━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
رقص زمان در آینه خاطرات
این نامه را نه با جوهر، بلکه با نورِ ماه و سایهی ابرها برایت مینویسم. زمان، آن مسافرِ بیوقفهای است که هرگز نمیایستد، اما ما در سکونِ لحظهها، او را میبینیم. امروز میخواهیم با هم به عمقِ این رودخانهی جاری سفر کنیم و ببینیم چه گنجینههایی در بسترِ آن پنهان شده است.
- سفر به گذشته:
تصور کن در یک صندلیِ چوبیِ قدیمی نشستهای و به پنجرهای نگاه میکنی که به دیارِ کودکیات باز میشود. آنجا بویِ نانِ تازه، صدایِ پایِ مادر، و خندهی پدر در هوایِ سردِ زمستان میپیچد. زمان، آن روزها را با خود برد، اما خاطرهاش را در قلبت گذاشت. از تو میخواهیم بنویسی: کدام یک از آن لحظهها هنوز در ذهنات زنده است و چرا؟
- رقص در حال:
حال، همین لحظهای است که نفس میکشی. صدایِ تپشِ قلبت، گرمایِ نورِ خورشید روی پوستت، و بویِ خاکِ بارانخورده. زمان در همین لحظهها معنا پیدا میکند. از تو میخواهیم توصیف کنی که «اکنون» چه رنگی دارد؟ آیا مثلِ طلایِ مایع است یا مثلِ آبیِ اقیانوس؟
- نگاه به آینده:
آینده، آن قلمروی ناشناختهای است که مثلِ یک کتابِ باز در دستِ توست. چه داستانی میخواهی بنویسی؟ چه رویایی میخواهی به واقعیت تبدیل کنی؟ زمان به تو فرصت داده تا قهرمانِ داستانِ خودت باشی. از تو میخواهیم بنویسی: اگر زمان میتوانست یک هدیهی خاص به تو بدهد، آن هدیه چه بود؟
- رازِ زمان:
زمان، گاهی مثلِ یک دوستِ وفادار است و گاهی مثلِ یک غریبهی بیرحم. برخی میگویند زمان، درمانِ همهی دردهاست و برخی میگویند زمان، خودِ درد است. از تو میخواهیم با زبانی که فقط مالِ توست، بگوئی: زمان برای تو چه معنایی دارد؟ آیا او را دوست داری یا از او میترسی؟
- پایانِ سفر:
وقتی نوشتن تمام شد، به متنِ خودت نگاه کن. شاید ببینی که نه تنها یک متن، بلکه یک تکه از روحِ خودت را روی کاغذ ریختهای. این متن، هدیهی تو به دنیاست. آن را با عشق بخوان و به خودت بگو: «من، در این لحظه، زندهام و زمان، همراهِ من است.»
نرگس سهیلی✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ضدکارخانه
ـ من اعتقاد دارم، مهم ساز و کار یه جاست، نه شهرتش.
+ منظورت از ساز و کار چیه؟
ـ منظورم همدلی و همراهی آدما توی جمعیه که هدف مشترک دارن.
+ راستش این دفعه رو باهت موافقم، فقط گاهی این افراد هم رو دیر پیدا میکنن
ـ نه دیگه، قرار شده که همه بیان پای کار انتشار، مگه غیر اینه؟
#برای_انتشار
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#راهنمایدوره
روزی قلمجویی از همانوشت پرسید: «منتورهای دوره فوت و فن قلم کیان؟»
همانوشت چپچپ به او نگاه کرد و گفت: «مگه نمیدونی؟ بهادر و قلمزی.»
قلمجو روی دلش را گرفت و نفسش را حبس کرد و بیصدا خندید.
ـ اینا دیگه کیان؟
همانوشت گفت: «نترس! میشناسیشون، همسفرای خوبیان😉»
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#معرفیمنتور
من بهادرم. منتور داستانی دوره فوت و فن قلم، برگرفته از خیال. من واقعی نیستم. من زاده ذهن قلمزیام. میخواهی با من بیشتر آشنا شوی؟
بسیار خب!
من بهادرم.
سی و پنج ساله.
از بچگی سر زبون داشتم.
همه به من میگفتند اوستا بهادر.
میدانستی من یک معلمم؟🤭
همیشه حرفهای قلمبه سلمبه میزدم.
به چین و چروکهای پیشانیام نگاه نکن.
من دلم هنوز خیلی جوان است.
من هم تازه این دوره را ثبتنام کردم.
راستش نمیدانم استاد چه خوابی برایمان دیده است!🫣
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#معرفیمنتور
وی قلمزی هستم😌
چه شد که قلمزی شدم؟
این چند تا خاطره را بخوان تا بفهمی چرا این موجود خلق شد!
ـ اولین باری که خواستم خودم را معرفی کنم تو مسابقه احساس واژهها؛ هول شدم و گفتم: «به نام خدا هستم از فلان مدرسه.» البته این یک معرفی تمرینی بود پشت محوطه مکان اصلی مسابقه. معرفی اصلیام اینقدر داغان نبود.
ـ یادم است اولین باری که در جشنواره استانی خوارزمی شرکت کردم، مجبور شدم یک روز در مشهد بمانم. هوا به شدت گرم بود. اینقدر نوشابه خوردم که وقتی رسیدم خانه، گلاب به روی شما یک هفته بیمار بودم!
ـ از قضا در مراسم یکی از آشنایان، هممدرسهای ام من را دید. گفت: «تو همونی نیستی که سر صف برامون انشا میخوندی؟ هنوزم مینویسی؟»
ـ سر چاپ اولین کتابم که در مورد شهید دانشجومعلم بود، حکم اعدام من صادر شد. زنگ زدم به مسئول مالی. گفت: «شما؟» گفتم: «من همونیام که قراره اعدامش کنید.» نگران نباشید الآن زنده ام.
ـ یادم است، اولین شعری که نوشتم برای همخوابگاهیای بود که صدای زنگ هشدار گوشیاش، صبح همه را از خواب بیدار میکرد.
ـ تو اولین تمرین نویسندگی خلاق باید قدم میزدیم و هر چه را میدیدیم، مینوشتیم. تنها چیزی که من را جذب کرد، بنرهای ننه سرما برای کنترل مصرف گاز بود که به زبان مازندرانی نوشته شدهبود و من آن روز فقط داشتم تمرکز میکردم که زبان مازندرانی یاد بگیرم و یادم رفت برای چه آمدهام پیادهروی 🤦♀
و اینطور...
وی نوشتن را زندگی کرد و تبدیل به یک قلمزی شد🙂
میخواهم کمکت کنم تا تو هم قلمزی شوی، من منتور تخصصی دوره فوت و فن قلم هستم.🌱
ثبتنام یادت نرود قلمجوی محترم👇
@Ghalamasa
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آنچه در اولین روز کاری مدرسه نویسندگی همانوشت گذشت❗️
همانوشت با حجم زیادی از پیامهای تبریک و گل کاشتید و ماشاءالله به همانوشت روبهرو بود.
تعداد زیادی برای ثبتنام به @Ghalamasa پیام داده بودند که تمام آنها پاسخ دادهشد و دو قلمجو، قلمآموزی خود را شروع کردند و با سرعت پیش رفتند و یک نفر از آنها تا سرفصل سوم و دیگری تا سرفصل دوم پیش رفت؛ اما تا کنون بهادر از همه سبقت گرفته است، هر چند آنها تا قلمزی شدن فاصله زیادی ندارند و پرقدرت مسیر را ادامه میدهند اما به شرط استمرار میتوانند به سکوی پیشرفت در حوزه قلم دست پیدا کنند.
عدهای هم دست یاریرسان خویش را بر سر ما افکندند و به جمع ما ملحق شدند، اگر کمکی بود در خدمت باشیم...
بعضیها هم هنوز در صف ثبت نام گیر کردهاند، عدهای خسته و گمراهند که چرا اصلا باید در این دوره ثبتنام کنند و هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفتهاند اما کاش بدانند که هیچ قلمجویی از این دوره دست خالی بیرون نمیآید.
راز قلمزی شدن در این دوره به آنها گفته میشود و آنها راه خویش را پیدا خواهندکرد و به سرمنزل باشگاه نویسندگی همانوشت میرسند. آنجاست که با خود میگویند از این مسیر پشیمان نیستیم و با قلمزی شدن روی دیگری از زندگی را دیدهایم و جهانمان پر از ظرافتها و خلاقیتها و نوآفرینیها شده و حالا آمادهایم که تربیت کنیم. چه کسی را؟ خودشان را...
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ـ چرا نزدیم آمریکا و اسرائیل را با خاک یکسان کنیم؟ احتمالا نمیتونیم. اگر میتونستیم باز موشک میزدیم.
متن پیامک یوسف بود. رمز گوشیام را باز کردم و شمارهی یوسف را گرفتم.
ـ سلام! چطوری پسر؟ سوالات عمیق میپرسی. آفرین آفتاب از کدوم ور دراومده ؟!
+سلام آقا مهدی حالتون خوبه؟ خانواده خوب هستن؟ من که همیشه سوال میپرسم شما هم همیشه لطف میکنید جواب میدین.
ـ زبون نریز بچه. گوشت رو بده به من. مواظب باش روایت ضعف رو به جای روایت فتح بهت قالب نکنن. تو دنیا یک عالمه کشور وجود داره که شاهد این جنگ هستن.
الان تنگهی هرمز رو کی بسته؟
+ایران
ـ باریکلا مثل خودم باهوشی. خب کشورها فحشش رو به کی میدن؟ به آمریکا. به نظرت چرا؟
+چون آمریکا باعث شد ایران تنگهی هرمز رو ببنده.
ـ آفرین یوسف جان آمریکا همین الان یه عالمه جنگنده داره محو کردن این کشورها اگه شدنی هم باشه چندین سال طول میکشه. آسیب و خرابی برای ما هم داره ولی نکته مهم اینجاست. پول میگیرم که بگم...
+ آقا مهدی اذیت نکنین دیگه
ـ ما الان برنده جنگیم. بله تو جنگ آسیب دیدیم. خرابی زیادی برامون داشته. اما هیمنه آمریکا در جهان شکست. مردم این دو کشور رو مقایسه کن مردم ما به شکست خوردهها میخورن؟ این مردم آمریکا هستند که دعواها و دزدیهاشون بر سر سوخت ماشین بالا رفته. کل دنیا ترامپ رو به عنوان یک دیوانه مسخره میکنن. دشمن از ما درخواست آتش بس کرد، نه ما از اون. کشورهای اروپایی حاضر نیستن به آمریکا برای باز کردن تنگهی هرمز کمک کنن.
و.... این جنگ با تدبیر جلو می ره نه با احساسات. باید منطقی فکر کنیم نه احساسی. مردم دنیا ایران رو تحسین میکنن مواظب باش روایت ضعف به خوردت ندن یوسف جان منطقی نگاه کن.
زهرا خلیلیان ✍
#شبههمونی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله