━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آیههای استقامت در نگاه دختران ایران
ای پرچمدار عزت، اقتدار و مقاومت؛
من دختر ایران کهن، فرزندی از نسل ایستادگی که در سایهسار شجره طیبه انقلاب رشد کردهام، امروز با شما میثاقی از جنس آگاهی و پایداری میبندم.
من با شما عهدی از جنس نور و روشنایی میبندم که در مسیر «دانایی» و «توانایی» قدم بردارم؛ تا با تکیه بر علم و تخصص خویش، یاریگرِ ایران عزیزمان در مسیر پیشرفت و خودکفایی باشم. عهد میبندم که با سرانگشتانِ همت خویش، چرخهای عظیم *صنعت* را به حرکت درآورم، در مرزهای دانش *پزشکی* و سلامت پیشتاز باشم و با درک دانشهای نوین، شکوه و صلابت *نظامی* این خاک را با اقتدارِ اندیشه پشتیبانی کنم. ما ثابت خواهیم کرد که دخترانِ عفیف این سرزمین، فاتحانِ قلههای تکنولوژی و دانشِ بومی هستند.
عهد میبندم که در هیاهو و هجمههای فرهنگی، هویت اصیل ایرانی-اسلامی خود را با افتخار حفظ کرده و حیا و عفتِ مادر سادات (سلاماللهعلیها) را نه مایه محدودیت، که نماد عزت و اقتدارِ زن مسلمان ایرانی در تمامی عرصههای اجتماعی و علمی قرار دهم.
رهبر عزیز و نائب امام زمان (عج)؛ من پیمان میبندم که شعله «امید» را در قلبم زنده نگه دارم و در برابر یاسآفرینیهای دشمنان و بدخواهان، سفیر روشنایی و نشاط در جامعه باشم. میراثدار خون پاک شهیدان خواهم ماند و در گام دوم انقلاب، با ایمانی استوار، نقشی موثر در ساختن تمدن نوین اسلامی ایفا خواهم کرد.
ما دختران این مرز و بوم، با توکل بر خدا و تحت رهنمودهای حکیمانه حضرتعالی ایستادهایم تا ثابت کنیم آرمانهای والای این انقلاب در دستانِ نسلِ جوان، زنده، پویا و جاری است.
سمیرارفیعی✍
#چالشنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
سلام فرمانده
ساعت دوازده نیمه شب شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابانهای الوند دور میزدیم. همه جا آرام گرفتهبود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آروم رفتهبودی عکس میگرفتم ازشون.»
پدرم که همیشه پای کار است، دنده عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشستهبودند و داشتند توی لیوان کاغذی چای میخوردند. شیشهی ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟»
لیوان چای را روی جدول گذاشت و بلند شد. خجالت کشیدم. پیاده شدم. پرچم کوچک روی چرخ، کنار گونیهای پر از زباله را با دست بلند کرد. دست دیگرش را کنار شقیقه گذاشت. به عکسهای روی پرچم نگاه کرد. لبخند زد و سلام نظامی داد. انگار رهبر شهید و رهبر جوانمان را میدید. لبخندش خیلی به دل مینشست. پیکسل روی سینهاش دلبری میکرد. انگار پرچم سه رنگمان سینهاش را مردانه سپر کردهبود. نشان پرچم مثل یک مدال افتخار روی سینهی دخترکش هم نشستهبود.
کلی دعایش کردم. گفتم خدا بهتان سلامتی و قوت بدهد. خدا خیرتان بدهد. بابا مبلغی داد که مثل یک هدیهی ناقابل بود. قبول نمیکرد. گفت: «همه دستشون بستهست. شرایط سخته.» اصرار کردم. قبول کرد. از کم بودنش معذرت خواستم. سوار شدم. به پدرم گفت: «خدا بچههاتون رو نگه داره براتون.»
راه افتادیم. بابا گفت: «اگه بنویسیش بد نمیشه؟ آخه خانوم بود.» گفتم: «اینها سند حقانیت و مظلومیت جمهوری اسلامیه. اتفاقاً باید روایت بشه. اینکه این زن به خاطر شرایطش مجبور به کار کردن شده عار نیست. اینکه با شرایط سختی که داره پای حق ایستاده افتخار ماست.»
روایتم را با بغض مینویسم. توی دلم میگویم عجب مردمی داریم. عجب مقاومتی، چه ایمانی، چه همتی. از خودم و کمکاریهایم خجالت میکشم. خدا کند مسئولین پای کار مردم بمانند. مردم پای کار وطن هستند.
فائزه فداکار✍
#روایت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
اگر بخواهید کتابی بخوانید که سبک و کم حجم، بدون پرداخت زیاد به جزئیات، از زبان یک خلبان، آن هم خلبانی عراقی باشد که در دوران دفاع مقدس به جای فرود آمدن در العمارهی عراق در دزفول ایرانمان فرود آمده بوده! کتاب «پرواز شماره ۲۲» را پیشنهاد میکنم.
زندگی پرفراز و نشیب خلبان در یک خانوادهی پرجمعیت که نقطهی روشنش مادرش بوده، فقر، فقدان پدر، تلاش برای ورود به دانشکدهی نیروی هوایی، آن هم نه با انگیزهای همچون علاقه و تعلق خاطر به نظامیگری و نه حتی به حزب بعث، ترس و امید و ناامیدی و... از کلیدواژههایی است که از این کتاب در ذهنم جای گرفت.
بیش از هرچیز این برایم جالب بود که برخی از نیروهای عراقی به ایران پناه میآوردند و حزب بعث گمان میکرده اسیر شدهاند!! حقانیت و جذابیت انقلاب اسلامی و تجاوز ظالمانهی صدام به خاک ما چندین بار در این شرح حال مورد اشاره قرار گرفته است. حتی الهام بخش بودن انقلاب ایران برای مردم عراق و خشم حزب بعث هم از نقاط قابل توجه ماجراست. این کتاب مرا به تاریخ جنگ و خوانش اسناد و روایات مختلف علاقهمند کرد...
فائزه فداکار ✍
#حلقه_کتاب
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_پوستر
آخرین زنگ🛎
داستانی از کلاس یک معلم
نویسنده اثر: هدیه خسروی
● داستان اول👇
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آخرین زنگ.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_صوت
🎧 اولین داستان از روایت مقاومت را میشنوید...
✍ نویسنده: هدیه خسروی
🎙 گوینده: مائده براتی
🎞 تدوینگر: خاطره کردفیلابی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
همانوشت با لطف مخاطب زنده است
خسته نمیشود؛ این وفا او را احیا میکند...
شما با همانوشت چگونه سر میکنید؟👇
لینک ناشناس
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht