همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 متن نهم
«داماد در راه است..»
---
آنقدر وسواس به خرج داد، آنقدر گشت و برگشت، تا بالاخره قشنگتریناش را انتخاب کرد.
همه چیز از یک سفارش ساده شروع شد. دستهگلی مخصوص، با گلهای ریز سفید عروس دورش.
برای تولدش بود
میخواست در حرم آقا چند عکس یادگاری داشته باشد؛ از نفس کشیدن در آن هوا، از بودن درحرمِ حریم یار.
دستهگل را گرفت و با دوستش راه افتاد سمت حرم.
لبخندها باریکهشان میشد. رهگذران گمان میکردند عروس است.
با دوستش مزه ریختند هرکه گفت پس داماد کو؟ بگویند داماد در راه است...
با تمام مراقبت، دستهگل را به حرم رساندند. عکاسی انجام شد، در بهترین نور، در بهترین لحظه. همه چیز دقیقا سر جای خودش بود.
در صحن انقلاب، روبهروی گنبد طلا، کار تمام شد. دستهگل را نگاه کردند. چه کنند با آن؟
گفت: «هدیه میدهمش به امام رضا.»
دوستش گفت: «پس عکس خداحافظی بگیریم. بعد میبرمش کنار گلهای ضریح، خوشبختش میکنم. یا اینکه نصفش کنار ضریح، نصف دیگر را ببین زائرانِ ضریح تقسیم کنیم.»
تصمیم گرفتند. وآخرین عکس یادگاری هم گرفته شد.
در همین لحظه، خانمی آمد و پرسید:«ببخشید.. میشه دخترم با این دسته گل قشنگتون یه عکس بگیره؟»
گفتند:« چرا که نه، دسته گل برای همین است دیگر.»
برگشتند. آن دورتر، لابه لای نور صحن انقلاب، دختری ایستاده بود با چادری سفید، عروس و داماد بودند. اما بی دسته گل.
- «مادرجان، چرا نتونسته دسته گل بگیره؟»
- «لحظه آخر جور نشد با خودش میگفت خیلی حیف شد.. »
دسته گل را نگاه کردند.
همانی که از سر وسواس بسته شده بود، همانی که خاطره تولد شد،
همانی که لحظه ای پیش هدیه اش دادند به امام رضا .
حالا اما گیرنده اش معلوم شده بود.
برایشان عکس هم گرفتند.
و در آخر هنگام خداحافظی گفتند: «بفرمایید، دسته گل مال عروس شماست.»
عروس خندید. داماد هم که از پشت رسیده بود، خندید. بعد گفتند:
- «ما هر دو معلمیم... امروز روز معلم هم هست... پس دسته گل عروسیمان را امام رضا هدیه داد...»
و آنها فهمیدند.
امام رضا این دسته گل را امروز، این ساعت، برای همین عروس صحن انقلاب از قبل فرستاده بود. بدون هیچ قرار قبلی، درست سر وقت.
دسته گل خوشبخت شد، هم دو زائر امام رضا را خوشحال کرد ، هم در حریمِ حرم جاودانه شد.
دامادهم... از راه رسیده بود.
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
روز معلم، حرم مطهر امام رضا (ع)
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 متن دهم
تخیلات معلم آینده، دانشجومعلم ترم آخر...
معلمِ آینده در کلاس را باز کرد؛ دختر کوچکی با لباس فرم آبی رنگ و کفش های صورتی، پشت میزِ سوم از ردیف وسط نشسته بود.
با نگاهی آمیخته به دلهره و شادی به آینده نگاه کرد و از جایش بلند شد.
دخترک باور نمیکرد که معلم شده است؛ کمی به آینده خود خیره شد، سر تا پایش را از دید گذراند و نشست.
با کنجکاوی تمام میخواست بداند آیا انسان خوبی شده است؟ آیا معلم خوبی است؟ آیا میتواند به خودش افتخار کند؟
برای پاسخ دادن به سوال های ذهنش، لحظه شماری میکرد تا آینده زبان به صحبت بگشاید.
آینده چند قدمی در کلاس راه رفت، چشم دخترک قدم های او را دنبال میکرد.
آینده با لبخند و نگاهی سرشار از دلسوزی گفت:
به نام خداوند خوب بهار
خداوند گل، لاله و لاله زار
سپس نامش را پای تخته نوشت و خودش را معرفی کرد؛ من معلم هستم، اینجا کلاس ماست و تو هم دانش آموز منی.
میدانم که تو امانت خداوند هستی، تو آرامش و میوهی وجود پدر و مادرت هستی، تو آیندهی کشورت هستی.
سوگند میخورم تو را چون خودم دوست بدارم و به قلب پاکت، ایمان، امید، محبت و عشق بیاموزم و چراغ راهت باشم؛ سوگند میخورم تو را به خردورزی، تفکر، نیکویی، خلاقیت و پرسشگری رهنمون شوم.
من با وجدان خود این عهد و پیمان را میبندم و از خداوند مهربان میخواهم در پیمودن این راه اراده ام را راسخ و گام هایم را استوار کند.
آینده پیش آمد دست های دخترک را در دست گرفت و قلب پر هیجان و تپنده او را آرام کرد.
دخترک سرش را بالا گرفت، به آینده نگاه کرد و لبخندی از سر شوق و علاقه زد، آینده اش را در آغوش گرفت، به خود افتخار کرد و برای آینده آرزوی موفقیت کرد.
آینده در همین خیال ها بود که ناگهان به خود آمد، زنگ خورده بود و اولین روز از معلم بودنش آغاز شده بود؛ دانش آموزان دوان دوان به سمت کلاس خود می آمدند و یکی یکی به آینده سلام میکردند و می نشستند. آینده در چشم های آنها خودش را میدید که سال ها پیش روی همین نمیکت ها درس میخواند.
همان لحظه فهمید باید به عهدی که چند دقیقه پیش با گذشته بسته بود پایبند بماند.
قدمی زد و گفت:
به نام خداوند خوب بهار....
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
همانوشت متن برتر را اعلام میکند🏆
متن داماد در راه است
نوشته سرکار خانم محدثه غیاثوند ✍
و اینچنین خاتمه داد شرح قصه را...
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ همانوشت متن برتر را اعلام میکند🏆 متن داماد در راه است نوشته سرکار خانم م
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
به نظر شما چرا این متن برتر شد؟🤔
🔺سوژه غیرتکراری
🔺ایجاد قوی حس تعلیق
🔺خاطره محور و صمیمی
🔺انتخاب مکان مناسب
🔺زاویه دید سوم شخص
🔺متن روان
🔺ریلگذاری در متن
🔺پرهیز از نوشتن اضافات
🔺دید متفاوت به اتفاقات
🔺نمای مدیوم شات
🔺خلق موقعیت
✨برای قوت بخشیدن به متن میتوان نگو نشان بدهها را بیشتر کرد
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آیههای استقامت در نگاه دختران ایران
ای پرچمدار عزت، اقتدار و مقاومت؛
من دختر ایران کهن، فرزندی از نسل ایستادگی که در سایهسار شجره طیبه انقلاب رشد کردهام، امروز با شما میثاقی از جنس آگاهی و پایداری میبندم.
من با شما عهدی از جنس نور و روشنایی میبندم که در مسیر «دانایی» و «توانایی» قدم بردارم؛ تا با تکیه بر علم و تخصص خویش، یاریگرِ ایران عزیزمان در مسیر پیشرفت و خودکفایی باشم. عهد میبندم که با سرانگشتانِ همت خویش، چرخهای عظیم *صنعت* را به حرکت درآورم، در مرزهای دانش *پزشکی* و سلامت پیشتاز باشم و با درک دانشهای نوین، شکوه و صلابت *نظامی* این خاک را با اقتدارِ اندیشه پشتیبانی کنم. ما ثابت خواهیم کرد که دخترانِ عفیف این سرزمین، فاتحانِ قلههای تکنولوژی و دانشِ بومی هستند.
عهد میبندم که در هیاهو و هجمههای فرهنگی، هویت اصیل ایرانی-اسلامی خود را با افتخار حفظ کرده و حیا و عفتِ مادر سادات (سلاماللهعلیها) را نه مایه محدودیت، که نماد عزت و اقتدارِ زن مسلمان ایرانی در تمامی عرصههای اجتماعی و علمی قرار دهم.
رهبر عزیز و نائب امام زمان (عج)؛ من پیمان میبندم که شعله «امید» را در قلبم زنده نگه دارم و در برابر یاسآفرینیهای دشمنان و بدخواهان، سفیر روشنایی و نشاط در جامعه باشم. میراثدار خون پاک شهیدان خواهم ماند و در گام دوم انقلاب، با ایمانی استوار، نقشی موثر در ساختن تمدن نوین اسلامی ایفا خواهم کرد.
ما دختران این مرز و بوم، با توکل بر خدا و تحت رهنمودهای حکیمانه حضرتعالی ایستادهایم تا ثابت کنیم آرمانهای والای این انقلاب در دستانِ نسلِ جوان، زنده، پویا و جاری است.
سمیرارفیعی✍
#چالشنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
سلام فرمانده
ساعت دوازده نیمه شب شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابانهای الوند دور میزدیم. همه جا آرام گرفتهبود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آروم رفتهبودی عکس میگرفتم ازشون.»
پدرم که همیشه پای کار است، دنده عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشستهبودند و داشتند توی لیوان کاغذی چای میخوردند. شیشهی ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟»
لیوان چای را روی جدول گذاشت و بلند شد. خجالت کشیدم. پیاده شدم. پرچم کوچک روی چرخ، کنار گونیهای پر از زباله را با دست بلند کرد. دست دیگرش را کنار شقیقه گذاشت. به عکسهای روی پرچم نگاه کرد. لبخند زد و سلام نظامی داد. انگار رهبر شهید و رهبر جوانمان را میدید. لبخندش خیلی به دل مینشست. پیکسل روی سینهاش دلبری میکرد. انگار پرچم سه رنگمان سینهاش را مردانه سپر کردهبود. نشان پرچم مثل یک مدال افتخار روی سینهی دخترکش هم نشستهبود.
کلی دعایش کردم. گفتم خدا بهتان سلامتی و قوت بدهد. خدا خیرتان بدهد. بابا مبلغی داد که مثل یک هدیهی ناقابل بود. قبول نمیکرد. گفت: «همه دستشون بستهست. شرایط سخته.» اصرار کردم. قبول کرد. از کم بودنش معذرت خواستم. سوار شدم. به پدرم گفت: «خدا بچههاتون رو نگه داره براتون.»
راه افتادیم. بابا گفت: «اگه بنویسیش بد نمیشه؟ آخه خانوم بود.» گفتم: «اینها سند حقانیت و مظلومیت جمهوری اسلامیه. اتفاقاً باید روایت بشه. اینکه این زن به خاطر شرایطش مجبور به کار کردن شده عار نیست. اینکه با شرایط سختی که داره پای حق ایستاده افتخار ماست.»
روایتم را با بغض مینویسم. توی دلم میگویم عجب مردمی داریم. عجب مقاومتی، چه ایمانی، چه همتی. از خودم و کمکاریهایم خجالت میکشم. خدا کند مسئولین پای کار مردم بمانند. مردم پای کار وطن هستند.
فائزه فداکار✍
#روایت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
اگر بخواهید کتابی بخوانید که سبک و کم حجم، بدون پرداخت زیاد به جزئیات، از زبان یک خلبان، آن هم خلبانی عراقی باشد که در دوران دفاع مقدس به جای فرود آمدن در العمارهی عراق در دزفول ایرانمان فرود آمده بوده! کتاب «پرواز شماره ۲۲» را پیشنهاد میکنم.
زندگی پرفراز و نشیب خلبان در یک خانوادهی پرجمعیت که نقطهی روشنش مادرش بوده، فقر، فقدان پدر، تلاش برای ورود به دانشکدهی نیروی هوایی، آن هم نه با انگیزهای همچون علاقه و تعلق خاطر به نظامیگری و نه حتی به حزب بعث، ترس و امید و ناامیدی و... از کلیدواژههایی است که از این کتاب در ذهنم جای گرفت.
بیش از هرچیز این برایم جالب بود که برخی از نیروهای عراقی به ایران پناه میآوردند و حزب بعث گمان میکرده اسیر شدهاند!! حقانیت و جذابیت انقلاب اسلامی و تجاوز ظالمانهی صدام به خاک ما چندین بار در این شرح حال مورد اشاره قرار گرفته است. حتی الهام بخش بودن انقلاب ایران برای مردم عراق و خشم حزب بعث هم از نقاط قابل توجه ماجراست. این کتاب مرا به تاریخ جنگ و خوانش اسناد و روایات مختلف علاقهمند کرد...
فائزه فداکار ✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله