنی عشق و هنر و دانش را به من آموختی. تک تک حرفهایت را از بر کردم و نوشتم و بارها تکرار کردم ؛ حرفهایی مرا از چاه درون ، از زندان افکار و از تعصّبات جاهلانه ام بیرون کشید. حرفهایی که با آن ها سر برآوردم و برای اولین بار خُنَکای روح بخش دنیای برون را دیدم؛ سر بر آوردم و برای اولین بار صدای احساس را شنیدم و «خودم» را یافتم. روح خفته ام را بیدار کردی و تو که چشمۀ معرفت بودی، همواره جانم را با جام کلامت نوشانیدی و جرعه جرعه سیرابم کردی . گویی من خشکزاری بودم و بعد از هر باران کلامت، طراوتی نو می یافتم و در این تحرّک و غم و شادی، خودی می‌ساختم محکم‌تر از پیش. این تو بودی که مرا از خواب چندین ساله ام بیدار کردی و دادی ام به دست کویر؛ چرا که آدمی تا کویر تنهایی را لمس نکند ، تا خود را در وادی حیرت و جستجو در نیابد، پرواز نخواهد کرد و این کویر، برزخ سوزانی بود که لحظه لحظه، وجود کهنۀ مرا می سوزاند و چون کوره ای، از من وجودی می آفرید پخته تر و روشن تر . معلّمم، این روح من اکنون ، فرزند توست؛ فرزند مهر و عطوفت تو، فرزند کلام پر از عشق تو، فرزند ایمان تو. کاش می توانستم بار دیگر در کلاس درست توفیق حضور یابم تا دم عیسوی تو، افکار کهنه و قدیمی مرا رنگی دیگر می زد ، رنگی نو، رنگی متفاوت از هر چه هست و بود؛ رنگ آزادی، شجاعت و جسارت و عشق. اکنون این منم شاگرد و مرید تو که در سایه مهرِ کلامت، در سایه صبر و مرامت، آرمیدم و آبادتر شدم و آزاد تر. 🟢 امید که ما هم بتوانیم اینگونه تأثیرگذار و تسخیرگر روح دانش آموزانمان باشیم و « انسانی بسازیم در جستجوی معنا». 💐 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن دوم «من،معلم ایرانی ام» ای تاریخ، گواه باش که من معلمم! معلمی از تبار ایستادگان، از نسل آنان که در طوفانِ حوادث، قد خم نکردند. امروز که بر سکویِ کلاس می‌ایستم، دلم در میانِ نیمکت‌هایی است که جایِ خالیِ «ماکان» و رفقایِ افتخارآفرینش در آن، بیش از همیشه خودنمایی می‌کند. آنان که گُلِ جوانی‌شان را به پایِ آرمان‌های این خاک فدا کردند و درسِ آزادگی را با خونِ خویش نوشتند. اما من امروز، نه در سوگِ آن غایبانِ حاضر، که برای پاسداشتِ راهِ روشنشان ایستاده‌ام. من معلمم... و در گوشِ این تاریخ، رجزِ ایمان می‌خوانم. جغرافیایِ وطنم را وجب‌به‌وجب بر تابلویِ کلاس ترسیم می‌کنم تا هیچ دستی از بیگانه، خیالِ تعرض به خاکِ دلیران را نکند. در درسِ تاریخ، از روزگارِ عزت می‌گویم؛ از حاج‌قاسم‌ها و دلاورانِ تنگسیری که ثابت کردند ایرانی، اهلِ پرواز تا ثریاست. قلمِ من امروز، تیغِ برنده‌یِ حقیقت است و کلاسم، میدانِ نبردِ اندیشه. من به فرزندانِ این آب و خاک می‌آموزم که دانش، سلاحِ ایمان است و قلم را باید با دواتِ غیرت آمیخت. من سوگند خورده‌ام که آن میراثِ عاشقانه را پاس بدارم؛ راهی که آنان نیمه‌تمام گذاشتند، تا ابد، تا پایِ جان، روشن بماند. من به نسل‌های بعدی خواهم آموخت که ایران، یعنی عزت و ایرانی، یعنی استقامت. اینجا کلاسِ درسِ من است؛ سنگری که در آن، چون سرو می‌ایستیم و هرگز نمی‌شکنیم. من، معلمِ ایرانی‌ام؛ پاسدارِ علم، مدافعِ ایمان، و وفادار به پیمانِ خونینِ شاگردانم. روزِ معلم، روزِ حماسه‌یِ ایستادن است. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن سوم ستاره اول شانه‌های پهن و هیکل درشتی دارد، هم تکرار پایه خورده و هم از اتباع‌ست؛ این‌ها همه باعث شده در کلاس بین بچه‌ها نباشد، خودش را جدا بگیرد. روز اول مستخدم مدرسه در کلاسم گفت: «تو چرا اینجا نشستی پاشو برو کلاس دوم، پارسال اول بودی» بماند که تذکر جدی به مستخدم دادم و او بلافاصله کلاس را ترک کرد، اما این باعث شد بچه‌های دیگر هم از اوضاع ستاره اول باخبر شوند. امروز موقع بستن روبان به دست راست بچه‌ها برای آموزش جهت‌ها دیدم ستاره اول گره زدن را بلدست، به او مسئولیت دادم و خواستم کمکم کند تا روبان بچه‌ها را زودتر گره بزنیم. چشمانش از شادی درخشید، از روی نیمکتش بلند شد و با قدم‌هایی مردد خودش را تا وسط کلاس رساند. اولین بار بود طی این دو روز که چشمانش می‌خندید. ساعت بعدی یک برگه خالی برایم آورد و گفت:«خانم روش بنویسین من معلمم را دوست دارم» بی که بپرسم چرا، برایش نوشتم. زنگ که خورد همان برگه را به همراه یک شکلات روی میزم گذاشت و به سرعت از کلاس خارج شد. با خودم عهد‌ بسته‌ام که مراقب قلب کوچک ستاره‌های کلاس باشم. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن چهارم قبل از این که معلم جمله بعدی را بنویسید، دخترک پرسید: نمی‌خواهید برای قصه‌ی خود عنوانی بگذارید؟ معلم سرش را خاراند و نوشت: بعضی حکایت‌ها به خود عنوان نمی‌گیرند. مثلاً که چه؟ اسمش را بگذارم دلتنگی؟ چه کسی باورش می‌شود که من دلتنگ کسانی شده‌ام که حتی یک بار هم آنها را ندیده‌ام. معلم از قول دخترک نوشت: اِوه! مگر می‌شود؟ معلم پاسخ نوشت: می‌شود. خوب هم می‌شود. من برای هر یک از شاگردانم چهره‌ای تصور کرده بودم؛ در ذهنم. و هر کدام از آنها یک صندلی در اتاق ذهن من داشتند. یکی بود که همیشه کلاس‌های مجازی را دیر می‌آمد و زود می‌رفت. صندلی‌اش کنار در بود. انگار می‌خواهد زودتر فلنگ را ببندد. یکی دیگر از شاگردانم بود که پلک‌هایش را متصل به هم می‌زد. من او را ندیده بودم ولی دستخطش این را می‌گفت. دستخط تندی داشت. عمداً چیزهایی را می‌نوشت و خط می‌زد. می‌خواست نشان دهد که از خودش نوشته و فکر کرده ولی این طور نبود. مثل کسی که مدام پلکش می‌پرد. انگار چشم به راه کسی است. یک شاگرد چپ‌دست هم داشتم. این را وقتی فهمیدم که از برگه امتحانی‌اش عکس گرفته بود و برایم فرستاده بود. چند کاغذ را با سوزن به هم چسبانده بود و جهت سوزن نمی‌توانست کار یک راست‌دست باشد. استرس داشت. نگران بود که برگه‌هایش در خانه هم از همدیگر جدا شوند و یکی از آنها گم شود و به دست من نرسد. از قول دخترک نوشت: اِوه! و همه اینها را بدون این که آنها را ببینید فهمیده بودید؟ پاسخ معلم عجیب‌تر از آن بود که حتی خودش هم فکرش را بکند. نوشت: من بیشتر از اینها را هم فهمیده بودم. مثلاً این که کدام یک دلش پیش دیگری بود و فرصت کرده بود به آن دیگری بگوید یا نه. شاید تعجب کنی ولی فهمیدنش سخت نبود. سه بار پیش آمد که می‌خواستم درس مجازی را شروع کنم و یکی گفت هنوز همه نیامده‌اند. چند دقیقه بعد که یک نفر به کلاس ملحق شد پرسیدم حالا می‌توانم درس بدهم؟ همه آمده‌اند؟ و او پاسخ داد بله. می‌فهمی؟ همه برای او همان یک نفر بود. وقتی نمرات را داده بودم او دوست داشت نمره همه را بداند؛ و باز هم همه برای او همان یک نفر بود. او در کل ترم فرصت پیدا نکرده بود که به وی بگوید همه از نظر او همان یک نفر است. این بار اما این جرأت را یافته. این را از شکلک‌هایی که آن دو، به طور مشترک، کنار جزوه‌هاشان کشیده بودند فهمیدم. حالا دیگر شکلک‌هایشان هم یکی شده. واقعاً معلم راست می‌گفت که بعضی حکایت‌ها عنوان نمی‌گیرند. دلتنگی ماجرایی نیست که بشود اسمی برایش گذاشت؛ مخصوصاً اگر دلتنگ کسانی شوی که هر کدام از آنها در اتاق ذهن تو یک صندلی برای خودشان دارند و تو بی آن که آنها را ببینی همه‌ی آنها را شناخته بودی. گاهی اوقات آدم‌ها، بی هیچ تصویری، برایت متصور می‌شوند. گاهی اوقات تو معلمی می‌شوی که دلتنگ دیدن روی ماه شاگردانش است و بدون هیچ عنوانی حکایتش را به همراه دخترکی می‌نویسد. گاهی اوقات همه چیز کودکانه می‌شود؛ حتی برای معلمی که در آستانه‌ی بیست و چند سالگی است. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن پنجم آقای «دِکوراتیو» معتقد بود نظم، تنها موسیقیِ جهان است. او صبح‌ها که از خواب برمی‌خاست، ابتدا با یک فرچهٔ ابریشمی، غبارِ احتمالی را از روی برگ‌های پلاستیکیِ گل‌هایِ هاله‌یِ سبزِ سالن را پاک می‌کرد. حتی برای او، یک برگِ کج، یک رسواییِ اخلاقی بود! او با دقتِ یک جراح، با استفاده از یک خط‌کشِ کوچک، زاویهٔ برگ‌های مصنوعی را با گوشه‌یِ میز تطبیق می‌داد تا مطمئن شود هیچ‌کدام، بدونِ اجازه، به سمتِ خورشیدِ کاذبِ اتاق خم نشده‌اند. در خانه‌ی او، هیچ‌چیز نمی‌مرد، هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد و هیچ‌چیز از جای خود تکان نمی‌خورد؛ همه چیز در اوجِ کمالِ بی‌جانِ خود قرار داشت ‌ اما یک روز، پستی و بلندیِ زندگی با یک گلدانِ سفالیِ ساده به خانه‌ی هندسیِ او نفوذ کرد. آن گلدان، برخلافِ همسایگانِ پلاستیکی‌اش، در خود یک «بی‌نظمیِ زنده» داشت. یک گیاهٔ کوچک، با ریشه‌هایی که مدام در جستجویِ راهی برای فرار از تنگیِ گلدان بودند، و برگ‌هایی که هر بار با نوری در اتاق، با اشتیاقی بی‌ملاحظه، به سمتی دیگر متمایل می‌شدند. ‌ آقای دکوراتیو با دیدنِ آن گیاه، ابتدا کمی از نظمِ بی‌نقصِ سالنش نگران شد. او هر روز با یک منگنهٔ کوچک، سعی می‌کرد جهتِ برگ‌های گیاه را اصلاح کند؛ و هر بار که با یک اسپریِ ملایم، خاکِ دورِ آن را صاف می‌کرد، گیاه با اولین قطره‌یِ آب، با ریشه‌هایش چنان در خاک فرو می‌رفت که گویی دارد با زمینِ زیر پایش، نجوایی مخفیانه می‌گوید. او سعی می‌کرد گیاه را «شبیه خودش» کند؛ یعنی می‌خواست آن را به یک مجسمه‌یِ سبز و ساکن تبدیل کند که هیچ‌وقت رشد نکند، فقط «بودن» را تمرین کند. ‌ماه‌ها گذشت. اوبا سخت‌گیریِ تمام، محیط را کنترل می‌کرد؛ نور را کم و زیاد می‌کرد، خاک را خشک و بی‌روح نگه می‌داشت و حتی باد را با بستنِ تمامِ پنجره‌ها، از ورودِ آن به اتاق منع می‌کرد. او فکر می‌کرد با این کار، گیاه را به بهترین شکلِ ممکن «تربیت» کرده است؛ به شکلی که دقیقاً مثلِ گل‌هایِ پلاستیکیِ خودش، ثابت و بی‌حرکت بماند. یک شب، طوفانی بزرگ از بیرونِ خانه برخاست و صدایِ درهم‌شکستنِ شاخه‌ها به گوش رسید. آقای دکوراتیو با وحشت دوید تا پنجره‌ها را چک کند. وقتی به سالن رسید، دید که باد، حتی از شکافِ باریکِ لوله‌ها هم نفوذ کرده است. او با اضطراب به سمتِ گیاه دوید. او انتظار داشت ببیند که گیاه، یا شکسته است یا از شدتِ ترس و بی‌نظمی، از بین رفته است. اما وقتی به گلدان رسید، دید که گیاه، برخلافِ تمامِ تلاش‌های او، به جایِ شکستن، با تکان‌هایِ نرم و رقص‌آسایی، خود را با جریانِ باد هماهنگ کرده است. گیاه کج شده بود، کمی خاک به لباسِ آقای دکوراتیو پاشیده بود، اما او «زنده» بود؛ او یاد گرفته بود که چطور در میانِ طوفان، در عینِ خم شدن، از ریشه‌هایش محافظت کند. آقای دکوراتیو، در حالی که به گل‌هایِ پلاستیکیِ بی‌نقص و بی‌روحش نگاه می‌کرد که در سکوتِ مرگبارِ اتاق، هیچ واکنشی به طوفان نشان نمی‌دادند، و بعد به گیاهٔ کوچک و لرزان و پرجنب‌وجوش خیره شد... سکوت کرد. او برای اولین بار، به جایِ خط‌کش، به چیزی فکر کرد که در هیچ نقشه‌ای نمی‌گنجد. و در ذهنِ او، تنها یک پرسش باقی ماند: «آیا ما در خانه‌ی خود، در حالِ ساختنِ آثارِ هنریِ بی‌جان هستیم، یا در حالِ پرورش دادنِ جان‌هایی که باید یاد بگیرند چگونه در طوفان برقصند؟» ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━