━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
گاهی در مسیرِ پر پیچ و خمِ زندگی با آدمهایی روبهرو میشویم که عبورشان، نه تنها مسیری را در زمین، که راهی را در دل و جانمان باز میکند. معلم، یکی از این آدمهاست. کسی که نه فقط دانشی را منتقل میکند، که جرقهای از باور را در جان میدمد و با کلامی، گاه به سادگیِ یک نسیم و گاه به استواریِ یک صخره، آیندهای را شکل میبخشد.
این روزها که قدم در راهِ تربیتِ نسلِ فردا میگذارم، در ذهنم تصویری از آن دسته معلمانِ اثرگذار نقش بسته است؛ معلمانی که فراتر از سرفصلها، درسِ زندگی، تابآوری و خودباوری را آموختند. معلمانی که ندایِ «تو میتوانی» در گوشِ شاگردانشان، پلی شد به سویِ افقهای دستنیافتنی.
آرزو میکنم روزی، من نیز بتوانم در کسوتِ معلم، نه فقط دانشی را بیاموزم، بلکه چراغی باشم برای یافتنِ مسیر، و دانشی را در دل بنشانم که ثمرهاش، نه یک نمره، که انسانی ساختهشده باشد؛ انسانی که قدرتِ دیدنِ زیباییها، جسارتِ ساختنِ رویاها و توانِ ایستادگی در برابرِ سختیها را داشته باشد.
باشد که کلامِ ما، همانندِ بذری نیکو، در زمینِ مستعدِ جانِ دانشآموزان جوانه زند و ثمر دهد؛ آری، با همین امید، قدم در این راهِ مقدس میگذاریم.
راحله ایگدری✍
#ماهنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
درخت کلمات ما همچنان زیر سایهٔ نگاهت سبز است؛ اگر آسمان امروز نام تو را نجوا کند، هر ستاره پاسخی دارد و هر کهکشان نوایی. مکتب نگاه تو هنوز کلاس ماست؛ همان میدانی که در آن «هیهات مناالذله» را چون نفَس نخست آموختیم، و شاگردانت باز هم با نوک قلم و طنین دل، آن پیکار روح را میخوانند. درسهایت فانوس راه فردای ماست؛ فانوسی که در باد تردید نمیلرزد، که بر تاریکیها نقشه میکشد و مسیر گمشده را به سوی شجاعت نشان میدهد. ای استاد بلندآوازهٔ مکتب مقاومت، تو به ما آموختی که قلم، اگر در راه حق نچرخد، چوبی بیش نیست؛ قلم ما زیر نگاه تو عهد کرد که جز در راه حق نرقصد، که جز برای حقیقت ننویسد. اکنون هر سطر برافراشته، چون نامهای است که وصیت تو را به نسلی تازه میسپارد؛ هر جمله، همچون نهالی است که از خاک آموزههایت جوانه میزند و تا افقها قد میکشد. و ما که شاگرد مکتب توایم، با همان ایمان نخستین و شور همیشگی، راه را ادامه میدهیم؛ تا یاد تو چراغ باشد و صدای تو گرهگشای زمانه.
محمدایمان ریاضیفر✍
#ولایتنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#راهنمایدوره
روزی قلمجویی از دور داشت به همانوشت بد نگاه میکرد. همانوشت کمی با دقت به چهره قلمجو نگاه کرد و گفت: «چی شده جوون؟» قلمجو به تتهپته افتاد و گفت: «چرا دوره رایگان نیست؟» همانوشت کمر قلمش شکست و رسمی شد و گفت: «چون هر دورهای ارزشگذاری خاص خودش رو داره، دورهای که نو و ابداعیه، میشه با قیمت پایین عرضه بشه؛ اما به دلیل جامع بودن و کامل بودن و برطرف کردن خلأهای نویسندگی که در دوره لحاظ شده و تضمینی که باید از قلمجو گرفته شه، نمیشه که رایگان باشه.» قلمجو حالت متفکرانه خودش را حفظ کرد و گفت: «آها، آها، آها. آیدی ثبتنام چی بود؟» همانوشت @Ghalamasa را روی دستش نوشت و گفت: «دیگه نبینم برای تقویت قلمت حتی یک قدم هم برنداری.»
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
«به نامِ او به نامِ ایران🇮🇷»
هر بار میسوزد تنت ما با تو میسوزیم
بر رنگِ سرخِ پرچمت هِی لاله میدوزیم
دردت به جانم اِی وطن طاقت بیاوَر باز
ایرانِ جان این بار هم در جنگ پیروزیم
_ما وارثانِ مکتبِ خامنهای هستیم،،،،
تا پایِ جان پابَندِ پَندِ پیرِ دلسوزیم
او گفت: «دنیایِ بزن در رو گذشته است»
با لطفِ حق ما فاتحِانِ عصرِ امروزیم
با رمزِ (یازهرا و یاحیدر) میجنگیم
دشمن نمیداند پُر از رَمز و رُموزیم
باور نمیکردند هرگز قدرتِ ما را
دیدند حالا اَهرِمَن را عبرت آموزیم
صهیون و آمریکای ملعون خوب میدانند
ما کوروشیم ، زرتشتیانِ آتش اَفروزیم
در جانِ خود داریم ما خونِ نیاکان را
ما پاسدارانِ حقیقتهای دیروزیم
ما حافظان نورِ عشق گشتیم در دنیا
از بینِ خلق، ما پارسایانِ دل افروزیم
در دینِ اسلام موبدانِ نورِ «حق» هستیم
با این تفاخُر که «علی» را دانش آموزیم
ما انتخابِ خالقِ دنیا بر این اَمریم
جان بر کفانِ اهلِ بیت هر روز و هرروزیم
از نسلِ هوشَنگیم و رُستم ما زِ سَلمانیم
«حق» باورانِ خالقِ نورِ شب و روزیم
شهرزاد ایرانی✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
جهت تهیه طنزنوشت به تعدادی بحران در مسیر شغلیتان نیازمندیم (:
لینک ناشناس☝️
#طنزنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالش متن برتر🏆
هر هفته از بین متنهای روزانه کانال، متنی توسط شما از طریق نظرسنجی روز جمعه انتخاب خواهدشد📊
آن متن، به عنوان متن برتر هفته اعلام خواهدشد و بعد از آن هم اساتید پشتصحنه میآیند و میگویند چرا این متن، متن برتر شد.
پس این هفته مطالب کانال را خوب دنبال کنید که بتوانید در نظرسنجی شرکت کنید🙌
🔴 حالا برای نویسنده برتر چه اتفاقی میافتد؟
سه راه انتخاب دارد
🔺میتواند انتشار پست تبلیغی کانال نویسندگی مختص به خودش را انتخاب کند
🔺میتواند تخفیف دوره دریافت کند
🔺میتواند متن خودش را بدون نوبت در کانال منتشر کند
پ.ن: میدانم سخت است اما با این چالش باید با قالبهای قدیمی خداحافظی کنید.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آزمونِ گوهر: آیا تو از جنسِ خاک هستی یا از جنسِ پولاد؟
تاریخ، با خون و شکوه، خود را بازمیگوید و گواه است:
از دلِ خاک، مردمی برخاستند که نه از گل و خاک، که از جنسِ پولادِ سخت و گوهرِ نابِ تابناک بودند! مردمی که درخششِ وجودشان؛ چون خورشیدی در نیمهشب، چشمانِ تمامیِ ابرقدرتهای کفرپیشه و کفتارانِ متجاوز را در ظلمتی ابدی فرو برد و آنها را در برابرِ حقیقت، کور و بیتوان ساخت!
اینجا ایران است
اینجا مهدِ جانهای گرهخورده و قلمروِ قلبهای یکپارچه است؛ جایی که در حصارِ اتحاد و ارادهی مردمانش، هیچ متجاوز و تزویرگری، حتی با یک قدمِ لرزان، راه به حریمِ مقدس و حرمتِ این خاک نخواهد یافت. اینجا مرزی نیست که فرو بریزد، اینجا حریمی است که با خون و ایمان استوار گشته است!
از سپیدهدمِ تاریخ، طبلِ دلاوری بر شجاعتِ بیباکِ ایرانیان کوفته شده است؛
طبلِ شکوهی که زمین را به لرزه درمیآورد و امروز، این طبلِ جانانه، نه برای جنگ، که برای وحدت، با طنینی رعدآسا، با صلابتی بیمانند و با صدایی که از آسمانها فراتر میرود، بر زمین خواهد کوفت؛ بلندتر از دیروز، پرصلابتتر از هر زمان و بلندتر و بلندتر... تا جهان بداند که ایران، مرزِ پرگهر و قلمروِ جاودانهی دلیران است!
سمیرا رفیعی ✍
#چالشنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تولد در میدان شهدا
۲ اردیبهشت، میدان شهدا دیگر یک میدان نبود؛ قلبی بود که برای ایران میتپید.
پرچمها در باد میخروشیدند، صدای مداحی در میان ساختمانها میپیچید و جمعیت، شانه به شانه در پنجاه و دومین شبِ اجتماع، ایستاده بود.
نه خبری از صحنهآرایی تجملی بود، نه نورپردازیهای نمایشی؛ فقط مردم بودند و ایمانشان.
در میان آن موج انسانی، خواهر و برادری نوجوان کنار هم ایستاده بودند.
ساده، بیادعا؛ اما استوار.
دختر چادر بر سر داشت و نگاهش آرام اما مصمم بود و برادر دستنوشتهای را بالا گرفته بود؛
کاغذی سفید با جملهای که از دل برآمده بود:
«امشب متولد شدم برای جانفدایی ایران عزیز»
نه شمعی در کار بود، نه کیکی؛ اما آن شب، شبِ تولد بود، تولد فهمی تازه، تولد مسئولیتی سنگین، تولد عهدی که در دلشان بسته بودند.
مداح صدا را بالا برد:
«باید برخاست…» و جمعیت برخاست.
پرچمها یکصدا به حرکت درآمدند؛ خروششان شبیه دریا بود. پنجاه و دومین شب، شب ایستادن بود، شب دوباره متولد شدن.
خواهر آرام در گوش برادر گفت:
«از امروز، زندگیمان فقط برای خودمان نیست.»
و برادر، محکمتر از پیش، دستنوشته را بالا گرفت.
آن شب، میدان شهدا شاهد تولدی بود
که در هیچ شناسنامهای ثبت نمیشود؛
اما در حافظه ی تاریخ ایران ثبت و دل ها ماندگار می شود.
زینب مرادی ✍
تهران
#روایت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله