eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
319 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن دوم «من،معلم ایرانی ام» ای تاریخ، گواه باش که من معلمم! معلمی از تبار ایستادگان، از نسل آنان که در طوفانِ حوادث، قد خم نکردند. امروز که بر سکویِ کلاس می‌ایستم، دلم در میانِ نیمکت‌هایی است که جایِ خالیِ «ماکان» و رفقایِ افتخارآفرینش در آن، بیش از همیشه خودنمایی می‌کند. آنان که گُلِ جوانی‌شان را به پایِ آرمان‌های این خاک فدا کردند و درسِ آزادگی را با خونِ خویش نوشتند. اما من امروز، نه در سوگِ آن غایبانِ حاضر، که برای پاسداشتِ راهِ روشنشان ایستاده‌ام. من معلمم... و در گوشِ این تاریخ، رجزِ ایمان می‌خوانم. جغرافیایِ وطنم را وجب‌به‌وجب بر تابلویِ کلاس ترسیم می‌کنم تا هیچ دستی از بیگانه، خیالِ تعرض به خاکِ دلیران را نکند. در درسِ تاریخ، از روزگارِ عزت می‌گویم؛ از حاج‌قاسم‌ها و دلاورانِ تنگسیری که ثابت کردند ایرانی، اهلِ پرواز تا ثریاست. قلمِ من امروز، تیغِ برنده‌یِ حقیقت است و کلاسم، میدانِ نبردِ اندیشه. من به فرزندانِ این آب و خاک می‌آموزم که دانش، سلاحِ ایمان است و قلم را باید با دواتِ غیرت آمیخت. من سوگند خورده‌ام که آن میراثِ عاشقانه را پاس بدارم؛ راهی که آنان نیمه‌تمام گذاشتند، تا ابد، تا پایِ جان، روشن بماند. من به نسل‌های بعدی خواهم آموخت که ایران، یعنی عزت و ایرانی، یعنی استقامت. اینجا کلاسِ درسِ من است؛ سنگری که در آن، چون سرو می‌ایستیم و هرگز نمی‌شکنیم. من، معلمِ ایرانی‌ام؛ پاسدارِ علم، مدافعِ ایمان، و وفادار به پیمانِ خونینِ شاگردانم. روزِ معلم، روزِ حماسه‌یِ ایستادن است. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن سوم ستاره اول شانه‌های پهن و هیکل درشتی دارد، هم تکرار پایه خورده و هم از اتباع‌ست؛ این‌ها همه باعث شده در کلاس بین بچه‌ها نباشد، خودش را جدا بگیرد. روز اول مستخدم مدرسه در کلاسم گفت: «تو چرا اینجا نشستی پاشو برو کلاس دوم، پارسال اول بودی» بماند که تذکر جدی به مستخدم دادم و او بلافاصله کلاس را ترک کرد، اما این باعث شد بچه‌های دیگر هم از اوضاع ستاره اول باخبر شوند. امروز موقع بستن روبان به دست راست بچه‌ها برای آموزش جهت‌ها دیدم ستاره اول گره زدن را بلدست، به او مسئولیت دادم و خواستم کمکم کند تا روبان بچه‌ها را زودتر گره بزنیم. چشمانش از شادی درخشید، از روی نیمکتش بلند شد و با قدم‌هایی مردد خودش را تا وسط کلاس رساند. اولین بار بود طی این دو روز که چشمانش می‌خندید. ساعت بعدی یک برگه خالی برایم آورد و گفت:«خانم روش بنویسین من معلمم را دوست دارم» بی که بپرسم چرا، برایش نوشتم. زنگ که خورد همان برگه را به همراه یک شکلات روی میزم گذاشت و به سرعت از کلاس خارج شد. با خودم عهد‌ بسته‌ام که مراقب قلب کوچک ستاره‌های کلاس باشم. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن چهارم قبل از این که معلم جمله بعدی را بنویسید، دخترک پرسید: نمی‌خواهید برای قصه‌ی خود عنوانی بگذارید؟ معلم سرش را خاراند و نوشت: بعضی حکایت‌ها به خود عنوان نمی‌گیرند. مثلاً که چه؟ اسمش را بگذارم دلتنگی؟ چه کسی باورش می‌شود که من دلتنگ کسانی شده‌ام که حتی یک بار هم آنها را ندیده‌ام. معلم از قول دخترک نوشت: اِوه! مگر می‌شود؟ معلم پاسخ نوشت: می‌شود. خوب هم می‌شود. من برای هر یک از شاگردانم چهره‌ای تصور کرده بودم؛ در ذهنم. و هر کدام از آنها یک صندلی در اتاق ذهن من داشتند. یکی بود که همیشه کلاس‌های مجازی را دیر می‌آمد و زود می‌رفت. صندلی‌اش کنار در بود. انگار می‌خواهد زودتر فلنگ را ببندد. یکی دیگر از شاگردانم بود که پلک‌هایش را متصل به هم می‌زد. من او را ندیده بودم ولی دستخطش این را می‌گفت. دستخط تندی داشت. عمداً چیزهایی را می‌نوشت و خط می‌زد. می‌خواست نشان دهد که از خودش نوشته و فکر کرده ولی این طور نبود. مثل کسی که مدام پلکش می‌پرد. انگار چشم به راه کسی است. یک شاگرد چپ‌دست هم داشتم. این را وقتی فهمیدم که از برگه امتحانی‌اش عکس گرفته بود و برایم فرستاده بود. چند کاغذ را با سوزن به هم چسبانده بود و جهت سوزن نمی‌توانست کار یک راست‌دست باشد. استرس داشت. نگران بود که برگه‌هایش در خانه هم از همدیگر جدا شوند و یکی از آنها گم شود و به دست من نرسد. از قول دخترک نوشت: اِوه! و همه اینها را بدون این که آنها را ببینید فهمیده بودید؟ پاسخ معلم عجیب‌تر از آن بود که حتی خودش هم فکرش را بکند. نوشت: من بیشتر از اینها را هم فهمیده بودم. مثلاً این که کدام یک دلش پیش دیگری بود و فرصت کرده بود به آن دیگری بگوید یا نه. شاید تعجب کنی ولی فهمیدنش سخت نبود. سه بار پیش آمد که می‌خواستم درس مجازی را شروع کنم و یکی گفت هنوز همه نیامده‌اند. چند دقیقه بعد که یک نفر به کلاس ملحق شد پرسیدم حالا می‌توانم درس بدهم؟ همه آمده‌اند؟ و او پاسخ داد بله. می‌فهمی؟ همه برای او همان یک نفر بود. وقتی نمرات را داده بودم او دوست داشت نمره همه را بداند؛ و باز هم همه برای او همان یک نفر بود. او در کل ترم فرصت پیدا نکرده بود که به وی بگوید همه از نظر او همان یک نفر است. این بار اما این جرأت را یافته. این را از شکلک‌هایی که آن دو، به طور مشترک، کنار جزوه‌هاشان کشیده بودند فهمیدم. حالا دیگر شکلک‌هایشان هم یکی شده. واقعاً معلم راست می‌گفت که بعضی حکایت‌ها عنوان نمی‌گیرند. دلتنگی ماجرایی نیست که بشود اسمی برایش گذاشت؛ مخصوصاً اگر دلتنگ کسانی شوی که هر کدام از آنها در اتاق ذهن تو یک صندلی برای خودشان دارند و تو بی آن که آنها را ببینی همه‌ی آنها را شناخته بودی. گاهی اوقات آدم‌ها، بی هیچ تصویری، برایت متصور می‌شوند. گاهی اوقات تو معلمی می‌شوی که دلتنگ دیدن روی ماه شاگردانش است و بدون هیچ عنوانی حکایتش را به همراه دخترکی می‌نویسد. گاهی اوقات همه چیز کودکانه می‌شود؛ حتی برای معلمی که در آستانه‌ی بیست و چند سالگی است. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن پنجم آقای «دِکوراتیو» معتقد بود نظم، تنها موسیقیِ جهان است. او صبح‌ها که از خواب برمی‌خاست، ابتدا با یک فرچهٔ ابریشمی، غبارِ احتمالی را از روی برگ‌های پلاستیکیِ گل‌هایِ هاله‌یِ سبزِ سالن را پاک می‌کرد. حتی برای او، یک برگِ کج، یک رسواییِ اخلاقی بود! او با دقتِ یک جراح، با استفاده از یک خط‌کشِ کوچک، زاویهٔ برگ‌های مصنوعی را با گوشه‌یِ میز تطبیق می‌داد تا مطمئن شود هیچ‌کدام، بدونِ اجازه، به سمتِ خورشیدِ کاذبِ اتاق خم نشده‌اند. در خانه‌ی او، هیچ‌چیز نمی‌مرد، هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد و هیچ‌چیز از جای خود تکان نمی‌خورد؛ همه چیز در اوجِ کمالِ بی‌جانِ خود قرار داشت ‌ اما یک روز، پستی و بلندیِ زندگی با یک گلدانِ سفالیِ ساده به خانه‌ی هندسیِ او نفوذ کرد. آن گلدان، برخلافِ همسایگانِ پلاستیکی‌اش، در خود یک «بی‌نظمیِ زنده» داشت. یک گیاهٔ کوچک، با ریشه‌هایی که مدام در جستجویِ راهی برای فرار از تنگیِ گلدان بودند، و برگ‌هایی که هر بار با نوری در اتاق، با اشتیاقی بی‌ملاحظه، به سمتی دیگر متمایل می‌شدند. ‌ آقای دکوراتیو با دیدنِ آن گیاه، ابتدا کمی از نظمِ بی‌نقصِ سالنش نگران شد. او هر روز با یک منگنهٔ کوچک، سعی می‌کرد جهتِ برگ‌های گیاه را اصلاح کند؛ و هر بار که با یک اسپریِ ملایم، خاکِ دورِ آن را صاف می‌کرد، گیاه با اولین قطره‌یِ آب، با ریشه‌هایش چنان در خاک فرو می‌رفت که گویی دارد با زمینِ زیر پایش، نجوایی مخفیانه می‌گوید. او سعی می‌کرد گیاه را «شبیه خودش» کند؛ یعنی می‌خواست آن را به یک مجسمه‌یِ سبز و ساکن تبدیل کند که هیچ‌وقت رشد نکند، فقط «بودن» را تمرین کند. ‌ماه‌ها گذشت. اوبا سخت‌گیریِ تمام، محیط را کنترل می‌کرد؛ نور را کم و زیاد می‌کرد، خاک را خشک و بی‌روح نگه می‌داشت و حتی باد را با بستنِ تمامِ پنجره‌ها، از ورودِ آن به اتاق منع می‌کرد. او فکر می‌کرد با این کار، گیاه را به بهترین شکلِ ممکن «تربیت» کرده است؛ به شکلی که دقیقاً مثلِ گل‌هایِ پلاستیکیِ خودش، ثابت و بی‌حرکت بماند. یک شب، طوفانی بزرگ از بیرونِ خانه برخاست و صدایِ درهم‌شکستنِ شاخه‌ها به گوش رسید. آقای دکوراتیو با وحشت دوید تا پنجره‌ها را چک کند. وقتی به سالن رسید، دید که باد، حتی از شکافِ باریکِ لوله‌ها هم نفوذ کرده است. او با اضطراب به سمتِ گیاه دوید. او انتظار داشت ببیند که گیاه، یا شکسته است یا از شدتِ ترس و بی‌نظمی، از بین رفته است. اما وقتی به گلدان رسید، دید که گیاه، برخلافِ تمامِ تلاش‌های او، به جایِ شکستن، با تکان‌هایِ نرم و رقص‌آسایی، خود را با جریانِ باد هماهنگ کرده است. گیاه کج شده بود، کمی خاک به لباسِ آقای دکوراتیو پاشیده بود، اما او «زنده» بود؛ او یاد گرفته بود که چطور در میانِ طوفان، در عینِ خم شدن، از ریشه‌هایش محافظت کند. آقای دکوراتیو، در حالی که به گل‌هایِ پلاستیکیِ بی‌نقص و بی‌روحش نگاه می‌کرد که در سکوتِ مرگبارِ اتاق، هیچ واکنشی به طوفان نشان نمی‌دادند، و بعد به گیاهٔ کوچک و لرزان و پرجنب‌وجوش خیره شد... سکوت کرد. او برای اولین بار، به جایِ خط‌کش، به چیزی فکر کرد که در هیچ نقشه‌ای نمی‌گنجد. و در ذهنِ او، تنها یک پرسش باقی ماند: «آیا ما در خانه‌ی خود، در حالِ ساختنِ آثارِ هنریِ بی‌جان هستیم، یا در حالِ پرورش دادنِ جان‌هایی که باید یاد بگیرند چگونه در طوفان برقصند؟» ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن ششم معلم نشدم که فقط نقش اعداد و علامت‌ها را بر تخته بیاورم. معلم نشدم که ذهن کودکان این آب و خاک را به «خواندن» و «نوشتن» محدود کنم. معلم شدم تا یکتایی خدا را با قلم، فریاد کنم. معلم شدم تا به تمام عالم ترسیم کنم که دست خدا در میان جمع است و امت هرگز تنها نمی‌ماند. اوست «یاری‌رسانِ همه ما»؛ همان که در کتابش خواندیم: «وَ أَمْرُهُمْ شُورَیٰ بَیْنَهُمْ» معلم شدم تا از مکتب عاشورا بگویم. از آن مکتبی که حسین بن علی (ع) در بیابان‌های کربلا با تمام وجود فریاد زد: «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» – دور از ماست ذلت و تسلیم. به کودکان سرزمینم بیاموزم که آزادگی یعنی هیچ کلاسی، هیچ کتابی و هیچ حکمی نمی‌تواند جرئت «نه» گفتن به ظلم را از آنها بگیرد. معلم شدم تا میراث استاد مطهری را در دل این نسل بکارم. آن معلم شهیدی که عقل و اجتهاد را از غربت درآورد، که اسلام ناب محمدی را از خرافه و سکون نجات داد، و به ما آموخت: «معلمی، شغل انبیاست» و انبیا آمدند تا انسان را از جهل و تحجر به آزادی و بصیرت برسانند. معلم شدم تا بیاموزم خواندن کافی نیست، نوشتن نیز به‌تنهایی بسنده نمی‌کند. باید یاد بگیرند حرف بزنند، چنان گویا که کلامشان در اعماق جان رخنه کند و درخت ایمان و آگاهی را به بار بنشاند. معلم شدم... معلم این سرزمینِ کهن شدم، تا به کودکان غیورش بیاموزم که آزادی و آزادگی حق مسلم هر انسان است. همان حقی که حسین (ع) برایش قیام کرد، همان حقی که مطهری برایش به شهادت رسید. همان حقی که امام خمینی آن را فریاد زد و شهید امام خامنه ای با خون خود آن را آبیاری کرد . به نام آن که معلمی را برگزید... به قلمی که در کلاس دل کودکان، نه نوشتن که زیستنِ آزادانه را می‌نویسد. به یاد حسین بن علی (ع)، معلم بزرگ آزادگی... و به یاد مرتضی مطهری، معلم روشنفکر اسلام ناب... روز معلم مبارک. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن هفتم «جوابشو نمیدونی؟!» هفت ضرب در چهار.... ای خدا.... هرچه در ذهنم بالا و پایین میکردم جوابش را یادم نمی آمد. دست هایم عرق کرده بود و ماژیک مدام از دستانم سر میخورد. تپش قلبم مقنعه ام را تکان میداد. ناگهان خانم از پشت سرم گفت: جوابشو نمیدونی؟! به سمت صدا برگشتم. سوالش مرا برد به اتفاق پارسال،کلاس دوم -جوابشو نمیدونی؟! +نه خانوم...آخه من دیروز غایب بودم. -بودی که بودی...باید از بچه ها می‌پرسیدی +ببخشید.. -ببخشید نداره همین الان باید مادرت بیاد مدرسه. صدای خانم مرا از خاطرات بیرون کشید: جوابشو نمیدونی؟! آب دهانم را که حسابی تلخ شده بود قورت دادم و گفتم: نه نزدیک تر آمدو گفت: چه اشکالی داره؟ چه اشکالی داره که بلد نباشی این مسأله رو حل کنی؟ سرم را بالا آوردم. از تعجب چشم هایم درشت شد. کاغذی را از جیبش درآورد وگفت: این شعره خودته؟ تو شعر میگی؟ گفتم:بله گفت: این خیلی خوبه که تو میتونی شعر بگی. حالا چه اشکالی داره اگر مسئله های ریاضی رو نتونی حل کنی. همه آدما که قرار نیست ریاضی دان بشن بعضی ها هم شاعر میشن نویسنده میشن. کاغذ را دستم داد و گفت: شعرتو با صدای بلند برای بچه ها بخون! وقتی سرجایم نشستم جمله اش مدام در ذهنم تکرار می‌شد: بعضی ها شاعر میشن نویسنده میشن. اما من، فقط میخواستم که «او» شوم فرشته ای که می تواند دست یک نفر را بگیرد و او را از انتهای ترس ها، به آسمان روشن امید ببرد. ومن معلم شدم ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن هشتم *چطور ریاضی کمک می‌کنه که بهتر زندگی کنیم!* بچه‌ها، یه نکته‌ی خیلی مهم که در کتاب ریاضی و آمار ۱ اومده رو می‌خوام براتون بگم. 🎃 وزن کدو‌تنبل‌های آرش، تقی و علی همیشه ثابته: ⚖️ علی حدود ۱۰ کیلو ⚖️ تقی حدود ۲۰ کیلو ⚖️ آرش حدود ۴۰ کیلو 📊 اما نمودارها طوری کشیده شده‌اند که هر بار ظاهرشون با قبل فرق می‌کنه. گاهی اختلاف خیلی بزرگ دیده می‌شه، گاهی خیلی کم، در حالی که عددها اصلاً عوض نشده‌اند! 💡 این یعنی: با آمار هم می‌شه دروغ گفت. گاهی عددسازی می‌کنن، ولی حتی اگر عددها واقعی باشن، باز هم می‌شه با نحوهٔ نمایش کاری کرد که ذهن مردم به سمتی بره که ما می‌خوایم. --- 📺📰✨ و اینجاست که ماجرا جدی می‌شه… در رسانه‌ها یا شبکه‌های اجتماعی هم ممکنه اطلاعات واقعی را طوری نمایش بدن که باعث سوء‌برداشت بشه. این سوء‌برداشت تبدیل می‌شه به یک قضاوت نادرست… ⚠️ و بعضی وقت‌ها این قضاوت نادرست دیگه هیچ جایی برای جبران نداره. ممکنه یه برداشت اشتباه پخش بشه، و اگر ما هم ناخواسته اون رو منتشر کنیم، این اشتباه می‌تونه جبران‌ناپذیر باشه. --- 🚀💛 و اما مهم‌ترین پیام… ✅ریاضی و آمار فقط درس نیست. ابزار قدرت‌آفرینِ فکر کردن درسته.👌 وقتی شما یاد می‌گیرید دقیق نگاه کنید و ظاهرسازی‌ها رو بشناسید، نه تنها از خودتون محافظت می‌کنید، بلکه تبدیل می‌شید به آدم‌هایی که: 🌟 با آگاهی، دنیا را به جای بهتری تبدیل می‌کنند. 🌟 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن نهم «داماد در راه است..» --- آنقدر وسواس به خرج داد، آنقدر گشت و برگشت، تا بالاخره قشنگ‌ترین‌اش را انتخاب کرد. همه چیز از یک سفارش ساده شروع شد. دسته‌گلی مخصوص، با گل‌های ریز سفید عروس دورش. برای تولدش بود میخواست در حرم آقا چند عکس یادگاری داشته باشد؛ از نفس کشیدن در آن هوا، از بودن درحرمِ حریم یار. دسته‌گل را گرفت و با دوستش راه افتاد سمت حرم. لبخندها باریکه‌شان می‌شد. رهگذران گمان می‌کردند عروس است. با دوستش مزه ریختند هرکه گفت پس داماد کو؟ بگویند داماد در راه است... با تمام مراقبت، دسته‌گل را به حرم رساندند. عکاسی انجام شد، در بهترین نور، در بهترین لحظه. همه چیز دقیقا سر جای خودش بود. در صحن انقلاب، رو‌به‌روی گنبد طلا، کار تمام شد. دسته‌گل را نگاه کردند. چه کنند با آن؟ گفت: «هدیه می‌دهمش به امام رضا.» دوستش گفت: «پس عکس خداحافظی بگیریم. بعد می‌برمش کنار گل‌های ضریح، خوشبختش می‌کنم. یا اینکه نصفش کنار ضریح، نصف دیگر را ببین زائرانِ ضریح تقسیم کنیم.» تصمیم گرفتند. وآخرین عکس یادگاری هم گرفته شد. در همین لحظه، خانمی آمد و پرسید:«ببخشید.. میشه دخترم با این دسته گل قشنگتون یه عکس بگیره؟» گفتند:« چرا که نه، دسته گل برای همین است دیگر.» برگشتند. آن دورتر، لابه لای نور صحن انقلاب، دختری ایستاده بود با چادری سفید، عروس و داماد بودند. اما بی دسته گل. - «مادرجان، چرا نتونسته دسته گل بگیره؟» - «لحظه آخر جور نشد با خودش میگفت خیلی حیف شد.. » دسته گل را نگاه کردند. همانی که از سر وسواس بسته شده بود، همانی که خاطره تولد شد، همانی که لحظه ای پیش هدیه اش دادند به امام رضا . حالا اما گیرنده اش معلوم شده بود. برایشان عکس هم گرفتند. و در آخر هنگام خداحافظی گفتند: «بفرمایید، دسته گل مال عروس شماست.» عروس خندید. داماد هم که از پشت رسیده بود، خندید. بعد گفتند: - «ما هر دو معلمیم... امروز روز معلم هم هست... پس دسته گل عروسیمان را امام رضا هدیه داد...» و آنها فهمیدند. امام رضا این دسته گل را امروز، این ساعت، برای همین عروس صحن انقلاب از قبل فرستاده بود. بدون هیچ قرار قبلی، درست سر وقت. دسته گل خوشبخت شد، هم دو زائر امام رضا را خوشحال کرد ، هم در حریمِ حرم جاودانه شد. دامادهم... از راه رسیده بود. ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز معلم، حرم مطهر امام رضا (ع) ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 متن دهم تخیلات معلم آینده، دانشجو‌معلم ترم آخر... معلمِ آینده در کلاس را باز کرد؛ دختر کوچکی با لباس فرم آبی رنگ و کفش های صورتی، پشت میزِ سوم از ردیف وسط نشسته بود. با نگاهی آمیخته به دلهره و شادی به آینده نگاه کرد و از جایش بلند شد. دخترک باور نمی‌کرد که معلم شده است؛ کمی به آینده خود خیره شد، سر تا پایش را از دید گذراند و نشست. با کنجکاوی تمام می‌خواست بداند آیا انسان خوبی شده است؟ آیا معلم خوبی است؟ آیا می‌تواند به خودش افتخار کند؟ برای پاسخ دادن به سوال های ذهنش، لحظه شماری می‌کرد تا آینده زبان به صحبت بگشاید. آینده چند قدمی در کلاس راه رفت، چشم دخترک قدم های او را دنبال می‌کرد. آینده با لبخند و نگاهی سرشار از دلسوزی گفت: به نام خداوند خوب بهار خداوند گل، لاله و لاله زار سپس نامش را پای تخته نوشت و خودش را معرفی کرد؛ من معلم هستم، اینجا کلاس ماست و تو هم دانش آموز منی. می‌دانم که تو امانت خداوند هستی، تو آرامش و میوه‌ی وجود پدر و مادرت هستی، تو آینده‌ی کشورت هستی. سوگند می‌خورم تو را چون خودم دوست بدارم و به قلب پاکت، ایمان، امید، محبت و عشق بیاموزم و چراغ راهت باشم؛ سوگند می‌خورم تو را به خردورزی، تفکر، نیکویی، خلاقیت و پرسشگری رهنمون شوم. من با وجدان خود این عهد و پیمان را می‌بندم و از خداوند مهربان می‌خواهم در پیمودن این راه اراده ام را راسخ و گام هایم را استوار کند. آینده پیش آمد دست های دخترک را در دست گرفت و قلب پر هیجان و تپنده او را آرام کرد. دخترک سرش را بالا گرفت، به آینده نگاه کرد و لبخندی از سر شوق و علاقه زد، آینده اش را در آغوش گرفت، به خود افتخار کرد و برای آینده آرزوی موفقیت کرد. آینده در همین خیال ها بود که ناگهان به خود آمد، زنگ خورده بود و اولین روز از معلم بودنش آغاز شده بود؛ دانش آموزان دوان دوان به سمت کلاس خود می آمدند و یکی یکی به آینده سلام می‌‌کردند و می نشستند. آینده در چشم های آن‌ها خودش را می‌دید که سال ها پیش روی همین نمیکت ها درس میخواند. همان لحظه فهمید باید به عهدی که چند دقیقه پیش با گذشته بسته بود پایبند بماند. قدمی زد و گفت: به نام خداوند خوب بهار.... ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ همانوشت متن برتر را اعلام می‌کند🏆 متن داماد در راه است نوشته سرکار خانم محدثه غیاثوند ✍ و این‌چنین خاتمه داد شرح قصه را... ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht